جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!!

ویلهمنا که هنوز داشت از اینور به اون می رفت و گهگاهی هم به دلیل دامن بلندش زمین می خورد به گودریک گفت:خب حالا به نظرت چیکار کنیم؟

گودریک گفت:خب تو میگی که باید یک ساعت پیش بر میگشت...

گودریک که مثل گاراگاه ها دور اتاق را می رفت ادامه داد:ولی حالا برنگشته...خب ما می تونیم بریم به دنبالش و اونو پیدا کنیم.شاید اونو ربوده باشن و شاید هم راهو گم کرده!

ویلهمنا با قیافه ای عصبانی گفت:این شوخی نیست گودریک.من دیدا رو دو ساعت پیش فرستادم بره گرینگوتز و برای الف دال 100 گالیون بیاره ولی حالا نیومده خب این مشکوک نیست.

صدایی آشنا از پشت گفت:شاید رفته شیر بخره!

پروفسور اسپراوت که به دیوار تکیه داده بود و با خنده ای این را گفته بود با دیدن صورت عصبانی پروفسور ویلهمنا گرابلی پلنک ساکت شد.

پروفسور گرابلی پلنک با صدایی محکم گفت:باید بریم دنبالش!اون فرد وقت شناسیه.می دونه اخلاق منو.می دونه من نگران میشم.
اون همیشه سر وقت میرسه به اینجا.

ویلهمنا که کمی آروم تر شده بود گفت:باید بریم دنبالش.شاید اعضاء نامرد جوخه اونو دزدیده باشن.

رو به پروفسور پومانا اسپراوت کرد و گفت:تو برو تمام اعضاء الف دال رو خبر کن.باید بریم دیدالوس رو نجات بدیم.

پروفسور اسپراوت اطاعت کرد و رفت.

در همان هنگام در جایی سرد و تاریک!

در آن اتاق سرد و تاریک شخصی بر روی زمین افتاده بود و دست و پایش را بسته بودند آن شخص کسی نبود جز...

دیدالوس دیگل که تازه به هوش آمده بود دوروبرش را نگاه کرد ودید همه جا تاریک است.اندکی صبر کرد تا چشمانش عادت کند بعد که عادت کرد دوربرش را نگریست و شخصی را دید که بسیار چاق بود و داشت با انگشت اشاره اش مغزش را از دماغش بیرون می کشید!( )

دیدالوس که حالش به هم خورده بود سرش را به سمت دیگری برگردوند و...تا دم سکته رفت و برگشت!

شخصی با قیافه ی قورباغه ای با صورت او چند سانتی متر بیشتر فاصله نداشت و همین عمر باعث شد که دیدالوس تا دم سکته برود و برگردد!

آمبریج گفت:به صندوق ما خوش اومدی!

دیدالوس که تازه زدو خوردش را با اعضاء جوخه رو به یاد آورده بود گفت:ای شیطان میخوای چی کار کنی؟

می خوام کل گروهتون رو با این نقشه نابود کنم...کروشیو...

دیدالوس از درد به خود می پیچید و تا اینکه بعد از دقایقی بی هوش شد...

صدای خنده ی دخترانه ی آمبریج صندوق را فرا گرفت!

در آن هنگام_دم در ساختمان گرینگوتز!

اعضاء الف دال در آنجا دور هم جمع شده بودند و داشتند مشورت می کردند...سرانجام ویلهمنا گفت:می ریم به سمت صندوق الف دال.شاید سرنخی پیدا کردیم.

الف دالی ها یکی پس از دیگری وارد ساختمان شدند...

در همین هنگام جاسوسی که به حرف های آنها گوش می داد و دستش تا مچ تو دماغش بود از ججا بلند شد.

کراب جاسوس به سمت صندوق رفت تا هر چی شنیده بود برای آمبریج تعریف کند!

ادامه دهید و...

