جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

226 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
226 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1387 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله پدر خانواده جفت پا میره تو صورت بچش ...

بابائه: پسر تو خجالت نمیکشی این کانالای بی ناموسی رو نگاه میکنی؟ تازه نشستی کد کانالا رم پیدا کردی باسه من گیلدی نگاه میکنی!!!

پسر: بابا .. بابا .. بخدا این شبکه سه (شبکه ورزش) هست و منم منتظر برنامه نود بودم!
بابائه: چرا دروغ میگی؟ خانم دیگه حق نداری به این بچه شام بدی!
مامانه: جیـــــــــــــــــغ بچمون سوء تغذیه میگیره!
بابائه: خب بگیره .. مگه تا حالا که بهش غذا میدادی غیر از اینکه همش نمره تک بیاره به کجا رسیده؟
پسر: بابا بابا تقصیر هرمیون بود که دستشو باز نمیذاشت!
مامانه: ولش کن مرد ...از خر شیطون بیا پایین ... گیلدی از شهروندان خوب و مرد های جیگر این مرز و بومه .. اصلا از تو چه پنهون یه زمانیم شوهرم بوده!!
بابائه: !!!!!!!!!!!!!


پسره: هووووورررراااااااااااا گیلدی خودش اومده کنار پنجره ... گیلدی مردمی .. گیلدی مردمی!
مامانه: جیـــــــــــغ!

همه اعضای خانواده میدوئن کنار پنجره و پایینو نگاه میکنن و در همون حال گیلدی رو میبینن که همراه یک دختر غریبه کنار یک شیر آب توقف کردن و نوبت نوبتی آب میخورن و نگاه های محبت آمیزی رو به هم رد و بدل میکنن ...

بابائه: اینا دیگه واقعا شورشو دراوردن .. اون از کانالای مبتذل تلویزیون .. اینم از این حرکات مبتذل و غیر اخلاقی زیر پنجره ما ... خانم اون تلفنو بیار با این آرشاد تماس بگیریم بیان جمعشون کنن!

====== مقر تجمع عده ای از سیاهان =====

مورفین: اینا دیگه شورشو دراوردن ... گیلدیم از دستمون پرید!
هوکی: دماغ گیلدی بهترین دماغ شهر .. وینکی مکرر به هوکی گوشزد کرد که هوکی باید دماغش رو مثل گیلدی کرد!
مورفین: شیطون سریع از مرگ دابی سوء استفاده کردی رفتی مخ وینکی رو زدی؟
در همون حال که عرق شرم از روی سر و صورت هوکی میریخت؛ مورگان برای پیدا کردن یک عدد دماغ، سرگرم تماس با دوستو آشنا بود و بقیم شدیدا اعصاب مصاب ندارشتنو اینا و خلاصه جو خیلی بدی بود.
نارسیسا: اهم ... میگم شاید بتونیم نصف دماغ اسنیپو ازش قرض بگیریما .. باهاش صحبت کنم؟
همه: آخه اون دماغ عقابی روغنی ...

همون لحظه ناگهان تلویزیون به طرزی بس انتحاری روشن میشه و گوینده شروع به صحبت میکنه:

- بینندگان عزیز .. سرانجام گیلدروی لاکهارت .. مرد فراری و عامل چند سال فساد ساحره های جوون ، در حالی که داشت از یک شیر آب، آب میخورد به جرم جلب توجه بازداشت و فردا صبح به آزکابان منتقل میشود ...

تصویر عوض میشه و یک عده مامورین پلیس آرشاد روی تصویر نمایان میشن که در حالی که دستای گیلدی رو بستن به زور سرشو به سمت پایین فشار میدن تا گیلدی رو سوار وَن آرشاد کنن اما گیلدی مقاومت میکنه و کمی اونور تر دختری شدیدا در حال زجه زدنه و هر سی ثانیه یه بار غش میکنه ...

گیلدی: بلااااااااا .... مطمئن باش من بهت خیانت نمیکنم و بخصوص میرم بخش آقایون ... منتظرم بمون ...
بلا: به بچه هام میگم چه پدر شجاعی داشتن ... ما منتظرت میمونیم تا از آزکابان بیای بیرون ... ما دوباره از نو همه چیزو میسازیم و بچه هامونو با هم بزرگ میکنیم
گیلدی: خانم چرا جو میدی؟ ما فقط از شیر آب کمی آب خوردیم! بچه کجا بود ؟ شماها برای من آبرو نذاشتین و منو تبدیل به یک شخصیت بی ناموسی کردین ..


