به نام مرلین
...اکنون که خاطره ی خود را می نویسم،آنچنان غمی در دل دارم که قادر به بیان آن نیستم.
شاید بعضی هایتان می پرسید چرا...دلیلش این است که زمانی جادوگران از وسایل ماگلی تنفر داشتند...اما حالا همه ی آن ها به جای دست به قلم بودن،دست به کیبرد شده اند و هیچ کس کوچک ترین اعتراضی هم نمی کند...
فقط به خاطر داشته باشید که زمانی همدم تنهایی مان در شب ها،کنار شومینه های سالن های عمومی،فقط و فقط قلم پر بود...
...به قول حافظ ماگل که می گوید:یاد باد آن روزگاران یاد باد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
3 از ده
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 24 اسفند 1395 21:21
از: شبنم عشق خاک آدم گِل شد...
پستها:
143

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/10/17 16:45:01
جزئیات کاربر

برگی از دفترچه خاطرات اینیگو
امروز روزیه که کتابمو دارم شروع می کنم نمی دونم باید از کجا و چه جوری شروع کنم وای...
حالا می خوام شروع کنم خب هههههم اووووه نفس عمیق
بهتره برم پیش هری و رون تا یه خورده با هم گپ بزنیم تا فکرم باز شه این طوری خیلی بهتره
.
.
.
.
حالا از کنار اونا برگشتم خیلی خوش گذشت گفتیمو خندیدمو کمی هم پشت سر پرفسور ها غیبت کردیم
{غیبت به زبون مشنگی}
بعد از اونا هم پیش فرد و جرج رفتم و کلی مالفوی و بقیه رو اذیت کردیم و خندیدیم بعدم به هاگزمید رفتیم و کلی خوش گذروندیم بابا کنار دوستای خوب بودن هم واسه خودش عالمیه////
با سپاس وتشکر فراوان اینیگو
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
4 از ده
امروز روزیه که کتابمو دارم شروع می کنم نمی دونم باید از کجا و چه جوری شروع کنم وای...
حالا می خوام شروع کنم خب هههههم اووووه نفس عمیق
بهتره برم پیش هری و رون تا یه خورده با هم گپ بزنیم تا فکرم باز شه این طوری خیلی بهتره
.
.
.
.
حالا از کنار اونا برگشتم خیلی خوش گذشت گفتیمو خندیدمو کمی هم پشت سر پرفسور ها غیبت کردیم
{غیبت به زبون مشنگی}
بعد از اونا هم پیش فرد و جرج رفتم و کلی مالفوی و بقیه رو اذیت کردیم و خندیدیم بعدم به هاگزمید رفتیم و کلی خوش گذروندیم بابا کنار دوستای خوب بودن هم واسه خودش عالمیه////
با سپاس وتشکر فراوان اینیگو
ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
4 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/10/8 11:26:47
اگه توزندگی زمین خوردی از جات پاشو پوز خند بزنو بگو: همه ی زورت همین بود؟؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

**توجه**
این تاپیک با توجه به پست اولش، باید به صورت رول های تکی اداره بشه نه پست های چند خطی!
از این به بعد با این گونه پست ها برخورد خواهد شد!
به جای این گونه پست ها، میتوانید کمی روی خاطراتتون کار کرده و به صورت رول اونا رو ارسال بکنید!
موفق باشید.
الفیاس دوج
این تاپیک با توجه به پست اولش، باید به صورت رول های تکی اداره بشه نه پست های چند خطی!
از این به بعد با این گونه پست ها برخورد خواهد شد!
به جای این گونه پست ها، میتوانید کمی روی خاطراتتون کار کرده و به صورت رول اونا رو ارسال بکنید!
موفق باشید.
الفیاس دوج
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/09/20
تولد نقش: 1395/07/23
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1398 14:06
از: جایی که نمودار ناپذیر است
پستها:
146

جزئیات کاربر

با درود
برگی از دفترچه خاطرات کینگزلی شکلبوت :
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد.
این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت.
وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود.
اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود.
پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
6 از ده
برگی از دفترچه خاطرات کینگزلی شکلبوت :
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد.
این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت.
وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود.
اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود.
پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
6 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/26 21:08:35
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/27
تولد نقش: 1391/03/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 23:06
از: آغازی که پایانم بود...
پستها:
509

برگی از خاطرات پروتی پاتیل.
سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5 از 10
سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5 از 10
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/12 17:43:06
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
جزئیات کاربر

برگی از دفتر خاطرات جینی ویزلی:
تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم.
هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم.
تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود.
اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد.
در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد.
تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم!
پایان.
جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم.
هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم.
تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود.
اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد.
در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد.
تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم!
پایان.
جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/17
آخرین ورود: شنبه 23 اسفند 1393 16:12
از: عقلت استفاده کن، لعنتی!
پستها:
513

برگی از دفترچه خاطرات گلرت گریندلوالد:
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده.
این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت.
من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده.
این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت.
من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

تاپیک باز شد، به توضیحات گابریل دلاکور در پست قبلی مراجعه شود.
اجباری نیست که پست ها حتما مربوط به موضوع انجمن باشه، تاپیک به صورت کاملا آزاد خواهد بود.
موفق باشید.
اجباری نیست که پست ها حتما مربوط به موضوع انجمن باشه، تاپیک به صورت کاملا آزاد خواهد بود.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