باشد که الف دال پیروز باشد رو از یاد نبرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/4/8 13:23:44


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

باشد که الف دال پیروز باشد

- چی؟ به نظر منم این کار عاقلانه نیست. باید یکیشون رو بیاریم اینجا و بکنیمش تو صندق خودمون. طبق اطلاعاتی که دارم امروز یکیشون میره گرینگوتز.

- آره فکر خوبیه، فقط باید زود به وزارت اطلاع بدیم...باید بگیرنش، اگه بقیه گروهشون هم ازش حمایت کنن. کل گروهشون به اتهام دزدی از گرینگوتز ، میرن آزکابان.

- اما اگه خواستن نجاتش بدن؟

- فکر اونجا رو هم کردم...به این راجتیا نمیتونن، کلی مانع تو راهشونه...کلی تله، نمیتونن.

اتاق ضروریات


- بچه ها آماده این؟ هم رو به اون مجسمه ها...ریداکتو!

ملت: ریداکتو!

- عالی بود، خیلی عالی... برای امروز کافیه، میتونید برید، فقط یکی یکی. دیدا تو یه لحظه صبر کن.

همگی از اتاق خارج شده بودند و فقط ویل و دیدا در اتاق مانده بودند. مجسمه های شکسته همه اتاف رو پر کرده بود و روشنایی پنجره ها اتاق رو پر کرده بود.
- دیدا میخواستم بهت بگم باید بری کوچه دیاگون. پول هم آوردیم، باید از گرینگوتز پول بگیری. 100 گالیون، باشه؟

- باشه حتما، امروز بعد از ظهر بر میگردم. فعلا

ویل امروز کلاس داشت و بعد از تدریسش که به اتاقش برگشت به ساعتش نگاه کرد. ساعت نه و نیم شب شده بود. سعی کرد دنبال دیدا بگردد. قرار بود وقتی برگشت، به ویل خبر بده. اما...

ویل سریع از اتاقش خارج شد و طبق معمول یکی دوبار به خاطر دامن بلندش زمین خورد و لنگان لنگان راه میرفت.
- گودریک...گودریک، دیدا رو ندیدی؟

- از ظهر که رفته دیگه بر نگشته.

- برنگشته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی رو مبل مخصوص خودش ولو شده بود. مشت محکمی روی دسته ی مبل ارغوانی رنگش زد. کتابخانه بزرگ مقابلش کنار رفت و مانیتور بنای شفاف LCD و تخت به اندازه 400 اینچ در مقابل دیدگان تدی نمایان شد که با ذوق دست در زیر مبل کرد و کنترلی را بیرون کشید که از چهار جهت با چسب نواری باندپیچی شده بود.

ملت:
با خوشحالی کنترل را نشون اعضای گروه داد که مشغول نوشتن نظراتشون روی برگه هایی که جیمز داده بود، بودند.

- کنترل رو ببینید...جای گازهای منه ها...

و با شادمانی کنترل را مقابل مانیتور گرفت و جادوگر T.V را انتخاب کرد. جیمز جیغ کوتاهی کشید و به میان اعضای گروه آمد و گفت:

- منظور تدی این بود که اگه نظراتتون رو درست نگین، مثه کنترل گاز گرفته میشین؟! روشنه ؟!

صدای اعتراض اعضای گروه به جهت خشونت و اجبار گرگینه صورتی بلند شد. بلاتریکس بی هدف به در و دیوار سرسرای خانه کروشیو می فرستاد( در این بین تعداد زیادی مگس در هوا شکنجه و شهید شدند. ) . گلگومات نعره می کشید و رقیب می طلبید. دایی مونتی هشت مار را به دور گردن خود می پیچد و اقدام به خودکشی و خفه کردن خود می کرد. مورگانا به زبان سواهیلی (قبیله ای | احتمالا متعلق به آوالان) فریاد میزد. پیتر پتی گرو هم در تله موش گیر کرده بود و زوزه می کشید.