تلویزیون به همون انتحاری ای که روشن شده بود دوباره خاموش میشه و در اون میان مرگخواران که همونجور مبهوت به هم چشم دوخته بودن؛ در آن لحظه تنها یک فکر رو در مغزشون میپروندن و اون هم حمله به "ماشین انتقال گیلدی به آزکابان" و نجات وی و در نهایت رسیدن به دماغ گیلدی بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/8/19 18:42:12
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/8/19 18:52:24
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/8/19 19:07:41
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
عله سریعا آدرس جادوگران رو تایپ می کنه .

مشترک گرامی! دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد.

- نــــــــــــــــــــــــه!

عله با گفتن این حرف سریعا از خواب می پره و چهره اش به صورت فیلم چهار عرق کرده و بسیار مضطرب به نظر می رسه و در کل مشخصه که یکی از اون خواب های غریب رو دیده!

- کوییرل ، کوییرل !

کوییرل از کجاآباد پیدا میشه و میگه: بله... اینجام!

عله: الان تو سایت چه خبره؟! ph بیناموسی حدودا چنده؟!!

کوییرل سریعا یه کاغذ از جیبش در میاره و میره میشینه پای pc و مشغول میشه.

- جیـــــــــــــــــــــــــــغ!!


.....


کیلومتر ها آن طرف تر، خانه ی یه بنده خدایی!!!


یه بچه به همراه پدر و مادرش با خوبی و خوشی در حال تماشای تلویزیونه!

- خانم! امروز چه خبر!

- خیلی خبرا!... امروز دوازده شیشه ربع گوجه درست کردم!!

- عجب!... البته درستش ربه! ولی آفرین ، خیلی هیجان انگیز بود! ( نهایت سادگی یک خانواده!)

و به این صورت دوباره مشغول تماشای برنامه ی مورد علاقه شان میشن.

- بابا... بابا! این آقاهه دیگه کیه اومد روی صفحه تلویزیون!!

روی صفحه ی تلویزیون یه عکس 5 در 5 از گیلدی نشون داده شده که یه پلاکارد با شماره ی 15 در دستش داره و لبخند ملیحی زده و پشت سرش هم یه آرم از آسایشگاه روانی " عجوج لند" به عنوان بک گراند قرار داده شده!

صدای مادر: عجب ... یه!

- خانم! این کارا یعنی چی؟!... بذار ببینیم چی میگه!

(( بینندگان عزیز! توجه کنید، صاحب این عکس " گیلدروی لاکهارت" دیروز با انجام یک سری زد و بند با مسئول آسایشگاه که از قضا مونث بوده!!، از بیمارستان روانی گریخت. او به بیماری مخوفی مبتلا شده و دارای علاقه ی شدیدی به پی جی 18 هست! تکرار می کنیم ... در صورت دیدن او با شماره ...))


...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدی به سرعت دستی که به سمتش آمده بود را در بر گرفت و نگاهی بس عشقولانه به او انداخت که باعث فوران کردن (؟!) خشم بلاتریکس شد که با سطل آبی که مورفین روی او ریخت ، خاموش شد و دیگر فوران نکرد ...

لحظات به سرعت از پی یکدیگر می گذشتند و گیلدی و بلاتریکس جلوی دو مرگخوار دیگر راه می رفتند و برای هم لاو می ترکوندن .

- گیلدی جون ... من عاشقت شدم
- مـ ...
- نذاکت رو رعایت کن
...

همینطور هر دو دیقه یکبار بلاتریکس می گفت « نذاکت رو رعایت کن » و گیلدی بدون توجه به صحبت های اون به صحبت های عشقولانه اش ادامه می داد . تا اینکه چشم بلاتریکس به گوشه ای از کافه ی تفریحات سیاه منور گشت و به مورفین و مورگان اشاره ای کرد - که در این اشاره حرفهایی چون « زودتر بدویین برین به بقیه بگین » ، « کروشیو !!! » ، « چرا همینجوری منو نگاه می کنین ؟ » و ... نهفته بود - و مورگان و مورفین به سمت کافه رفتند و بلاتریکس و گیلدی با هم در خیابان تنها شدند .

