جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تعدادی از اساتید به همراه دامبلدور و هری به سمت دستشویی ارشدها شتافتند.

سر انجام به دستشویی رسیدند ، دامبلدور خودش جلوتر از همه وارد شد. غول ِ غول پیکری در وسط دستشویی ایستاده بود و همانند هری پاتر یک (!) توالت ها را یکی یکی برمی داشت و به در و دیوار میکوبید!

دامبلدور فریاد زد: آماده بشین ... شلیک!

هری در کمال حیرت جرقه ی ارغوانی رنگی را دید که از چوبدستی اساتید و دامبلدر خارج شد و یکراست به سمت غول رفت.

با برخورد پرتوهای طلسم ها غول تلو تلو خورد ، به دیوار نزدیک شد و محکم بر روی زمین افتاد.

- واو پروفسور میشه این ورد رو به منم یاد بدین؟

اما در همان لحظه غول دوباره بر روی دوپای خود ایستاد و دوباره کار پرتاب توالت ها را از سر گرفت.

دامبلدور ، هری و اساتید سریع جاخالی دادند.

دامبلدور به آرامی گفت: حدس میزدم این از نوع مقاوماش باشه. باید وردهامون رو دقیقا توی چشماش نشونه بریم!

اساتید به پیروی از دامبلدور بار دیگر چوبدستی هایشان را تکانی دادند و دقیقا به سمت چشم های غول نشانه رفتند ، اما این کار ممکن نبود زیرا غول مرتب از این سو به آن سو میرفت و ورد به جای رفتن به درون چشم او ، به بدنش برخورد میکرد و در او اثری نداشت.

بالاخره هری گفت: پرفسور بهتر نیست گرز خودشو روی سرش بکوبونیم؟ من همین کارو با اون یکی غول کردم.

- باوشه!

بنابراین گرز را به حرکت در آورد و پس از چندین ضربه بر سر غول ، از پا در آمد و غول سویی افتاد و گرزش سویی دیگر!

هری به غول نزدیک شد و گفت: ولی اینکه الان فقط بیهوشه ... ممکنه دوباره به هوش بیاد.

- هری برو کنار.

دامبلدور هری را کنار زد و دوباره پرتویی ارغوانی رنگ به درون چشمان غول فرستاد. سپس رویش را به سمت اساتید برگرداند و گفت:

- باید این غول رو سریع از مدرسه خارج کنیم. مینروا تو با اسپراوت این غولو ببرین ، بقیه هم دنبال من بیاین تا بقیه ی غول هارو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

یک عدد غول غار نشین در سرسرای عمومی هاگوارتز پدیدار شده بود. هری و دوستانش متوجه شدن که دراکو مالفوی در جمعیت حضور نداره به همین دلیل هری به تنهایی دنبال اون رفت و اورا در زیرزمین یافت. او در همین حین دستی زد و پنج غول از پشتش ظاهر شدند.(پست قبل در نظر گرفته نشد به علت بی ارتباطی با سوژه)
------------------------------------------

پنج غول به آنها نزدیک میشدند، چهار تای آنها بدون توجه به هری و مالفوی به سمت مدرسه حرکت میکردند اما یکی از آنها که بسیار بزرگ نیز بود آنجا ماند. هری خاطره کشتن غول دیگری را به یاد آورد و سعی کرد همان کارها را تکرار کند. فریاد زد:
- وینگاردیم له ویوسا

گرز غول به پرواز درآمد و آنرا مات و مبهوت کرد. هری گرز را به سرعت تکان میداد و با شدت به سر غول میکوبید. غول با دهمین ضربه به زمین افتاد اما هنوز زنده بود.

هری چوب دستی مالفوی را برداشت و به طرف غول دوید و آنرا در چشم غول فرو کرد. او از درد فریادی کشید و همانجا افتاد.
- آهای اسالایترینی بیچاره! چرا هیچ غلطی نکردی؟

مالفوی از شدت ترس به رنگ گچ در آمده بود. هری نیز از شانسی که داشت به خود میبالید. ناگهان یادش به چهار ترول افتاد خیلی سریع از زیر زمین خارج شد.

خیالش از مالفوی نیز راحت بود، چون تا زمانی که چوب دستی اش در چشم غول بود جرات برداشتن آن را نداشت.

هری به سمت سرسرا دوید. تا آلبوس را خبر کند. از آن چهار غول خبری نبود. اما باید اطلاع میداد.
- پروفسور...پروفسور، مالفوی چهار تای دیگشون رو آزاد کرده!

- چی؟

- مالفوی اون پایین، توی زیر زمین پنچ تا غول آزاد کرد که من شانسی تونستم یکیش رو از پا دربیارم. اما چهار تاشون الان توی قلعه هستن.

- تو مطمئنی هری؟

ناگهان صدای جیغ وحشتناکی از دستشویی ارشد ها به گوش رسید.

- پروفسور حتما اونان باید بریم بالا.

- معلما همه پشت سر من، سریعتر...هری تو هم بیا.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/4/1 12:34:08
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/4/1 12:49:35
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هيشششششششششش هري در خواب است

اسنيپ سعي ميكرد تا ولدمورت را از حمله منصرف كند و به همين دليل نزديك بود جان خود را از دست بدهد . اما از ولدمورت قول گرفت كه آسيبي به ليلي نرسد .
ولدمورت به سمت خانه ي پاترها در حواشي دره ي گودريك مي آمد. صداي صحبت و خنده هاي آنها در خيابان مي پيچيد . ولدمورت به در خانه حمله برد و آنرا با يك حركت چوبدستي منفجر كرد . ليلي از جايش برخواست و فرزندش را به بغل گرفت . صداي جيمز كه فرياد ميزد "پناه بگيريد" حتي در اين شلوغي قابل شنيدن بود .
جيمز به طرف طبقه پايين حركت كرد اما قبل از اينكه پايش به زمين برسد ولدمورت طلسم را جاري كرده بود ...
در سوخته با ساختمان تباني كرده بود و در آتش فرو مي فت .
ولدمورت آرام آرام از پله ها بالا مي آمد . ليلي سعي كرد كه به وسيله ي نفرين خلع سلاح از پيشروي او جلوگيري كند و خود را غيب كند اما...
ليلي با چشماني باز كه به هري زل زده بود روي زمين افتاد . قطره ي اشكي از چشمان ليلي بر چشمان هري افتاد ؛ در اين زمان چندين اتفاق عجيب در يك زمان رخ داد . هري در حاليكه اشك از چشمانش جاري بود به آن مرد سياه پوش نگاه مي كرد .ولدمورت قهقه زنان چوبش را بالابرد و باصداي بلند ناشي ازشوركشته شدن بزرگ ترين و كوچكترين دشمنش طلسم مرگ را زمزمه كرد ...
هري گريه مي كرد . ولدمورت آنجا نبود .
هر ي ، هري بيدار شو...!
هري بيدار شد . اشعه هاي آفتاب ازنماي دوردست پنجره قابل مشاهده بود .
در گوشه ي او رون ، دين و نويل روي تخت خم شده بودند سعي ميكردند او را بيدار كنند . بدنش به شدت مي لرزيد ، سرش درد ميكرد . به درون خود فرو رفت و آرام زير لب گفت : سرده !
سپس از جايش برخواست . ديگر خورشيد كاملا خود را نمايانده بود . لباسهايش را عوض كرد و با رون به طرف تالار غذاخوري به راه افتاد .
هري ديشب چت بود؟ تا خود صبح ناله مي كردي . بازم خواب بد ديدي ؟
چقدر بهت گفتم كه زياد شام نخور . هري بياد آورد كه شب قبل به دليل تكميل كردن مقاله ي درس معجون ها چيزي نخورده بود و دلش درد مي كرد .
هنگام صرف صبحانه در سرسراي عمومي پروفسور دامبلدوراز جايش برخاست و بچه ها را به توجه كردن به صحبت هايش فراخواند .او گفت كه به دليل بوجود آمدن مشكل كوچكي براي پروفسور بينز كلاس ايشان امروز استثناعا كنسل مي شود و زمان كلاس او به پروفسور اسنيپ واگذار ميشود .
هيچ چيز بدتر از اين نمي شد . چهار ساعت كلاس با برج زهر مار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
البوس دامبلدور تا وارد سرسرا شد قول را از پای در اورد و با اساتید
شروع کرد به ارام کردن و رسیدن به زخم های بچه ها.

