مستاصل شده بود،نمیدانست دنبال چه میگردد،آن راه دراز را از قبرستان تا آنجا طی کرده بود اما اکنون با اندیشه ای خالی باید بار سفر میبست.
گراهام ریچارد...گراهام ریچارد...
مدام در ذهنش تکرار میکرد تا مبادا ان نام فراموشش شود.
دوباره خود را غیب کرد.همان احساس خفقان و تنگی نفس،منتها اینبار دیگر برایش مهم نبود که نفس میکشد یا نمیکشد.
آنقدر افق پیش رویش را تاریک میدید که حتی سعی در امید دادن به خودش نمیکرد.
چند لحظه طول کشید تا اینکه بالاخره دوباره پایش با کف سنگی راهی که به قبرستان متهی میشد برخورد کرد.
بالای قبرستان...
معنی این جمله را نمیدانست،سوالی دیگر بر انبوه سوالاتش افزوده شده بود.
به آرامی به راه افتاد.دوباره همان روند همیشگی،رفته رفته همه چیز به خشکی و سردی میگرایید.گاه با خود میاندیشید که براستی از این نمای سرد و بی روح لذت بیشتری میبرد.
صدای دریا که به گوشش رسید،قدری آرام گرفت.سالیان دراز بود که با نگریستن به قبر دوست درگذشته اش آرامش میافت.
حال دوباره قصد داشت مثل گذشته بی هدف به آن سنگ بنگرد؟
از کنار سنگ قبر های متعدد میگذشت.سنگک قبر هایی که عموما متعلق به کسانی بودند که روز ها و سالها و قرن ها در بنای سنگی و مخوفی که در برابر دیدگانش قرار داشت زندانی بودند.
بالای قبرستان...
به قبر دوستش رسید،و مثل همیشه برای اولین نگاهش،قطره اشکی هدیه گرفت.
روز هایی را به یاد آورد که دوش به دوش یار قدیمی اش،در پی یافتن این راز بزرگ بودند.اما او فهمیده بود،پس چرا به راجر نگفت؟چرا او را در این منجلاب استیصال رها کرده بود؟
این افکار همچون پتک بر سرش میکوبیدند.
باران نم نم شروع به باریدن کرده بود.به آرامی سرزش زا بالا آورد و به آسمان نگریست.به یاد نداشت روزی آن آسمان را صاف و آبی دیده باشد.قانون نیز همین بود.محکومین آزکابان،دیر زمانی بر سر مردم این آسمان را ساخته بودند،حال این چیزی جز حق برایشان نبود.
برخورد قطرات باران،چشمانش را می آزرد اما عطش یافتن جواب سوالات فرا تر از یک رنجش جزیی بود.
در همان اوضاع و احوال،ناگهان چیزی نظرش را جذب کرد.
کبوتر سفیدی در پهنای بی کران آسمان بال میزد،گویی پیامی برایش داشت.
آیا این پاسخی بود برای یکی از سوال ها؟
کبوتر رفته رفته سرعتش را تند تر میکرد،راجر نیز زمانی که بخ خود آمد،در حال دویدن بود.نمیدانست چه مدت،اما خستگی پاهایش گواهی بر گذشت زمان زیادی بود.
تمام مدت چشم از کبوتر بر نداشته بود،اما درست در همان لحظه متوجه شد که دقیقه ای پیش پا در محوطه اصلی زندان آزکابان نهاده است.
موج سوالات جدید در ذهنش بیداد میکرد.
آیا گراهام ریچارد در زندان بود؟
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