گیلدی که فرصت را غنیمت میشمرد نگاهی به بلاتریکس کرد و سرش را نزدیک و نزدیکتر برد تا اینکه بالاخره سرش به شیر آب رسید و کمی آب نوشید ...


... مورفین و مورگان به سرعت وارد کافه شدند و با هم گفتند :
- بدویین که ژارن میان . الانه که ژرسن (قاطی پاتی شد حرفاشون :دی)

- کیا ؟
- بلاتریکژ و گیلدیژ () دیگه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/17 10:17:07
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران متوجه میشوند که لرد سیاه از ظاهر خود ناراضی است.مرگخواران تصمیم میگیرند دماغ گیلدروی لاکهارت را به ارباب هدیه کنند.با کمک سیبل مرگخواران متوجه میشوند که گیلدروی در راه قصر مالفویهاست.بلاتریکس و مورفین و مورگان به سراغ گیلدی رفته و با او درگیر میشوند.
-------------------------
گیلدروی زیر باران طلسمهای مرگخواران چوب دستی طلایی رنگش را با احتیاط از کیفش بیرون آورد و بطرف بلاتریکس گرفت.
-اممم...وردش چی بود؟اممم...گرینایفوس...

اشعه آبی رنگی از چوب دستی گیلدروی خارج شد و به جای مرگخواران توده ابری شکلی را درهوا تشکیل داد.توده کم کم شکل گرفت.مرگخواران دست از حمله برداشته و به توده خیره شده بودند.طولی نکشید که توده به شکل مرلین کبیر در آمد.مرلین در نهایت خشم انگشت اشاره اش را بطرف مرگخواران تکان میداد.
-ای بچه های بد..بد...بد...شما از طلسمای خطرناک استفاده کردین؟اونم در مقابل جذابترین جادوگر قرن؟باید از خودتون خجالت بکشین.مخصوصا با تو هستم معتاد.واقعا که....

توده مرلین شکل بعد از قهر کردن با مرگخواران به چوب دستی گیلدی برگشت و ناپدید شد.

مرگخواران مات و مبهوت به گیلدروی خیره شده بودند.بلا چوب دستیش را در جیبش گذاشت.
-بابا این دیگه کیه.جلوی این اصلا چوب دستی لازم نداریم.بیایین بگیریم ببریمش.

مرگخواران لبخند زنان به گیلدی نزدیک شدند.مورگان دستش را روی شانه گیلدروی گذاشت.
-به به..چه جادوگر خوش تیپی..چه سری چه دمی عجب پایی...نیست بالاتر از سیاهی رنگ..راه بیفت بریم خونه ریدل که همه ساحره ها اونجا منتظرتن.

گیلدروی سرش را تکان داد.
-من عادت ندارم بدون ساحره راه برم.اول این خانوم باید دستمو بگیره و تا رسیدن به مقصد حرفای قشنگ بهم بزنه.

دست بلاتریکس بطرف چوب دستیش رفت ولی در نیمه راه توسط مورفین متوقف شد.
-بابا بیخیال...خب دو قدم راهه.شی میشه کمی اژش تعریف کنی؟باژمرلینشو در میاره هممونو دعوا میکنه ها.من حوشله ندارما.

بلا با نفرت دستش را بطرف گیلدوری دراز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1387 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا كه همچنان منتظر سيبل بود. براي سرگرم كردن خودش به سمت لپتاپش حمله ور شد .

او كه از ديدن چهره ي لرد در لپ تابش خسته نميشد به سايت هاي مختلف ميرفت تا عكسهاي جديد تري از شاهزاده سوار بر تسرالش را ببيند .

ازاين سايت به اون سايت..... از اون سايت به اين سايت........ .

مشترك گرامي دسترسي يه اين سايت امكان پذير نميباشد .

بلا از اينكه اين پيغام را دريافت كرد عصبي شد و يك كروشيو حواله ي لپتاپ كرد و صفحه باز شد .

بلا

چيزي را كه ميديد باور نميكرد . چشمانش را چند بار باز و بسته كرد تا از خوابي گه گمان ميكرد ميبيند بيدار شود ؛ بعد از اينكه مطمئن شد خواب نميبيند دوباره به عكس لرد كه با مايوي صورتي رنگش در كنار آنيتا ايستاده بود و در ساحل قدم ميزدند چشم دوخت .