جیمز: ساکـــت ! جیـــــــــــغ

با جیغ گوشخراش جیمز سکوت بر سرسرا حاکم شد و جیغ گوشخراش جیمز همچنان طنین می انداخت. تدی در حالیکه حرف جیغ جیمز را تایید می کرد، کنترل را بالا آورد و صدای T.V را بلند تر کرد. رویش را به سمت جیمز کرد و گفت:

- بنویس ! ارزش پولاست !

اسامی و شماره هایی روی صفحه مانیتور نقش می بستند و جیمز به مناسب هر یک کلمه نوشتن با قلم پر روی دیوار جیغ کوتاهی می کشید. بلاخره تدی لبخند پیروزمندانه ای زد و جیمز با تکه جیغی تایید کرد. تدی از روی مبل بلند شد و با هدایت چوبدستی اش مبل را به درون صفحه مانیتور پرتاب کرد. تکه های خرد شده ی شیشه ی مانیتور مانند رحمت الهی نازل می شدند و مجسمه های پیرامون سرسرا را سیراب می کردند.

بلاتریکس: ملت سر گنج نشستن ؟! یه کم بدین به من، فک کنم هر روز یکی می ترکونی و خرد میکنی؟! به منم بده، پول ندارم واسه عروسی برم آرایشگاه !

تدی در حالیکه به دیواری نزدیک می شد که جیمز روی آن یاداشت می کرد لبخندی به بلا زد و گفت:

- عقل رو به کار بندازین ! نظرات خوب بدین تا پول بیشتر از سرقت گیرتون بیاد ! خب توجه ! توجه ! پولامون رو به چی Change کنیم ؟! دلار: 2 گالیون . یورو: 1.5 گالیون . پوند: 0.5 گالیون. ریال: 3.5 گالیون ؟! ریال خوبه ؟!

دایی مونتی گلوی یکی از مارهایش را گرفت و محکم فشار داد. همراه با مارش نعره ای کشید. زهر مار در مقابل تدی روی زمین می ریخت. با خشم گفت:

- اصلا پولی داریم که تبدیلش کنیم؟! هر وقت گیرمون اومد بعدش !

تدی: آخه جهان در حال تحوله ! پرزیدنت Ahmadinejad رفته سازمان ملل ! میمون با این حرکتش گرون شده! قیمت پولا دائما تغییر میکنه !

جیمز جیغ کوتاهی کشید و شروع به جمع آوری برگه ها کرد و در حالیکه برگه را از هر کسی می گرفت، با جیغی در دم گوش، وی را روانه خانه اش می ساخت. چشمان جیمز و تدی از حدقه بیرون زده بودند و به نوشته های روی برگه پیشنهاد خیره مانده بودند. کلمات خودنمایی می کردند:

وسایل مورد نیاز: نیم کیلو پنیر برای پیتر – مترجم برای مورگانا( خواهشا جناب چلنگر مسلط به زبان قبایل آوالان)- یونجه و شبدر برای گلگومات – چوبدستی اضافی جهت کروشیوهای بیشتر برای بلاتریکس. مرلینگاه سیار برای همه !

جیمز: بودجه بده تدی ! من پولمو دادم واسه کلکسیون یویوهام ! گفته باشم !

و به سمت دیاگون گام برداشتند و اقدام به خریداری وسایل مورد نیاز می کردند. خورشید غروب می کرد و به همین مناسبت جیمز جیغ می کشید. سایر اعضا خود را تا یکشنبه شب آماده می کردند و در مسجد جامع دیاگون مشغول راز و نیاز و دعا بودند.


یکشنبه شب - ساعت 9

درب خانه به هفت- هشت مشت پشت سر هم به صدا در آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/12 19:04:50
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

صدای خر و پف میهمانان، 4 ستون خانه را به لرزه می انداخت. نور خورشید از لابلای پرده های نیمه باز راهش را به درون ساختمان می گشود و خود را درست روی چشمان بسته گروه گرگینه صورتی می انداخت. مورگانا غلتی زد و پتو را روی سرش کشید و زیر لب غر غر کنان و با لحنی نا مفهوم گفت:

- می یانوآ نوی نام...

