جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باغ وحش
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بادراد به سرعت خودشو به باغ وحش میرسونه و اولین کاری که میکنه اینه که جلوی قفس یه مشت رنگینک وایمیسه.

- هی تو! ندیدی که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقاب و سری به اندازه ی سر یه آدمیزاد غیر عادی از اینجا فرار کنه؟

همه ی رنگینکا با حرکت سرشون گفتن نچ!

بادراد به راهش ادامه داد و ایندفعه جلوی چندتا تیغالو وایساد و گفت: آخی چه قده شما نازین. شما ندیدین که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقـ...

اما بلافاصله با دیدن حرکت سرشون فهمید اونا هم خبر ندارن. به راهش ادامه داد و به چند تا قفس دیگه هم سر زد و ازشون این سوالو پرسید و آخر یادش اومد میتونه بره قفس مانتیکورا رو نگا کنه و بفهمه!

- اوه چه وحشی!

در قفس مانتیکورا کج و کوله شده بود و قفلش شکسته بود. بادراد آهی کشید و گفت: یادش بخیر یه زمانی اینجا سه تا مانتیکور بوده!

اونور ، در جنگل:

لیسا تکه چوبی رو از زمین برداشت و با اون به بدن گرگ مرده ای که روی زمین افتاده بود ضربه زد و اونوریش کرد و با دیدن بدن خونین و مالینش یه قدم عقب پرید و گفت: وای چه طور دلش اومده؟

لونا دست لیسا رو گرفت و اونو از اونجا دور کرد و گفت: لیسا یادت باشه اون یه حیوونه نه یه انسان و احساسی نداره.

لیلی به جایی دورتر از محلی که اونا وایساده بودن اشاره کرد و گفت: یه حیوون دیگه هم اونجا مرده. معلومه مانتیکوره به طرف جنگل رفته ، تا ما طعمه ی بعدیش نشدیم بهتره از جنگل خارج شیم نتیجه رو به بادراد بگیم.

یه ور دیه ، هاگزمید:

تری سنگ جلوی پاش رو شوت کرد جلو و گفت: شاید چون سمت شیون آوارگان بوده اونجا رفته. بیاین قسمتای دیگه ی دهکده رو هم ببینیم. من میرم مرکز دهکده رو میبینم شما هم برین اطرافشو ببینین.

چند دقیقه بعد فلور و تری به هم رسیدن. با شنیدن صدای پایی روشونو برگدوندن.

گابر از سراشیبی دهکده بالا اومد و گفت: اون پایین چند تا سگ و یه آدم زخمی شدن. این طور که معلومه مانتیکوره اینجا رو برای بدست آوردن غذا بهترین جا دونسته.

فلور که دستش تو جیبش بود گفت: نزدیکی کوهی هم که دقیقا کنار دهکده س رد خون دیدم. احتمالا یه جایی تو کوه میرفته غذاشو کامل میخورده.

- ولی وسط دهکده هیچ خبری نبود. اون قدر عقل داشته که بدونه نباید بره مرکز دهکده ، خیله خب دیگه بسه بهتره برگردیم به تالار و این خبر مهم رو بدیم. ورود مانتیکور به دهکده خیلی خطرناکه.

تالار:

بادراد رو به اونا گفت: جنگل ، هاگزمید! یه مانتیکور نمیتونه همزمان به دو جا حمله کنه! پس یعنی ...

- یعنی اینکه دو تا مانتیکور فرار کردن!

- متاسفانه بله!

لیسا که دقایقی سکوت کرده بود گفت: ولی من ... بادراد ما همیشه چند تا مانتیکور داشتیم؟

گابر بلافاصله گفت: سه تا! یادمه هر روز فلور میرفت باهاشون حرف میزد.

فلور چشم غره ای به گابر رفت و لونا گفت: پس با این وجود ما سه تا مانتیکور داریم که فرار کردن! یکیشون توی جنگل بوده ، اون یکی توی هاگزهد و سومی ...

همه به فکر فرو رفتن ، بادراد یاد موضوعی افتاد.

فلش بک:

بادراد جلوی قفس مانتیکورا وایساده بود و یادی از گذشته ها میکرد. در همین خواب و خیال بود که یه لحظه احساس کرد چمنای پشت سرش حرکتی کرد ، برگشت و فکر کرد در یک آن چیز سیاهی رو دیده.

- شاید از فکر و خیال بیش از حده!

در همون لحظه صدای پر و بال زدن چند تا رنگینک رو شنید و گفت: باز دوباره اینا دعواشون شده!

پایان فلش بک

بادراد با نگرانی گفت: باغ وحش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باغ وحش
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جدیده سوژش!

کریسمس در راه بود و هیاهو دانش آموزان هاگوارتز هر لحظه بیشتر!
سرتاسر قلعه ی هاگوارتز پوشیده از وسایل مخصوص کریسمس بود، حتی درخت قدیمی و معروف بید کتک زن(نکته:البته اون شخصی که بید کتک زنو تزئین کرده دار فانی رو وداع گفت!)

مدرسه ی هاگوارتز خالی از هر گونه دانش آموزی بود و تنها خانم نوریس در راهرو ها قدم میزد و فرصت کافی برای تمرین آوازش داشت!

-میو...مــــیو...مــــــــیو...مــــــــــــــیو!

هاگزمید،دو روز مانده به کریسمس

-لیلی این قشنگه؟
-چرا این جورابا رنگاشون شبیه هم نیستن؟
-خوب همینش منو جذب کرده دیگه!
-

لیسا دوان دوان با چهار تا پاکت تو هوا اومد به سمت لیلی و لونا!
-بچه ها بیاید بریم پیش بقیه ریونیا ! بادراد میخواد برای هممون یه دست جوراب بخره!

لیلی که دنبال راهی برای خلاص شدن از دست لونا میگشت، به سرعت از او جدا شد و به لیسا پیوست!لونا نیز پس از نگاهی به جوراب هایی که در دست داشت، به دنبال آن ها شتافت!


-بابا دعوا نکنید، به همتون جوراب ابی میرسه!
گابر:اِ...اینکه سبزه من سبز دوس ندارم...ایییییی!
-بیا مال من با مال تو عوض!

بادراد کفشاشو درآورد و جورابایی که انگشت شصتش پاره شده بود و دودای سبزی ازش بیرون میومدو به گابر ذوق زده داده!

-مرسی بادی تو چه مهربونی!!!


-خبر...خـــبر...
لیلی نگاهی به پسر بچه انداخت و گفت:میدونیم بابا دوروز دیگه کریسمسه!

-نـــه!یونیکورنی با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقاب و سری به اندازه ی سر یه آدمیزاد غیر عادی از باغ وحش ریونکلاو فرار کرده...خبـــــر!

ریونیا:
لیسا:همین باغ وحش کوچولوئه ما رو میگه؟
لیلی:یقین!



-پروفسور دامـ...
-ساکت شو!گابر!
-اما آخه...
-تا وقتی اون حیوونو پیدا نکنین، هیچکدومتون نمیتونید برید تعطیلات کریسمس!
-


-بگردید پیداش کنین بابا من و مامانم و بابام و برادرام میخوایم بریم جنگل!
-هممون میخوایم بریم تعطیلات!

بادراد باری دیگر پیشنها داد:من میرم باغ وحش و لیلی و لیسا و لونا میرن جنگل ممنوعه و گابر و فلور و یکی دیگه رو پیدا کنید و برید هاگزمید!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باغ وحش
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
يه چيزي!مگه اين تالارمون باغ وحشم داره؟!اون وقت كجاش؟!
خوب بسه!به ادامه ي داستان توجه كنيد!
راستي اين پستي كه زدم فوق طولانيه!زجر آور...
***


بادراد یک نگاه عجیب به بکس میکنه.
_ چون حیوون کم داریم چند نفر باید نقش حیوونا رو بازی بکنن! گلگو تو نقش مورچه خوار ، آلفرد نقش پاندا ، مری تو هم نقش پلنگ صورتی رو بازی میکنی ! همین که گفتم! یالا!

