جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  23 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1391 08:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تیلیک!

مامور شماره 2 نگاهی به عکسی که گرفته می ندازه و با استرس رو به رییسش می کنه.
-امم... جناب رییس این خوبه؟

رییس نگاهی به عکس می ندازه و تا قیافه فوق العاده معصوم (!) نجینی رو می بینه, چهره اش به این تبدیل می شه, بعد نگاهی به نجینی که مقابلش که انگار دوباره گریه زاریشو شروع کرده می کنه.
- با استعداد هم هست! سر دو ثانیه تغییر چهره و احساس میده... .

مامور شماره 1 که هنوز با وحشت به نجینی نگاه می کنه زیر لب زمزمه می کنه.
- آره, فکر کنم یه شرکت مدلینگ باهامون تماس بگیره که به عنوان مدل ببرنش!

رییس که هنوز محو تماشای چهره ی زیبای نجینی ( ) هست رو به مامور می کنه.
- چیزی گفتی؟ ... سعی کنین چند تا عکس معصوم تر ازش بگیرین, همه که تحمل تماشای این صورت با ابهتشو ندارن! زیاد لفتش ندین, وقت نداریم! کلی کار ریخته رو سرمون... .

رییس منتظر جوابی از مامورا نمیشه و سالن رو ترک می کنه. مامورا به نجینی که همچنان داره اشک می ریزه و آه می کشه ولی همچنان ابهت خودشو حفظ کرده نگاه می کنن.
- یعنی عمرا بتونیم یه عکس معصومانه ازین بگیریم! عکس گرفتن از دمنتور ازین راحت تره به مرلین!

- ووووی چه نگاهی هم می کنه :worry: ! من دیگه جلو این نمی رما! تو عکس می گیری! همین الان یه عکس ازش بگیر که داره اشک می ریزه, آروم تره اینجوره, یه جوری از دور بگیر نفهمه که دوباره از اون قیافه های جذابشو نشونمون نده!

مامورکه جرئت نداره یک قدم جلو بره رو به همکارش اشاره به نجینی که انگار کلافه شده و فییسس و فووسش دوباره راه افتاده می کنه.
- واییی!! دیگه آنچنان هم آروم نیست! چرا اینجوری شد؟ دندوناشو داره بهمون نشون میده! :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور 1 که از وقتی "چاپ عکس تو پیام امروز" رو شنیده بود، به فکر فرو رفته بود با نگرانی میپرسه:

- فک نمیکنین اگه کسی عکسشو ببینه میگرخه؟

رئیس زیرچشمی یه نگاه به نجینی که در حال خالی کردن دستمال کاغذیه جدیدیه میکنه و جواب میده:

- اممم، خب میتونین یکم سایزشو کوچیکتر کنین.

بعد چشاشو تیز میکنه و ادامه میده: یکمم قیافه شو معصومانه تر نشون بدین!

مامور 2 سریع یه دوربین از جیبش در میاره و همراه چندین سپر مدافع که نگهبانا جلوش گرفتن به نجینی نزدیک میشه. با نزدیک شدن اونا فش فشای نجینی دوبرابر میشه اما با بالا اومدن دست مامور از پشت سپرا و نمایان شدن دوربین عکاسی، نجینی آروم میگیره.

مامور یکم دوربینو تکون تکون میده تا نجینی کاملا دست از حرکات اضافی بکشه. نجینی با دمش دستمال کاغذیو یه گوشه پرت میکنه، دندونای تیزشو به نمایش میذاره و با حالت خبیثانه ای به دوربین خیره میشه.

مامور 2 یهو جا میخوره و همراه دوربین از صحنه دور میشه. مامور 1 سرشو بالا میگیره و از بین هزاران سپر نجینی رو میبینه که از این رو به اون رو شده.