هری باعجلهبه زیر زمین رسید مالفوی را دید که داشت می خندید
و در پشت سر ان پانسی ایستاده بود هری به سرعت چوبش را کشید ورفت سمت مالفوی ،مالفوی اول جاخورد بعد گفت:به به
فضول خوان فکنمی کردم دیگه این جا بیای .
هری :کثیف تر از تو ادم ندیدم .
مالفوی:چرا دیدی هرمیون.
پانسی :هاهاهاهاهااهاهاها
هری:ببند دهنتو
مالفوی:تو با چه اومیدی اومدی این جا من نمی زارم از این جا جون سالم به در ببری .
مالفوی هم چوبشو در اورد و سمت هری گرفت .
پانسی:مالفوی عزیزم نمی خواد خودتو ناراحت کنی من به حسابش می رسم.
مالفوی با اکراح قبول کرد.
پانسی جلو امد و گفت :اوادا.............
هری سریع تر وردی را گفت و پانسی پرتاب شد ومحکم به دیوار خورد ،مالفوی مبهوت مانده بود .
مالفوی:ای احمق الا هسابتو می رسم.
وشروع به دیول کردند.............................. .
15دقیقه بعد:
هری :اکسپلیارموس .
چوب مافوی از دستی افتاد ومالفوی از شدت خشم داشت دیوان می شد ناگهان خندید وگفت:نمی خواستم کار به این جا بکشه
می خواستم خودم بکشمت و بعد چند بار کف زد و 5 قول بزرگ
از اتاق ها بیرون امدند هری خشکش زده بود می خواست فرار کند
ولی راه فراری نبود مالفوی جلو امد و چوب هری را از دستش گرفت .
هری با خود گفت:کار هاگوارتز تمام است.........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل در 1388/3/23 12:37:46
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1388 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هر به سرعت ب سمت دفتر دامبلدور دوید، رون که تازه فهمیده بود هری در حال رفتن است فریاد زد:
- کجا میری؟

اما هری بدون توجه به او به راهش ادامه داد. تقریبا از شش هفت متری غول گذشت و به سمت دروازه سرسرا حرکت کرد. از سرسرا خارج شد و جهت خود را به سمت پلکان دفتر آلبوس دامبلدور تغییر داد، اما در همین لحظه وی را دید که به سرعت به طرف سرسرا می آمد.
- پروفسور...پروفسور!

- هری پاتر، تو اینجا چی کار میکنی؟

- مالفوی، مالفوی...

هری تند تند نفس میزد و حرفش را میخورد، اما دامبلدور در حال رفتن به طرف سرسرا بود و باید هر چه سریعتر خبرش را به او میداد.
- مالفوی و پارکینسون توی سرسرا نیستن غول هم که خود به خودی آزاد نشده.پس...

- پس چی؟ حالا نمیتنم در مورد این صحبت کنم هری، باید زودتر بچه ها رو نجات بدیم...تو چرا نمیری کمک دوستاتف مطمئنم که بهت نیاز دارن.

- اما...

آلبوس بدون توجه به حرف او قدمهایش را سریعتر کرد و به دروازه سرسرا نزدیک میشد.

اما هری نمیتوانست به سرسرا باز گردد، به همین دلیل به اولین جایی که به ذهنش رسید رفت...زیرزمین هاگوارتز.