-پناه بر زير شلوار مرلين . اين لرده ؟ فيلمشو نداري ببينيم .
مورگان كه چشم از آنيت و لرد مايو پوش بر نميداشت اين حرف را زد و پس از گفتن اين حرف يك كروشيو از بلا دريافت كرد .

-بوقي . فيلم لردو ميخواي چي كار ... كروشيو .... .

بلا عصبانيتش را بر سر مورگان خالي كرد و دوباره با نارحتي به عكس لرد خيره شد . اشك از چشمانش سياهش سرازير شد و بر روي كيبورد لپتاپش ريخت . آيا لرد ميخواست با آنيت ازدواج كند ؟! به دنبال جوابي براي انكار اين موضوع ميگشت ولي جوابي براي آن نداشت در همين افكار به سر ميبرد كه مورفين او را از افكارش بيرون كشيد .

-بلا شرا شودتو ناژاحت ميشني ؟ اينا همش فشو شو شاپه ! فشو شو شاپ !

بلا كه از حرفهاي مورفين سر در نمياورد گفت :

-چي چي شاپ ؟
-فشو شو شاپ بابا !

كمي آنطرف طرف سيبل كه شاهد ماجرا بود گفت :

-فتوشاپ منظورشه . ماگلا باهاش عكسا رو درست ميكنن . همين چند وقت پيش منم يه عكس از ولدي و دامبل ديدم كه در حال رقصيدن تو تولد بارتي بودن . اين عكسا رو جدي نگير . حالا بيا اينجا جاي گيلدي رو پيدا كردم .

بلا كه هنوز از قضيه مطمئن نبود سعي كرد حرفهاي سيبل را براي راحت شدن از احساساتش قبول كند و به سمت سيبل رفت .

-الان كجا داره ميره .
-داره ميره قصر مالفوي

بلا با شنيدن نام قصر خانواده مالفوي خوشحال شد و سريع به مورفين و مرگان دستور داد تا همراهش به قصر مالفوي بروند .


سه مرگخوار شنل پوش پشت سر گيلدروي حركت ميكردند و منتظر بودند تا به مكان خلوتي برسند تا او را بدزدند .

گيلدروي كه در حال حرف زدن با خودش بود به افرادي كه تعقيبش ميكردند هيچ اهميتي نميداد ، وارد كوچه ي باريكي شد.

-نارسياي بوقي ! لوله ميده دسته من! واستا دوباره ببينمش! من به اين سيفيتي ، خوشگلي ، گولاخي بايد لوله بدنم دست جن خونگي مردم ! بو.........!

-آهاي پسر خوشگله به آبجيه من نگو بوقي! بوقي عمته. حالا اينو بگير : پتريفيكيوس توتالوس.



زوايايي از عشق لوسيوس و نارسيسا نسبت به هم

شپلق....!‌
-واسه چي ميزني؟
-اينو زدم كه ديگه با يه مرد غريبه تو خيابون قدم نزني .
شتلق....!
-اينو واسه چي زدي؟
-اينم واسه اين زدم كه ... واسه اين زدم كه ..... به تو مربوط نيست واسه چي زدم... حالا برو گمشو از خونه ي من بيرون و ديگه هم به اينجا بر نگرد.

مرد در دلش با خود صحبت ميكرد : اين رو واسه اين زدم كه دوستت داشتم . اگه تو اين خونه ميموندي برادرات تو رو ميكشتن . دوستت دارم دخترم. (خوانندگان اين پست )

.
.
.


پس از اتمام فيلم لوسيوس با دستمال كاغذي كه بيني اش را پاك كرده بود اشك چشمان نارسيسا را پاك كرد و به او گفت : ميگم نارسيس از اين به بعد هر هفته بيايم اينجا فيبم ببينيم . ها ؟ نظرت چيه ؟
-آره منم مواقم عزيزم . فيلم هنديي كه امروز ديديم خيلي قشنگ بود .
- باشه . الان كجا بريم ؟ بريم برات بستني بخرم . يا سانديس كيك ميخواي . شير موز چي ؟
-نه ممنون لوسيوس . بريم كافه تفريحات . به نظرم تا الان گيلدروي رو گرفتن .

لوسيوس دستانش را در دستان نارسيسا گذاشت و دوش به دوش هم به سمت كافه راه افتادند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 16:42:48
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 16:47:09
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 17:00:03
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 20:47:05
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ژانگولریسم !!!