یلاتریکس که تقریبا بیدار بود، ابرویی بالا انداخت و با تعجب به حرف زدن مورگانا در خواب، اونم به این زبان عجیب و غریب گوش داد و در نهایت به این نتیجه رسید که ملکه داره به زبان محلی آوالان حرف میزنه

گلگومات هم مثل یک بچه غول نانازی و دوست داشتنی کل سرسرای اصلی را اشغال کرده بود و خواب های غولی میدید. پیتر هم یه سوراخ موش پیدا کرده بود و سر جای خودش جیر جیر میکرد. دائی مونتی هم دور مارش ( یا مارش دور اون) چمباتمه زده بود و خواب خزنده های دوران ما قبل تاریخ رو می دید ( اینو از روی لبخندی که روی لبش بود فهمیدم! ).

- یه کم ملایم فقط، ممکنه توی خواب سکته کنن!

تدی اینو گفت و با نگرانی دستاش رو گذاشت روی گوشهاش و با چشمان نیمه باز به جیمز خیره شد.

-جـــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

مورگانا که دونه دونه ی موهای میزانپیلی شده اش روی سرش سیخ شده بود، فریاد زد:
- اون از شب که انقدر خندیدی نذاشتی بخوابی، اینم از صبحت! من اصلا استعفا میدم!!

بلاتریکس که هنوز تحت تاثیر کروشیویی بود که به خاطر واکنش به جیغ جیمز ناخودآگاه به خودش زده بود، گفت:
- راست میگه! این جریان قهقهه های دیشبت چی بود؟

تدی به جای جیمز جواب داد:
- یکی روی جیمز ظاهرا طلسم خنده اجرا کرده بود که البته خوب میدونیم کی بود. خودم باطلش کردم!

- کی بود؟

- به پست قبلی مراجعه شود!!!

جیمز در حالی که کاغذهایی رو بین افراد تقسیم میکرد، توضیح داد:
- یکشنبه ی بعد روزیه که میخوایم به بانک دستبرد بزنیم. هر چیزی که فکر میکنید برای عملیات لازمه رو روی این کاغذ یادداشت کنید. هر پیشنهادی هم دارید بنویسید و بعد در موردش بحث میکنیم.

- هر چیزی؟
- بله پیتر، هر چیزی.
- خب به نظرم یه مرلینگاه سیار باهامون باشه خوبه.
- جــــــــــــــــــــــــــــــان؟

دست گلگو با هوا پرتاب شد.

- گلگو سوات نداشت!
- خب تو فکرتو به دایی بگو، اون برات مینویسه.
- فکر چی بود؟

ملت!!!!

و جیمز با خودش اندیشید که کاری که در پیش دارد از آنچه پیش بینی میکرد خیلی سخت تر خواهد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/1/12 17:19:16
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/1/12 17:45:20
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس درحالی كه به صحبت های جيمز گوش می كرد خودش را جمع و جور تر كرد. مورگانا خميازه ی بلندی كشيد و گفت:
-جيمز، منظورت از تهيه ی وسايل چيه؟

جيمز به مورگانا خيره شد. گويی اين سوال برايش طنز آميز بود. بدون آنكه چيزی بگويد قهقهه زد:
-قاه قاه قاه

مونتگومری گفت:
-فكر كنم سوال كردن از جيمز فعلا بی فايده باشه. فردا صبح ازش می پرسيم. برای اينكه قهقهه اش خفه بشه يكی برداره اينو ببره تو اتاق خوابش.

