شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
امروز جریان مجازات هری پاتر برای من افتاد. یه مقاله ننوشته بودم با عجله که شروع به نوشتن کردم زخم انگشتم پاره شد... همراه رد خودکار رد خون دستم هم افتاد... ولی ادم احساس میکنه قهرمان شکست خورده در جنگ شده...
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد. این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت. وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود. اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود. پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان با سپاس کینگزلی شکلبوت در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 6 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/26 21:08:35
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛ پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم،نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده. از همه بچه ها عذر میخوام.
اما... بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
برگی از خاطرات پروتی پاتیل. سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
برگی از دفتر خاطرات جینی ویزلی: تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم. هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم. تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود. اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد. در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد. تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم! پایان. جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور. http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده. این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت. من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.
مسابقه ی خاطره نویسی به علت ِ مورد استقبال قرار نگرفتن، کلا" نابود میشه. از این به بعد، شما فقط خاطرات خودتون رو در این تاپیک به خاطر همین طوری دور همی میزنید.
امروز 31 خرداد، بذارید سالش رو ننویسم چون بعد که میخونم میبینم که چقدر پیر شدم. روز خوبی برام بود و اتفاقات عجیبی برام افتاد. من به مراقبت از موجودات جادویی خیلی علاقه مندم.راستش پارسال که امتحانت سمج رو دادم بالاترین نمره ام هم همین بود و دو روز پیش کلاس مورد علاقه من برگزار شد. استادمون حرفای جالبی رو در مورد مردمان دریایی میزد و ازشون تعریف میکرد.
درباره ی زبونشون در باره ی فرهنگشون و خیلی چیزای دیگه، برام خیلی جالب بود که در موردشون تحقیق کنم و ببینم که چه اتفاقی اون زیر آب میفته.
باید از مدیر مدرسه اجازه میگرفتم. مدیر خیلی داریم مطمئنم بودم که اون بهم اجازه میده برای همین خیلی سریع پیشش رفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم خیلی زود موافقت کرد، فقط گفت باید با یکی از معلمای مدرسه بری.
اون زمان معلم خاصی رو نمیشناختم برای همین بهش گفتم که اگه اجازه بده با یکی از سال هفتمی هایی که خیلی وارده برم. اون کمی فکر کرد و بعد چشمکی زد. خیلی ذوق کردم. اون کلاس هفتمی یکی از دوستای من بود که البته توی گروه ریونکلاو درس میخوند. اسمش جرجه قبلن هم در موردش نوشتم. اون به گیاه شناسی خیلی علاقه داره. رفتم و باهاش صحبت کردم.
مخالفتی نکرد فقط در مورد نفس کشیدن زیر آب و موندن بیشتر اون زیر گفت باید تحقیق کنه. برای همین دو روز بعد یعنی امروز با اون قرار گذاشتم. وقتی اومدم با خودش یه سری علف مثل جلبک آورده بود که اونا رو خوب میشناختم ولی اصن به ذهنم نمیرسید. اونا علف های آبشش زا بودن.
هر دومون خیلی سریع اونا رو خوردیم و مزه مزخرفش رو احساس کردیم خیلی زود نمیتونستیم توی خشکی نفس بکشیم برای همین به سرعت وارد آب شدیم و به اماق آب شنا کردیم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم من در مورد مردمان دریایی تحقیق میکردم و جرج در مورد گیاهان زیر دریا. بعد از یکی دو ساعت هم بر گشتیم.
این بود ماجرای امروز من ------------------------------------- 2- گیاهان ساده، تزئینی، دارویی، درنده، معمولی و سمی
گیاهان ساده: گیاهانی هستن که فقط ساقه و برگ و گل و اینجوری چیزا دارن و چیزی واسه کشتن و خوردن و اینا ندارن.
گیاهان تزیینی:گیاهان خوشگلی هستن که به خاطر همین صفتشون میذاریمشون تو حیاط یا روی طاقچه.
گیاهان دارویی:عموما وقتی مریض میشیم به کار میان، به صورتهای جوشونده، بخور و ... قابل استفاده اند و از فوت فرد جلو گیری میکنن.
درنده:گیاهانی که همیشه گرسنه اند و هر چی دم دستشون باشه میخورن و عموما گوشت رو ترجیح میدن. میتونی یک بار به یکیشون نزدیک بشی تا ببینی چی میشه.
گیاهان سمی:کلن نمیخوان سر به تنت باشه هر جوری که بهشون دست بزنی میخوان بکشنت. میشه گیاهان قاتل هم بهشون گفت.
گیاهان معمولی:گیاهانی هستند که...که....که هیچی هر چی تو اون بالایا نبود هل بده تو این دسته
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير! ميجنگيم تا آخ?
امروز روز عجیبی بود!نمیدونم چرا ولی احساس میکردم با روز های عادی دیگه فرق میکنه!بچه ها میگفتن خرافاتی شدی ولی کی به اونا اهمیت میده؟!من برام ثابت شد که اون روز روز نحضیه!
مثل روز های عادی ساعت 8 از خواب بیدار شدم و برای بچه های هافلپاف صبحانه درست کردم!(طبق روال عادی!) بعد بلند شدم و با ارنی یه کم کویدیچ بازی کردم و به پرنده ها دونه دادم!وضعیت داشت خوب پیش میرفت که ناگهان با خبر جدیدی که از ارنی شنیدم،شوکه شدم و خشکم زد!
باورم نمیشد که دارم چی میشنوم!!هانا ازدواج کرده بود!به همین زودی!خدا میدونه که من و اون چه قدر با هم دوست بودیم!!از اول صبح با هم پیاده روی میکردیم،با همدیگه غذا میخوردیم،به همدیگه درس یاد میدادیم و...
از اون موقع تازه بد شانسی هام شروع شده بود!وسط کویدیچ با کله خوردم زمین و راهی سنت مانگو شدم!از قرار معلوم مادام پامفری هم رفته بود مسافرت و من بیچاره تا سه ساعت اونجا موندم!
دستم شکسته بود،سرم گیج میرفت،پاهام وا رفته بودن و دیگه نایی برای حرکت کردن نداشتم!ازدواج هانا مثل تیری توی قلب من بود!هی سعی میکردم خودم رو بفراموشونم ولی نمیشد!
با افکاری مغشوش وارد تالار شدم.هانا و نامزدش سدریک روی تخت نشسته بودن و داشتن برای مراسم عروسیشون تصمیم گیری میکردن!دلم به لرزه افتاد!من ایمان داشتم که هانا منو دوست داره!اینو حتی قبل نامزدیش هم قبول داشتم!
دیگه نتونستم طاقت بیارم!به آرومی سرمو گذاشتم و خوابیدم ولی اصلا خوابم نمیبرد!با این حال بیهوش شدم!هیچی رو حس نمیکردم!تبدیل شده بودم به یه آدم ضعیف!
صبح روز بعد:
امروز صبح دوباره زود تر از همه بیدار شدم!از دردم خیلی کم شده بود ولی هنوز توی دلم احساس تنهایی میکردم!!خلاصه رفتم و صورتم رو شستم!ناگهان حس کردم که یکی داره میاد طرف من!مطمئن بودم که هانائه!
بله!!این هانا بود!در اون لحظه دل تو دلم نبود!هر چه زودتر میخواستم حرف دلم رو بهش بگم...
-ا....سلام هانا!
-سلام زاخی!صبح بخیر!
-صبح تو هم بخیر!هانا...یه چیزی هست که باید بهت بگم...
هانا ناگهان جلوی دهن منو گرفت!انگار که میدونست میخوام چی بهش بگم!لبخند قشنگی روی صورت اون ظاهر شد و ناگهان پرید بغل من!!!!!