--------------------------

لوسیوس به گیلدروی و نارسیسا نزدیک شد :
- خانومی این یارو کیه کنار دستت راه میره ؟

+ آدم مهمی نیس عزیزم ، دیدم داری این همه بار و بندیل با خودت میاری گفتم یکیو پیدا کنم کمکت کنه . قیافش داد میزنه که جون میده واسه عملگی

لوسیوس نفس راحتی کشید :
- فک کردم میخوای قالم بذاری و با این رنگ پریده بری ! بعد جواب پسرتو چی میدادم ؟ همینجوریشم به غیرت من شک داره !

+ عزیزم تو که میدونی من از مردای ورپریده چش رنگی خوشم نمیاد . حالا بگذریم که خودشو کشته موهاشو رنگ موهای تو دربیاره ولی وزوزیه !

- حالا دیگه واسه من قیافه مرد غریبه رو تشریح می کنی ؟ چن ساعت وایسادی تماشاش کردی ؟

نارسیسا که دید بحث زیادی طولانی شده ، تمام لوله ها و بار و بندیلی که لوسیوس درگیرشان بود از او گرفت و روی سر گیلدی پرتاب کرد :
- اینا رو ببر قصر مالفوی بده به جن خونگی شماره یک . از وقتی اون دابی خائن آزاد شده ما جن هامونو شماره گذاری می کنیم . بهش بگو همراه جن شماره دوازده ببرن تو باغ و سیستم آبیاری رو درست کنن تا ما برگردیم .

و بعد بازویش را دور بازوی همسرش حلقه کرد و او را به سمت نزدیک ترین پارک کشید :
- می دونی عزیزم ، این ماگلا یه خونه جالبی ساختن که تصاویر توش حرکت می کنن . بهش میگن سینما . بیا یه روز بریم اونجا .

لوسیوس همچنان که دور می شدند و صدایشان کمتر و کمتر به گوش می رسید جواب داد :
- میدونی که از ماگل جماعت خوشم نمیاد . ولی چون تو می خوای یه بار میریم ببینیم چطوریاس !

گیلدروی هاج و واج و دماغ سوخته ، وسایلی که در دست داشت محکم گرفت و به سمت قصر مالفوی حرکت کرد .

*******

سالن کافه تفریحات سیاه - همان زمان

بلاتریکس در کنار سیبل نشسته بود و منتظر جواب او ، با حرص ناخن هایش را می جوید :
- خوب بگو دیگه ! توی گوی بلورینت اون گیلدی تحفه رو پیدا کن بیاریمش اینجا ببینیم چه راه حلی واسه عصبانیت لرد داره .

سیبل تریلانی در حالی که به گوی بلورینش زل زده بود ، دستش را با حالتی که میخواهد حشره مزاحمی را دفع کند تکان داد :
- زبون به دهن بگیر دختر ! من دارم آمار ساحره هایی که تو خیابون غش کردن رو می گیرم . از روی ردشون میشه گیلدی رو پیدا کرد . تو هر خیابون به فاصله یکی دو متر یه ساحره افتاده و غش کرده . و این نشون میده که گیلدی از این خیابون رد شده !

بلاتریکس همچنان ناخن هایش را می جوید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 17:51:14
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابانی از خیابان های مرلین ()


گیلدروی از انتهای خیابان وارد می شه و به اطراف نگاه میکنه . دستشو به زبونش می ماله و با یه مَن تف موهاشو درست می کنه و کمی خاک رو از پاچه ی شلوارش می تکونه ... پس از این اقدامات چندین ساحره در اینور و آنور خیابان غش کرده و رو به سقطیوسینگ می روند .

ناگهان گشت آرشاد آسلامی پیداش می شه و افراد آسلامی با جادوهای مخوف چندین دستبند مخوفتر را به دستان گیلدروی می زنند و اونو با خودشون می برن .


مرگخواران که هر کدام در جایی مخفی شده بودند ، از قبیل : مورفین تو مخزن آب ، بارتی بین عروسک های عروسک فروشی ، بلاتریکس جای یک درخت (موهاش مثل برگای درخت می مونه :دی) ، بلیز در جوب ، اینیگو نزدیک کوچه دیاگون ، فنریر در جمع سگ ها و ... به سرعت بر سر خود می کوبند و همگی به سمت نارسیسا که در پیاده روی آنسوی خیابان ایستاده بود می روند ...