مری ، آلفرد و گلگو :

بادراد ادامه مي ده:چرا اينطوري منو نگاه مي كنين ؟!واه واه واه!از خداتونم باشه!

مري مي گه:اوه...ام...چيزه...بله بله...از خدامونه! !مگه نه بچه ها؟

آلفرد و گلگو:

بادراد مي گه:خوب...خوب شد پس!فقط زود باشين برين يه لباسي چيزي شبيه حيوونايي كه گفتم پيدا كنين و بپوشين...اِ!چرا منو نگاه مي كنين؟!برين ديگه.

مری ، آلفرد و گلگو :

بادراد:

مري و گلگو و آلفرد مي رن كه لباس براي خودشون درست كنن كه دوباره بادراد بهشون گير مي ده و مي گه:اِ !كجا مي رين؟از اين ور!با بقيه برين!مگه نمي خواين اول حيوونا رو تميز كنين؟اه بابا شما ديگه كي هستين...

كلا همه ي بچه ها:

***

ملت راون در حال تميز كردن حيوانات


- اههههه ليسا خوب تميزش كن ديگه...اه!

ليسا كه در حال تميز كردن يه گورخر بود،با عصبانيت دو متر اون ور تر پرتش مي كنه(قدرتو داشته باش!) و از جاش بلند مي شه و طرف بادراد مي ره.

بادراد: اوا!اين چه حركتي بود؟ليساي عزيز...؟اين كار از تو بع...بععععععععععع

ناگهان همه از صداي بادراد تعجب مي كنن و بر مي گردن كه ببينن چرا داره صداي ناهنجار از خودش درمياره!

كه با يه صحنه ي خشن روبرو مي شن!بله!ليسا با حركتي جانانه بادراد رو از جاش بلند مي كنه و دو متر اون ورتر پيش همون گور خره مينداره!

ملت راون:ايول ايول !داش ليسا (!) رو ايول!

بادراد:

***

بعد از تميز كردن حيوانات در حالي كه همه آماده شدن و لباسهاي تر و تميز پوشيدن ،در تالار زده مي شه!

بادراد با عجله و البته عصبانيت به مري و گلگو و آلفرد مي گه:زود باشين!چرا اين جا وايستادين؟برين تو قفساتون!

سپس دوان دوان طرف در مي ره و درو باز مي كنه ، ژست مي گيره و تعظيم مي كنه و مي گه:درود بر وزیر اعظم هوکی و پرسی و آسپ !خوش آمديد دوستان بزرگوار!منتظرتا...

هوكي با عصبانيت مي گه:بسه ديگه بوقي!برو كنار وارد شيم!

بادراد دست و پاشو گم مي كنه و مي گه:ام...چيزه...چشم!

و از كنار در دور مي شه تا راه رو براشون باز كنه.

ناگهان صداي يه آهنگ بندري بلند مي شه !همه تعجب مي كنن.صدا از كجا ميومد؟

يكدفعه ليسا كه يه لباس قشنگ پوشيده مياد وسط !

و



ليسا:


بعد كه يكم مي رقصه به بچه ها مي گه: يوهووو!دست نمي خواين بزنين؟

اعضاي راون جوگير مي شن و :


هوكي با عصبانيت به بادراد مي گه:اين مسخره بازيا چيه؟جمشون كن!

بادراد بدو بدو مي ره طرف ليسا اينا و مي گه:اه...ليسا!اين چه كاري بود كه كردي؟!بميري...

ليسا با حالت مي گه:چي...؟بميرم؟من دستورت رو اجرا كردم...!خيلي نامردي!

بادراد مي گه:آخه كدوم دستور؟

ليسا : يادت نمياد؟چند ساعت پيش بود كه...

فلش بك

نقل قول:
بادراد که گویی بار سنگینی از روی دوشش بلند شده گفت : خیلی خب! اول از همه میرید حیوونا رو تمیز میکنید و بعدش لباساتون رو می پوشید. لیسا تو به محض ورود وزیر براش بندری میزنی ، من که خودم همراهیشون می کنم ، بیدل براشون شعر میخونی و گابریل هم که خودش میدونه چی کار بکنه! ولی نکته مهم...


در همان حال كه ليسا و بادراد با هم صحبت مي كردن،بيدل مياد پيش هوكي و رفقا و مي گه:
درود مرلين بر شما باد!رخصت مي دهيد تا برايتان شعري كه آماده نمودم را براي شما بزرگواران بخوانم؟

پرسي با بي حوصلگي مي گه:برو بابا...اه...هوكي !آسپ!بينيا بريم...

***
در همين حال:

ملت راون در حال رقصيدن هستد...
ليسا داره قضيه رو براي بادراد تعريف مي كنه...
مری ، آلفرد و گلگو دارن صداي حيوونا رو تمرين مي كنن...
بيدل هم بدون توجه به رفتن هوكي و رفقا داره شعر مي خونه!

***

خلاصه هيچ كس متوجه اين كه اونا رفتن نمي شه.تا اينكه صداي نعره ي گابريل شنيده ميشه:اهههههههههههههه!بسه ديگه...ديدين؟!رفتن!

ملت راون:وايييييييي
!بدبخت شديم بي چاره شديم چيز شديم بوق شديم و هزاران شديم ِديگر!

يك دفعه در دوباره زده مي شه.بادراد كه فكر مي كنه هوكي اينا برگشتن همه جا رو دوباره جم و جور مي كنه و در و باز مي كنه و همون ژست و تعظيم قبلي رو مي گيره و ميگه:قربان !ما غلط كرديم!بي جا كرديم!تو رو خدا ما رو...

گابريل با حالت به بادراد مي گه:بادراد بالا سرتو نگاه كن!

بادراد سرش رو بالا مي بره و مي بينه سپتيما دم دره!

سپتيما هم با حالت مي گه: ثانيا من يه خبر مهم در مورد اون باغ وحش مزخرفمون دارم! اولا اينجا چه خبره؟!

ادامه بدين!

***

احساس مي كنم كل اين پست شده شكلك!به به!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: باغ وحش
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار عمومی راونکلاو

بادراد برای هزارمین بار خودشو توی آینه برانداز می کنه و بعد خطاب به راونکلاوی ها که مقابلش ایستادن میگه : گفتنی ها گفته شده! هوکی و کابینه اش تا چند ساعت دیگه وارد باغ وحش ما میشن و علاوه بر استقبال از ورودشون باید حیوون های باغ وحش رو هم تمیز بکنیم! خب کی داوطلبه؟

بچه های راون :

بادراد : یعنی چی؟ یعنی هیچکی بلد نیست یک حیوون رو تمیز بکنه؟

بکس راون :

بادی : پاشین خودم بهتون یاد میدم!

باغ وحش راونکلاو

بادراد دستکش دستش کرده و رو به روی یک تسترال ایستاده. بروبچز راونکلاو هم رو به روش نشستند.
_ خب حالا می خوام که نحوه تمیز کردن این تسترال رو بهتون یاد بدم! اول از همه باید از پاهاش شروع کنین!

بادراد خم میشه و از پاهای تسترال شروع میکنه.
_ بعد وقتی که خوب تمیز کردید میاین بالاتر و و نواحی زیر شکم رو تمیز میکنین!

دست بادراد میره زیر شکم تسترال.
تسترال : خر خر خر!

بادراد دستش را محکم تر زیر شکم تسترال تکون میده و بدن تسترال شروع میکنه به لرزیدن!

بادراد : نمی دونم این چیزه چیه اینجا نمیزاره قشنگ پاک کنم هرچقدر می مالم از بین نمیره !

و در همین لحظه...
پوفشششش!

بکس راونکلاو اول به بادراد که نقش بر زمین شده و بعد به اسب و بعد به شیرموزی که تولید کرده نگاه میکنند و همگی شیرجه زنان بر روی شیرموز که روی زمین قرار داره می پرن.