پيتر بلند شد و محكم و بلند بر روی زمين مرمرين گام برداشت. يقه ی جيمز را گرفت و سعی كرد او را به سمت اتاق خوابش هدايت كند. در اين ميان جيمز درحالی كه قهقهه می زد گفت:
-پيتر، قاه قاه، بگو دوچرخه

پيتر با عصبانيت جيمز را نگريست و گفت:
-دوچرخه

-سيبيل بابات می چرخه، قاه قاه قاه

در همين زمان دست پيتر به گلدان قديمی و زيبايی خورد و موجب شد آن بر روی زمين بيفتد و بشكند. مورگانا به آرامی چوبدستيش را درآورد و گفت:
-ريپارو.

همان اتفاقی كه پيش بينی می شد افتاد و گلدان به شكل اولش برگشت. پيتر با عصبانيت جيمز را به دنبال خودش كشيد...

نيم ساعت بعد:

پيتر روی مبل خوابيده بود و خر و پف می كرد. صدای قاه قاه جيمز و خر و پف او فضای اتاق را پر كرده بود. مورگانا بقيه ی افراد را نگاه كرد. آنها نيز خوابيده بودند. مورگانا به خودش گفت:
-تو اين سر و صدا چه طوری می شه خوابيد؟

-قاه قاه قاه

-واقعا چه طوری بخوابم؟

-قاه قاه قاه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید(طنز):

صدای پاقی سکوت کوچه را درهم شکست. مرد شنل پوش که تازه ظاهر شده بود بدون از دست دادن وقت بسوی انتهای کوچه براه افتاد.حاشیه سمت چپ خیابان را بوته ای کوتاه تمشک فرا گرفته بود و سمت راست گلهای پژمرده ای دیده میشدند.مرد با قدمهای بلند بسوی خانه اربابی رفت.


داخل خانه


وی به آرامی وارد شد. راهرو دراز و کم نور عمارت پوشیده از سنگ مر مر بود.فرد راهرو را طی کرده و وارد سالن بزرگی شد.سالن پذیرایی،همچون سایر خانه زیبا و مجلل بود.کف سالن را فرش نفیسی گرفته بود و بر روی فرش،مبل و مان اربابی خودنمائیی میکرد.در سالن،صورتهای ناشناس زیادی دیده میشد.وی بدون
گفتن چیزی بر روی نزدیکترین مبل نشست. صدای خش خش شومینه تنهاصدایی بود که شنیده میشد.ناگهان،در سنگین و بزرگ سرسرا باز شد و با بازشدن در،تمامی سر ها بسوی آن بازگشتند.دو پسر نچندان قدبلند،که صورتشان برای همه آشنا بود وارد شدند.پسر اول،که موی صورتی و نامرتبش بر روی صورتش ریخته بود پیپ صورتی رنگی را در دهان گذاشته بود و با لبخندی به آنها خیره شده بود.پسر دوم،لباس خواب گرانی برتن داشته و دمپاییهای خانگی آبی رنگ بپا داشت.تد نگاهی به جمعیت کرد و با خوشحالی گفت:
عزیزان من!همگی خوش اومدید.از چپ به راست معرفی میکنم.دوشیزه مورگانا لی فای،دوشیزه بلاتريكس لسترنج،دیو گلگومات،دائی مونتگومری مونتگومری و سر پیتر پتیگرو.

هر کس با شنیدن اسم خود، خود را جمع و جور کرده و ساف تر نشست. تد کمی صبر کرد و با نگاهش به برادرش جیمز خیره شد.جیمز پیپ اسباب بازی را از دهان دراورد و گفت:
عزیزان،ما همه این جا جمع شدیم که یک کار بسیار بزرگ و سوددار رو انجام بدیم.یک کاری که کلی پول توشه.

جیمز مکثی کرد و شروع به راه رفتن در درازای پذرایی کرد.
شما همتون برای کارهایی که بلدید انتخاب شدید.دوشیزه لی فای برای قدرت جادوشون،دوشیزه بلاتریکس برای جادوی سیاشون،گلگومات برای قدرتش،دائیی مونتی برای قدرت بیل زنیشون و پیتر برای انیماگوس بودنش(جانور نما).کار بزرگ ما،دزدی از بانک جادوگران،گرینگوتز هست!

