روانشناس را چنین مسجل آمد که این بیمار ، از طایفه بیماران سخت باشد و به این سادگی ها زبان باز نخواهد نمود . لیکن ، روانشناس جماعت را صبری ست عظیم و فکی ست ثقیل . چارچوبی حاضر نمود ، صندلی نام و بر آن قرار گرفت و عزم ، را جزم نمود تا زبان این زبان بسته را به اعترافی معصومانه از روزگار شیرین کودکی وادارد .
ویرایش لرد : راوی بوقی عین آدم فارسی رو پاس بدار بینیم
راوی :
چشم !روانشناس تصمیم گرفت برای این بیمار صبورتر باشد ، چون بینی شکیل و چشمان قرمز بیمارش چندان دوستانه و نفوذپذیر به نظر نمی رسید . با خود فکر کرد :
واسه یه همچین موجودی فقط هیپنوتیزم کاربرد داره !
ساعت جیبی که مخصوص این زمان های جوگیرانه خریده بود ، از جلیقه خود خارج کرد و زنجیر آن را در برابر چشمان لرد تاب داد :
- تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... تو الان خیلی احساس خستگی می کنی تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... چشات کم کم رو هم میره ... تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... به هیچی فکر نمی کنی ... تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... با شماره یک خوابت می بره ... تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... سه ... دو ... یک ...
صدای خوابالود لرد به گوش رسید :
- مردک بوقی ، من به هیچی فکر نمی کنم ! ولی تو داری به اون سوراخی که جورابت داره و شست پات ازش زده بیرون و یه هفته س به زنت گفتی بدوزتش و اونم بهت دهن کجی کرده فکر می کنی .
روانشناس که احساس می کرد به قدرت هیپنوتیزم کنندگی اش توهین شده ، با آزردگی گفت :
- تو الان یه پسر سه ساله ای که بغل مامانش نشسته و به پاپاش که داره میره سر کار نگاه می کنه .
***
بیرون از اتاق لرد - جمع مرگخواران
نارسیسا و بلاتریکس با شنیدن صدای شکستن شیشه به هم نگریستند و بارتی در حالیکه بستنی قیفی که هنگام آوردن روانشناس ، از دهکده برای خود خریده بود می لیسید با خونسردی خبر داد :
- بابایی اون آقاهه بی ریختو از پنجره انداخت بیرون !
مورفین در حالی که سعی می کرد موقر به نظر برسد اظهار داشت :
- آخه یکی نیش بهش بگه ژون دایی اول اون پنژره رو وا کون تا هی خرژ اژافی نریژه شرمون ! تو این تحریم اقتشادی اژ کژا بیاریم شیشه بخریم ؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




مونتی...مونتی؟
حالا بگو عزیزم ببینم چی میخوای؟
عجب...برای خودت یا برای دراکو؟







