جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

58 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
57 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1387 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
انیت؟کی گفت انیت؟
_______________________________

چشمان لرد با شنیدن اسم انیتا گردشد و بعد با چشمانش به دنبالش گشت که ناگهان با صدای جیغ بارتی به خودش امد
_هی ! بابایی نگاه کن این جیمز رو .منو اذیت می کنه!شوکولاتشو بهم نمی ده بابایی بکشش

لرد با عصبانیت به طرف جیمز رفت ولی با نگاه سرزنش امیز انیتا ایستاد و با نگرانی اتاق را نگاه کرد که مملو از محفلی ها و مرگخوارانی بودند که مدام توی سر هم دیگه می زدند

لرد با عصبانیت به طرف بلا رفت و در حالی که از خشم می لرزید چوب دستی اش را بالا اورد و با صدای عصبی گفت :بلا ؟ارباب رو دعوت کردی محفلی ببینه؟کروشیو؟

بلا با نگرانی به لرد نگاه کرد و بعد به انیتا که لبخند شومی چهره ی سفیدش را پوشانده بود.با نگرانی چوب دستی لرد را نگاه کرد که نجینی را نوازش می کرد و بعد با نگرانی گفت :ارباب ببخشید من اینا رو دعوت نکردم.اون سیریوس خائن دعوتشون کرد.ارباب من بهشون گفتم که نباید اینا رو دعوت کنی .بهشون گفتم که مهمونی که لرد با وقار و با احترام و قدرتمند و جادوگر سیاه قرن و صاحب اختی... تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد که به حرف های بلا عادت کرده بود و می دانست که اگر فرصت بدهد صفات نیکویش تا رقم بیست هزارم نیز شمرده می شود (بقیشو هنوز نساخته) با عصبانیت زهرچشمی انداخت و نجینی را دور گردنش سفت تر کرد و بعد به طرف صندلی سبز و بلندی و شاهانه ای که در بالای اتاق قرار داشت حرکت کرد

الفرد با عصبانیت به طرف لرد امد : ببخشیدا ولی این صندلی دامبله نه تو

لرد فریاد کشـید : چی گفتی؟صندلی کیه؟نشنیدم

الفرد :من ؟من چیزی گفتم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

در همان لحظه دامبل فرشته ی نجات الفرد شدو در حالی که به ریش های بلند و نقره فامش دست می کشید به لرد خیره شد که روی صندلی نشسته و غرورش جریحه دار شده بود
_ اوه تامی؟ نمی ای برقصیم؟باشه مشکلی نسیت.پرسی هم که نیست.باید روشمو عوض کنم.
سپس در مقابل چشمان بهت زده ی لرد به طرف انیتا رفت و با لحن گرمی گفت :هوم انیت ! امشب خیلی خوشکل شدی.خیلی جذاب خیلی سفید خیلی خیلی..

لرد به انیتا نگاه کرد که با ملایمت درخواست دامبلدور را پذیرفت و دستانش را در دستان دامبل گذاشت.لرد به بلا نگاه کرد که با لبخند رضایت بخشی انیتا را نگاه می کرد که با دامبل سرگرم است و لرد را که بی تفاوت نسبت به انیتا روی صندلی نشسته است و با وجدانش حرف زد

لرد :بنظرت من چی کار کنم وجدان؟
وجدان خوبه :خب معلومه تو باید به طرف بلا بری و نگذاری احساس تنهایی کنه.انیتا یک سفیده تو دارکی سیاهی خشنی خفنی
وجدان بده :نه نه بلا همیشه هست .به طرف انیتا بشتاب و سعی کن اونو توی رسته ی سیاهی بکشی.مطمئن باش که همیشه حرف من درسته
وجدان خوبه :حرف نزن بابا تو فقط بلدی لرد رو به کارای بد راهنمایی کنی
لرد :حرف کدومتونو گوش کنم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
وجدان بده :تامی تو همیشه به حرف من گوش کردی و به نتیجه رسیدی..وقتی اون پسره هری رو در سن سیزده سالگی کشتی و بعد هم مامان و باباش رو کشتی...وقتی که باباتو کشتی مامانتو خفه کردی..
لرد :هوم اگه من هری رو کشتم جیمز اینجا چی کار می کنه؟
وجدان خوبه :ولش کن بابا حواس پرته حرف منو گوش کن
وجدان بده :تامــی به حرف من گوش کن..همیشه به قدرت رسیدی