با شنیدن این،همهمه ای میان حاضرین افتاد.جیمز لبخندی زد و ادامه داد:
گروه گرگینه صورتی میخواد این کارش روهم بدون مشکل انجام بده...ما همه باهم میتونیم بانک رو بزنیم!البته اول باید نقششو بکشیم،وسایلش رو بخریم و بعد بریم دزدی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/1/11 23:38:29
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1387 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که به سمت وزارتخونه می رفتند به یکدیگر می خورند و گیم اور می شوند .


از دید دوربین : Game over


همه ی آن ها روی زمین افتاده بودند و از عصبانیت زمین را چنگ می زدند . همانطور با عصبانیت از زمین بلند شدند و به یک دیگر نگاه کردند .

همه چوب دستی های خود را در آورده و هر کس وردی را ادا کرد ...

صدای ناله ی آن ها به گوش همه رسید ، اما این ناله از درد طلسم ها نبود ، از درد این بود که به یاد آورده بودند که حتی از فشفشه هم کمترند ... :angel:


از دید سوم شخص که از وسط به دو طرف تسلط داشت

محفلی ها در سمت راست قرار داشتند و مرگ خواران در سمت چپ .


از مرگ خواران یکی جلو آمد و شروع به صحبت کرد :

- آخه کجاتون رو بزنیم که دردتون نیاد ؟

مرگ خواران :

- آخه ما که بهتون بخوریم می شکنید ...

مرگ خواران :

- شما برید مسواکتون رو بزنید ... :brush:

مرگ خوار ها شروع به مسخره کردن محفلی ها کردند و مرگ خوار نیز به عقب برگشت .

دامبلدور با عصبانیت رو به جیمز کرد و او را به جلو فرا خواند . جیمز با اعتماد به نفس خاصی به جلو رفت و شروع کرد :


- آخه شما که شعور ندارید بفهمید مسواک خوبه چی بهتون بگیم ؟

محفلی ها : ها ها ها دوووووووووووووووووووود


- من خودم دو سال در شهر بودم و کلی هم ورزش رزمی دوره دیدم . دو تا بکیک بزنم که می میرید ...

محفلی ها : ها ها ها دوووووووووود


- بذارید یه فحشم بدم دلم خنک شه :
دوووووووووووووووود کشا ...

صدای خنده ی محفلی ها همه جا را فرا گرفت


مرگ خواران : هیییییییییییییییییییییی
بی ادب


محفلی هل در این نبرد پیروز شده بودند و از شادی جیغ های مکرر می زدند و مرگ خواران را مسخره می کردند .


مرگ خواره ها روی زمین نشستند و آواز گریه را سر دادند ...


خفه شید ...

این صدای ولدمورت خطاب به یارانش بود ...

- بسه دیگه . گریه نداره . اگه اینجوری باشه که من باید تا حالا صد بار خود کشی کرده باشم که هی از یه بچه شکست می خورم ...


در همین گیر و دار که ولدمورت مشغول صحبت با یارانش بود محفلی ها از موقعیت سوء استفاده کردند و به سمت وزارتخونه رفتند تا زودتر برسند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/12/17 10:47:14
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/12/17 11:39:18
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارتخانه ی سحر و جادو – ساعت 9 صبح :

جن های خانگی کوچک و بزرگ در سالن بزرگی با سرعت در هم می لولیدند، انگار اشپزخانه ی هاگوارتز به وزارتخانه منتقل شده بود.
هوکی در حالیکه کلاه وزارتش مثل کلاه پسرخاله! در مقابل صورتش تکان میخورد با صدای بلند فریاد کشید :

- راهی نیست! کل جامعه ی جادوگری فشفشه که هیچ، مشنگ شدن! اوضاع اصلا خوب نیست!

