جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت!]شوراي دوازده نفره ي هاگوارتز آلبوس دامبلدور رو از مديريت مدرسه عزل كردن و اين كار آنها براي دامبلدور گران تمام شد.
دامبلدور سعي داره دوباره به مدرسه برگرده. بعد فكر كردن زياد به اين نتيجه مي رسه كه به جاي جيمز سيريوس پاتر به مدرسه بره. براي همين هم جيمز رو با وعده ي يويو و نهنگ خشمگين گول مي زنه و داخل كمد خونه ي گريمالد محبوس مي كنه.

دامبلدور بعد از اون به جاي جيمز به هاگوارتز مي ره و در اونجا با اتفاقات غير قابلي رو به رو مي شه. اما اينها به هيچ وجه مهم نبودند. دامبلدور بايد نقشه ي خودش را عملي مي كرد.

دامبلدور نيمه شب به دفتر لوسيوس مي ره و با هزار بدبختي خودشو پنهان مي كنه. و حالا ادامه ي داستان..

پ.ن: دوتا پست قبل رو بايد عنايت كنيد و بخونيد [/spoiler]

دامبلدو زير شنل نامرئي در دفتر خودش كه توسط لوسيوس غاصب اشغال شده بود رو قدم مي زنه و در هر گوشه به دنبال مدارك مخفي و سياهي مي گرده كه لوسيوس توي دفتر قائم كرده.

- اهههمم..!

دامبلدور به اطرافش نگاه مي كنه و سمت راست خودش تابلوي فينياس نايجلوس رو مي بينه كه با خشانت داره به اون نگاه مي كنه! در چند لحظه ي اول دامبلدور به فينياس نگاه مي كنه و لبخند مليح مي زنه ( اينجوري: )، بعد در چند لحظه ي دوم تازه مي فهمه كه شنل از روي سرش افتاده و در چند لحظه ي اضافي شنل رو برميداره و ميگه:

- خاك بر سرت.. اونورو نگاه كن.. مگه خودت خوار و مادر نداري بذار شنلمو سرم كنم.. عهه!

- بچه ي گريفيندوري متجاوز قانون شكن.. مثل پدرتي.. توي دفتر مدير چيكار داري؟.. من به ايشون اطلاع خواهم داد.. فينياس به گروه اسلي و مديرش وفادار خواهد ماند!
- از اينا مي خواي؟

دامبلدور چندتا آبنبات ويژ ويژوي جوشان كه مورد علاقه ي خودش بود رو به فينياس مي ده و وفاداري فينياس به همه ثابت مي شه!!! دامبلدور به بقيه ي ملت تابلو هم كه تقاضاي آبنبات كرده بودن، آبنبات عرضه مي كنه و بعد مي ره سراغ كار خودش.

دامبلدور يه كمد كه شباهت خاصي به گاوصندوق داشت رو با مهارت خاص خودش باز مي كنه و به وارسي اون مشغول مي شه. اما در همين لحظه چندتا اتفاق با هم ميوفته!

دامبلدور از تعجب ميگه :"واوو!"؛ در دفتر مدير باز ميشه و دامبلدور از ترس با سر ميوفته تو گاوصندوق.

لوسيوس: شماها چي داريد مي خوريد؟.. گاو صندوق درش چرا بازه؟.. كولوپورتوس.. فورتيسكو.. اون تلويزيون منو بيار مي خوام قصه هاي جزيره رو نگاه كنم!

دامبلدور داخل صندوق: توي گروه مديريت سابقه نداشته كه كسي سريالهاي مشنگي ببينه.. تازه اين كه چند بار بازپخش شده.. هن؟!.. اين ديگه چيه زير من؟.. ماااوع!.. كلاه گيس تام.. اين ديگه چيه؟ .. رداي تام؟.. زير رداي تام! .. ديگه داره خطرناك ميشه.. بذار اينورو نگاه كنم.. چييي!؟!

آيا دامبلدور چه چيزي پيدا كرده بود؟
آيا او مي تواند از صندوق بيرون بياد؟
آيا جيمز در هاگوارتز بوده و همه چيز لو خواهد رفت؟!
نمي دونيد؟.. پس تا پستهاي بعدي بمونيد تو خماري!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/9 11:51:23
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق تق
دو دقیقه بعد

لوسیوس کم کم داشت تکانی به بدن خود می داد که دوباره .....

تق تق تق تق
لوسیوس به صدای گرفته ای بیا تو .

تدی در حالی که بسیار پریشان بود وارد شد .
-چی شده ؟
- عو عوعو عوعوعوعو
-درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟
- نیست .
-چی نیست ؟
-جیمز نیست .
- همون پسر عله رو می گی که فقط جیغ می زنه ؟
- بله . کارهای دیگه هم بلده
لوسیوس دید که تدی داره عصبانی و چیز نمانده اورا گاز بگیرد کوتاه آمد و گفت :عزیزم معلومه که کارهای دیگری هم بلده

تدی که داشت خود را کنترل می کرد رو به لوسیوس کرد و گفت : حالا جیمز چی میشه ؟
- نمی دونم, کجا ها رو گشتید ؟
-همه جا رو
-مگه می شه
- اره همه جا رو گشتیم ولی نیست من جیمز و می خوام

دامبلدور که زیر شنل داشت به خود لعنت می فرستاد دید که تدی و لوسیوس از در خارج شدند .

دامبلدور به سوی در حرکت کرد و از شیشه حاوی معجون مرکب را در آورد و کمی از آن نوشید .

یک ساعت بعد

تدی در مرلین گاهو باز کرد و دید داره جیغ می کشه

تدی رو به جیمز کردو گفت :
- کجا بودی ,داشتم میمردم از نگرانی .
- تو کجا بودی من الان دو روزه این تو گیر کردم
-
- چی آدم ندیدی
- مگه تو چوب دستی نداری
- نه جاگذاشتم تو کیفم

یکم اینورتر

لوسیوس که صدای جیمز رو شنیده بود راحت شد و به سوی دفتر خود حرکت کرد تا حال دامبلدور رو بگیره .

16 از 20 !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/11/7 18:06:59
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 04:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس از روی صندلی بلند شد و با دقت به اطراف نگاه کرد.
-کی اونجاست؟کی بود حرف زد؟

دامبلدور فهمید که سکوت فایده ای نخواهد داشت.
-منم لوسیوس.منو نشناختی؟من صدای وجدانتم!

لوسیوس چوب دستیش را بدست گرفت.
-هر کی که هستی زود بیا بیرون.قبلا هم پونصد بار بهت گفته بودم که من از این آت و آشغالا که گفتی ندارم.زود خودتو نشون بده وگرنه...

دامبلدور با شنیدن این موضوع که صدای وجدان لوسیوس در گذشته پانصد بار خفه شده است احساس خطر کرد.باید کاری میکرد ولی چوب دستیش را در جیب ردایش گذاشته بود و مجبور بود شنل نامرئی را با هر دو دستش بگیرد.راه دیگری نداشت.ناچار به نمایشنامه اش ادامه داد.
-ساکت باش ملعون!درتمام این سالها موفق شدی صدای منو خفه کنی.ولی من بالاخره تونستم آزاد بشم.بیدار شو لوسیوس.از خواب غفلت بیدار شو.شرارتهاتو به خاطر بیار لوسیوس.تو جادوگر پلیدی بودی.

لوسیوس ساکت بود.زیر نور شمع چهره اش رنگ پریده تر از همیشه به نظر میرسید.دامبلدور از سکوت لوسیوس استفاده کرد.
-به خودت بیا.من به تو فرصت جبران میدم.عوض شو.تو قلب پاکی داری.اجازه دادی تام قلب پاکتو سیاه کنه.هنوز برای بازگشت فرصت داری.

لوسیوس با حالتی گیج هنوز به دنبال منبع صدا میگشت.
-مسخره بازی بسه.هر کی که هستی زود بیا بیرون تا نشونت بدم بردن اسم ارباب یعنی چی!

دامبل از فرصت استفاده کرد و به سختی موفق به در آورد چوب دستیش شد.صدای "استوپفای"ضعیفی به گوش رسید ولی قبل از اینکه لوسیوس موفق به دفاع یا کشف این موضوع که طلسم از کدام سمت آمده بشود نقش زمین شد.

دامبلدورشنل را از روی سرش برداشت .چوب دستی را در جیبش گذاشت و نگاه تحقیر آمیزی به لوسیوس انداخت.
-من نمیدونم تام این همه مدت تو اون دخمه چی یاد شماها میداده!

بطرف میز رفت.فرصت خوبی برای اجرای نقشه اش پیدا کرده بود.
تصمیم گرفت به عنوان تلافی خوانده شدن دفترخاطراتش،نگاهی به اسناد محرمانه لوسیوس بیندازد که با خوردن چند ضربه به در با عجله شنل نامرئی را پوشید.
کسی که پشت در بود مصرانه به در زدن ادامه میداد و هر لحظه ممکن بود وارد اتاق و با جسم بیهوش لوسیوس مالفوی مواجه بشود.
دامبلدور وحشتزده به در اتاق چشم دوخته بود که متوجه شد دست چپ لوسیوس تکان خفیفی خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/7 4:08:34
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض ورود به خوابگاه به سمت چمدان جیمز دوید و دستش را داخل برد تا....
_ اوخ!
دامبلدور دستش را بیرون آورد، نهنگچه ی خشمگینی دستش را گاز گرفته بود. با تکانی آن را روی تخت کورمک مک لاگن انداخت و دوباره شروع به زیر و رو کردن چمدان کرد.
و بلاخره چیزی را که دنبالش بود پیدا کرد.

همان لحظه – دفتر مدیریت مدرسه:

لوسیوس مالفوی پشت میزش نشسته و چشم های خسته اش را به دفترچه ی خاطرات آلبوس دامبلدور دوخته بود.

نقل قول:
" اونا خیلی فضولن، من میدونم که وقتی از اتاقم خارج میشم تابلو های مدیرای قبلی، دفترچه ی خاطراتم رو میخونن، خیلی تابلوئه!روزای سختی رو دارم میگذرونم، تامی باز در حفره رو باز کرده، یادش رفته ببنده. باسیلیسکا دارن تو لوله فاضلابا جولون میدن. این هری پاتر هم که فک میکنه کیه! هر روز به یه بهونه ای میاد دفتر من، ته دلش میخواد بگه مارزبونه ها! ولی وقتی ازش میپرسم چیزی هس که بخوای بهم بگی؟، برمیگرده از دفترم میره بیرون پسره ی کله زخمی عله ی ..."


پوزخندی تمسخرآمیز روی لبان کمرنگ لوسیوس نشست و چند صفحه جلوتر رفت، اوضاع هاگوارتز بهم ریخته بود...برایش عجیب بود که آلبوس دامبلدور پیری چطور توانسته بود این هاگوارتز عظیم و دانش آموزان شرورش را اداره کند...

نقل قول:

"فوکس مریض شده. نمیدونم چرا برعکس عمل میکنه! پرنده نیس، خاکستره تمام مدت. بعد وقت مرگش که میرسه پرنده میشه! بعد مثلا زنده میشه که دوباره تا مدتها خاکستره! نمیدونم چه مرگشه! در ضمن توی چن صفحه ی دیه کلید موفقیتم رو برای اداره ی این هاگ و ملت خفن و باحالش میگم! با ما باشید فضولها! "


لوسیوس :
و سپس با عجله ورق زد:

نقل قول:
" تولدمههههه! مک گون برام یه قدح اندیشه خریده!! از این به بعد دیگه اینجا چیزی نمینویسم! آخجون وسایلمو ارتقا دادم! "


لوسیوس با عصبانیت آخرین جمله ی آخرین صفحه را خواند بعد دفترچه را به گوشه ای پرتاب کرد.

- آی! کوری مگه!؟ نمی بینی زیر شنل نامرئی دارم راه میـ.....!

دامبلدور که متوجه سوتی خود شده بود ساکت شد. اما چشمان نیمه باز لوسیوس کاملا گرد شده و خواب از سرش پریده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/11/7 1:36:33
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هر کس سعی میکرد دسرش رو توی صورت فرد مقابل بکوبد، دامبل تازه متوجه مسئله و تزهای مزحرف جیمی شده بود ، هم می خواست یادی از بچگیش بکند هم می خواست کم نیاره


درنتیجه دامبل بستنی جلویش را برداشت و با تمام قدرت به صورت مدیر مدرسه یعنی مالفوی پرتاب کرد، دسر با سرعتی باور نکردنی و بدون مانع محکم به پیشانی مالفوی خورد و همه به شدت زدند زیر خنده چون اون تنها کسی بود که پشت میز اساتید نشسته بود و نتونسته بود جاخالی بدهد.

دامبل حسابی خندید و دلش خنک شد. با صدای خشن و بلند پروفسور مک گوناگال همه ساکت شدند.
- دانش آموزان همه توجه کنید!ســـــــاکت...تازه واردا دنبال ارشداشون راه بیفتن...زودتر....بقیه دانش آموزا هم سریع تر به تالار هاشون برن...ممنون

بالاخره آخرین گروه دانش آموزان یعنی دامبل و تدی و ویکی هم به راه افتادن که ناگهان دامبل متوجه شد تعداد زیادی فشفشه ی روشن و درخشان به سمتشون حرکت می کرد، تدی فریاد زد:
- بخوابید!!

_اینجا چه خبره؟

- جیــــمز....بخواب!دستورات جنابعالیه اینا...

دامبل دیگه یواش یواش داشت از این بازیا خسته میشد، آخه به اصطلاح سنی ازش گذشته بود و حسرت می خورد چرا مدرسه ای که اون مدیرش بوده باید به این وضع دچار شه.

فشفشه ها با زیبایی تمام شکل یک هیپو گریف ر وبه خودشون گرفتن و از پنجره بیرون رفتن و درست روبه روی پنجره منفجر شدن و آسمان رو نور باران کردند. دامبل با اینکه ظاهرا خوشحال بود ولی از درون داشت حرص می خورد و هر چی از دهنش در میومد رو نثار مالفوی و لرد و بخصوص جیمز کرد.

بالاخره دامبل وارد تالار خصوصی گریف شد و متوجه شد که همه داشتن به سمت خوابگاهاشون می رفتن. دامبل دوباره یادش افتاد که برای چی به هاگوارتز اومده و می خواست برای امشب که همه به خواب آروم فرو رفته بودند نقشه بکشه.
- تدی، ویکی!من میرم بخوابم.

- باشه برو...شب بخیر.

- شب بخیر.

و دامبل به سمت خوابگاهش با حالت حرکت کرد و...


اولین شکارچی لرد ولدمورت! 17 از 20!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/11/4 17:22:10
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
با دیدن هاگوارتز اشک شوق در چشمان دامبل جمع شد و تدی را متعجبتر از قبل کرد.با رسیدن کالسکه ها درهای هاگوارتز به روی مدیر مدرسه باز شد.چهره دامبلدور با دیدن بادکنکها و یویوهای رنگارنگی که از تک تک شاخه های درخت آویزان شده بودند در هم رفت.
-اینجا مدرسه اس یا مهد کودک؟اون سرسره اس وسط حیاط؟

یک ساعت بعد:

کلاه گروهبندی بعد از اجرای مراسم،برخلاف شعرهای کسل کننده همیشگی آواز بچگانه پرشور و هیجانی را خواند.بعد از ساکت شدن کلاه دامبلدور از جا بلند شد.هر چهار گروه با شور و شوق به دامبل خیره شده بودند.
-خب...همونطور که میدونین الان وقت سخنرانی اول ساله.باید بهتون گوشزد کنم که....

-جـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــغ...

صدای صدها جیغ همزمان صدها دانش آموز و استاد فضای سالن را پر کرد.دامبلدور با وحشت به جادوگران و ساحره هایی که از ته دل جیغ میکشیدند خیره شده بود.این حرکات چه معنایی داشت؟
-ساکت باشین.شماها خجالت نمیکشین وسط سخنرانی مدیر مدرسه...

تدی به آرامی به بازوی دامبلدور زد.
-جیمی داری چیکار میکنی؟خب این مراسم جیغ کشونه دیگه.خودت گفتی این مراسم هر روز باید اجرا بشه.

دامبلدور با عصبانیت سر جایش نشست.به این موضوع فکر میکرد که از این به بعد با چه قوانین بچگانه و غیر عادیی در مدرسه محبوبش روبرو خواهد شد و مهمتر از آن چه بلایی به سر دفترش آمده بود.ناگهان با برخورد بشقاب کیک با سرش رشته افکارش پاره شد.با عصبانیت از جا بلند شد.
-این کار کی بود؟چطور جرات میکنین؟

تدی لبخندی زد و بدون توجه به عکس العمل دامبل ظرف پودینگش را بطرف سیبل تریلانی پرتاب کرد.با جاخالی ماهرانه سیبل در آخرین لحظه بشقاب با یکی از دانش آموزان اسلیترینی برخورد کرد و جنگ دسرها که ظاهرا ایده دیگر جیمز سیریوس پاتر بود آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1387 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره انتظار به پایان رسید و دامبل یا همون جیمز موفق شد برج های قلعه هاگوارتز رو از دور ببینه. خیلی خوشحال شد و دوباره از شدت هیجان سعی کرد یویو را بار دیگر پرتاب کند.

- جیمزی...جیمز...اوی...رسیدیم.

- ...خوابم میاد...بذار بخوابم...

- تو چت شده امروز؟آخه کی شنیده یه نفر روز اول مدرسه شو بخوابه هان؟...بیدارشو دیگه.

دامبل دوباره یادش اومد که امروز باید بهترین و پر هیجان ترین روز زندگیش باشه در نتیجه بلندشد و لبخند ملیحی رو تحویل تدی داد.تدی و ویکی که به صورت توی چشمای جیمز زل زده بودن، با ترمز ناگهانی قطار به آنطرف کوپه پرتاب شدند.

همهمه قطار را برداشته بود و هر کس چیزی میپرسید. تا این که بالاخره جادوگر نسبتا بلند قدی آمد و با صدای رسا به همه اعلام کرد که فردی به تازگی داستان دهقان فداکار رو خونده بود جو گیر شده و جلوی قطار پریده( )خیال همه راحت شد و دوباره به کوپه هایشان باز گشتند.

تدی و ویکی با صورت به صندلی رو برویی برخورد کرده بودند و به همین بهانه دل میدادند و ...(بـــــــــــلـــــــــــه).

چند دقیقه بعد در ایستگاه هاگوارتز توقف کردند و همه پیاده شدند. جیمز نیز می خواست به سمت گاری معملها برود که ناگهان با فریاد تدی به خود آمد:
- جیمزی...تو چته؟...اونجا که مال معلماست...کجا میری؟...تو یه چیزیت شده

- نه بابا...میخواستم ببینم چطوریه فقط همین!

تد و جیمز سوار گاری های تسترالی شدند و به راه فتادند...دامبل از زمان کودکی دیگر این مسیر را به یاد نداشت و گویی به زمان کودکیش باز گشته بود.

بالاخره دروازه هاگوارتز بر آنها نمایان شد و دامبل به هدف خود رسیده بود....


9 از 10 ، توی شکار بعدیتم موفق باوشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/11/4 13:50:46
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- دودو چی چی ... دودو چی چی ...

تدی و ویکتوریا و چن تا دیگه از بچه های نسل سومی کتاب که الان اسمشون یادم نیست به همراه جیمز توی کوپه چپیده بودند و با خوشحالی صدای حرکت قطار به سمت هاگوارتز رو تقلید میکردند.

- عو عو چی چی ... عو عو چی چی ... جیمز این یه سنته که من راه انداختم... یالا! تو هم بگو دیگه!

- عوعو چی چی یا دودو چی چی؟

ویکتوریا نخودی خندید و با کلی عشوه و ناز گفت:

- فقط تدی میگه عوعو چی چی، خب واسه حنجره اش راحت تره! حالا تو هم اگه دوست داری خب میتونی...

- باوش ... دودو چی چی ... دودوچی چی ...

یک ساعت بعد...

- ... ولی این رنگ فیروزه ای بهتره ها! به چشمای تو بیشتر میاد!

- تو به نظر من اهمیت نمیدی!! وقتی بهت میگم سبز یه چیز دیگه است تو روی حرف من حرف نزن!

- اما آخه سبزم شد رنگ؟! لابدم باید سبز لجنی باشه!

- وای، دقیقا همون رنگی که...

دامبل که از شیندن حرفای صد تا یه غاز ویکی و تدی خسته شده بود، صورت کوچکش رو به پنجره ی خیس و بارون زده چسبوند و به کارایی فکر کرد که باید با رسیدن به هاگوارتز انجام می داد. اولین چیزی که به خاطرش رسید اتاق گرد و دنج خودش در بلند ترین برج بود... بعد همکارای قدیم و تابلوهاشون روی دیوار... سخنرانی اول ترم... مراسم گروه بندی...

- داری چیکار میکنی جیمز؟

...

- جیمز؟

...

تدی ضربه ای به شونه ی جیمز زد. دامبل که تازه متوجه شد تمام این مدت تدی داشت اونو صدا میزده به حالت دو نقطه دی برگشت و گفت:

- بله؟

- بله یا جیغ؟! معلومه کجایی؟ هی دست میکشی روی هوا که چی بشه؟ از این کارا توی مدرسه نکنی، سوژه ی بچه ها میشیا!

دامبل که دوزاریش افتاد داشته به عادت همیشگی موقع تفکر به ریشش دست می کشیده، شرمنده از این رفتارش شد و دست کرد توی جیبش و یویو رو در آورد و مشغول ور رفتن با این وسیله ی عجیب غریب شد که اصن نمی فهمید جیمز کوچک چه نکته ی خارق العاده ای توی اون کشف کرده که حاضر نیست برای یک لحظه یویوش رو بذاره زمین! ضمنا امیدوار بود توی این سن و سال حنجره ش طاقت بیاره چون شکی نداشت که روزهای پر از جیغ و دادی رو پیش رو خواهد داشت! در حالی که به سختی سعی میکرد یویو رو بصورت حرفه ای پرتاب کنه با خودش فکر کرد:

- موجودی از این پیچیده تر نبود که من به قالبش برم؟

سپس برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، کتاب محبوب جیمز یعنی داستان "نهنگ های خشمگین" رو در آورد و پشتش پنهان شد. امیدوار بود که هر چه زودتر به هاگوارتز برسند.


از کی تا حالا داییتو شکار میکنی؟ نچ نچ نچ...بی تربیت!
15 از 15!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/10/27 16:02:43
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/10/27 16:24:20
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1387 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- میگم عمو دامبل من این تو میترسم...مطمئنی خطرناک نیست؟
- آره بابا...چندبار میپرسی؟بهت کلی یویو میدم.فقط بورو این تو و یک سال ساکت باش همین!کار سختی نیست که..هست؟
- قبوله.یویوش صورتی باشها!

دامبلدور در کمد را،که در بالای دیوار جا سازی شده بود بست و با ترس و لرز از روی چهارپایه چوبی به پایین آمرد.پیرمرد موهای خود را از جلوی چشمانش کنار زد و بعد به دیگ بزرگی که در کنارش بود نگاه کرد.
- اوف...اگر از بالای چهاپایه میفتادم پایین حتما میمردم!ولی الان دیگه مهم نیست!من میتونم بجای جیمز برم هاگوارتز

دامبلدور خنده شیطانیی نمود و سپس چند عدد مورا از داخل جیبش دراورد و بداخل پاتیل انداخت.با افتادن موها درون دیگ،رنگ معجون از سبز تغییر به صورتی کرد.دامبلدور کاسه ای را برداشت و آن را پر از معجون داخل دیگ نمود.
- واو!چه رنگی!....هاگوارتز پاپی دامبل داره میاد...

دامبلدور دماغ خود را گرفت و معجون را تا آخر سر کشید.ناگهان،چهره دامبلدور شروع به تغییر کرد. بینی دراز وی شروع به کوچک شدن و ریش های او ناپدید شد.دامبلدور به سوی آینه رفت و خود را داخل آینه مشاهده نمود.
_ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ....این جیمز..یعنی منم!من موفق شدم...موفق شد..
دامبلدور که حال شبیه به جیمز بود مکثی نمود و به دوباره به تصویر خود نگاه کرد:
ریش ندارم؟؟؟ریش ندارم؟جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ



چند روز بعد.

در دنیای جادویی،اهمیت چیزهایی که انسانها نمیبینند به اندازه چیزهاییست که انسانها میبینند.برای مثال،وقتی یک نفر در حال راه رفتن هست و بجای نگاه کردن به جلوی پاش،به دخترکی که صدمتر آن طرف تر مشغول جارو سواری هست نگاه کنه، امکان اینکه به یک درخت تنومند برخورد کنه و دماغ خودشو بشکنه زیاد هست. دامبلدور،که هم اکنون شبیه به جیمز شده بود،به قدری مشغول تمرین کردن "یویو اندازی" بود که روزنامه روی میز را،که یک لیوان قهوه هم رویش گذاشته بودند،ندید.بر روی روزنامه،با خط آریال بولد شده نوشته شده بود:
لوسیوس مالفوی رئیس فعلی هاگوارتز شد.
دامبلدور برای هزارمین بار یویو را به پایین انداخت و سپس را عصبانیت گفت:
بالا نمیاد...هر کار میکنم بالا نمیاد.

تد ریموس لوپین که حال قیافه خود را شبیه به سگ سه سر کرده بود با شگفتی گفت:
مگه بلد نیستی؟؟یادت رفت؟

البوس لبخند گشادی زد و خواست جواب تد را بدهد که هری پاتر،با چند چمدان وارد اتاق شد.هری نگاهی به تد و البوس نمود و گفت:زود باشین!باید بریم سکوی نه و سه چهارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/25 22:07:47
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1387 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
میز طویل و قهوه ای رنگ در یکی از سالن های بزرگ هاگوارتز ،خودنمایی میکند.اطراف میز حدود 10 زن مرد نشسته و در دو طرف میز،دو نفر قرار دارند. یکی از آن ها عینکی هلالی شکل و مو و ریش بلندی داشته و چهره دیگری با موهای بور و بلند حالتی تلافی جویانه دارد.
- خوب دامبلدور عزیز!همه ی این هیئت 11 نفره به علاوه من با عزل تو از مدیریت موافق اند!به علاوه رئیس سحر و جادو...
جن خانگی که در کنار لوسیوس نشسته بود سرش را به نشان تایید تکان داد.
- لوسیوس عزیز من تنها زمانی از مدیریت عزل میشم که حتی یه نفر هم به من وفادار نباشه!
هیئت دوازرده نفره:
دامبلدور ناگهان از جایش بلند شد و با قیافه ای هراسان گفت:درد!دروغ گفتم!شما حق ندارین منو اخراج کنین!شما نباید این کارو بکنین،من برمیگردم!نه...نه!
***
دامبلدور ناگهان از در تخت خوابش نشت.اطرافش را نگاهی انداخت .عرقش را با ریش هایش خشک کرد و به نقطه ای روی دیوار تارعنکبوت بسته محفل خیره شد.
مالی ویزلی آرام در گوش تد و پسرانش گفت:طفلی از وقتی اخراجش کردن هرشب کابوس میبینه! ولی خوب باید قبول کنه...ولش کن!بچه ها بیاین صبحانه تون رو بخورین.
در آشپزخانه
تد مدام چهره اش را تغییر می داد.بانوی چاق،هری،جینی،جیمز،جیمز با موهای صورتی،جیمز با موهای آبی،جیمز بدون دندان،جیمز...!
جیمز سعی داشت فلیت را برای خوردن گوشت نیم پز شده تد راضی کند.
- نمیخورم پسر!به من نمیسازه!
- عمو فلیت مهربون!نخوری من ناراحت میشما!
- پسر!نمی خوا..اه!
بوووم!
در همین لحظه در آشپزخانه محکم باز و به دیوار کوبیده شد!آلبوس دامبلدور به آشپزخانه آمد.
- مالی عزیز!صبحانه من کجاست؟خیلی ممنون.
در فکر دامبل:بی فرهنگ ها منو عزل کردن!من باید برم هاگوارتز!باید برم ببینم اونجا چه خبره.ولی...لباس مبدل؟!چطوره ریش هامو بزنم کسی منو نشناسه؟ولی نه!مرده و سیبیلش!
جینی کنار جیمز نشسته بود و رو به همه گفت:ما خرید های مدرسه هم کردیم.تا دو روز دیگه جیمز کوچولو ما رو ترک میکنه!
هری:فکر کردی واسه چی گرفتمت؟!واسه این بود که هیچ وقت گریه نمی کردی!آبروی همه ما رو بردی!اصلا طلاقت میدم!
- ساکت شو پسره کله زخمی!جلو بچه هیچی بهت نمی گم...
جیمز کنار تدی نشست و او را برای تغییر شکل تشویق میکرد:حالا سعی چاق تر شی!لپاتو یه خورده بی رنگ تر کن،آهان!کپی خودش شدی!انقدر از این پسره...پسر دراکو مالفوی بدم میاد!
دامبلدور به جیمز خیره شد.سپس نگاهش را به پاتیلی که حاوی معجون تغییر شکل بود و روی اجاق محفل میجوشید انداخت!همه چیز را فهمیده بود!باید به هاگوارتز می رفت!
- یافتم!
ملت:
- ام!ببخشید!بلند گفتم؟!هه هه!منظورم این بود که...
- بوووم!چیه کله زخمی؟!جرئت داری وایسا!
جیمز:مامان!مامان!هی هی!

10 از 10 !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/10/25 14:34:08
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.