لرد که گیج شده بود دستانش را مشت کرد.تصمیمش را گرفته بود .به الفرد نگاه کرد که از رنگ کیک می نالید وسفارش های مختلفی می داد.کلماتی مثل ریون..ابی..کیک ابی..خامه و دکوراسیون در سرش می پیچید
_خب برین وجدانا دیگه بهتون احتیاجی ندارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/7/8 21:33:51
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1387 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با ترس و لرز جلو رفت و سعی کرد جذابیتهای ناشناخته خود را کشف کند و خشم لرد را به وسیله آنان کاهش دهد :
- بله سرورم ؟ ( ... ... )

- این چیه میشنوم ؟ اون فامیل پارس کننده تون اینجاس ؟ چطور تا حالا زنده س ؟

- سرورم ، نگهش داشتیم تا واسه دسرتون ، یه آوداکداورا نثارش کنین !

- این گرگینه ها چی ؟ اینا اینجا چیکار می کنن ؟

- سرورم ، فکر کردیم بد نیس اگه فنریر یه کم یاد بچگیاش کنه و اونو تو وجود تدی ببینه ! فقط می خواستیم به مهمونامون خوش بگذره سرورم

لرد سیاه با نگاهی بس مشکوک به بلاتریکس زل زد . بلاتریکس چشمانش را دزدید .

- بلا ! صاف تو چشام نیگا کن ببینم ! اعتراف کن ! باز چه گندی قراره بزنین و چی رو ازم پنهون می کنین ؟ به من راست بگو ! ( افکت طلسم فرمان به شیوه تام ریدل یازده ساله )

- ... هیچی قربان ! به جون بچه هام هیچی ازتون پنهون نکردیم ...

- ولی تو که بچه ...

با سر و صدایی که از پذیرایی بلند شد ، جمله لرد ناقص ماند . همه به پذیرایی هجوم بردند و تعدادی آدم سیاهپوست را داخل شومینه تلنبار شده روی هم یافتند که پیرمردی با ریش های بلند ، پیروزمندانه روی بقیه تلپ شده بود و لبخند پدرانه ای به حالت بر لبانش بود .

آلبوس دامبلدور با همان تیریپ پدرانه افاضات نمود :
- سیریش بابا ما رسیدیم ! گفتی تامی قراره برقصه ما با کله خودمونو رسوندیم ببینیم همرقص قبول می کنه ؟ آنیت ... آنیت ... بیا دخترم ! امروز روز شکوفایی توئه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/8 20:10:34
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1387 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد،همان طور که بلیز مشغول پاک کردن کفشش بود،با قدمهای بلند از پله های کج و کوله خانه بالا رفت.دستی به کله مبارک کشیده و سپس زنگ در را نواخت.چندی بعد، فردی با صورت کشیده و رنگ پریده در چهار چوب در پدیدار شد.بلا که بادیدن لرد کمی دستپاچه شده بود با عجله ردای سبز خود را گرفت و گفت:
یا لرد خوش اومدید...میگفتید براتون ماشین میگرفتیم.یا سیریوسو میفرستادم دنبالتون.
لرد چینی به دماغ مبارک داده و سپس با لحن مغرورانه ای خطاب به بلا گفت:
لازم نکرده.ما خودمون با ماشین شیش در اومدیم و کلی اسکورتمون کردن.البته میخواستن با هلیکوپتر منو بیارن خودم نخواستم.
- ارتفاع که دیگه اینقدر ترس نداره یالرد.
-بازم دلت کریشیو خواسته ها!!. .صبر کن ببینم گفتی سیریوس بیاد دنبالمون؟به اون چه مربوط؟مگه اونم اینجاست؟

