ویلهمنا که هنوز داشت از اینور به اون می رفت و گهگاهی هم به دلیل دامن بلندش زمین می خورد به گودریک گفت:خب حالا به نظرت چیکار کنیم؟
گودریک گفت:خب تو میگی که باید یک ساعت پیش بر میگشت...
گودریک که مثل گاراگاه ها دور اتاق را می رفت ادامه داد:ولی حالا برنگشته...خب ما می تونیم بریم به دنبالش و اونو پیدا کنیم.شاید اونو ربوده باشن و شاید هم راهو گم کرده!
ویلهمنا با قیافه ای عصبانی گفت:این شوخی نیست گودریک.من دیدا رو دو ساعت پیش فرستادم بره گرینگوتز و برای الف دال 100 گالیون بیاره ولی حالا نیومده خب این مشکوک نیست.
صدایی آشنا از پشت گفت:شاید رفته شیر بخره!
پروفسور اسپراوت که به دیوار تکیه داده بود و با خنده ای این را گفته بود با دیدن صورت عصبانی پروفسور ویلهمنا گرابلی پلنک ساکت شد.
پروفسور گرابلی پلنک با صدایی محکم گفت:باید بریم دنبالش!اون فرد وقت شناسیه.می دونه اخلاق منو.می دونه من نگران میشم.
اون همیشه سر وقت میرسه به اینجا.
ویلهمنا که کمی آروم تر شده بود گفت:باید بریم دنبالش.شاید اعضاء نامرد جوخه اونو دزدیده باشن.
رو به پروفسور پومانا اسپراوت کرد و گفت:تو برو تمام اعضاء الف دال رو خبر کن.باید بریم دیدالوس رو نجات بدیم.
پروفسور اسپراوت اطاعت کرد و رفت.
در همان هنگام در جایی سرد و تاریک!
در آن اتاق سرد و تاریک شخصی بر روی زمین افتاده بود و دست و پایش را بسته بودند آن شخص کسی نبود جز...
دیدالوس دیگل که تازه به هوش آمده بود دوروبرش را نگاه کرد ودید همه جا تاریک است.اندکی صبر کرد تا چشمانش عادت کند بعد که عادت کرد دوربرش را نگریست و شخصی را دید که بسیار چاق بود و داشت با انگشت اشاره اش مغزش را از دماغش بیرون می کشید!(
)دیدالوس که حالش به هم خورده بود سرش را به سمت دیگری برگردوند و...تا دم سکته رفت و برگشت!
شخصی با قیافه ی قورباغه ای با صورت او چند سانتی متر بیشتر فاصله نداشت و همین عمر باعث شد که دیدالوس تا دم سکته برود و برگردد!
آمبریج گفت:به صندوق ما خوش اومدی!
دیدالوس که تازه زدو خوردش را با اعضاء جوخه رو به یاد آورده بود گفت:ای شیطان میخوای چی کار کنی؟
می خوام کل گروهتون رو با این نقشه نابود کنم...کروشیو...
دیدالوس از درد به خود می پیچید و تا اینکه بعد از دقایقی بی هوش شد...
صدای خنده ی دخترانه ی آمبریج صندوق را فرا گرفت!
در آن هنگام_دم در ساختمان گرینگوتز!
اعضاء الف دال در آنجا دور هم جمع شده بودند و داشتند مشورت می کردند...سرانجام ویلهمنا گفت:می ریم به سمت صندوق الف دال.شاید سرنخی پیدا کردیم.
الف دالی ها یکی پس از دیگری وارد ساختمان شدند...
در همین هنگام جاسوسی که به حرف های آنها گوش می داد و دستش تا مچ تو دماغش بود از ججا بلند شد.
کراب جاسوس به سمت صندوق رفت تا هر چی شنیده بود برای آمبریج تعریف کند!
ادامه دهید و...
باشد که الف دال پیروز باشد رو از یاد نبرید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
















بچه ها اینام مثل ما شدن.