سرسرا

همه شلوغ میکردند و جیغ میزدند، بزرگتر ها، کوچکتر ها را آرام میکردند و معلم ها در سعی از بین بردن غول بودند. که آلبوس دامبلدور هم به آنان پیوست.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1388 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در عرض چند ثانیه سرسرا به دو دسته تقسیم شد . گروه اول شروع به جیغ زدن کردند و گروه دوم عربده کسان به سمت در خروجی دویدند . اساتید به سرعت به سمت غول دویدند . رون غرغر کنان از جا بلند شد تا هدایت بچه های سال اولی کوچک را که هراسان سعی می کردند خودشان را از بین جمعیت به جای امنی برسانند به عهده بگیرد و هرمیون هم با عجله به او پیوست . هری ژامبون را به زور فرو داد ، از سر میز بلند شد و فریاد کشید :

-کمک نمی خواین ؟

رون خم شد و پسر بچه ای را از زیر دست و پا بیرون کشید و همانطور که او را از پشت ردایش توی هوا نگه داشته بود در جواب او با صدای بلندی که بین آن همهمه شنیده شود فریاد زد :
- تو فقط از سر راهشون کنار برو !

هرمیون به دانش آموزان اسلایترینی خیره شد که پراکنده شده بودند و سعی داشتند خودشان را به جای امنی برسانند . چشمانش به دنبال پانسی و دراکو بالا و پایین تالار را جست و جو کرد اما هیچ اثری از آن ها نبود .

-مبصرای اسلایترین کجان ؟ چرا اون دو تا احمق این بچه ها رو به حال خودشون رها کردن؟! ممکنه یه بلایی سرشون بیاد !

حق با هرمیون بود . نه پانسی و نه دراکو هیچ کدام در تالار حضور نداشتند . هری با خودش فکر کرد :
-مالفوی همچین وقتی رو برای خودنمایی از دست نمیده . مگر اینکه....

ناگهان چیزی را به یاد آورد . خاطره ای نه چندان دور ... شاید... .از فکری که به ذهنش رسیده بود به لرزه افتاد . بدون هیچ فکری به سمت راهرویی دوید که به پلکان منتهی به دفتر دامبلدور می رسید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: سرسرای عمومی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

هری پشت ميز گريفندور در سرسرای بزرگ و عمومی نشسته بود و شامش را می خورد. ژامبون دايره ای شكل در دهان هری له می شد. صدای رون درحالی كه دولپی سوسيسی را می جويد توجه هری را به خودش جمع كرد:
-ايك ار بريده اومد.

هری كنجكاوانه اطراف را نگاه كرد و شبح گروه گريفندور را يافت. او با اشتياق خاصی سرش را از گردنش جدا می كرد و به سمت هری می آمد. هری دركنار رون و هرميون نشسته بود و مشغول خوردن ژامبونش بود. نيك از بدن رون عبور كرد و به هری نخودی خنديد. هری سرش را به نشانه ی سلام برای نيك تكان داد اما رون فحش زننده ای را نثار او كرد. نيك گويی كه فحش رون را نشنيده بود گفت:
-خوب، بچه ها، خوش ميگذره؟

هری مقداری آب نوشيد و گفت:
-آره.

نيك گويی از جوابی كه شنيده بود خرسند و خشنود بود از نزد آنها رفت. بعد از آنكه نيك از ميانشان رفت صدای بامب و بومب عجيبی به گوش رسيد. ستونهای سرسرا لرزيدند و غول غارنشينی در حالی كه چماقش را درهوا تكان می داد نمايان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سرسرای عمومی
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
همهمه ی دانش آموزان فضا را پر كرده است. مديران و اساتيد بر روی جايگاه مخصوص خود نشسته اند. غذاهای خوش رنگ بر روی ميز به دانش آموزان چشمك می زنند. سقف آسمان را نشان می دهد. مدير به آرامی با اساتيد صحبت می كند و برنامه ی كاريشان را به آنها يادآوری ميكند.

اينجا سرسرای عمومی مدرسه علوم و فنون و جادوگری هاگوارتز است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/1/27 13:11:04
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:17:26