ناگهان از پشت بلاتریکس،گلوله ای صورتی رنگ بسوی لرد پرتاب شد و لرد را نقش بر زمین نمود.تد ریموس که لبخند گشادی را بر لب داشت آب دهانش از دهانش آویزان بود با خوشحالی گفت:
عمو تامی...خیلی دوست داشتم میدیدمتون.پاپا لوپیم کلی از شما و کله کچلتون برام گفت.اوووومما

تد یک ماچ آب دار بر روی کله لرد داد.لرد که تحمل این همه عشق و علاقه را نداشت با داد وفریاد از بلا خواست تا این بچه را از وی جدا کند.لرد کله مبارک را پاک کرده و به سوی نزدیک ترین مبل رفت.
- به به تامی هیلفیگر(Tommy Hilfiger)حالت چطوره خوبی؟

کله لرد که از خجالت و عصبانیت سرخ شده بود بسوی پلها چرخید.لرد لبخند زورکی تحویل سیریوس داده و سپس با دستانش به بلا اشاره کرد:
بلا جان بیا اینجا ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/7/8 17:55:21
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1387 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخواران هر لحظه به ویلای بلک نزدیک تر می شدند....

بلیز در حالی که به درختان کاج بلندی که روی سطح ناهموار زمین سایه افکنده بودند خیره شده بود و سرش را نزدیک گوش مبارک لرد برد و زمزمه کنان گفت
_ارباب؟فکر نمی کنین که قضیه کمی مشکوکه؟از کجا معلوم که بلا برای ما دعوت نامه فرستاده باشه؟مطمئن هستید که ما باید به این جشن بریم؟

لرد گیگیلی را در دستش قل قلی کرد و بعد با یک انگشت به طرفی پرتاب کرد و مشاهده کرد که همه حشرات به سرعت از دور اون گیگیلی فرار کردند.سپس با خونسردی لبخندی زد و با صدای سرد و بی تفاوتی گفت

_بلیز بلا منو دعوت کرده و من چون نمی خوام مرگخواران تنها بمونن و کار دسته خانه گران قیمتم بدن بهشون دستور دادم که با من بیان و حتما هم باید بیاین

بلیز که ضایع می نمود با دستپاچگی این پا و اون پا کرد و بعد گفت :ارباب منظورم چیز دیگه ای بود .می خواستم بگم که به نظرتون ممکنه که محفلی ها ...

بارتی با وحشت رو به لرد کرد و در حالی که با تمام قدرت از ردای سبز و نوی لرد اویزان شده بود جیغ ویغ کنان گفت :بابایی اگه محفلی ها اومده باشن خاله خوبه و خاله بد رو کشته باشن چی؟اگه یک وقتی ما بریم ما هم بمیریم چی؟من می ترسم بابایی

لرد که کم کم عصبی شده بود غرولندی کرد و بعد با لحنی اشفته گفت :کروشیو بر همتون! مرگخوار جمع کردم دور خودم

و با گام های بلند و استوار به طرف ویلای بلک نزدیک و نزدیک تر شد

در ویلای بلک ها :

نارسیسا در حالی که کیک را وسط میز می گذاشت و شمع های ماری شکل را در کیک سبز رنگ فرو می کرد دستش را در خامه فرو برد و بعد در دهانش گذاشت.

