جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

دامبلدور بر روی مبلی در خانه ی گریمولد نشسته بود و در حال خواندن روزنامه ی پیام امروز بود.

در همان لحظه در اتاق باز شد و روونا ریونکلاو در آستانه ی در نمایان شد.

دامبلدور روزنامه اش را کنار گذاشت و گفت: خب چه خبر روونا؟

روونا بلافاصله گفت: قرار شده که ایستگاه متروی دیگه ای در لندن تاسیس بشه. همچنین در کوچه ی دیاگون ویزلی ها تخفیف ویژه ای روی اجناسشون گذاشتن. از اون طرفم ماندانگاس فلچر دوباره به جرم دزدی گرفتار وزارتخونه شده.

- همین؟

روونا کمی فکر کرد و ادامه داد: و یه خبر مسخره هم اینکه کتاب الادورا مینگز در کتابسرای دیاگون پیدا شده.

دامبلدور که در حال نوشیدن آب کدوحلوایی بود باشنیدن آخرین خبر به سرفه افتاد و گفت: گفتی کی؟

- الادورا مینگز! اولین کسی که جادوی سیاه رو خلق کرد و پیچیده ترین اونارو بوجود آورد.

- پس حتما همین الان یکی از مرگخوارا داره این خبرو به تام میده.

- پروفسور کجای این خبر مهمه؟

دامبلدور که به سمت در رفته بود تا از آن خارج شود رو به روونا گفت: قسمت مهمش اینه که اگه دست تام به اون کتاب برسه میتونه کارای شومی باهاش انجام بده. همین الان چندتا محفلیارو بردارو برو کتابسرا.

همون وقت ، خانه ی ریدل:

بلا پشت در اتاق لرد ایستاد و گفت: مای لرد اجازه ی ورود میدین؟

و با شنیدن صدای ولدمورت وارد اتاق شد. گلویش را صاف کرد و آماده ی گفتن خبرهایش شد.

- فردی به اسم جک کلون برنده ی جایزه ی بانک گرینگوتز شده و جایزه ی اونـ...

لرد یک قلپ از نوشیدنی کره ایش خورد و گفت: برو سر خبرای مهم بلا.

بلاتریکس سریع گفت: کتاب الادورا مینگز در کتابسرای دیاگون پیدا شده.

لرد لیوان نوشیدنی کره ایش را محکم روی میز کوبید و گفت: الادورا مینگز همون کسی نیست که اولین بار جادوی سیاه رو خلق کرد؟

- چرا قربان.

- و بزرگ ترین جادوگر سیاه زمان خودش نبود؟

- بله درسته.

- پس بزن بریم!

- اممم ببخشید کجا قربان؟

- کتاب رو از کتابسرا کش بریم ، تو که میدونی توی اون کتاب شوم ترین طلسم ها نوشته شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایرا مون در 1388/6/2 16:46:34
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1388 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که از همکنون خودش رو به عنوان رئیس گروه میدانست فریا زد:هیچ راهی نیست ترسوهای مفت خور حتما باید انجام بشه .
ایوان:اخه دختره منگول اون پیرمرد یه پاپاسی به کسی نمیده بعد بیاد همچین کتابی به ما بده!
بارتی:تو جونتو از سر راه اوردی به ما ربطی نداره پس دختر جان ما نمی یام.
بلا:که این طور

یک ساعت بعد

سوروس:خوب همه چیز اماده است بلا ، ماهم اماده رفتنیم!
بلا:افرین پسر گل کروشیو اینم جایزت

بلا همه دست در دست هم نهیم به غیب ...
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

کوچه تنگ تاریک ، سردو باریک

بلا:دستمو ول کن ایوان بو گند سخاری میدی چرا؟
ایوان:خوب ببین اومورات لرد زیاد بود وقت نشد یه حموم بگیرم.
بارتی:خاک بر اون سرت ایوان...

همه به سمت مغاز انتهای کوچه تنگ تاریک ، سرد باریک حرکت می کنند تا به در میرسند ، سوروس مادبانه میخواد در بزنه که بلا چوبشو تو حلق اون فرو میکنه و میگه:ابله ما در رو میشکنیم بعد میریم پیرمرد و انقدر میزنیم که کتابو که بهمون داد هیچی حاضر شه چوبشم به ما بده.
بارتی:شتر بیند در خواب پنبه دانه!(البته لازم به ذکر است که این رو با خودش گفت)

در رو میشکونند و وارد مغازه - خونه پیر مرد میشن و میبینن پیر مرد نشسته و داره هندونه می خوره!

پیرمرد:خواهش می کنم بشینید.
بلا:سلام پیر مرد عزیز کتابای خوناشامیت رو لازم داریم!!!
پیرمرد:نمی شه
بلا:چرا اخه
و بحث بالا میگیره...

تو بقل لرد کچل

ترو سالازار لرد سیاه منم می خوام مرگ خوارشم می خوام مثل بلا کروشیو کنم خون لجنیا رو ترو مرلین ، ترو روح سالازار قسم.
لرد:کچلم کردی ترو...
ترورس:شما که کچل بودی!
لرد: برو پسر جوان وگرنه میدم تسترالم بخورنت ها.
ترورس:ای کچل ، ای انار ، ای هلو ، ای کمر باری ، قربون اون دماغ پهنت بشم منم قبول کن!
لرد:اخه این جا مگه خوار بار فروشیه که هرکی بیاد عضو بشه!
ترورس:لرد اگه یه فکری واسه درمان کچلیت بکنم چی بازم این جا خار بار فروشیه
لرد کچل:

طرفای خودشون

پیرمرد:باشه باشه کچلم کردید!
بلا:ممنونم پیر مرد
پیرمرد:اما ... شرطه ها و شروطه ها
بارتی:ای بابا تو که ما رو همه کار کردی!!!
پیرمرد:شما سه کار برای من باید بکنید تا کتاب در اختیارتون قرار بگیره:
1-سه یادگار مرگو برام بیارید!
2-دامبلدور رو کت بسته بیارید پیش من تا پامو ببوسه!!!
3-گابریل دلاکور خواهر فلور دلاکور رو به زنی من در ارید!!!!!!!!!!!!!!
چهار مرگخوار:
بلا:حتما اما این کارها خیلی سخته!
پیرمرد:و این کتاباهم خیلی نایابه.
سوروس:بیا سر پیری و معرکه گیری ؛ حاجی زن میخواد اونم کی گابریل دلاکور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/5/9 20:43:39
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/5/9 20:46:58
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

مورگانا لبخندی زد.
- مای لرد، بهتر نیست که از خیر این کتاب بگذرید؟

لرد سیاه با خونسردی سرش را تکان داد.
- نه مورگانا! باید برید و کتابو برای ارباب بیارین. البته قرار بود که مونتی هم با شما بیاد اما بعد یاد نجینی ارباب افتادم و دیدم بهتره که بمونه.

مونتگمری بیلش را به کناری انداخت و بعد در حالی که به نظر می رسید چندان راضی به نظر نمی رسد گفت:
- البته ارباب، اگه شما اجازه بدید من می خوام که مثل همیشه در خدمتتون باشه و باهاشون برم.

لرد با عصبانیت چشم غره ای به مونتی رفت. بلاتریکس با ناراحتی به مورگانا نگاهی کرد و مورگانا ادامه داد:
- اما ارباب، اون کتاب رو نمیشه به راحتی به دست آورد! نمیشه حالا اجازه بدید که کتاب آداب معاشرت برای جادوگ...

- سکووت مورگانا! به چه جراتی با ارباب اینطور صحبت می کنی؟ حیف که تسترال های ارباب تازه غذا خوردن!

مورگانا با نگرانی به لرد سیاه نگاهی کرد.
- مای لرد، منظوری نداشتم. می خواستم بگم کتاب آداب معاشرت برای جادوگران اصیل! وگرنه می دونم شما کتاب های اداب معاشرت برای جادوگران رو حفظ...

لرد سیاه باردیگر حرف مورگانا را قطع کرد و پوزخندی زد.
- مورگانا، چی فکر کردی؟ ارباب خودش همه ی اون کتابا رو نوشته. درضمن... تسترال ها کم کم داره گشنشون میشه.

مورگانا ساکت شد اما با دیدن چهره ی بلا متوجه شد که بهتر است حرفش را ادامه دهد:
- اما روبه رو شدن با اون پیرمرد واقعا" وحشتناکه! مای لرد، حالا این سفر این قدر واجبه؟

لرد که به نظر می رسید کلافه شده است، با عصبانیت فریاد کشید:
- مورگانا! همین کاری که گفتم رو انجام بدید! با بلا، سوروس، ایوان و بارتی تا یک ساعت دیگه از اینجا خارج میشین! ببینم مرگخوارای من از یک پیرمرد ریشو می ترسن؟ خودتون هم می دونید که اون کتاب فروشی تنها کتاب فروشی هست که کتاب " آداب سخن گفتن با خون آشام ها" و " سفر دریایی با خون آشام ها" رو داره! مگه نمی دونید که برای مصاحبت با ملکه ی خون آشام ها نیاز به این کتاب دارم؟

بارتی با شیطنت گفت:
- بابایی، سفر دریایی با خون آشام ها دیگه چرا؟ مگه می خواین با ملکه ی خون آشام ها برین مسافرت؟

لرد سیاه با عصبانیت به بارتی نگاهی کرد. مورگانا که فهمید هیچ راهی وجود ندارد، ساکت شد و آهی کشید.

اندر افکار لرد سیاه:

- خوبه دیگه! اگه من بتونم با ملکه ی خون آشام ها ارتباط خوبی برقرار کنم، اون گازم میگیره و در این صورت من یک نیمه خون آشام میشم. یک خون آشام که قدرت های اربابی رو هم داره! اینطوری قدرتم صدها برابر بیشتر میشه! سالازار رو چه دیدی! شاید از ملکه خوشم اومد و اون کتاب سفر با خون آشام ها برای ماه عسل به دردمون خورد...یا سالازار کبیر! این چه فکریه؟ من فعلا" باید به فکر قدرتم باشم. موهاهاهاها


بیرون از افکار لرد سیاه:


بلاتریکس مرگخواران نام برده شده را صف کرد تا حرکت کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1388 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مدت کوتاهی هوا رو به تاریکی رفت . جانی کنار خانه بزرگی توقف کرد و به دیوار آن تکیه داد . آریانا سعی کرد به لرزش دست و پایش توجهی نکند و برای اینکه جانی بیشتر مشکوک نشود وانمود کرد که خانه را می شناسد و به سمت در آن به راه افتاد . جانی که رنگ به چهره نداشت با صدای لرزان پرسید :

- کجا می ری؟

-میرم خونه دیگه !

- کدوم خونه ؟!

آریانا برگشت ، دست هایش را به کمرش زد و گفت :

- خونه مون دیگه ! ممنون که منو تا دم در همراهی کردی . انگار حالا حال خودت خوش نیست . نه؟

جانی با تعجب گفت :

- و...ولی ما که ...هنوز ...نـ...نرسـ...سیدیم ! تتو که...نننمی خوای.... تـ..تنها بری.... خونه . هان؟

آریانا متوجه شد که خیط دیگری بالا آورده و رنگ صورتش به البالویی روشن تغییر کرد . برای اینکه موضوع را منحرف کند گفت :

- ترسیدی؟!

جانی خودش را جمع و جور کرد و گفت :

- حالم...حالم خوب نیست . من دیگه نمی تونم از این جلوتر بیام .

آریانا با ناراحتی به او نگاه کرد . باید بهانه ای جور می کرد تا او را قانع کند که اریانا را برساند .

- ولی من نمی تونم تنهایی خودم رو به خونه برسونم . با این ضربه ای که به سرم خورده حسابی گیج شدم . فکر نکنم بتونم راهم رو پیدا کنم .

جانی دست هایش را تا حوالی آرنج توی جیبش فرو کرد و با شرمندگی سرش را تکان داد :

- متاسفم کاترین. ولی من نمی تونم بیشتر از این معطل کنم . اگه پرسیوال به مامان بگه من تا حالا بیرون بودم کارم ساخته ست . شانس آوردم که اون امروز سرش با اون دختره ،کندرا، گرمه . ولی هر لحظه ممکنه برگرده خونه .... بیخیال ! من باید برم !

آریانا ملتسمانه گفت :

- نه ... خواهش می کنم جانی!

اما پیش از اینکه حرفش به آخر برسد جانی در تاریکی کوچه گم شده بود . آریانا لگدی به دیوار مقابلش زد و با عصبانیت به جانی لعنت فرستا . این واقعیت که جانی برادرکوچک مرحوم پدرش بود کوچکترین تاثیری در احساسش نسبت به او نداشت.

--بزدل لعنتی!

به یاد آورد که پدرش گفته بود ، جانی در یک ماجراجویی و در اوایل نوجوانی کشته شده بود. به اطرافش نگاه کرد؛ اما کوچه ها و خانه ها برایش نا آشنا بودند . توی ذهنش مسیری که با جانی آمده بود را مرور کرد. محل زندگی خودش باید در همین نزدیکی می بود. به دنبال نشانه ای آشنا یک بار دیگر چشم هایش آن کوچه عریض و خلوت را از نظر گذراندند. دفعه دوم چشمش به درخت بلوطی خورد که رویش چیزی را با چاقو حک کرده بودند. دو حرف p.k که خطی کج و کوله از روی هر دویشان عبور کرده بود. در زمان او ،این درخت بلوط کهنسالی شده بود و این نشانه در ارتفاع بالا تری قرار می گرفت. آریانا آن علامت کوچک را در کودکی بار ها دیده بود و آن را معیاری برای قد بلندی می دانست. به سمت آن رفت و دستش را روی علامت کشید . امکان نداشت آن را با چیز دیگری اشتباه کند . درست پشت این علامت یک قلب تیر خورده قرار داشت که تویش حروف k وj را کنده کاری کرده بودند . اما حالا آن علامت آنجا دیده نمی شد . شاید بعدا آن را روی درخت کنده کاری کرده بودند .

می دانست خانه شان با آن درخت حدود صد متر فاصله دارد . درست در جهت همان علامت کج و کوله روی درخت . پشتش را به راهنمای پیرش کرد و به راه افتاد .

یک ربع بعد

آریانا افتان و خیزان خودش را به جایی رساند که خانه خودش می دانست. بین راه، دیدن نشانه های آشنای دیگری از جمله صخره ای بزرگ که گل میخی به آن فرو کرده بودند، دو بید مجنون به هم پیچیده سرسبز که او آنها را خشکیده و شکسته به خاطر داشت، و دیوار نیمه خرابی که در زمان خودش هنوز بقایایش سر پا بود او را مطمئن کرده بودند که در مسیر درستی پیش می رود. اما حالا به جای خانه خودش عمارت نیمه ویرانی به چشم می خورد ک نیمی از پنجره هایش شکسته بودند. آریانا با نا امیدی به آن ویرانه چشم دوخت ، و در همان لحظه صدای زوزه ی ارامی او را از جا پراند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اين تاپيكو دوست دارم!نمي خوام خاك بخوره!براي همين پست پروفسور اسپراوت رو ادامه مي دم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
***

آریانا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد اما به محض آن که چشمش به عنوان کتابی که در دستانش گرفته بود افتاد، توان هر حرکتی از او گرفته شد. نام کتاب "گورستان وحشت در عمق دره" بود.

آريانا با تعجب ،زير لب گفت:اوه خداي من...نه...

پسرك به او گفت:كاترين؟چرا اينطوري شدي تو؟

آريانا پس از كمي من من كردن گفت:خوب...نه!من حالم خوبه!فقط يكم...

پسرك پرسيد:فقط يكم چي؟!

آريانا پاسخ داد:هيچي...فقط يكم گيج شدم...حالا ولش كن ...خوب بيا بريم خونمون...

پسرك گفت:خيله خوب ... بريم.

آريانا سخت در شگفتي فرو رفته بود.سال 1923! مربوط به خيلي سالها پيش مي شد.در ذهن او هزاران پرسش پيش مي آمد.اين اتفاق برايش غير منتظره ترين اتفاق بود!برگشتن به زمان گذشته!

او بايد هر چه سريع تر كتابي را كه از كتابسرا گرفته بود را مي خواند.زيرا سرنوشتش در اين زمان در آن كتاب نوشته شده بود.آريانا اسم پسركي كه با او همراه بود را نمي دانست؛پس سعي كرد با پرسيدن سوالي نامش را بفهمد.

- ام...ببين تو اسم اصليت چي بود؟ منظورم اينه كه غير اسم خودت اسم ديگه اي نداري؟مثلا بعد از اسمت؟مي فهمي منظورمو؟

پسرك با تعجب به آريانا نگاهي انداخت سپس گفت: كاترين امروز يه چيزيت شده ها! اصلا حالت خوب نيست!براي فردا چطوري مي خواي آماده شي؟

آريانا گفت:حالا تو جواب منو بده!

پسرك جواب داد:نه ندارم اسم ديگه اي!اسمم فقط جانيه.

آريانا گفت:خيله خوب..راستي يه چيزي درمورد فردا گفتي...كه بايد چطوري آماده بشم و اينا.خوب...مگه فردا چه خبره؟

جاني پشت سرش را خاراند و گفت: كاترين!اهههه!مي گم چرا امروز اين طوري شدي ؟!خدايا!

آريانا با ناراحتي گفت:خوب...امروز اصلا حالم خوب نيست!اصلا تو فكر كن من فراموشي گرفتم.جوابِ منو بده!

جاني و آريانا كم كم به دره اي نزديك مي شدند.آريانا به نام كتابش نگاهي انداخت: گورستانِ‌ وحشت در عمق دره!

احتمالا بايد در عمق آن دره ي عجيب گورستاني قرار داشته باشد.آريانا به جاني كه فقط در حال تماشاي دره بود گفت:جاني؟تو نمي خواي جواب منو بدي؟

اما جاني هيچ توجهي به حرف آريانا نكرد.

آريانا دوباره تكرار كرد: جاني؟!

اين بار جاني متوجه حرف آريانا شد و با شرمندگي پاسخ داد:اوه آريانا...ببخشيد...آخه اين دره اين قدر ترسناكه كه ...اه...لعنتي...نمي دونم فردا چه اتفاقي مي خواد بيفته!

سپس كمي جلوتر رفت و به گورستان پايين دره نگاهي كرد.برگشت و گفت: خوب...اگه يادت باشه ما يعني پيتر و بــِن و من و تو قرار گذاشتيم فردا اين جا بيايم و كمي ماجراجويي كنيم!

آريانا كه به ماجراجويي هاي ترسناك علاقه ي وافري داشت و آرزو داشت حداقل يك بار اتفاقي ترسناك برايش بيفتد،با خوشحالي گفت:عالـــــــيه!

جاني از حرف آريانا جا خورد.

- كاترين...فكر كنم تو اصلا كاترين نيستي!آخه تو كه خيلي مي ترسيدي!

آريانا گفت:ولي الان ديگه نمي ترسم!خوب چرا وايستادي؟بيا بريم ديگه!

جاني گفت:من كه گفتم از اين دره بيش تر من جلو نميام.بقيه ي راه رو خودت برو...

اما آريانا نمي دانست كجا برود.از بين خانه هايي كه در آنجا قرار داشت ،كدام يك خانه ي آريانا بود؟

آريانا از جاني خواهش كرد كه نرود و با هم بروند.اما جاني قبول نمي كرد.كمي با خود فكر كرد.احتمالا آدرس خانه اش بايد در كتاب وجود داشته باشد.كتاب را باز كرد...ورقه ها كاملا سفيد بودند!هيچ چيزي در آنها نوشته نشده بود.
آريانا كتاب را بار ها ورق زد تا به ورقه اي در قسمت وسط كتاب رسيد كه در آن نوشته شده بود:

اين كتاب هيچ كمكي به شما نمي كند...شما بايد تمامي ماجراها را خودتان كشف كنيد...موفق باشيد...

آريانا از اين نوشته بسيار حيرت زده شد.او ، خودش بايد به دنبال سرنوشتش در سال 1923 باشد...

- اه...جاني تو چطور مي خواي فردا بياي بريم گورستان!چقدر ترسويي!

جاني گفت:نخير !من نمي ترسم!ولي بايد وسايلم رو براي فردا آماده كنم يا نه؟

آريانا گفت:خوب با هم آماده مي كنيم.

پس از خواهش هاي بسيار آريانا بالاخره جاني قبول كرد كه به خانه ي آريانا برود...

***
ادامه بدين!
يعني اميدوارم ادامه بدين!تصویر تغییر اندازه داده شده
نذارين خاك بخوره!گناه داره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/7 11:17:19
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هم؟ مورگانا یه ساحرۀ باستانی باشه؟ اینم فکریه واسه خودش!

******

شما يه جادوگر باستاني هستيد و براي تغيير شكل دادن يك شي با ورد طولاني اون دچار مشكل شديد.. شرح بديد!

گرووووووووووووووومپ

خدمه با شنیدن صدای انفجار برای لحظه ای در جای خود متوقف شدند، کمی سکوت کردند و با شنیدن فریادهای خشمگین اربابشان، شانه ای بالا انداختند و به کارهای روزانۀ خویش ادامه دادند.

دوشیزۀ جوانی که برای اولین بار از روستای محل زندگی خود به قصر آمده بود، با حیرت به خدمه نگاه کرد و از خدمتکاری که قرار بود وظایف روزانه اش را به او آموزش دهد پرسید:
- این چه صدایی بود؟

خدمتکار با خونسردی پاسخ داد:
- صدای منفجر شدن دیگ معجون سرورمون! ایشون دارن سعی می کنن اکسیر رو بسازن. ولی این دفعۀ سیصد و شصت و چهارمه که دیگشون منفجر میشه. روزی یه دیگ منفجر میشه و وقتی صدای فریاد ایشون رو می شنویم، خیالمون راحت میشه که ایشون سالمن و صدمه ای ندیدن و به کمک احتیاجی ندارن.

- اکسیر چیه؟

- همون چیزی که می تونه مس رو به طلا تبدیل کنه.

- سرورمون خیلی به طلا احتیاج دارن؟

خدمتکار نگاه تندی به دوشیزۀ جوان انداخت:
- سرور ما به هیچ چیز احتیاج ندارن! ایشون ثروتمندترین ساحره در قرون اخیر هستن و به اکسیر به عنوان یه مادۀ علمی، یا جادویی یا چه میدونم، یه همچین چیزی نگاه می کنن! دیگه هم بیشتر از این سوال نپرس. یاد بگیر که باید با این چاقو گوشت رو چطور سر میز غذا سرو کنی که آبروی سرورمون پیش مهمونا نره.

فردای همان روز!

گرووووووووووووووومپ

دوشیزۀ جوان تحمل نکرد و لای درب آزمایشگاه اربابش را باز کرد. انفجار سیصد و شصت و پنجمی، روحیۀ ساحرۀ پیر (؟؟؟) را درهم شکسته بود. سرش را به سکویی که قبلا دیگ معجون بر آن قرار داشت، تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود. موهای نقره ای صورتش را احاطه کرده بودند و ناامیدی و خستگی چهره اش را پوشانده بود.

از آنجا که فریاد خشمگینش به گوش کسی نرسیده بود، خدمه با نگرانی پشت سر دوشیزۀ تازه وارد و به آهستگی وارد اتاق شدند. به صورت نیمدایره و با احترام روبروی سرورشان صف کشیدند.

ساحرۀ پیر (67 ساله ) از حرکت جریان هوا که در اطرافش ایجاد شد، وجود دیگران را احساس کرد. چشمانش را گشود و به خدمتکاران باوفایش نگریست. کسی چیزی نمی گفت. دوشیزۀ جوان طاقت نیاورد و بدون اجازه سخن آغاز کرد:
- بانوی من! شنیدم که برای تبدیل اجسام به طلا، احتیاجی به معجون نیست. پدربزرگم درمورد پیرمردی صحبت می کرد که با یه ورد می تونست هرچیزی رو به طلا تبدیل کنه.

سرپرست خدمتکاران با آشفتگی جلو دوید و در برابر بانویش زانو زد:
- سرورم! گستاخی این دخترک را بر او ببخشایید. دو روز بیشتر نیست که وارد قصر شده و هنوز آداب سخن گفتن را به طور کامل نیاموخته است.

ساحرۀ پیر با اشارۀ دست سرپرست را از ادامۀ سخن بازداشت. نگاهی به دوشیزۀ جوان انداخت و با خستگی گفت:
- اون ورد که حرفشو می زنی توی کتاب جادوی منم هست. ولی تلفظش رو نمی دونم. و تلفظ یه ورد خیلی خیلی مهمه. به خطرش نمی ارزه. اکسیر کیمیا خیلی امن تره ولی دیگه از به دست آوردنش ناامیدم.

دوشیزۀ جوان که از ملاطفت بانویش جراتی تازه یافته بود، بی محابا به طرف کتاب جادوی بانویش رفت. بی اجازه آنرا برداشت و درحالیکه به خود اشاره می کرد با غرور گفت:
- من همیشه تلفظم توی مدرسه خیلی خوب بوده! همیشه بالاترین نمره رو گرفتم. ببینید، اینجا نوشته باید به سمت چیزی که خیلی ارزشمنده اشاره کنیم و ورد رو تلفظ کنیم. الانم من به خودم که خیلی موجود باارزشی هستم اشاره می کنم . اینجوری! و میگم: انتي مابا میداسیوس ماگلناتی!

ساحرۀ پیر از جا پرید:
- دخترک ابله تو ورد رو کاملا اشتباه تلفظ کردی!

در همین لحظه، صدای انفجاری شنیده شد که سیصد و شصت و پنج انفجار قبلی در برابرش ناچیز می نمودند.

دوشیزۀ جوان به کوچکترین مولکول ها و سلول های تشکیل دهندۀ خود تجزیه شده بود.

******

تقصیر من چیه که اون دخترۀ فضول زودتر از من ورد رو تلفظ کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/29 1:52:51
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/29 2:19:51
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب از دست آریانا به زمین افتاد، آریانا با عجله خم شد تا آن را بردارد. سرش را بالا گرفت و دقایقی به صحنه ی حیرت انگیز رو به رویش خیره شد. در مغازه ی ردا فروشی رو به رویش رداهایی بسیار از مد افتاده و نویی وجود داشت. کتاب را محکم در دستانش گرفت و با سختی به سمت دوچرخه اش دوید، اما از آن خبری نبود. فریاد از ترسش را در گلویش خفه کرد و متوجه ردای سنتی ای شد که به تن داشت. ردا چین های زیادی داشت و گل های بسیار ریزی در اطراف آن با رنگ نقره ای دوخته شده بودند.
-ببخشید آقا، میشه بپرسم امروز چندمه؟
-دهم آگوست.
-چه سالی؟
مرد نگاه خشم ناکی به صورت جذاب آریانا کرد و از او دور شد. ساعت بلند و بسیار نوی بالای کتاب سرا_ که تغییر زیادی جز تازه شدن، از مان ورود آریانا به کتاب سرا تا خروجش نکرده بود_ ساعت 12:45 دقیقه را نشان می داد و این را می گفت که حدود پانزده دقیقه است که او از کتاب سرا بیرون آمده.
-دارم خواب میبینم. دارم خواب میبینم.
اما با دیدن روز نامه ی پیام امروزی که طرح بسیار ابتدایی و ساده ای داشت، متوجه حقیقت تلخی شد. تاریخ آن روز 10 آگوست 1923 بود. چشم هایش یاری برای مطالعه ی اخبار نمی دادند تا شاید چیزه بیشتری دستگیرش شود.
دست پاچه به سمت کتاب سرا دوید. هر چه تلاش کرد هیچ راهی برای ورود با آنجا نیافت. ناگهان دستی را روی شانه اش حس کرد و فریاد بلندی کشید.
-هی هی! نترس، منم.
-تو؟ تو کی هستی؟
-تو حالت خوبه کاترین؟
-کاترین؟ کاترین کیه؟ من آریانام.
پسر جوان و خوش چهره که ردای مشکی و ساده ای به تن داشت خنده ای کرد و گفت؛ منم دامبلدورم و باز شروع به خندیدن کرد. آریانا مطمئن بود که وارد ماجرای خطرناکی شده اما درست متوجه نمی شد که چه اتفاقاتی در شرف رخ دادن هستند. تصمیم گرفت به جای این که کاری کند تا به عنوان یک دیوانه به او نگاه کنند، سعی کند نقش بازی کند. اگر آن ها او را به عنوان یک دیوانه به سنت مانگو می فرستادند، دیگر راهی برای کشف موضوع و برگشتن به خانه اش نمی یافت.
سعی کرد رفتار طبیعی نشان دهد و با یک لبخند به سمت مرد جوان برگشت.
-چطوری می تونم وارد کتاب سرا بشم؟
-یه دو سالی هست که درش بسته شده کاترین!
-اوه! خیلی عجیبه تا الان دقت نکرده بودم. میشه بهم کمک کنی برگردم خونه؟ اصلا حالم خوب نیست.
-معلومه که اصلا حالت خوب نیست. حتما کمکت می کنم. اما میدونی که نمیتونم از بعد از دره باهات بیام.
-بعد از دره؟ چرا؟
پسر نگاه مشکوکی به او انداخت و گفت؛
-دیگه دارم بهت مشکوک میشم.
-اوه نه! اصلا نمیتونم حواسم رو جمع کنم. فکر کنم سرم به جایی خورده باشه.
چشم های آبی اش را به به چشم های تیره و براق پسر دوخت. قلب پسر نرم شد و به راه افتاد.
-بیا زود تر بریم، باید قبل از این که هوا تاریک بشه از گورستان پایین دره رد شده باشیم. شنیدم وزارت خونه میخواد یه فکری به حال شبح های اون جا بکنه! بعد از این همه سال.
آریانا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد اما به محض آن که چشمش به عنوان کتابی که در دستانش گرفته بود افتاد، توان هر حرکتی از او گرفته شد. نام کتاب "گورستان وحشت در عمق دره" بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور پومانا اسپراوت در 1387/5/24 13:28:47
I will leave the sun for the rain...
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد:

_ اوه! آريانا؟ ميخواي امروز بياي خونه ي ما؟ مادرم گفته كه...
_ متاسفم. من بايد يه سري به كتابسراي دياگون بزنم. مدت زيادي ميشه كه من اونجا عضو شدم. اما من حتي يك بار هم از اونجا كتاب نگرفتم. يعني حتي يك بار هم وارد اين كتابسرا نشدم.
دوست صميمي آريانا ، مدتي به چشمان درشت و آبي رنگ آريانا زل زد و گفت: تو كه گفتي اونجا عضو شدي ، پس بايد براي يكبار هم كه شده اونجا رفته باشي.
آريانا خنديد و گفت: درسته! من عضو شدم. اما اون روز مادرم با تلفن منو عضو كرد.
لونا ، نگاهي عميق به آريانا انداخت: خب...پس بعدا ميبينمت. درباره ي كتابت هم با من صحبت كن. ميخوام من هم بعد از تو بخونمش. البته اگه قشنگ باشه.
آريانا لبخندي زد و در حالي كه سوار دوچرخه ي كوچكش ميشد براي لونا دست تكان داد و ركاب زنان به طرف كوچه ي دياگون رفت.

ساختماني عظيم و زيبا در مقابل آريانا به چشم ميخورد. ساختماني كه بر فراز سقف عجيب و غريبش ساعتي بزرگ قرار داشت كه ساعت 12:30 بعد از ظهر را نشان ميداد.
آريانا ، دوچرخه اش را رو به روي درب اصلي پارك كرد و به طرف درب بزرگ رفت.
_ تق تق....تق...تق!
آريانا سعي كرد در را باز كند ، اما به نظر ميرسيد ، در قفل شده است.
آريانا با نا اميدي به در نگاه كرد و خواست به طرف دوچرخه اش باز گردد ، كه در به طرز عجيبي باز شد و آريانا كه از تعجب نميدانست چه بگويد وارد امارت بزرگ و عجيب شد.
_ سلام؟ كسي اين دور و برها نيست؟ آهاي....؟
آريانا با دقت به اطراف نگاه كرد.
ميز بزرگي كه مخصوص مسوولان كتابسرا بود خالي بود و قفسه هايي كه در سمت راستش قرار گرفته و بي انتها به نظر ميرسيدند ، پر از غبار شده بودند.
اما چيزي روي ميز توجه آريانا را به خود جلب كرد: يك ورق كاغذ طلايي رنگ روي ميز قرار داشت و در كنارش يك قفس پرنده ي بزرگ به چشم ميخورد كه پرنده اي زيبا و رنگارنگ درونش بود و هر از گاهي هم آه ميكشيد.
آريانا ورقه ي طلايي رنگ را در دست گرفت و مشغول خواندن شد:

اين كتابسرا به علت تعميرات فعلا تعطيل ميباشد. مراجعه كنندگان ميتوانند كتاب هاي مورد نظرشان را برداشته و كارت عضويتشان را روي ميز من بگذارند. با تشكر.

آريانا با كنجكاوي به اطراف نگاه كرد و در دل به خودش گفت: تعميرات؟ اما اين كتابسرا به هيچ تعميراتي نياز نداره. هووم...عجيبه! مسوول كتابخونه بايد كاملا ديوونه باشه!
آريانا ورق طلايي رنگ را روي ميز گذاشت و به طرف يكي از قفسه هاي كتابسرا رفت.
قسمت كتاب هاي ترسناك ، هم مورد علاقه ي خودش بود ، هم خانواده اش و هم لونا.
_ موجودات دوست داشتني من!
_ زيرزمين مردگان!
_ گورستان وحشت در عمق دره!
آريانا در دل خنديد و گفت: واي! همه ي اين كتاب ها بچگانه به نظر ميان! اما خب...من چاره اي ندارم و مجبورم يكي از اين كتاب ها رو با خودم ببرم.
آريانا مدتي طولاني بين قفسه ها راه رفت تا اينكه كتاب گورستان وحشت در عمق دره را انتخاب كرد و آن را برداشت.
جلد قرمز و خاكستري كتاب ، توجه آريانا را به خود جلب كرد.
آريانا به طرف درب خروجي رفت تا از كتابسرا خارج شود ، اما ناگهان به ياد ورقه ي طلايي رنگ افتاد و اينكه بايد كارتش را روي ميز بگذارد.به همين خاطر هم ، كارتش را از كيف مدرسه اش بيرون آورد و آن را روي ميز بزرگ گذاشت.
دوباره ورقه ي طلايي رنگ را برداشت تا ببيند كار ديگري هم هست كه بايد انجام دهد يا نه ، كه ناگهان با ديدن عبارت تازه روي ورقه شكه شد:

آگاه باشيد! تاريخ برگرداندن كتاب: 19 آگوست 1923 !

آريانا مدتي طولاني به ورقه زل زد و بعد آن را روي ميز ول كرد و با خودش گفت: اما به نظر من اين مسوول كتابخونه ديوونه نيست! اين منم كه ديوونه شدم. تاريخ برگرداندن كتاب ، مال چند صد سال پيشه و ...چه طور نوشته ي روي ورقه تغيير كرد؟
آريانا سرش را تكان داد و با وحشت به ورقه ي طلايي و پرنده نگاه كرد. منقار پرنده به طرز عجيبي تكان ميخورد . انگار...انگار داشت ميخنديد!
تصور اين موضوع ، آريانا را به شدت ترساند و باعث شد كه آريانا بدون نگاه كردن به پشت سرش از كتابسرا بيرون بدود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 24 خرداد 1387 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
به سمت دفتر مدیر رفتم.هراسی نداشتم چون مدیر یکی از دوستان خانوادگی ما بود و مطمئنا منو دعوا نمی کرد.
تق تق تق
_بله؟بفرمایید تو.اه جولی عزیز سلام.چی شده؟
_سلام...اهم... خانوم سیلز...
زیییییییییینگ
صدای زنگ تفریح بود.
_خب عزیزم.خانوم سیلز چی؟
_خب...الان خودشون میان باهاتون صحبت می کنن.
در همان حال خانم سیلز با عصبانیت وارد دفتر مدیر شد.
_خانم سیلر چی شده؟
_اه خدای من ...این بچه منو سر کلاس کلافه کرده.همش با دوستش شارلوت حرف میزنه اونم وسط درس من!
_خب... جولی برای چی در کلاس صحبت کردی؟
_من واقعا ازتون عذر می خوام ولی...
_ولی چی؟
_آخه یه چیز مهم ...یعنی چه طور بگم ...یه مشکل بزرگ برای من و دوستم پیش اومده که فکرم رو مدتیه مشغول کرده...
_خیله خب ...خانم سیلز جولی امروز چند بار با دوستش صحبت کرد؟
_ام...حدودا 2 بار.
_چی ؟دوبار؟...خیله خب شکایت هر معلمی که شاگردش بیش از سه بار سر کلاس صحبت کنه مورد قبوله! ولی جولی 2 بار فقط صحبت کرده بنابراین جولی ازت عذر میخوام . ناراحت نشو...برو سر کلاست.
_خانم سیلز چرا این بچه رو آزردید؟
خانم سیلز:
بالاخره راحت شدم واز دفتر بیرون امدم و در راهروی مدرسه قدم زدم...
***********
اما هنوز دنی فکر و ذهنم را پر کرده بود...
به سوی شارلوت رفتم و او را صدا کردم.
_شاااااارلوت!
_چی میشد سر کلاس حرف نزنی؟چند بار بهت بگم من برادر ندارم...ای بابا نکنه توهم فانتزی..
حرفش را قطع کردم._بسه دیگه!کتابمو برام آوردی؟
_آخخخخ!نه!یادم رفت.ولی راست میگفتی ها...خیلی کتاب چرتیه...
_نخیر اصلا هم چرت نیست!
_بله؟نمیدونم جولی ...چرا اینقدر با من مخالفت میکنی...مثل دیروز... خودت قبلا به من گفته بودی که از کتابخونه خوشت نمیاد ولی دیروز به من گفتی بریم کتابخونه نه خونه درختی!
_ولش کن... ببین امروز میری خونه ...فکر میکنی ببینی دنی رو میشناسی یا نه یا اصلا اسمش به گوشت خورده یا نه.
_اسمش؟من که از دیروز تا حالا 200 بار این اسمو شنیدم.از زبون تو البته!
_من باهات شوخی ندارم!جدی می گم.عصر میام خونتون هم نتیجه فکر کردنتو بهم میگی هم کتاب رو بهم میدی.باشه؟
_باشه بابا !باشه!
*******
با خستگی فراوان به سوی خانه برگشتم.یعنی چه رازی توی این کتاب نهفته است؟
عصر

دینگ دینگ
_کیه؟
_منم جولی.
ویژ(صدای باز کردن در)
_سلام جولی عزیز.
_سلام خانوم اسلاند.خوب هستین؟
_خوبم مرسی بیا تو...شارلوت تو اتاقه .منتظرته.
در اتاق
_سلام شارلوت
_سلام
خودم رو روی تخت شارلوت انداختم و کنارش نشستم.
_کو کتابم؟آها...راستی فکر کردی؟
_کتابت روی میزه.آره فکر کردم...یه چیزایی هم یادم اومد...
با خوشحالی گفتم:چی؟زود بگو...
_باشه بابا...دیشب وقتی کتاب میخوندم دیدم یه جاش نوشته بود:
شانس خود را امتحان کنید... . برادر یا خواهر کوچکترتان را دوست ندارید؟ مادرتان او را از شما بیشتر دوست دارد؟به او بیشتر اهمیت میدهد؟ اشکالی ندارد ...با این کارهایی که در پایین صفحه نوشته است شانس خود را بسنجید.اگر به شانس اعتقاد دارید پس حتما موفق می شوید.
و یک سری راه نوشته بود که اگر انجام میدادیم از شر خواهر و برادرمون که البته ما نداریم راحت میشدیم.بعد نمیدونم چرا یک دفعه یه اسمی به نام دنی به ذهنم اومد...
وای خدای من !یادمه شارلوت هیچ وقت دنی رو دوست نداشت... .
به طرف کتاب رفتم و اون رو برداشتم.
_آخخخخخخخخخخخخخ!
_چی شد؟
_هیچی دستم داره میسوزه!
به اون یکی دستم نگاه کردم. رد سوختگی دیروز در کتابخونه هنوز مونده بود و خوب نشده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1387/3/24 14:15:45
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1387/3/24 14:31:22
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1387/3/24 14:48:52
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1387/3/24 14:59:58
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1387/3/24 15:10:23
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اون کابوس وحشتناکی که دیده بودم دیگر کابوس یا رویایی ندیدم و به زحمت خوابم برد توی تختم مدام غلط میزدم و نمیتونستم بخوابم.... امکان نداشت چه طوری میشد دنی رو فراموش کنند؟ حتی خواهرش او را نمیشناسد و تکذیب میکند که همچین برادری داشته مادرم هم نمیخواهد قبول کند که خانواده ی شارلوت چهارنفره هستند نه سه نفره این امکان نداشت.
شاید هم من دیوانه شده بودم و اصلا شخصی به نام دنی وجود خارجی نداشته و همه ی ان ها خیالی بیش نبوده.
بالاخره با زحمت خوابم برد .

صبح دل انگیز و زیبایی بود چشمانم را باز کردم و مادرم را دیدم که پرده های اتاقم را کنار میکشد و من را صدا میزند.

_جولی بیدار شو!باید بری مدرسه امروز امتحان داری یادت که نرفته.
_ ... اما من هنوز خوابم میاد خواهش میکنم. من دیشب خوب نخوابیدم.

با این جمله یادم اومد که دیشب چه اتفاق بدی افتاده و وحشتناک. ناگهان ان صبح دل انگیز و زیبا تبدیل به صبحی مه الود شد همه جای اسمان را ابر های تیره ای فرا گرفت و باران شدیدی شروع به باریدن گرفت چه صبح افتضاحی!

مادرم با تعجب گفت: همین الان هوای خوبی داشت و هیچ ابری تو اسمون نبود. چه طور به این سرعت هوا ابری و بارونی شد؟

_ مامان؟! مگه شارلوت یه برادری به نام دنی نداشت؟
_جولی خواهش میکنم بس کن .بهتره این شوخی هارو بری با دوستات بکنی هر چند فکر کنم اصلا دوستات هم خوششون نمیاد.

با عصبانیتی که نمیدونستم به خاطر چی بود گفتم: اما دنی برادر کوچیکه شارلوته من اینو مطمئنم اون تقریبا یک ساله که با انواده ی شارلوت زندگی میکنه شما نباید بگید که شارلوت برادری نداره این درست نیست اون حالش بده مامان .

مادرم که انگار از عصبانیت بی خودی من تعجب کرده بود گفت: جولی دخترم بسه دیگه برو دست و صورتت رو بشور و چیزی بخور و برو مدرسه.
_ اما!
_ جولی؟!

مادرم دیگر واقعا خسته شده بود اما من حقیقت را گفته بودم این یک حقیقت بود.چرا اونا این طوری رفتار میکردن؟
بعد از صبحانه ای که با مادرم خوردیم مادرم سر کار رفت و من هم لباس هایم را پوشیدم و به سمت گاراج رفتم تا دوچرخه ام را در بیاورم هوا هنوز هم ابری بود اما دیگر باران نمی امد فقط تکه ابر تیره و بزرگی اسمان را پوشانده بود.
اه...اصلا حوصله ی امتحان را نداشتم امتحان جبر داشتیم واقعا سخت بود اصلا دیشب نخونده بودم.

اهسته به شارلوت گفتم: حال برادر خوب شد؟
شارلوت با تعجب گفت: تو حالت خوبه؟ من برادری ندارم من تنها دختر خانواده هستم.
با عصبانیت داد زدم: شارلوت تو نمیتونی. تو چه طور میتونی دنی رو فراموش کرده باشی؟ تو یه برادر از خودت کوچک تر به نام دنی داشتی و داری تو نبودی که دیشب به من گفتی برادر تشنج کرده؟

خانم سیلز از این که کلاسش را به هم زده بودم عصبانی شد و گفت: جولی اگه نمیخوای درس گوش بدی خوب نده! میتونی بری بیرون و بذاری بقیه به درس گوش بدن.

_ اما...
_ جولی برو بیرون پیش مدیر مدرسه زنگ تفریح میام و ازت شکایت میکنم.
_اما!
_ همین که گفتم جولی بحث نکن.

با عصبانیت نگاهی به شارلوت انداختم او هم به اندازه ی من عصبانی بود.
بدون هیچ حرفی از کلاس رفتم بیرون و به سمت دفتر مدیر...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده