شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
به نام مرلین ...اکنون که خاطره ی خود را می نویسم،آنچنان غمی در دل دارم که قادر به بیان آن نیستم. شاید بعضی هایتان می پرسید چرا...دلیلش این است که زمانی جادوگران از وسایل ماگلی تنفر داشتند...اما حالا همه ی آن ها به جای دست به قلم بودن،دست به کیبرد شده اند و هیچ کس کوچک ترین اعتراضی هم نمی کند... فقط به خاطر داشته باشید که زمانی همدم تنهایی مان در شب ها،کنار شومینه های سالن های عمومی،فقط و فقط قلم پر بود... ...به قول حافظ ماگل که می گوید:یاد باد آن روزگاران یاد باد...
امروز روزیه که کتابمو دارم شروع می کنم نمی دونم باید از کجا و چه جوری شروع کنم وای... حالا می خوام شروع کنم خب هههههم اووووه نفس عمیق بهتره برم پیش هری و رون تا یه خورده با هم گپ بزنیم تا فکرم باز شه این طوری خیلی بهتره . . . . حالا از کنار اونا برگشتم خیلی خوش گذشت گفتیمو خندیدمو کمی هم پشت سر پرفسور ها غیبت کردیم {غیبت به زبون مشنگی} بعد از اونا هم پیش فرد و جرج رفتم و کلی مالفوی و بقیه رو اذیت کردیم و خندیدیم بعدم به هاگزمید رفتیم و کلی خوش گذروندیم بابا کنار دوستای خوب بودن هم واسه خودش عالمیه//// با سپاس وتشکر فراوان اینیگو ادامه دارد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 4 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/10/8 11:26:47
اگه توزندگی زمین خوردی از جات پاشو پوز خند بزنو بگو: همه ی زورت همین بود؟؟
صفحه5 دفتر خاطرات بارنی ویزلی انگار همین دیروز بود کودکی 10 ساله بودم و همه جای هاگوارتز رو گشته بودم و ارگوس فیلچ همیشه با من جرو بحث داشت. چه روزایی بود.
امروز جریان مجازات هری پاتر برای من افتاد. یه مقاله ننوشته بودم با عجله که شروع به نوشتن کردم زخم انگشتم پاره شد... همراه رد خودکار رد خون دستم هم افتاد... ولی ادم احساس میکنه قهرمان شکست خورده در جنگ شده...
وقتی به یاد می اورم شاید این بعد از چندی از خاطرات هاگوارتز و زدگی ام بهترین خاطره ام باشد. این روز را همانگونه که بود به یاد می اورم؛
دوستم پرسی که تقریبا به عنوان شاید عموش بودم با عجله وارد دفترم شد، هیچ وقت چهره خوشحال و شاد اش رو فراموش نمی کنم که چگونه به من تبریک گفت. وقتی حماقت خودم را به یاد می اورم که چگونه موضوع به ان مهمی را نفهمیدم، روحم شاد می شود. اصلا اینگونه نمیشود بگذارید حال که این سر رسید جای بسیار دارد کامل برایتان شرحش دهد ؛
روز 11 دسامبر تولد 32 سالگیم بود. پرسی با شتاب و نفس نفس زنتان وارد شد و با خوشحالی و فریادی که از او بعید بود به من گفت که در امتحانات کاراگاه ارشد و به رای اکثریت داوران و حتی با تاییدیه وزیر قبول شده ام.
می دانید انگونه که باید خوشحال نشدم، دوست نداشتم وزیر به خاطر پسر برادر وزیر جادوی امریکای جنوبی بودن مرا قبول کندف اما این فرصتی بود که نباید از دستش می دادم؛ پس برای اینکه به همگان بفهمانم که من استعدادش را دارم، سخت کار کردم تمام ماموریت ها را با تمام سختی و دشواری انجام دادم. و در روز کریسمس به سخت ترین ماموریت ام بر خوردم، مبارزه با دیو های شما بریتانیا!!
به انجا با کمک 100 نفر از بهترین نیرو ها اعزام شدم و با کمک بقیه نیرو ها شورش ها را ساکت کردم و دیو ها را تسلیم به شخص وزیر تحویل دادم و با این ماموریت من به عنوان فرماندهی ماموران مخفی و کاراگاه ارشد ارتقا یافتم.
* در ان لحظه بود که معنای واقعی ارتقای درجه و خوش حالی اش را درک کردم، دسترنج خودم و بس.*
پایان با سپاس کینگزلی شکلبوت در پناه او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 6 از ده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/26 21:08:35
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛ پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم،نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده. از همه بچه ها عذر میخوام.
اما... بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
برگی از خاطرات پروتی پاتیل. سال هفتم بودیم . چند روز به پایان ترم نمونده بود قلعه هنوز به خاطر جنگ چند روز پیش خراب بود. منو لاوندر زیر درخت تو محوطه نشسته بودیم و داشتیم به دریاچه نگاه می کردیم.تمام روزهایی که در هاگوارتز گذرونده بودیم به یادمون می یومد.از همون روز اول که با هاگریدو قایقا اومده بودیم تا شام های با شکوه اول ترم ها ،سال چهارم و جشن کریسمس مخصوصا که اونروز من با هری رقصیدم تمام اون خاطرات زشت و زیبا به یادمون می اومد و ما حالا باید با هاگوارتز عزیزمون خدافظی می کردیم.هاگوارتزی که زیباترین خاطراتمون اونجا بود.
برگی از دفتر خاطرات جینی ویزلی: تو سال چهارم با دین توماس دوست بودم. هری اونموقع عاشق چو بود.منم کمی ناراحت بودم. تو همون سال بود که برای اینکه کتاب شاهزاده ی دورگه که ذهن هری رو به کلی مشغول کرده بود را ازش دور کنم بردمش تو همونجا که کمد دراکو بود. اونجا بود که فهمیدم هری هم من را دوست دارد. در سال پنجم هری برای اینکه چو هنوز عاشق سدیریک بود باهاش بهم زد. تو سال ششم یادم نیست تو سال هفتم هم یادم نیست ولی نوزده سال بعد از سال هفتم با هری ازدواج کردم الانم چند تا بچه داریم! پایان. جان من چیزی فهمیدید؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور. http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
بهارها و تابستان های زیادی جای خود را به پاییزها و زمستان ها داده اند،دیگر روز و ماه را به یاد نمی آورم تنها میدانم که دیگر چیزی به شروع قرن جدید نمانده. این زندان سالهاست که مرا اسیر خود ساخته و روح سرکش مرا به با اقیانوس بی پایان حبس ابد سرکوب نموده ولی این چیزی نیست که به خاطر آن شروع به نوشتن کردم،دیروز جادوگر سیاهی که از او بوی تعفن مرگ و نفرین به مشام میرسید اینجا بود و خوشبختانه هنوز برای کلک زدن به یک جوانک نیروی فکری و جادویی کافی داشتم.
هنگامی که در قسمت دیگر زندان طلسم مخفی شدنی که همراه دامبلدور از یک گابلین آموخته بودیم را تمرین میکردم حظور او را احساس کردم،ایلوژنی که در روزهای اول اسارت از خود برای فریفتن دامبلدور ساخته بودم در زیر پتو خوابیده بود و جوانک او را به جای من اشتباه گرفت. من در حالت مخفی به سمت او رفتم که شاید بتوانم چوبش را بدزدم ولی جادوگر جوان بسیار عصبانی بود و چوبش را در دستش می فشرد؛ تنها چیزی که توانستم از او بردارم یک قطعه از چوب جادویی شکسته ای بود که در جیب ردایش پیدا کردم و برای این که حواسش را به جای دیگری معطوف کنم ایلوژن را وادار کردم که بر سر جادوگر فریاد بزند و پس از سرقت چوب شکسته(یا بهتر است بگویم متلاشی شده) از جادوگر دور شدم و نقشه ی مرگ شجاعانه ی اسمم رو در برابر آزادی جسمم را به اجرا گذاشتم.
با قدرت کمی که این چوب متلاشی شده از نیروی من را به بیرون انتقال میدهد امیدوارم که تا سال آینده موفق به شکستن قفل جادویی دامبلدور شده و پاهایم چمن های حوالی نورمنگارد را لمس کنند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.