حق با او بود... دیوانه سازها و اژدها ها و غول ها از کنترل خارج شده بودند، سانتور ها و اجنه گرینگوتز به خیابان ها ریخته و ملت را قتل عام می کردند، ایستادگی در مقابلشان غیر ممکن بود! برای مهار کردن آن همه موجود جادویی مختلف به نیروی جادویی احتیاج بود! هوکی بشکنی زد و تعدادی ممد دیگر برای دفاع از وزارت که مورد هجوم هیپوگریف ها قرار گرفته بود، ظاهر کرد. برای اولین بار در طول مدت وزارتش، به جن بودن افتخار میکرد!

خانه ی ریدل :

ملت مرگخوار دست هایشان را بالای سرشان تکان می دادند و جیغ می کشیدند و به یکدیگر و به در و دیوار میخوردند و سعی داشتند از تسترال های آزاد شده ی لرد بگریزند که صدای فریاد ولدمورت همه را میخکوب کرد (حتی تسترالها) :

- سااااااااااکت! همه تون سر جاهاتون وایسین! هیچ چاره ای نداریم موقعیت اضطراریه! همه باید خودمونو برسونیم به وزارتخونه...

همان لحظه تصویر کادر دوربین به دو قسمت تقسیم شد، در قسمت دوم که نمایانگر خانه ی گریمالد بود هم :

ملت محفلی دست هایشان را بالای سرشان تکان می دادند و جیغ می کشیدند و به یکدیگر و به در و دیوار میخوردند و سعی داشتند از نهنگهای آزاد شده ی جیمزبگریزند که صدای فریاد دامبلدورهمه را میخکوب کرد (حتی نهنگ ها) :

- سااااااااااکت! همه تون سر جاهاتون وایسین! هیچ چاره ای نداریم موقعیت اضطراریه! همه باید خودمونو برسونیم به وزارتخونه...

خونه ریدل :

لرد : اونا وظیفه دارن از ما محافظت کنند چون ...

خونه گریمالد:
دامبلدور: چون اونا وظیفه دارن از ما محافظت کنند!

خونه ریدل:
حالا با شماره ی سه همه آپارات میکنیم وزارتخونه!

خونه گریمالد :
-1!

خونه ریدل:
-2!

خونه گریمالد و خونه ریدل :
-3!!!

در هر دو خانه لحظه ای سکوت حکم فرما شد... اما بعد از دقایقی جادوگران به یاد آوردند نمیتوانند آپارات کنند و باید راه را پیاده بروند، پس در حالیکه دستهایشان را بالای سرشان تکان می دادند و جیغ می کشیدند و به دیوار و یکدیگر برخورد میکردند، از ترس تسترالها و نهنگ ها به سمت ساختمان وزارت دویدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق دامبلدور

تق تق تق

دامبلدور : بیا تو .

اکثر بچه های الف دال وارد اتاق دامبلدور شدن و این ماجرا باعث شد دامبلدور کمی بهت زده شود !

دامبلدور : ببینم شما الان نباید تو اتاق ضرروریات باشید ؟
الف دالیون :
دامبلدور : خوب پس حالا اینجا چیکار می کنید؟
الف دالیون :
دامبلدور که داشت به جمع گریان الف دال نگاه می کرد به سوالاتاش ادامه داد !
دامبلدور : چرا گریه می کنید ؟
جیمز : جیــــغ ، عمو البوس ما فشفشه شدیم
دامبلدور :

دامبلدور چوب دستی خود را در اورد به طرف در گرفت تا در را با جادو ببندد ولی نتوانست !

درون ذهن دامبلدور

ای باو یعنی منم فشفشه شدم !
حالا جلوی تام کی می گیره !
قبلا به این عله امید داشتم ولی اونم که می گه فشفشه شده !

خارج از ذهن دامبلدور

جیغ
جیمز جیغ دیگری سر داد و رو به البوس کرد و گفت : عمو حالا باید چیکار کنیم ؟
البوس دستی بر سر جیمز کشید و گفت :نمی دونم باید در موردش فکر کنم !

