-اکسپریاموس
این یه صدای آشنا برای من بود و از ته کوچه می اومد.
-به به! ببین کی اومده این جا! بیاین تو،دم در بده !
او این رو گفت و بعد چهره ای آشنا ولی منفور جلوی من سبز شد...
-از جون من چی می خوای؟
-تفره نرو! خودت بهتر می دونی ، هافلپافی کثیف !
-تو به چه جرعتی جلوی من به شخص والایی مثل هافلپاف توهین می کنی ، مالفوی؟
-اولا که دلم می خواد.بعدشم تو می خوای جلوی منو بگیری؟!!!
و همین طور که داشت حرف می زد ، دوستانش پشت سر اون می اومدند..
-کروشیو !
اینو دراکو گفت و بعد بلند بلند خندید.
-تمومش کن ، مالفوی !
این چیزی بود که ارنی گفته بود.
-به به ! می بینم یه نفر دیگه هم هوس مردن کرده !
-اکسپریاموس !
و چوب دراکو افتاد.
-حالت خوبه زاخ؟
-آره ، فکر کنم !
بعدشم ما موندیم و عده ای از افراد اسلایترین...
-همه چی درست می شه.
فکر بکری به سرم زد !
خیلی آروم در گوش ارنی گفتم:من سعی می کنم یه سپر درست کنم و تو هم به دیگران هشدار بده ...
از شانس فراوان من،نقشه ام گرفت و موفق شدیم...اما حیف که زیاد طول نکشید...
سپر من از کار افتاد و هر لحظه امکان کشته شدنمون زیاد بود.
-دعا هاتون رو بخونید ، احمقا !
البته اینو گریگوری گویل گفت
-از اونجا که من آدم منصفی هستم (چه غلط های اضافی!!!)،هر دوتاتون کاملا عادلانه کشته می شید و هیچکی هم نمی فهمه که چه جوری مردین !
-من میترسم .یه کاری بکن !
-نمی دونم ولی ناراحت نباش ، من جلوی تو وایمیستم تا به تو نخوره...
-نه ، من نمی ذارم.
-این تنها کاریه که می تونم برات بکنم.
چند ثانیه بعد:
-آوادا کداورا
نترسین ها! ما زنده ایم و این صدایی رو هم که شنیدین صدای وردی بود که هری و رون و هرمیون و فرد و جرج گفتند و تمام رفقای دراکو رو کشتند.اما اصل کاری فرار کرده بود!!!!
-هری ،تو این جا چی کار می کنی؟
-خوب ما اون نور رو دنبال کردیم و به این جا رسیدیم...
-ازتون ممنونم.از همه تون ممنونم...
فرد گفت:قابلی نداشت.رفقا این جور جاها به درد هم می خورن دیگه!!
-فکر کردید همه چی تموم شده؟من کار شما رو به وزارت جادو گری گزارش میدم!شاهدم هم اینجاست!
و ما دراکو و وینسنت رو دیدیم که دارن در می رن...
-حالا چی کار کنیم؟
اینو من از هری پرسیدم.
-نمی دونم.واقعا نمی دونم........
فردای اون روز نامه ای از وزارت جادوگری دریافت کردیم و بعد...
خوب ، به علت ترسناکی داستان ، بقیه اش حذف می شه (با سانسور اشتباه نگیرید ها!!!) پس بهترین کار اینه که خودتون حدس بزنین آخرش چی می شه!!!
اینم شکل من در حال فکر کردن به این داستان غم انگیز:

با نهایت تاسف
زاخاریاس اسمیت