- اِی بابا . این که رفت . سریع بریم این نویسنده رو بکشیم و یه فلش بک بزنیم ...


لحظاتی بعد ، مورگان جای نویسنده نشسته و مشغول نوشتن می شود ...

پس از این اقدامات چندین ساحره در اینور و آنور خیابان غش کرده و رو به سقطیوسینگ می روند .
به سرعت جلوی کارکنان آسلامی گشت آرشاد گرفته می شود و گیلدروی هر لحظه به نارسیسا نزدیک و نزدیکتر می شود و مشغول نگاه کردن به خیل عظیمی از ساحره هاییست که در اطرافش غش می کنند .

بدون کوچکترین توجهی به نارسیسا ، از کنارش رد شد و به راه رفتنش ادامه داد ... همینطور که راه می رفت ناگهان نارسیسا را جلوی خود دید (اقدامات نویسنده برای آشنا شدن گیلدی با نارسیسا ) و لرزشی در درونش حس کرد و به او نزدیکتر شد ... گیلدی و نارسیسا :


... از آن سوی خیابان لوسیوس در حالیکه کلی نایلون و پلاستیک و وسایل دیگر در دستانش بود و آنها را به سختی حمل می کرد به این سوی خیابان آمد و چشمش به گیلدی و نارسیسا افتاد که در کنار یکدیگر راه می رفتند . لوسیوس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/15 16:18:09
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین یه مقدار گرد" کروشچی!" در می یاره و هپروووت اعلا!


نارسیس همینجور داشت عالم غش رو تجربه میکرد که بلیز از ÷له ها دوان دوان پتیین اومد:



_ فهمیدین چی شد؟

_ نه!


بعد بلیز می یاد میشینه ÷شت میز به حالت " اوا خواهر" شروع میکنه به تعریف کردن:


_ آره داشتم از جلو اتاق ارباب رد میشدم, دیدم صدای غرغرش می یاد! دیگه جات خالی فال گوش وایستادم! حالا نه که فوضولم, آخه نگران اربابمم!


ملت می خوان با چماق بیفتن به جون بلیز که اون ادامه میده:


_ خلاصه دیدم داره میگه:" گیلدروی گیلدروی گیلدروی! همیشه گیلدروی! ساحره کش بوقی! من چی؟ با این دماغم, ولی تو؟ لبخند برتر! کروشیو به تو! کروشیو!..."



بلا سریعا احساس میکنه که گیلدی همون کسیه که میخوان! باید گیلدی رو پیدا میکردن!


نگاهی به نارسیسا انداخت که هنوز از جوانی سهمی داشت! و احساس کرد بهترین طعمه ی مطمئن همین نارسیسات!


بلا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی که با عجله واد کافه شده بود محکم به نارسیسا برخورد کرد و سبد پر از انگوری که برای لرد می برد نیم دایره بزرگی در هوا رسم کرد و محکم به سر لرد برخورد کرد . دانه های انگور از روی سر لرد قل می خوردند و پایین می افتادند .

بارتی با بی خیالی کودکانه خود ، غش غش خندید :
- بابایی چه خوشمزه شدی !

لرد با چهره ای که کاملا صلح جویانه به رنگ بنفش درآمده بود چوبدستیش را کشید :
- کروشیو نارسیسا ! مگه نمی دونی باید انگورا رو محکم نگه داری ؟ یه کروشیوی دیگه چون از ریختت خوشم نمیاد ! یه کروشیوی دیگه به تو نارسیسا چون خواهرت پیرهنی رو پوشیده که خوشم نمیاد ! و یه کروشیوی دیگه چون باعث شدی بارتی به من بخنده و یه کروشیوی دیگه به خاطر اینکه ...

لرد سیاه همچنان که خشمگین از درب کافه بیرون می رفت ، کروشیوهای دوستانه متعدد خود را به بهانه های گوناگون به سمت نارسیسا می فرستاد ! ( آخر مظلوم نمایی )

به محض بسته شدن در کافه ، نارسیسا با شجاعت تمام غش کرد .

