مانتیکوره اومد بادراد رو قاپید و برد!
ولی بقیه نه مانتیکورو دیدن نه بادراد بدبخت رو که قاپیده شده بود!بادراد بود و مانتیکوره!
- نه!نه!تو رو خدا منو نخور!نه!!!!!!!!!!!!!!

مانتیکور با چشم های براق و زردش به بادراد خیره شده بود.خیره ی خیره!بادرادم داشت از ترس سکته می کرد!
یه دفعه یه صدای عجیب غریب و گرفته ی بلند شنیده شد!
- نمی کشمت!
-ها؟

بادراد مث فنر پرید هوا! آخه مانتیکور با یه صدای وحشتناک و خشن داشت حرف می زد!
-گفتم نمی کشمت!
-ها؟
مانتیکور غرید و گفت:
-باو کری تو؟می گم نمی کشمت!
بادراد که حسابی شگفت زده شده بود و در حالی که از شدت هیجان جلوی دهنشو گرفته بود گفت:
- معععععععععععع!تو داری حرف می زنی!وا؟

مانتیکور با یه حالت مغرورانه گفت:
-ما اینیم دیگه!نسل جدید!

بادراد فکش رو زمین بود!
***
اون طرفا پیش لیلی و لونا و رفقا!همه خوشحال و شاد خندان دارن مثلا دنبال مانتیکور می گردن!
- اوه لیلی !لونا خوش بحالتون!مشاورم که شدین!

لیلی انگشتشو به نشانه ی سکوت میاره جلو دماغشو می گه:
-هیسسسسس! باو این جا جای این حرفا نی!باید به سوژه ی خودمون بپردازیم!کجا بودیم؟
گابر دماغشو بالا می کشه و می گه:
- اممم چیز...ای خدا یادم رفت!
...

-آها!اون مانتیکوره!
-آره آره راس می گی!
لیسا پشت گردنشو می خارونه و میگه:
- بچه ها خوب چرا نیس؟ای باو!مات خودمونو کشتیم از بس گشتیم!

راستی!بادراد کجاس؟
-بادراد؟
لونا ابروشو بالا میندازه و می گه:
-بادراد که تو گروه ما نبود بوقی!
-بهتر نیس بریم پیداش کنیم؟آخه شاید پیدا کرده باشه مانتیکورو!
-شاید!
بعدشم همگی باز"مثلا" رفتن دنبال بادراد و اینا!