دوباره تالار عمومی راون!

تالار بوی گند گرفته و کت شلوار دو میلیون تومنی بادراد هم فاتحش خونده شده.
_ حالا امیدوارم یاد گرفته باشید که چطوری باید یک حیوون رو تمیز کرد!

بکس راونکلاو :

بادراد که گویی بار سنگینی از روی دوشش بلند شده گفت : خیلی خب! اول از همه میرید حیوونا رو تمیز میکنید و بعدش لباساتون رو می پوشید. لیسا تو به محض ورود وزیر براش بندری میزنی ، من که خودم همراهیشون می کنم ، بیدل براشون شعر میخونی و گابریل هم که خودش میدونه چی کار بکنه! ولی نکته مهم...

بادراد یک نگاه عجیب به بکس میکنه.
_ چون حیوون کم داریم چند نفر باید نقش حیوونا رو بازی بکنن! گلگو تو نقش مورچه خوار ، آلفرد نقش پاندا ، مری تو هم نقش پلنگ صورتی رو بازی میکنی ! همین که گفتم! یالا!

مری ، آلفرد و گلگو :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/1/2 18:23:59
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

-صداش کن بگو همین الان بیاد اینجا ! بگو فوری ِ ! اصلا" ، صبر کن لیسا ، تهدیدش کن !

لیسا با درماندگی سرش رو برای بادراد تکون میده .

بادراد : ممنونم لیسا .
لیسا : خواهش میکنم بادراد .
بادراد :آه.. چشمک نزن دلبندم... لیسا مراقب خودت باش..
لیسا :

بادراد : چیز ، یعنی اینکه.. د ِ وانسا منو نگاه کن، برو !

لیسا دوان دوان از بادراد دور میشه و سر پیچ راهروی ِ ورودی ِ باغ وحش محو .


اتاق نگهبانی


گابریل سرش روی دستانش گذاشته و به شدت خواب هست. لیسا میرسه توی بادجه ی نگهبانی و با پیکر مرده ی گابریل مواجه میشه !

لیسا : گابر. گابر؟ وای! مرده.. o-:
در همون لحظه گابریل به هوش میاد.

- اَه ! چته؟
- اِ ، زنده ای ؟ هیچی.. بالاخره که میمیری ! بادراد خیلی عصبانی بود ! گفت بیام با کتک ببرمت پیشش !
گابر : بیخود کرده ! چی کارم داشت ؟
لیسا : نمیدونم .. فقط .. فکر کنم امروز یه اتفاق مهمی قراره بیفته !

اتاق مدیریت ِ باغ وحش

بادراد کرواتش رو روبروی آینه سِفت میکنه و سپس از ادکلن ِ پر تک شاخ دو تا فیس به گردن و دستاش میزنه . لیسا و گابریل با آرامش وارد ِ اتاق ِ بادراد میشن . بادی با دیدن گابریل با یونیفرم ِ نگهبانی فریاد میزنه :

- این چه تیپیه ؟
گابر : خوبه اون دفعه داشتی خفه ام میکردی واسه اینکه دامنم کوتاه بود ! خودت گفتی اینا رو بپوشم !!
بادراد با عصبانیت فریاد میزنه :

- لیسا ! همین الان برو دنبال یک لباس خوب ! باغ وحش رو هم خالی کنید. گابر ! امروز قراره وزیر اعظم هوکی و پرسی و آسپ ، بیان اینجا و از باغ وحش ما دیدن کنند !

طنین جنون آمیز و جیغ مانند هیجان در صدای بادراد به خوبی قابل لمس بود .

- اگه خوششون بیاد ، ما میتونیم به مدیریت ِ بخش ِ باغ وحش اونها در بیایم و اون وقت از گروه های دیگه ی سایت هم میان اینجا تا از باغ وحش ما دیدن کنند.

گابر با بی تفاوتی : خب به من چه ؟
بادراد : نکنه یادت رفته که پرسی و آسپ و خود هوکی اِهِم ؟! تو هم که پریزادی و اِهِم !
گابر : عمرا" ! من از پرسی خوشم نمیاد .. هوکی هم یه جنه ! حالا شاید آسپ رو بشه یه کاریش کرد ..