_هومم ریگولی؟این که شکرش کمه .به هیچ عنوان قابل قبول نیست.مثل این که فراموش کردی لوسیوس شکر دوست داره

ریگولس با عجله کیک را برداشت و به طرف اشپزخانه ویلا رفت و بعد به دنبال شکر تمام قفسه هارا جستجو کرد :آ..نمک ، اهان اینم شیکر ! ا ..چرا زرده؟!!!
و بعد از دقایقی متوجه شد که این زردچوبه است و بعد فکری کرد و از اشپزخانه خارج شد

ریگولس :نارسیسا ببین خوب شده؟دو نیش نجینی توش شیکر ریختم.چطور شده ؟فکر می کنم که زیادی شیرین شده باشه.هووووووم؟
نارسیسا انگشتش را در کیک فرو برد و بعد در دهانش گذاشت و بعد با لبخندی ریگولس را به دنبال وصل کردن بادکنک ها فرستاد
_خیلی خوب بود ریگولس نه شیرین نشده خیلی افرین ،هوم فقط این بادکنک هارو هم باد کن .600 تا بادکنکه اگه تا اومدن لرد همش باد بشه در مورد اون مسئله با بلا صحبت می کنم .
ریگولس با یاداوری بلا به طرف خرمن باد کنک ها رفت

کمی ان ور تر بلا مشغول بخث کردن با سیریوس بود و در حالی که کم کم کلافه شده بود با صدای بلندی فریاد زد

_سیریوس ببین بهت چی می گم.احتیاجی نیست الفرد سوار این موتور مسخرت بشه .تولدشه که باشه وقتی که لرد هست تصویر تغییر اندازه داده شده الفرد سوار این موتور مسخرت نمیشه.همه این ربان هارو می کنی این لوس بازی ها به تولدی که لرد توش دعوته نمی خوره .کسر شانه.سریعتر این موتور قرمزتو سبز می کنی جای این قلب های مسخره هم چهار تا مار می کشی متوجه شدی؟

سیریوس که تحت تاثیر ابهت بلا قرار گرفته بود در حالی که می لرزید کلاهش را صاف کرد تا از سرش نیافتد و با لرزش موتورش را عقب کشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/7/7 20:46:00
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 6 مهر 1387 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار که از کمبود جا به شدت رنج می بردن ، کلی داشتن رنج می بردن و رنج دیده شده بودن و از اونجایی که جا کم بود ، دایی مونتی رو گذاشتن بیرون تا خودش تا ویلای بلک ها بدوه و یکم ورزش کرده باشه .

پس از گذشت چندین دقیقه کشدار ، لرد و مرگخواران به سر کوچه یِ ویلایِ بلک ها رسیدند و همگی پیاده شدند . بلیز به دستور لرد مشغول مرتب کردن و نظم بخشیدن به ملت شد و صفی طویل از مرگخواران با هر رنگ و بویی ایجاد شد که جلوتر از همه بلیز ایستاده بود و ایستاده بود دیگه () .

لرد نگاهی به ملت مرگخوار انداخت و رو به یه بچه کوشولویی () اشاره کرد و بارتی به سرعت به سمت لرد دوید و دست راستش را در دست چپ لرد گذاشت تا جلوتر از همه ، با هم به سمت ویلا بروند .


انتهای کوچه بود . نور زیادی از آن ویلای عظیم متساعد (؟!) می شد و خیلی خیره کننده بود . صداهای عجیب و غریبی که شامل داد و بیداد و صدای بازی کردن و ... بود ، به گوش می رسید .
لرد نگاهی به بلیز انداخت و گفت : خودشه ؟ درست اومدیم
- آره یا لرد ... درست اومدیم . نکنه میدون جنگه ؟ نکنه تله اس ؟ نکنه می خوان ما رو گیر بندازن ؟
- هوووم نه بابا . بلا خودش نامه داد ما رو دعوت کرد ...

و دوباره همه پشت سر لرد به راهشان ادامه دادند و هر لحظه بیشتر از قبل به ویلای بلک ها نزدیک شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 6 مهر 1387 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مردک دیوانه حاضر شو.دستور لرده.
-مردک دیوانه کیه بلیز ؟اسم من دایی مونتیه.احتمالا اشتباه گرفتی.بارتی اونجا نشسته.
-اون مارو ول کن برو لباساتو بپوش.میگم دستور لرده.باید بریم مهمانی.

مونتی نگاه آزرده ای به بلیز انداخت و سپس بسوی اتاقش-یا چیزی شبیه به آن- حرکت کرد.چندی بعد،صف طویلی از مرگخواران با لباسهای ژنده و کروات،در جلوی در خانه ریدل تشکیل گرفت.لرد که صورتش هر دقیقه قرمزتر میشد،به ساعت طلایی رنگ خود نگاه کرد و سپس با آشفتگی فریاد زد:
این آنی مونی بوقی چرا نمیاد؟؟الان دیر میشه!من که میدونم این آلفرد بوقی چطوریه.یک دقیقه دیر کنیم کلی پشت سرم حرف میزنه که این یارو همیشه دیر میکنه و ال و بل.

درخانه ریدل شلنگ تخته زنان باز شده و سپس پیکر سفید آشپزی در چهارچوب در نمایان شد.
- مردک این همه مارو اینجا نگه داشتی که روپوش آشپزیتو بپوشی؟
- بجان شما نباشه بجان بلیز پارچش نایک اصل.تازه بعضی تیکهاش هم از پوما دوخته شده.

لرد بیتوجه به حرفهای آنی مونی باری دیگر به ساعت خود نگاه کرد و سپس رو به بلیز گفت:
خب حالا زنگ بزن تاسکی چنتا جارو بفرسته.بگو از اون آذرخش شیش در ها برای من بفرسته کلاس داشته باشه.


چندی بعد،تاکسی:
لرد در سعی دراوردن دست بارتی از دهان مبارک بود. نگاه استکبارانه ای به بلیز انداخت و گفت:
نیمبوس 1000هم نیست!مگه نگفتم یکی از اون آذرخشها بگو بیارن؟پس بگو سر کوچه پیادمون کنه این یارو بلک نبینه ما با چی امدیم!پنج دقیقه دیگه میرسیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/7/6 13:35:20
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مهر 1387 03:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ريدل ها

لردسياه در اتاق تاريكش سرگرم شكار پشه بود كه جغد حاوي دعوتنامه بلاتريكس از پنجره وارد شد و مثل هميشه هدف آواداكداوراي لرد قرار گرفت.
-يوهو...هنوزم فرزم.كسي نميتونه از دست من جون سالم به در ببره.من فوق العاده هستم.اكسيو نامه...نه...اوه...اكسيو نامه بدون پاي جغد. :-‍x

خدمت ارباب بزرگ لرد ولدمورت كبير جذابترين و با استعدادترين وعاليترين و بهترين و برترين ....

لرد سياه خميازه اي كشيد.
-يا ريش سالازار...اين از طرف بلاس.بهتره قسمت عنوانو نخونم.اينا جزو بديهياته.

بدين وسيله از شما دعوت ميشود كه در جشن بزرگ تولد عمو آلفرد بلك كه در ويلاي بلك ها برگزار ميشود شركت كنيد.
متاسفانه بايد به اطلاعتون برسونم كه...... و.....و...ها هم احتمالا در جشن حضو.....براي همين اگه خواستين ميتونين شركت نكنين.



لرد سياه سعي كرد قسمتهايي را كه لكه هاي خون جغد غير قابل خواندن كرده بود بخواند. ولي غير ممكن بود.نامه را بست.نگاهي به آينه انداخت.
-چه اهميتي داره كي اونجاست؟يك جشن پاك و اصيل.با شركت اصيل زادگان.فكر ميكنم بهتره برم.مرگخوارا به يه تفريح درست و حسابي احتياج دارن.

-بليييييييييييييييز...

بليز زابيني كه مشغول بحث درباره مضرات داشتن بيني و قانع كردن عده اي از مرگخواران به بريدن بيني هايشان بود با شنيدن صداي لرد فورا غيب و در اتاق لرد ظاهر شد.
-بله ارباب؟

لرد سياه درحاليكه مقدار زيادي ژل روي سر كچلش ماليده بود و سرش بيشتر از هميشه برق ميزد به كمد اشاره كرد.
-ميريم جشن تولد.بهترين رداي منو بده.به مرگخوارا هم بگو زود حاضر بشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1387 04:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر بچه ای با موهای صورتی به محض باز شدن در ، خود را به طرف سیریوس شوت کرد . شدت ضربه به اندازه ای بود که سیریوس با تاسف با خود اندیشید کاش دستکش بوکس خود را در اتاقش جا نگذاشته بود .

دراکو زیرلبی می خندید ولی با نگاه سرد پدرش ، چهره بی اعتنایی به خود گرفت .

آندرومیدا پس از پسرش تد ریموس ، وارد سالن شد و به اطراف نظری انداخت . بوسه ای بر گونه عمو آلفرد گذاشت . به سمت نارسیسا و لوسیوس که با لبخندی بیروح به وی می نگریستند ، سری تکان داد ولی به محض اینکه نگاهی به طرف بلاتریکس انداخت ، بلاتریکس با نخوت تمام ، رویش را از او برگرداند و باعث شد آندرومیدا آزرده خاطر احساس کند دردی در قفسه سینه اش فرو رفت .

عمو آلفرد با عینک تلسکوپی خودش به آندرومیدا نگاهی انداخت :
- هان ! چیه دختر ؟ شوورت کتکت زده از خونه بیرونت کرده که تنهایی اومدی اینجا ؟

آندرومیدا سعی کرد لبخند بزند :
- اوه عمو جون ! من اومدم اگه برا تولدتون کمک لازم دارین مفید باشم . ولی ریموس گفته که بدون حضور دوستان محفلیش ، اینجا نمیاد !

بلاتریکس ، حتی سعی نکرد صدایش را پایین بیاورد :
- اوه ! منظور گرگینه ها اینه که محفلیام باهاس تو تولد باشن ! همه می دونیم که این امکان پذیر نیس !

سیریوس ، بدش نمی آمد لج دخترعموی بزرگش را دربیاورد :
- چرا امکان پذیر نیس دخترعمو ؟ بهترین دوستای من بین اونان ! تازه آلبوس هم دوره ای عمو آلفرد بوده ( ویرایش نگارنده : چشمپوشی بزرگی از تاریخ در این مرحله صورت گرفته ! ) نمیشه که تو تولدش نباشه ! البته با توجه به اینکه مرگخوارا نیستن ، ممکن نیست مشکلی تو تولد عمو آلفرد ایجاد بشه !

بلاتریکس با خشم به او تشر زد :
- ساکت پسر عمو ! هنوز به سنی نرسیدی که بتونی رو حرف من حرف بزنی . من سیسی نیستم که راحت همه کارا رو بندازی گردنش و از زیر بار وظایفت شونه خالی کنی . واسه مهمونام نظر تو رو نپرسیدن ! یادت رفته عمو آلفرد و پدربزرگ مادری لرد سیاه همبازی کوییدیچ بودن ؟ امکان نداره لرد تو این جشن نباشه ! ایشونم بدون مرگخواراشون نمیان ! پس مطمئن باش هیچ محفلی ای نمی تونه پاشو تو این خونه بذاره !

سیریوس از جا بلند شد و درحالی که از خشم قرمز شده بود ، رودر روی بلاتریکس قرار گرفت :
- محفلیا میان ، و می خوام بدونم کی جرات داره راهشون نده !

بلاتریکس ، با چهره ای که در رنگ و خشم ، از سیریوس کم نمی آورد :
- من جلوشونو می گیرم و می خوام بدونم کی می خواد جلو منو بگیره !

لوسیوس و عمو آلفرد همزمان غریدند :
- این بچه بازیا کافیه !

و عمو آلفرد ادامه داد :
- من که فکر می کنم حضور آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت ، خیلی جشن تولد رو هیجان انگیز می کنه . سیریوس ، تو محفلی ها رو دعوت کن . بلا ، تو هم مرگخوارا رو . ببینم کدومتون می تونین مهمونی رو برای مومیایی زیبای من هیجان انگیز کنین !

بلا و سیریوس با خشم نگاهی به هم انداختند و رو از هم برگرداندند . نارسیسا ، آندرومیدا و ریگولس ، با نگرانی به این دو نفر چشم دوختند و بعد ، با زبان بی زبانی به هم اشاره کردند :
- انگاری آخرش همه کارا می افته گردن خودمون !!!

دراکو و تد ریموس بی توجه به دیگران ، درمورد آخرین بازی کوییدیچی که دیده بودند ، یویوی آخرین مدل جیمز سیریوس ، رنگ بعدی و احتمالی موی تد ریموس و جدیدترین جاروی پرنده دراکو صحبت می کردند و می خندیدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/2 4:28:49
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/2 4:32:45
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد


کليه خانواده در سالن بزرگي که براي اجتماعات فاميلي درنظر گرفته شده بود ، دور هم بودند تا در مورد ليست مهمان هاي جشن تولد عمو آلفرد تصميم بگيرند . اين جشن قرار بود هفته آينده ، در همين ويلا برگزار شود .

-------
عمو آلفرد به ملت خانواده ي بلك نگاه يانداخت. ظاهرا تصوير روي گيرنده اش ، وضوحي نداشت . پس عينك تلسكوپي اش را به چشم زد و به دقت مشغول بررسي خاندان شد:

ريگولس دستي به موهايش كشيد و هرچه آشفته ترش كرد.
_هوم! الان ديگه فقط چشم راستم ديد داره. خوبه.

سيريوس با دقت هرچه تمام تر پشت موي جواتي اش رو تنظيم ميكرد.
_ايول داش جوات! بچز محفل ببيننن، چي ميگن؟

بلاتريكس لبخندي بس مخوف به خواهرش نارسيسا تحويل داد.

رودوولف لسترنج ، همسر بلاتريكس در كنارش نشسته بود و ظاهرا در كمبود "چيز " چرت ميزد.

نارسيسا ، موي دراكو را شونه ميكرد و از حالت "سيخ سيخي گشت ارشاد متوجه كن" خارج ميكرد.

_بچه نميگي تو اين دوره زمانه ، يه محفلي بياد بهت واسه موهات گير بده بايد پنجاه گاليون بسلفي؟
حالا چجوري موهات اينجوري سيخ كردي؟

دراكو چوبش رو در جيب بقل ردايش قرار داد و خيلي مغرورانه جواب داد:

_خب معلومه مادر! اتو كشيدمش! چطور انتظار داريد كه من هم مثل گندزاده ها و خائنين به اصل و نسب موهام رو آرايش كنم؟
لوسيوس از پشت سر پس گردني اي به دراكو زد :
_چطور ميتوني مثل اونا نمره بياري ولي...؟ نارسيسا ، معدل اين ترم هاگوارتزش رو ديدي؟ 15! افتضاحه.

عمو آلفرد بعد از چرخي كه درميان خاندانش زد ، ظاهرا به اسفناكي وضعيت موجد پي برد و اهمي كرد.

همه ساكت شدند. عمو آلفرد به زور عصاي عقاب نشان اش از صندلي اش بلند شد:

_اهم ..اوهوم! خب عزيزان خاندان بلك! همونطور كه ميدونيد شما اينجا جمع شديد كه به مناسبت 111 امين سالروز تولدم ، يك جشن با شكوه برقرار كنيد. خب ...برقرار كنيد ديگه.

بلاتريكس بروي صندلي اش خم شد : ولي عمو جان ! خودت كه خوب ميدوني ما خاندان بلك كسي رو كه به اصالت خانواده پشت كرده باشه ، از خاندان طرد ميكنيم. پس بيخيال بقيه...

ريگولس در حالي كه با يكي از چشمانش به بلاتريكس نگاه ميكرد ، جواب داد:

_ ولي طبق درخواست عمو جان ، من تمام خاندان رو دعوت كردم .دختر عمو اندرومدا و دخترش ، نيمفادورا تانكس به همراه شوهرش و عمه لاكروسيا و... و...و تا الان بايد برسن ديگه.

بلاتريكس ديگر از جايش بلد شد: خوهرم آندرومدا؟ اونهم با بچه ي دورگه اش؟ هرگز!

دينگ بنگ دينگ! (افكت زنگ در)

_هــــــــــــــــــــــي ! ماماني ؛من ميخوام برم بقل عمو سيريوس! عمــــــو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1387 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای پای ریگولس درون سرسرا پیچیده بود . نارسیسا همچنان که به سمت اتاق بعدی پیش می رفت پاسخ داد :
- بیا بالا ریگولس . بگو ببینم چکار کردی .

ریگولس درحال بالا رفتن از پله ها بود که صدای جیغ نارسیسا برای دومین بار بلند شد . ریگولس ( که از جیغ اولی خبر نداشت ) با نگرانی پله ها را چهارتایکی طی کرد و خود را به نارسیسا رساند و او را رنگپریده و تکیه داده به درب یکی از اتاقها یافت . نگاهی به درون اتاق انداخت و :
- سیریوس ! تو اینجا چکار می کنی ؟ مگه نرفته بودی هاگوارتز ؟

سیریوس که با صدای جیغ نارسیسا از خواب پریده بود ، غرید :
- من از یه ساحره دستور نمی گیرم ! خوابم میومد ، اومدم خوابیدم . چیزی شده حالا ؟

نارسیسا که به زحمت خودش را جمع و جور کرده بود با صدای خفه ای گفت :
- نکنه انتظار داری همه وسایلمو خودم بیارم اینجا ؟ یا اون موتور عجیب و غریبت رو میخوای تو خیابونای ماگلی حرکت بدی ؟ میخوای تو رو ببینن که باهاش پرواز می کنی ؟ یا وسایل عمو آلفرد ! اون همه طلسمای عجیب و غریب و مومیائی زندۀ عزیزش رو که از سفرهای دور دنیاش آورده ! اونا رو چطور منتقل کنیم اینجا ؟

سیریوس خمیازه ای کشید و دوباره روی تخت لم داد :
- هیچ کدومش مشکلی نیس ! شما متاهلا که لازم نیس خیلی وسیله بیارین ! همه جا مبله هس . کافیه به کریچر بگین بیاد ! اونم با کله میاد . چون عاشق خاندانه .... نه ... اون نمیاد ! یادم نبود که به تابلوی مادرم خیلی وابسته س ! خوب می تونین یه جن خونگی از وزارتخونه بگیرین واستون سوئیت شمارو تمیزش می کنه ! من و ریگولس و عمو آلفردم مجردی با هم خوشیم ! نگران ما نباش خودمون به داد خودمون می رسیم ! بلاتریکس و فک و فامیلشم به من مربوط نیس !

بعد چشمانش را بست و نشان داد که مزاحم نمی خواهد . نارسیسا و ریگولس به هم نگاهی انداختند که در پی آن ، ریگولس شانه ای بالا انداخت که حاکی از موافقتش با برادرش بود .

****

فردا عصر - جلسه خانوادگی

همه ساختمان به لطف جن خانگی که از وزارتخانه گرفته شده بود تمیز و مرتب بود . سیریوس با تمام کله شقی که نشان داد ، نتوانست موتورش را داخل آپارتمانش بیاورد و به ناچار آنرا در گاراژ مخصوصی که کنار باغ قرار داشت گذاشت . تنها کسی که توانست او را مجبور به این کار کند ، عمو آلفرد بود که قاطعانه عصایش را بر زمین کوبید و گفت که نمی گذارد چنین وسیله ماگلانه ای ، آرامش مومیائی عزیزش را به هم بزند .

کلیه خانواده در سالن بزرگی که برای اجتماعات فامیلی درنظر گرفته شده بود ، دور هم بودند تا در مورد لیست مهمان های جشن تولد عمو آلفرد تصمیم بگیرند . این جشن قرار بود هفته آینده ، در همین ویلا برگزار شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/3 1:45:16