بارتی :
- جیـــــــــــــــــغ خاله ای ! چی شدی ؟

بلا با بی تفاوتی انگشتانش را روی دکمه های لپتاپش می فشرد :
- چیزی نشده بارتی ، شدت محبت ارباب بیشتر از قدرت تحمل سیسی بوده ! حالا بیا ببینم چه جراحی می تونیم پیدا کنیم که کارش رو ارباب عالی باشه ؟

بارتی به آرامی به لپتاپ نزدیک شد :
- من که عمرا با این وسایل مشنگی کار نکردم . ولی اگه می خوای به نتیجه برسی باید بری با جراح های مختلف بچتی بلکه یکی شون اونقدر جذاب باشه که بتونیم پوست صورتشو بذاریم رو صورت ارباب . بعد برو با این ستاره های هالیوودی بچت ، باهاشون قرار بذاریم یه جا ، بعد بریم پوست سرشونو بکنیم واسه بابایی کلاه گیس درست کنیم . تازشم ... من از دماغ برد پیت جوووووووووونم خوشم میاد . می تونیم اونم بکنیم بچسبونیم تو صورت بابایی ... تازشم ...

بلا با دهانی باز به بارتی نگاه می کرد :
- خوب ... حالا این چت که میگی چی هست ؟

بارتی با چهره فیلسوفانه بادی به غبغب انداخت :
- خوب معلومه دیه بیسواد ! وقتی بارون میاد ، ملت تو دستشون چت می گیرن میرن بیرون ! اونجا هرکی به چتشون خورد همین کارایی که گفتم رو باهاشون می کنن

بلاتریکس :
- wow بارتی تو هم چقد حالیته ! حالا مطمئنی اونا چتر نمی گیرن دستشون ؟

بارتی :
- نه بوقی ! اون که بالای تاپیکای انجمن هاست ! ربطی به بارون نداره ! همونی که گفتم درسته !

در حین بحث عمیق و فلسفی بارتی و بلاتریکس ، در باز شد و مورفین وارد شد . نیم نگاه بی تفاوتی به نارسیسای مدهوش انداخت و کنار میز توت فرنگی ها لم داد :
- باژ این شه مرگشه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 0:45:34
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 0:46:53
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1387 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

بعد از عملیات نجات کیکهای شکلاتی کافه تفریحات سیاه به حالت عادی برگشت.

بلاتریکس پیشبند سیاهرنگی را بسته بود که روی آن عکس آنیتا با قلبی که از آن خون چکه میکرد به چشم میخورد.با وجود اخطارهای لرد سیاه بلا با عنوان کردن این موضوع که این پیشبند یادگار مادربزرگش است حاضر به تعویش پیشبند نشده بود.

-بلاتریکس...این قهوه سرده.زود باش عوضش کن.

بلا دوان دوان بطرف میز لرد سیاه رفت.
-ارباب الان عوضش کردم.بازم سرده؟

لرد سیاه سری تکان داد و فنجان قهوه را روی زمین کوبید.

بلاتریکس با عجله بطرف نارسیسا رفت.
-سیسی...این ارباب جون که الهی قربون چشاش برم یه چیزیش شده.

نارسیسا با دقت کمی خامه روی کیک ریخت.
-چش شده مثلا؟از صبح سه تا فنجون و دو تا بشقاب و یه فر منفجر کرده.این که کار همیشگیشه.

بلا به آرامی زمزمه کرد.
-نه...چند دقیقه پیش گیر داده بود که چرا میزاتون شیشه ایه؟چرا من میتونم عکسمو توش ببینم.به نظر من ارباب از ظاهرش ناراضیه.

نارسیسا سبد توت فرنگی را روی میز گذاشت.
-به نظر من که مثل همیشه اس.حالا اگه نباشه هم چی کارش میشه کرد؟

بلا با عصبانیت یکی از توت فرنگی ها را برداشت و در مشتش له کرد.
-معلومه دیگه.باید یه کاری کنیم.یه متخصص زیبای،جراح پلاستیک و یه متخصص مو.ارباب ذاتا خوشگله.فقط کمی ریزه کاری روش انجام بشه عالی میشه.

نارسیسا نگاهی به چهره خشمگین لرد سیاه انداخت.
-من فکر نمیکنم لرد به این چیزا اهمیتی بده.

بلاتریکس لپ تاپ ماگلی را روی میز گذاشت و وارد اینترنت ماگلی شد.
-اووووه...چقدر عکس لرد.واو...عکس بیست سالگیشم هست...نظر سنجی رو ببین.به نظر شما قویترین مرگخوار کیست؟بوق بر همتون.اینکه مشخصه.منم.خب..بریم سر کار خودمون.قراره یه جراح پلاستیک پیدا کنم اول.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.