-عهه!...نه، من نمی تونم بگم...آسپ میشه لطفا خودت بگی؟
آسپ سر به زیر انداخت و گفت: اهم، بله! هرمی موضوع مربوط به شما میشه. میدونم تحملشو نداری، ولی...عهه، عهه، عهه!

هرمیون با خونسردی یکی از صندلی ها رو از جلوی میز به طرف خودش میکشه و با متانت خاصی به یوزارسیف اشاره میکنه که بشین رو صندلی بپا غش نکنی، تو این موقعیت بحرانی بیفتی رو دستمون، نتونیم به راهمون ادامه بدیم...
(همه ی اینا رو با متانت تمام فقط اشاره میکنه، حواستون باشه!
)یوزی با قلبی شکسته و چهره ای آشفته رو صندلی میشینه و تو دلش داره آهنگ«دارم میرم به تهران!...دارم میرم به تهران!» رو با ملودی غم انگیزی میخونه.
ریتا: این چه طلسمی که نمیذاره من مخابره کنم؟ کــــمــــــــک!
صدای فریاد ریتا ناگهان همه ی حس و حالِ ملتو به هم میریزه و با عبارت زیبای «خفه شو تا جفت پا نیومدم تو دهنت!!!» از سوی دنیس سرکوب میشه.
پیوز چرخی تو فضا میزنه و یه کمی اینور و اونور میره بعد از بالا شیرجه میزنه تو زمین و مقادیری مثل فرفره میچرخه و کلا میخواد ابراض وجود کنه! و بعدش میره گوشه ی دیوار، تو هوا معلق میمونه و با غر غر میگه:
-دو ساعته می خوایین یه کلمه حرف بزنین هیچکدومتون نتونستین. هرمی جان اگه دوست داری گریه کنی، گریه کن! هر طور دوست داری خودتو ناراحت کن! می تونی هم ناراحت نشی بستگی به خودت داره...اگه خواستی خودکشی کنی به خودم بگو من روحم، این چیزا رو بهتر می فهمم. اگه می خوایی افسرده بشی باز به خودم بگو اصلا مشکلی نیست کمی افسردگی واسه انسان لازمه...
ملت :

پیوز ادامه میده:
-هیچی دیگه، یوزارسیفم یکی از این کارگردانای ماگلی دعوت کرده تو یه فیلم رمانتیک و عشقولانه بازی کنه. باید بره تهران!...هوووف!

هرمی: یوزییییییی!
یوزی: هرمییییییی!
-آب قند بیارید!
پیوز: یه چیزی یادم رفت بگم! من یه پیشنهادی راجع به این دوتا خبرنگار زندانی دارم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










میاد پیش آسپ و میگه: از پیش آبر دارم میام.


با خون دل دور خودم گروه جمع کردم... 
فک کردم بهتره وسایل مورد نیازم رو همراه خودم داشته باشم .