- وا تو باش چی کار کردی که این مدلی شد؟

مامور 2 به نشونه ندونستن شونه هاشو بالا میندازه. رئیس آهی میکشه و با صدای نسبتا بلندی شروع به صحبت میکنه:

- عجب صاحبان بی توجه و بی رحمی داشته این مار بزرگ و با ابهت. حیف این نجینی زیبا نبود که اینطور باهاش رفتار شد؟ و ...

نجینی با شنیدن این حرفا دوباره دستمال کاغذیو برمیگردونه و شروع به گریه کردن میکنه. رئیس به سمت مامور 2 برمیگرده و آهسته میگه:

- پیشت، هوی؟ باتوام. زودباش عکسشو بنداز!

مامور 2 که تازه متوجه منظور رئیس شده، دوربینو آماده میکنه و آماده ی عکس گرفتن از نجینی مظلوم (!) میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور شماره 1:الان چیکار کنیم؟صاحبشو پیدا کنیم؟
مامور شماره 2:من مطمئنم هر چی بگردیم نمیتونیم صاحبشو پیدا کنیم.آدرس یا نشونه دیگه ای که روش نیست.این ماره رو هم که تا حالا ندیدیم.
مامور شماره 3:چرا چرا.خب عکسش تو لیست موجودات خطرناک تحت تعقیب هست.مگه فراموش کردین؟نجینی.مار مخصوص اسمشو...

ماموران شماره 1 و شماره 2 بطور همزمان چوب دستیشان را در حلق مامور شماره 3 فرو کرده و او را ساکت کردند:خفه شو ابله.ما تا حالا اینو ندیدیم.پس نمیدونیم صاحبش کیه.زبونشو هم که نمیفهمیم.

مامور شماره 3 به سختی چوب دستیها را از دهانش خارج کرد و سرفه کنان گفت:پسر عموی من حدود پنج درصد استعداد مارزبونی داره.اگه میخوایین جغد بفرستم بیاد؟

این بار ماموران شماره 1 و 2 به همراه رئیس سازمان، مامور سوم را کلا ناک آوت کردند.رئیس سازمان نگاهی به نجینی انداخت و گفت:حالا که هیچکدوم از ما صاحبش رو نمیشناسیم شاید بهتر باشه بریم سراغ نقشه دوم.یه عکس ازش بندازین و تو پیام امروز چاپ کنین.شاید یکی پیدا بشه که قبولش کنه.فقط فراموش نکنین عکس طوری باشه که صاحب واقعیش که هیچکدوممون اونو نمیشناسیم پانشه بیاد اینجا.حواستونو جمع کنین.تو متن آگهی هم لازم نیست اسمشو بنویسین.صاحب جدیدش میتونه اسم جدید و زیباتری روش بذاره.یه جعبه دستمال کاغذی دیگه بیارین.باز شروع کرد به اشک ریختن. :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1391/4/6 12:38:27
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-فیسسسس فوی فیساسسسس...

-چی میگه؟:worry:
-من چه میدونم!برو یه مترجم بیار.
-من که از این پشت نمیام بیرون.جغد بفرست.:worry:
-سه تا جغد فرستادم.همه رو تو هوا گرفت و یه لقمه چپ کرد!

دو مامور وزارتخانه پشت کاناپه بزرگی سنگر گرفته بودند و با وحشت به موجود جادویی که از پایه صندلی به بالا میخزید خیره شده بودند.
-اول صبحی این از کجا پیداش شد.بابا، گفتیم حمایت از حیوانات جادویی...نگفتیم سازمان پناهندگی هیولاها که.منظورمون چیزی در حد کرمای فلوبر بود.هی نشسته اونجا فیس فیس میکنه و اشک میریزه.

مامور دوم به احتیاط نگاهی به مار غول پیکر انداخت.
-نه بابا اشکاش تموم شد.الان داره آه میکشه...فکر کنم از صاحبش شاکیه.

یک ساعت بعد:

ماموران حمایت از حیوانات جادویی پشت سپر حفاظتی پناه گرفته بودند.فنجانی چای در مقابل نجینی قرار داشت که هر از چند گاهی زبانش را داخل آن فرو میکرد و جعبه دستمال کاغذی که اشکهایش را با آن پاک میکرد.رئیس سازمان رو به کارمندانش کرد.
-خب...اسمش که نجینیه.رو پلاک روی گردنش نوشته شده.حالا باید صاحبش رو پیدا و توقیف کنیم.کسی حق نداره با حیوانات بدرفتاری کنه.

مامور شماره 1:ببخشید رئیس...آخه صاحب این...چیزه...:worry:

بقیه ماموران، مامور شماره یک را با لگد از پشت سپر به بیرون پرتاب کردند.
-ساکت باش!هیچکدوم از ما نمیدونیم صاحب این کیه!نمیدونیم...متوجهی؟

جغد سیاه رنگی از روزنه کوچک بالای در وارد شد...قبل از اینکه توسط نجینی شکار شود تکه کاغذی را جلوی رئیس سازمان انداخت.رئیس نامه را باز کرد و خواند...آه سردی کشید.
-نامه وزیره...گفته باید صاحب این جونورو پیدا کنیم.اگه پیدا نشد میتونیم یه آگهی تو پیام امروز چاپ کنیم که یکی بیاد به فرزندی قبولش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله چشم.

در جلسه

مک گونگال: خوب همگی بشینید!

ولی قبل از این که مینروا بگوید بشینید همه نشستند و مینروا گفت:همگی پاشین

همه پاشدن

- همه بشینید

- همه پاشین

- همه بشینید

5مین بعد

مینروا:همگی بشینین

و وقتی همه نشستند با تن عرقی گفتند:وای عجب بشین پاشویی بود عجب حالی داد.خیلی وقت بود بازی نکرده بودم

مینروا: خوب همه توجه داشته باشین که تعداد غول ها تو کشور کم شده و این با...

آبدارچی در همین زمان وسط حرف های مینروا می پرد و می گوید:این چه ربطی به ما دارد؟

مینروا:

آبدارچی:

مینروا:خوب داشتم می گفتم:و این باعث شده که این جلسه رو اینجا بر گذار کنیم و ...

40 مین بعد

اخبار کانال 6:

تا چند لحظه پیش جلسه ی وزیر درباره ی کم شدن غول ها در کشور تمام شد و ...

پروفسور گرابلی:من باید نامه ای به مینروا بدم تا ببینم این چه وضعشه!من کی گفتم غول



امتیاز : 4

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/5/30 21:05:43
تصویر تغییر اندازه داده شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

صبح آفتابی و گرم تابستانی شروع شده بود و گرابلی پلنک مثل همیشه روی تختش توی قلعه هاگوارتز خوابیده بود که ناگهان در اتاقش به شدت به صدا در میاد.

- ویلهلمنا...ویلهلمنا! خانم وزیر اومدن میخوان شما رو ببینن.

ویلهلمنا در حالی که تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه میکشید در اتاقش رو باز کرد و با بانویی بلند قد به همراه کلاه بوقی با لبه گرد مواجه شد. دوبارخ خمیازه ای کشید و گفت:
- بفرمایید خانم وزیر، خواهش میکنم.

وزیر مک گوناگال با قدمهای محکم وارد اتاق شد و روی صدلی نشست. ویلهلمنا نیز معذرت خواهی کرد و رفت تا لباسش رو عوض کند. بعد از اینکه لباسش رو عوض کرد با یک سینی چایی وارد شد.
- بفرمایید.

- ویلهلمنا بیا بشین کارت دارم. امروز یه اتفاق عجیب افتاده!

ویلهلمنا سینی رو روی میز گذاشت و روی صندلی رو به روی مینروا نشت.
- امروز گزارش داده شده که به طور عجیب و ناگهانی تعداد سانتور های کشور کم شده. بخصوص توی جنگل ممنوعه ی هاگوارتز مشهود تر بوده.

- خب..خب، من چیکار کنم؟

-تو یعنی رییس دفتر حمایت از موجودات هستیا.

- آها بله. ترتیبش رو میدم. امروز یه جلسه فوق العاده میذارم.

مک گوناگال که از حرف گرابلی این برداشت رو کرده بود که اونا حتما به طور مستمر جلسه دارن که حلسه فوق العاده هم میذارن پرسید:
- شما جلسه مستمر هم دارین؟

- نه

- از این به بعد بذارین.

ویلهلمنا سری به نشانه تایید تکان داد. مینروا خیلی سریع چایی رو سر کشید و بلند شد.
- دیگه سفارش نکنم...ان اتفاق اتفاق مهیه...حواست رو خوب جمع کن.

- بله چشم.

------------------------
ادامه این سوژه با شما.



امتیاز : 6

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/5/30 21:00:23
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/6/4 16:29:12
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت سحر و جادو اعلام می کند :

طی تایید وزارت سحر و جادو و وزیر سحر و جادو تصمیم گرفته شده است مسئولیت این تاپیک از این پس به عهده ی پرفسور گرابلی پلنکمی باشد !

مسئولیت مسئول تاپیک :
دنبال کردن سوژه و جلوگیری از انحراق آن .
تزریق سوژه های جدید در صورت لزوم .
ارائه ی گزارش به وزیر در مورد پیشرفت تاپیک
در صورت لزوم اقدام به عضو گیری کنند .
مدیریت تاپیک .

توجه : این کار دلیلی بر کم کردن کار وزیر و کابینه نیست بلکه تنها روشیست برای بهبود اوضاع فعلی و پیشرفت روز افزون ایفای نقش سایت .

با تشکر وزیر سحر و جادو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادويی!
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

بعد از استعفای آقای زابینی از معاونت وزارت سحر و جادو و همچنین بر کناری وی از سِمَت مرگخواری، آقای زابینی تصمیم میگیرد تا با اشتغال در دفتر حمایت از موجودات جادویی باقی عمر خود را در صلح و آرامش و به دور از دنیای سیاست و هر گونه هیجان سپری کند. اما ظاهرا در اینجا هم اوضاع بر وقف مراد وی نبود:

- عرررررررر! عرررررررر! اهو اهو اهو (صدای گربه) ... آقای زابینی لطفا کرمِ فلوبر منو تحت حمایت خود قرار بدید ... عرررر عرررررر!
بلیز: دختر کوچولوی من، گریه نداره که ... کافیه روزی سه وعده غذایی بهش کاهو بدی بخوره و روزی یک ساعتم ببریش گردش یا بذاری تلویزیون تماشا کنه ...

برخلاف انتظار، با این حرف بلیز گریه دخترک شدید تر میشه!

- جیــــــــــــــــــــغ! مامانم دیگه اجازه نمیده مامان کِیتی رو تو خونه نگه دارم ... میگه یکبار دیگه بیارمش خونمون مامان کیتی رو زیر پاش له میکنه ... آخه چطور دلش میاد؟ عـــــــــررررررر ... عرررررر!
بلیز: مامان کیتی کیه دیگه؟
دخترک هق هق کنان: همون کرم فلوبرمه دیگه ... نگفتم بهتون؟ آخه کیتی من، باردار هست و به زودی مادر میشه ... آقای زابینی جون مامان کیتی و بچه های توی شکمش دست شماست ... تو رو خدا کرممو تحت حمایت خودتون قرار بدید .. نگاه کنید چه نگاه معصومانه ای داره! ... عــــــــــــــــرررررر!
بلیز

در همون لحظه صدای هیاهویی از بیرون اتاق شنیده میشه و به دنبالش گام های شتابانی که به سمت اتاق میاد، در همون لحظه بلیز و دخترک به سمت در اتاق حرکت میکنند تا ببینن بیرون از اتاق چه خبره اما نرسیده به در اتاق ناگهان صحنه اسلوموشن میشه (!)، در به شدت باز میشه و به چونه دخترک که با در فاصله ای نداشت برخورد میکنه، در پشت در هیکل قناص وزیر سابق نمایان میشه، دخترک که در اثر شدت ضربه تعادل نداشت به زمین می افته و کرم فلوبرش از دستش رها میشه و می افته روی زمین و در اون میان بلیز که هنوز به صورت غیر ارادی به سمت در حرکت میکرد پاشو میذاره روی کرم فلوبر ....!!!

شپلخ!!! (صدای پاشیدن خون و دل و روده و این حرفا)
(بازگشت سرعت تصویر به حالت اولیه)

دخترک بُهت زده کنار جسد متلاشی شده کرمش زانو میزنه و در اون میان بلیز و هوکی شدیدا به یکدیگر خیره میشند ...
بلیز: تو؟ اینجا چی کار میکنی؟
دخترک: مــــــــــــــامـــــــــــــــان کِیـــــــــتی! عـــــــــــــــــــــــرررر!
هوکی: بدبخت شدم! کل شهر دنبالمن! من به عنوان یک موجود جادویی به اینجا پناهنده شدم ... تو رو خدا ازم حمایت کن !!!
دخترک: مامان کیتی حرف بـــــــــزن ... بگو که صدامو میشنوی! یه چیزی بگو ....
- عــــــــــــــــــــــــــــرررر ....

بلیز: چــــــــــــی ؟ نشنیدم ...
هوکی: میـــــــگم که ....
در این لحظه دخترک به گردن بلیز آویزون میشه و سعی میکنه با بلیز گلاویز شه!
- تو .... تو...! تو قاتل مامان کیتی و بچه هاش هستی! باید تاوانشو پس بدی ...
هوکی: میــــــــــــــــگم مردم ناراضی دنبالمن ... تو باید از من حمایت کنی چون من هم موجود جادوییم و هم خیلی لطف در حقت کردم ...
دخترک: قاتل .. قاتل ... عــــــــــــــــــــــــــــــررررر!

بلیز: اه ... آواداکدورا ....
ناگهان نور سبز رنگی اتاق رو روشن میکنه و جسد دخترک روی زمین ولو ...

بلیز: آخیـــــــــــــــــــــش خب حالا بگو ...
هوکی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده:
- ببین بلیز ... تو میدونی من با تلاش زیاد در شش ماهه دوران وزارتم موفق شدم با کاهش چشمگیر سطح فعالیت در انجمن های زیر دستم ایجاد تنش در سایت رو به حداقل برسونم ... اما با این وجود معلوم نیست چرا مردم دنبالم افتادن ... من جونم در خطره ... ارتش میلیونی هم اعتصاب کرده گفته تا برای ناهارها وعده چلو کباب رو به دو نوبت در هفته افزایش ندیم از حمایت خبری نیست! دستم خالیه! تو باید بهم کمک کنی ... باید منو تحت حمایت دفترتون قرار بدید ...

بلیز: نخیر آقا ما موجود جادویی سیاسی نمیپذیریم ... خوش اومدی!
هوکی: نامرد ... تو معاونم بودی ... من این همه بهت ارج میدادم ... تو دوران من هر چی خواستی رشوه خواری کردی ... این همه گذاشتم برای ملت پرونده سازی کنی ... گذاشتم هر کار خواستی بکنی ... اصلا انصافا من حق پدری بر گردنت دارم!
بلیز: آقا من شما رو نمیشناسم ... اصلا الانم وقت ناهار و نمازه دفتر تعطیله ...
هوکی: اهم ... پس فکر میکنم منم مجبورم در حین اعترافات اون مسئله کذایی رو هم لو بدم ...
بلیز: هوم؟ چی رو؟
هوکی: اینکه در دفتر حمایت از موجودات جادویی شاهد به قتل رسیدن یک دختر بچه معصوم به فجیع ترین شکل ممکن بودم ...!
بلیز: هوم.... البته حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم که به صلاح هر دومونه که در این شرایط حساس با هم و در کنار هم باشیم... چون بالاخره مدتی با هم کار کردیمو اینا ...

در همون لحظه صداهایی بس مخوف از بیرون به گوش میرسه و بلیز و هوکی با عجله به سمت پنجره میدوند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/4/12 3:05:23
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخوارا پس از مدتها اولين باري بود كه فكر ميكردن و براي همين يكم براشون سخت بود و نظرات بس مزخرفي مي دادند:

- من مي گم بايد گرگينه ها رو پيدا كنيم.

- به نظر منم بايد اونها رو بگيريم بياريم اينجا.

- با اجازه لرد، منم مي گم بايد مواظب باشيم.

لرد:

لرد به همين صورت چند دقيقه اي را به مرگخواران نگريست، و ناگهان سرش رو به ديفال... نه منظورم سنگ قبر تامي خدا بيامرز كوبيد و روي زمين نشست.

بلا چون عموما بيشتر از بقيه فكر مي كرد كنار لرد اومد و گفت:
- ارباب من مي گم بايد توله گرگينه ها رو همزمان بگيريم.

لرد:نه بابا؟

و پس از گفتن اين كلمات به شدت شورع به گرستن كرد زيرا اميد آخرش نيز نا اميد شده بوده بود.

خونه دايي مونتي

بالاخره غدد اشكي همه خشكيده بود و همگي دست از گريه برداشته بودند و يادشون اومده بود كه بايد به دنبال تدي بگردند.

سازمان جك و جونور ها هم پس از تحقيقات بسيار فهميد كه تد رو دزديدند. ()و اين خبر مهم به دست مونتي و گرابلي هم رسيد.اونها هم(بر و بچه هاي خونه دايي مونتي) خودشون با راي گيري متوجه شده بودن كه حتما كار ولدي كچل و دوستاشه در نتيجه به سمت وزارت براي تحقيقات عميق تر حركت كردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1387 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خونه ی دایی مونتی اینا ...

در باز شد و بارتی به سرعت وارد خانه یا یه چیزی شبیه اون شد و در حالیکه به دایی مونتی و جیمز سیریوس و ریموس و گرابلی نگاه می کرد به سمت پنجره رفت و خود را از آن بیرون انداخت و برای لحظاتی موجبات خنده ی بینندگان و شنوندگان را فراهم کرد .

دایی مونتی اینا که لحظاتی از فکر تد ریموس بیرون رفته بودند () دوباره به یکدیگر نگاه کردند و دوباره مشغول گریه کردن شدند .



گورستان ، همونجایی که لرد اینا هستن

لرد و مرگخواران داشتن صحبت می کردن و کلی با هم صحبت می کردن که لرد به دلایل خستگی بیش از حد از اونا جدا شد و از مرگخواران جدا شد .
بلیز به سمت تد ریموس رفت و گفت : باید یه فکر اساسی برای جمع آوری گرگینه ها بکنیم

و با دست به دیگر مرگخواران اشاره کرد که همگی به سمتی دیگر بروند و مشغول فکر کردن شوند ... لحظاتی بعد همه کنار قبر تام ریدلِ خدا بیامرز جمع شدند و بلاتریکس گفت : باید همه ی گرگینه ها رو از سطح جامعه ی جادوگری جمع کنیم و اونا رو با اهدافِ لرد آشنا کنیم و اونا رو به سمت خودمون بکشونیم .

ملت مرگخوار : ایول فکر ... بابا ایول

بلیز : بوقی خب چجوری اینکارو بکنیم ؟ این مهمه ... به جای اینکه الکی حرف بزنین بشینین یکم فکر کنین که چیکار کنیم . تازه باید طوری باشه که کسی نفهمه ما اونا رو دزدیدیم ...
- غیر از این باید همه ی کارا در یک زمان انجام بشه ، چون بعد از دزدیدن چند تا ملت مواظب گرگینه ها می شن و دیگه نمی تونیم گرگینه ها رو بدزدیم .

ملت مرگخوارم : هوووم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/7/24 21:01:56