خانه ریدل

بلاتریکس در حالی که سعی داشت پشت سر هم ردولف را کرشیو کند هی شکست می خورد !

ردولف : دیدی گفتم تو نمی تونی منو کرشیو کنی
بلا : نخیرم ، الان می رم به ارباب می گم بیاد کرشیوات کنه !
ردولف : ترسو ، تو نتونی ارباب هم نمی تونه!
بلا : به ارباب توهین می کنی الان می رم بهش می گم .

اتاق خواب لرد

بلا با کله بدون در زدن وارد اتاق لرد شد !

لرد : تو هنوز ساحره نشدی بلا ؟ اخه این چه وضع اومدن توِ؟
بلا : می بخشید ارباب ، ولی ردولف به شما توهین کرده .
لرد : به من ؟
بلا : بله ارباب .

لرد ناگهان فریاد خشمگنانه سر داد و رولف رو صدا کرد .
لرد : ردولف !
ردولف : بله ارباب الان می یام .
بلا :

دقایقی بعد

لرد : این همه خود سر شدی که به ارباب خودت توهین می کنی ؟
ردولف : نه ارباب
لرد : کرشیو ردولف !

ولی ردولف درست جلوی لرد ایستاده بود و به او لبخند می زد !
ردولف : دیدی لا ارباب هم نمی تونه منو کرشیو کنه .
بلا : ارباب چرا جادوی شما هم کار نکرد ؟
لرد : نمی دونم ، باید کمی فکر کنم !

چند ساعت بعد

لرد همه رو جمع کرد و گفت : فکر کنم همه ما فشفشه شدیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بشتابید...ماموریت الف دال اعلام شد.(همین جاس)

کتابخانه الف دال

اعضای الف دال که حدودا شونصد نفر بودن(در راستای بزرگنمایی) به آرامی وارد کتابخانه شدند و با منظره عجیبی رو به رو شدند. تعداد زیادی بچه ریزه میزه و یکم بزرگتر در کتاب خانه وول می خوردند و به دنبال کتاب مورد نظرشون می گشتن.

الف دالیون:

سایر ملل:

- سلام آقا...ببخشید یه کتاب میخواستم در باره جادو و قدرت جادویی!

- سلام...ببخشید یه کتاب میخواستمبه عنوان چگونه جادو کنیم.

- یه کتاب بدید که روش نوشته باشه...چطور جادو را باز گردانیم.

و
...

در همین لحظات بود که عقل سرشار الف دالیون به کار افتاد و همگی متوجه شدند که این بچه های ریزه میزه نیز با این مشکل بزرگ، دست و پنجه نرم میکنن.

زینوفیلیوس: بچه ها اینام مثل ما شدن.

و لبخند ملیحی رو بر لبانش جاری کرد، ناگهان تدی که به عمق ماجرا پی برده بود رو به زینوفیلیوس کرد و گفت:
- نخند زینوف...به نظرت حنده داره؟ هیشکی نمیتونه جادوکنه! این به نظر کی خنده داره؟

و این قسمت آخر رو آنقدر بلند گفت که همه کتابخانه ساکت شد...گویی غم بر محیط کتابخانه افتاد و همه به اعماق_ ته ماجرا پی بردند.

کتابی که دست ریموس بو، از شدت بهت زدگی وی به زمین افتاد و همه ناگهان به فکر چاره افتادند.

گرابلی به دلیل سن بالا و اینا یه چیزی پراند و گویا گرفت، و همه موافقت کردن:
- به نظر من بهتره بریم پیش آلبوس دامبلدور...اون میدونه ما چمونه.(البته شما بدون ریش ببینین)

همه سر تکان دادند و همهمه موافقت در کتابخانه برخاست و همگی به سوی دفتر مدیر مدرسه حرکت کردند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1387/12/10 19:33:05
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?