لیسا و بادراد به هم چشمکی میزنند.

بادراد : خیلی خوبه ! لیسا ، تری رو برای لیدر شدن آماده کن . من خودم همراه میشم . گابر باید مدام بچسبی بهشون ! به بقیه ی بچه ها : آرنولد ، لیلی و لونا ، مری ، چو ، فلور ، گلگومات و همه بگو آماده باشند ! امروز روز خیلی خیلی مهمی هست .. دلم نمیخواد هیچ اشتباهی پیش بیاد ! وگرنه هممون می افتیم زندان !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: باغ وحش
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر کنار قفس شیردال (همون هیپوگریف) نشته بود و داشت می گفت:

"یادش به خیر اون موقعها که مدیر بودم خیلیارو بلاک کردم...اه چی دارم می گم تو که نمی فهمی ..."

هیپو گریف تو قفسش غرش می کرد و خودشو به میله ها می کوبید،آرنولد که از دور این صحنه را میدید جلو رفت و به طرز عجیبی از خودش صدا تولید کرد،هیپوگریف با شنیدن صدا تعظیم کوتاهی کرد و ساکت گوشه قفس نشست،راجر مات و مبهوت رفتن آرنولد را تماشا می کرد تا اینکه از نظر خارج شد

تو تالار عمومی راونکلاو:
گلیدوری لاکهارت همین طور که به کتابی که خودش نوشته بود_راهنمائی های گلیدوری لاکهارت برای حیوانات اهلی خانگی_خیره نگاه می کرد گفت:

"سلام آرنولد.این قسمت کتابو ببین اشتباه چاپ کردن اگه با یه جن ریزه که تو باغچه خونته این کارو بکنی فایده نداره دوباره برمی گرده تو سوراخش"

_"سلام.ازت ممنونم تو همیشه بدون هیچ دردسری حضور منو تشخیص میدی. اوه داشت یادم میرفت!این بوقیا دارن یه باغ وحش راه می اندازن"

_"این که عالیه"

_"آره خوبه در صورتی که آستکبار حاکم نباشه،این مری هرکسیو دلش خواسته مسئول کرده،خودم دیدم راجر داشت به هیپوگریف می گفت : توهیچی نمی فهمی"

_"حالا راجر کجاس هنوز زندست"

_"شانس آورد که هیپوگریف نتونست قفسو بشکنه"

_"نه!این موجودات نباید تو قفس باشن"

_"واسه همینه من اومدم پیشت برو با مری صحبت کن میدونی تو و من می تونیم اینجارو سرو سامون بدیم تو که نویسنده ی این کتابی منم زبون همه حیوونارو بلدم"

_"باوشه امشب همین جا همه رو جمع می کنم حرف می زنم"


شب همان روز همه ریونی ها جمع بودند و هیچ کس به آرنولد توجهی نداشت او نیز مانند همیشه گوشه ای روی زمین نشسته بود.

تفکرات آرنولد:

((اگه قبول کنن خوب می شه ها اینا هم که می خوان این عقابرو تعلیم بدن از من کمک می گیرن))

یکی نیس بهش بگه زهی خیال باطل


گلیدوری:


-"خب من امروز توسط یک دوست از وضعیت باغ وحش با خبر شدم اگر موافق باشید اینجارو کمی تغییر بدیم.می دونم که اکثر شما از کارهاتون تو باغ وحش راضی نیستید"


همه به جز مری حرف گلیدی رو تایید کردن.گلیدی در حالی که به کتاب روی میز اشاره می کرد اینطور به حرفهایش ادامه داد:

-"این کتاب منه که درباره موجودات جادویی نوشتم ..."



ملت ریون:


-"اه !!!!!!...بابا تو دیگه کی هستی!!!"


-"من از مری خواهش می کنم که مسولیت باغ وحشو به من بده و مسولیت حرف زدن با حیونارو به آرنولد چون اون زبون هر حیوونیو بلده..."



در همین حین آرنولد خودشو به شونه ی گلیدی می رسونه تا همه او رو ببینن...


اما ناگهان توسط گابر ربوده می شه.

گابر:

-"مری اینو ببین خیلی باحاله برم تو باغ وحش تو قفس بذارمش"


مری:


-"آفرین گابر نشون دادی می تونی چند تا موجود به باغ وحش اضافه کنی.به خاطر این کارت رنک بهترین شکارچی موجودات جادوییی رو بهت می دم"


ملت ریون:


-"همچین رنکی نداریم"


مری :


-"خودم می سازمش. دیگه هم حرف نباشه همه برین بخوابین.گابر با من بیا اونو ببریم باغ وحش"


دوتا پست پشت هم ننویس پسر ... یکیش کردم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد در 1387/8/21 18:16:34
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/10/23 9:58:39
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/10/23 10:00:07
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: باغ وحش
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1387 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مری رو به بچه‌های ریونی که دور تا درش ایستدن میکنه و هر کدوم رو لحظه ای از نظر میگذرونه ، روی بعضی از اونها هم کمی تامل میکنه و دستش رو روی کاغذ تکون میده ! بعد از گذشت چند دقیقه رو به اونا میکنه و میگه :

- خب اینطوری که من دیدم ! راجر تو باید بری با حیوونا حرف بزنی ! فلیت تو هم جون میدی واسه تمیز کردن دهن تمساح ( کنایه از این پرنده کوچیکا ) ، آلفرد هم بره آنجا ها رو تمیز کنه ... لیلی و لونا رو هم میفرستیم برای شکار ، خوبه ؟

ملت :

همه ریونی ها از وضع خودشون ناراحت بنظر میرسیدند ، مخصوصاً راجر که موقعیت بدی در انتظارش بود ، هر یک به دنبال بهانه‌ای بودند تا نظر مری را تغییر داده و خود را از وضعیت موجود خلاص کند .

آلفرد : میگم من یه نظر دیگه ای دار...
مری : تو حرف نزن آلفرد ... دوره نظارتت تموم شده الان من اینجا آستکبارم
فلیت : آخه من چطوری برم آنجا ؟ گراپ که دیگه مُرده ، من رو میخورن
مری : هیچ حرفی نیست ... تو هم ناظر نشدی بلیتت رو بستن برو هفته دیگه بیاد
راجر : باب آخه من برم چی بگم به اینا ؟
مری : باب کاری نداره که برو از خاطرات مدیریتت بگو

پسران ریون :

لونا : میگم حالا ماباید چکار کنیم ؟ من و لیلی چی باید شکار کنیم ؟ توی اون برگه ننوشته ؟
مری : اینطوری که من فهمیدم جدیداً به جای گراپ یه موجود خارق العاده ای اومده بنام دامبل باید برین آن رو شکار کنین ، مثل اینکه کل سایت رو عاصی کرده

مری به ریونی ها که هنوز در مقابلش ایستاده بودند نگاهی کرد ، سپس در حالی که دست گابر را میگرفت و به داخل رختخوابش میبرد رو به آنها کرد و گفت :

- تا من غذای گابر رو میدم باید همه تون تو وزارت باشین و گزارش کاراتون رو بدین !

سپس رو به خوشگل کرد و گفت : عزیزم ماه رمضون درسته ... نه ماه رمزون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: باغ وحش
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مهر 1387 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر وزارت

- من صد بار بهتون گفتم باید یک باغ وحش خیلی بزرگ درست کنید. مردم دوست دارن از این خاله بازی ها!
- چشم قربان!
- آنیت..، در ضمن میخوام که از بهترین حیووون داران ِ عصر هاضر هم دعوت کنی که بیان.

آنیتا بعد از مدتی فکر :
- باشه؛ فقط عصر حاضر درسته.
- هر بوقی! اصلا" عضر طاضر! ( نکته: منظور از "ط" هِ ی دسته دار بود! )

-----

خیلی مدت بعد

- اهم! ریونی ها .. جمع شید! جمع شید. شق!!! گابر بوقی، من صد بار بهت نگفتم تو رخت خواب صبحانه نخور! تازه هنوزم ماه رمزونه!
-

مری همه ی ریونی ها رو جمع کرد و بخش نامه رو بالا گرفت:

- وزیر اینو داده به من... خفه شو آلفرد!!! ( جذبه ی ناظر! ) باید همه امون طبق این فرم برای درست کردن یک باغ وحش جهانی تلاش کنیم. حیون ها همه آماده هستن، فقط چند نفر میخوان که بتونن این حیوونا رو سر و سامون بدن و قفسارو تمیز کنن. تازه یه نفر رو میخوان که با حیون ها حرف بزنه و سرشونو گرم کنه! دو تا بری شکار میخوان و یه نفر برای تمیز کاری ! هر کسی هر شغلی رو انتخاب میکنه باید توش تخصص داشته باشه. چندتای دیگه هم کارارو تقسیم میکنند!

حالا خودتون میگید که دوست دارین چی کار کنین یا من تعیین کنم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1387 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یک هفته بعد

همه چی به خوشی و خرمی تا این جا گذشته ، لونا و لیلی قفسی مناسب پیدا کرده اند و فلور و گابریل هم به ققنوسشان غذا می دهند . هلنا روح مزاحم قلعه دوباره فکر های شیطانی به ذهنش رسیده بود ؛ اگر همه ی قفس ها را باز می کرد باعث به هم ریخت تالار می شد و این فرصت خوبی برای اون بود تا بار دیگر دیهم را بدزدد .

شب هنگام

تق ( افکت باز شدن قفس ققنوس )

نتق ( افکت باز نشدن قفس تک شاخ )

نتق ( باز هم افکت باز نشدن قفس تک شاخ )

نتق ( باز هم افکت باز نشدن قفس تک شاخ )

.
.
.
- چرا این باز نمی شه !
- بیا از این استفاده کن با این باز می شه .
لیلی آچاری را که در دست داشت به هلنا داد . هلنا که با ترس آن را گرفت و گفت :
- لیلی ! به مرلین نمی خواستم کاری کنم !
لیلی که دست هایش به موازات هم جلو بودند جواب داد :
- دهه ... مگه نمی بینی من توی خواب دارم راه می رم . خرو پف...بــــــف

- جـــــــــــــیــــــــــــــغ ... این فضله های ققنوس چیه روی این کوسن ؟
- جــــــــیـــــــــــــــغ .... این پردهه چرا خورده شده ؟

------
همه ی حیون ها آزاد شده اند و در تالار آزاد می گردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باغ وحش
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
گابر: یعنی ققنوس چی می خوره؟
فلور: دونه.
گابر: مگه مرغه؟
فلور: پرندس.
گابر: ولی این جادوییه؟
فلور:مهم نیس!حالا میدیم تا بخوره ببینیم چی میشه.
گابر بسته ای از دونه رو از غیب ظاهر میکنه و جلوی ققنوس میگیره
-بیا بخورش دیگه ققنوسه!
ققنوس جلو میاد و دونه رو بو میکنه اما دوباره جای اولش برمیگرده
-دیدی گفتم دونه نمیخوره؟
فلور و گابر از روی بیکاری علف و سبزه و قرمه سبزی و برنج و کود
حیوونی و گوشت برای ققنوس میذارن که یهو ققنوسه از بین اینا کود حیوونیو مزه مزه میکنه و خوشش میاد!
-این دیگه چه حیوونیه؟
-خب، ققنوس وقتی از خاکستر خودش بوجود میاد پس از کود حیوون
که از خودش هم تغذیه میکنه!
-چه ربطی داشت؟
_______________

لونا و لیلی در حال پیدا کردن قفس برای حیوونشون هستن.
لونا:هیچ قفسی برای این پیدا نمیکنم.
لیلی:منم همین طور یا کوچیکن یا این قدر بزرگن که...بزرگن دیگه
....ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده