جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تلاش دوم - به یاد پسری که یویو داشت!


با سری باند پیچی شده وارد اتاق شد و در را به سرعت پشت سرش بست. یک فنجان دمنوش گل گاوزبان برای خودش ریخت و آن را لاجرعه سر کشید.

گونی ای را از زیر شنلش در آورد و در آن را باز کرد. پسر بچه ای با موهای پر کلاغی هویدا شد. سیبی در دهانش چپانده شده بود. مروپ با احتیاط سیب را از میان دندان ها بیرون کشید.

-

صدای جیغ آنقدر بلند بود که سیب از دستش رها شد.
-هی فلفل هالوپینو جیغ جیغو مامان...آروم تر!
-آروم تر؟! آروم باشم که بزنی تو سرم مامان ولدک؟ بچه یتیم گیر آوردی؟ نخیر بچه یتیم بابام بود! من یه ایل پشتمن. الاناست که تدی برسه...اگر تا جهنمم میبردیم اون میومد دنبالم!

مروپ سعی کرد گوش هایش را بگیرد تا کمتر صدای جیغ های جیمز وارد مغزش شود، از جمجمه اش عبور کند و سلول های عصبی اش را از کار بیندازند. اما فایده ای نداشت!

-وقتی زنگ زدم نهنگام اومدن دم خونتون بردنت قطب شمال میفهمی!

به نظر جیمز آمد که جیغ هایش به اندازه کافی تاثیر گذار نیستند. پس سلاح کشتار جمعی اش را در آورد. سلاحی وحشت آور که لرزه به اندام تمام دشمنان می انداخت. سلاحی برای تمام اعصار...

یویو صورتی!

-الان من باید از این بترسم مامان جان؟

مروپ یویو را از جیمز گرفت و به زور در دهانش چپاند. بلافاصله یاد آورد که قرار بود جیمز را با میوه خوراندن زیاد شکنجه دهد. حالا با یویو ای که در دهان قربانی اش بود چگونه باید شکنجه اش میداد؟ مضطرب شد. پرتقال و سیب ها در دستانش می لرزیدند. آیا باید یویو را از دهان جیمز در می‌ آورد؟ آن وقت با جیغ های بی امانش چه میکرد؟ عرقش را پاک کرد. نفس های عمیق کشید.

یک ساعت بعد

جیمز به مروپ دچار پنیک عصبی شده پرتقالی تعارف کرد.

-بعد پدر ماروولو با جاروش مامانو از بالای برج ایفل انداخت پایین. بعدم عزیز مامان گفت چون مامان سرش به برج ایفا خورده پرتقالای مامانو نمیخوره. مامانم پاشد رفت خونه سالمندان!

جیمز در حالی که همچنان یویو اش در دهانش بود، آرام چند ضربه دلگرم کننده به پشت مروپ زد.
-هووووم...اومممم...اممم...اوممم!
-همینطوره جیمز مامان...همینطوره که میگی.

شواهد نشان می داد که شکنجه دوم هم چندان موفقیت آمیز نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
و الستور دوباره تصمیم به ورود به اتاق می‌گیره. یک نگاه به دکوراسیون اتاق میکنه، با ناامیدی عصاشو چندبار به کف اتاق میکوبه، و باعث تغییر دکوراسیون اتاق میشه، که این تغییر دکوراسیون شامل پر شدن اتاق از نورهای سبز و قرمز و پخش شدن لکه‌های خون روی زمین، دیوارها و حتی سقفه.
و مرگخوار با آرامش به عصاش تکیه میده و به محفلی که رو به روش به دیوار اتاق بسته شده، نگاه میکنه. اصولا الستور باید اولین دیالوگ رو میگفت و یه گفت‌گوی عمیق و شاید حتی دردناک رو به تنهایی روی شونه‌هاش حمل میکرد. ولی محفلی بسته شده به دیوار، با لحن مبارزه طلبانه‌ای گفت:
- الستور! دوباره همدیگه رو دیدیم!
- هاه... من که تو رو یادم نمیاد.

گابریل خیلی آروم از لای در اتاق میاد داخل و با حرکت سریعی میره روی کول الستور وایمیسه و از بین گوش‌های بلند و گوزن مانند الستور، به زندانی نگاه میکنه.
- اوه... اون خیلی پسر خوبیه ال!

الستور بدون توجه به گابریلی که مشغول بازی با گوش‌هاشه، سرشو خم میکنه و با چشمای تنگ شده به اسیر محفلیشون نگاه میکنه.
- خب اگه اینطور بود که من قطعا به یاد میاوردمش.
- بابا تو همین دو هفته پیش من رو خوردی!
- پس خیلی بدمزه بودی.

گابریل بالاخره از روی شونه‌های الستور پایین میاد و به محفلی زندانی نزدیک میشه.
- من اینو میشناسم! یوآنه! خیلی روباه خوبیه!
- دیدی؟ من معروفم مرتیکه! با اون صدای پر نویز قدیمی و عقب‌مونده‌ت!
- هاها... چی گفتی؟

گابریل یک نگاه به چشمای الستور انداخت که کاملا سیاه شده بودن، به جز مردمک‌های قرمزشون که با درخشش ترسناکی به یوآن نگاه میکردن. و بعد چراغ‌ها شروع کردن به سوسو زدن. و بعد گابریل فقط توی تاریک و روشن شدن اتاق، تونست ببینه که الستور مثل گوزن خشمگین به سمت یوآن هجوم میبره.
گابریل پلک زد.
و بعد الستور بود.
ولی یوآن نبود.
در واقع فقط لکه بنفش رنگ لزجی روی دیوار، و جایی که یوآن بهش آویزون شده بود، باقی مونده بود.

- هاها... به نظر میرسه که یکم زیاده‌روی کردم.

یک ثانیه بعد، الستور و گابریل از اتاق خارج شدن، و مرلین که زیر لب فحش‌های بد بد به الستور میداد به خاطر زیاده‌رویش، وارد اتاق شد. مرلین آب دهانشو انداخت کف دستش، بعد کف دستش رو مالید به محل پخش شدن یوآن روی دیوار. باز دوباره چندتا فحش داد و دایره لغات یوآن رو بزرگ‌تر کرد و حتی تا حدی روباه محفلی رو تراماتایز کرد، بعدشم کم‌کاری الستور رو جبران کرد و شخصا به یوآن یه علامت شوم داد.
و در نهایت، مرلین کبیر، از اتاق خارج شد تا نفر بعدی بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 08:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل دوباره برمی‎‌گرده و در کمال تعجب و حیرت خوانندگان، مجددا قرعه‌ی شکنجه‌ش به نام جعفر میفته. اصلا هم از الستور کمک نگرفته بود که این اتفاق رو ممکن کنه.

باری به هر جهت این‌بار تنها تغییری که گابریل در دکوراسیون اتاق خون می‌ده اینه که چمن‌هایی رو روی زمین رشد می‌ده. جعفر دست و پا و دهن‌بسته روی صندلی‌ای نصب شده بود. گابریل با صدای قیژی صندلیِ رو به روی جعفر رو جلو میاره و درست جلوش می‌شینه.
- می‌دونی تو این مدت به چه نتیجه‌ای رسیدم؟

جعفر می‌خواست پاسخ بده چی، ولی خب دهنش بسته بود و نمی‌تونه. پس به تکون دادن سرش به نشونه ندونستن اکتفا می‌کنه.

- این که اگه مبادا گوسفندی به اندازه‌ای که تو می‌خوای غذا نخوره چی می‌شه؟

گابریل از رو صندلی بلند می‌شه و متفکرانه مشغول قدم زدن تو اتاق می‌شه.
- یا اگه مسیری که برای چِرا کردن براشون در نظر گرفتی رو چند تاشون به اشتباه برن؟

گابریل این‌بار پشت به جعفر وایمیسه.
- کلا هر خطایی اگه ازشون سر بزنه چی؟

هرچی گابریل بیشتر حرف می‌زنه، جعفر بیشتر گیج می‌شه و نمی‌فهمه قضیه چیه. متاسفانه قادر نبود حتی دهنش رو باز کنه و بپرسه که چی داره می‌شه و با توجه به این که گابریل موجود پرحرفی بود به نظر نمیومد به این زودیا بخواد به جایی برسه که جعفر متوجه بشه قضیه از چه قراره! پس جعفر چاره‌ای جز صبر پیشه کردن نمی‌بینه که خودش به اندازه کافی شکنجه بزرگی برای جعفر بود.

بالاخره بعد از گذشت یک ربع، گابریل دوباره روی صندلی می‌شینه.
- با این تفاسیر، احتمالا تا الان متوجه شدی که می‌خوام چی کار کنم نه؟ کوبه... گوسفند... گوسفند... کوبه؟

گابریل ضمن گفتن این حرف دستاش رو به ترتیب مثل ترازو بالا و پایین می‌کنه. پاسخ جعفر هم‌چنان نه بود. ولی خب، بازم قادر به پاسخگویی نبود. این‌بار حتی تلاشی هم نمی‌کنه که با اشاره سرش پاسخی بده!

- اگه به خاطر کمال‌گراییِ تو به سرنوشتی مشابه دچار شن چی؟

بلافاصله بعد از گفتن این حرف، ناگهان شوق و اشتیاقی تو چشما و صورت گابریل نقش می‌بنده و با حرکت چوبدستیش پنجره‌ای رو به طبیعتی زیبا باز می‌کنه.
- می‌بینی؟ یه طبیعت بکر و مناسبِ چرِا! حالا به نظرت چی کم داره؟ درسته! گوسفندانی که توش رها بشن و برای همیشه از حضور در طبیعت لذت ببرن!

جعفر که حالا دو گالیونیش کامل افتاده بود، چشماش گشاد می‌شه و سعی می‌کنه هرجور شده صحبت کنه.
- مممم... موممم... مااممم...
- درسته! قراره گوسفنداتو آزاد کنم! چون وقتی کوبه‌ی به اون زیبایی رو نابود کردی فقط چون به نظرت اونقد خوب نبود، از کجا معلوم که با گوسفندات هم چنین رفتاری نخواهی داشت؟ آزادی بهترین انتخاب برای اوناس. نگاشون کن.

جعفر به پنجره نگاه می‌کنه که حالا دیگه تنها طبیعت رو نشون نمی‌داد، بلکه گوسفندانی از اینور به اونور در حرکت بودن که از چِرا کردن در اونجا لذت می‌بردن. جعفر همیشه با گوسفندانش تعریف می‌شد و حالا گوسفنداش از اون گرفته شده بودن!

گابریل بدون این که منتظر بمونه تا واکنش جعفر به این قضیه رو ببینه، با این خیال که بهترین تصمیمو برای جعفر و گوسفندانش گرفته از اتاق خارج می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 07:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
عمارت ریدل ها همیشه که خلوت و ساکت بود و همه مشغول کاری بودند. اما آن‌روز، با همیشه فرق داشت. تمامی مرگخواران در سالن اصلی جمع شده بودند. برخلاف همیشه، میشد متوجه هیجان و ذوق و چهره هایشان شد.

چشمان همه، به اتاقک موجود در حیاط دوخته شده بود. همه آنها منتظر لحظات لذت‌بخشی بودند که وارد آن اتاق شوند. اتاقی که محل شکنجه دادن دشمنان شان بود!

- هم‌رزمان من!

تلما در میان جمعیت ایستاده و این را با صدای بلند فریاد زده بود. مطمئن شد همه صدایش را می‌شنوند.
- خیلی از شما، مدت هاست که این نماد مبارک روی ساعد دستان تونه! ولی من... مدت نسبتا کمیه که اینجام. امروز و این لحظه، یه بهونه ای شد که من این رو بهتون بگم. میخوام بگم... دوستتون دارم!

مرگخواران لبخند نزدند. مهم هم نبود. او آنها را همانطور سرد و خشک دوست داشت.
به طرف اتاق مخصوصش رفت تا خنجرش را بردارد. در را باز کرد و از روی میز خنجر را برداشت. از اتاق خارج شد. مروپ را درون راهرو دید.

- اوه تلما! من کارم تموم شد. میخوای تو بری داخل؟
_البته!

تلما با هیجان اعلام رضایت کرد و به طرف اتاق راه افتاد. شخص مورد نظرش روندا بود. امیدوار بود که کسی او را شکنجه نداده باشد. به اتاق که رسید، در را باز کرد. روندا فلدبری با دستانی بسته روی صندلی نشسته بود.

- سلام رونی!

روندا با صدای او، سرش را بلند کرد.
- منو ول کنید! شما با چ...

صدای بلند تلما، سخنش را نصفه گذاشت.
- از اینکه آدما ازم تغییر کنن خوشم میاد! مثلا موهام کوتاهه و تو هم...

روندا وحشت‌زده نگاه به موهای کوتاه شده اش نگاه کرد.
- تو...

تلما خنجر تزیین شده با یاقوت کبودش را برداشت و به طرف صورت او حرکت داد.
- نه! صورتت نه! دستت! یه امضا روی ساعدت!

با تیزی، نام خودش را روی ساعدش نوشت.
خنجر در شکمش فرو و خارج کرد. خون شروع به بیرون زدن از زخمش کرد.
- خداحافظ! با علامت مرگخواریت خوش باش!

روندا نگاهی به علامت شوم روی دستانش انداخت. و آه کشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تلاش اول - شکنجه شکلاتی!


زنی با شنلی تیره وارد اتاق خون شد. کلاه شنل را کنار زد و عرقش را پاک کرد. به سمت در برگشت تا کدو تنبل غول آسایی را به داخل بکشد اما کدو تنبل لای در گیر کرده بود.
-چرا در اتاق خونتون انقدر کوچیکه کدو تنبل مامان؟!

ریموس با لبخند سرش را از داخل کدو تنبل بیرون آورد‌.
-مسئله ای نیست بانو مروپ. بذارین خودم کمکتون کنم.

در حالی که دم کدو تنبل همچنان بر روی سرش مانده بود خودش را از کدو بیرون کشید و شروع به هول دادن کدو به داخل اتاق کرد.
-عالیه...از در رد شد. خب دیگه من بر می گردم توی کدو شما کارتونو ادامه بدین.
-اوه...ممنونم!

مروپ کدو را به وسط اتاق کشید. ابزارآلات شکنجه را از قبل برای قربانی اش آماده کرده بود. دیگ آب داغ...چند عدد چاقو...یک ساطور...تصمیم گرفت با هولناک ترین شکنجه اش آغاز کند.
-خودتو آماده کن ریموس مامان، قراره ابر های تاریک، زندگیتو در بر بگیرن. اگر شانس بیاری و زنده بمونی هر روز این روز تاریک رو با وحشت به یاد خواهی آورد. مامان به بدترین کابوست تبدیل خواهد شد!

مروپ چاقویی را بالا آورد. تیغه چاقو بی رحمانه درخشید. با نهایت قدرت آن را فرود آورد.

خربزه دو تکه شد!
-مامان اکنون به این قاچ خربزه، به مقدار لازم عسل می افزایه و ریموس مامانو محکوم به مرگی دردناک...
-شکلاتم روش می ریزین؟
-چی؟!

ریموس از داخل کدو بیرون آمد. طبق معمول چند بسته شکلات اعلا همراهش آورده بود. یک تکه از تخته شکلاتش را شکست و روی قاچ خربزه گذاشت، سپس با نهایت لذت شروع به خوردن ترکیب مرگبار کرد.
-به به...چه خوشمزه بود! ماهی و ماستم دارین؟ هندونه و گوشت چی؟ میاین قرمه سبزی و شکلات بخوریم؟
-نه!
-جیگر تسترال چی؟ بزنیم توی شکلات بخوریم؟
-چرا نمیمیری مامان جان؟!
-درختای جنگل ممنوعه رو روش شکلات نریزیم بخوریم یعنی؟

معده محفلی ها در محدودیت ها شکوفا شده بود و مروپ انتظار این یکی را نداشت. با نا امیدی وسایل شکنجه اش را جمع کرد.

یک ساعت بعد


-به نظرتون رنگین کمون گابریل توی هفت رنگش طعم شکلاتم داره؟

مروپ در تمام یک ساعت گذشته در حال فرار از دست سوژه شکنجه اش بود.
-آخ!

محکم با دیواری برخورد کرد.

-آخی! بانو مروپ خوبین؟ انگار ضربه مغزی شدینا! یه شکلات بدم بخورین خوب شین؟

مادر لردسیاه در اولین شکنجه اش به سختی شکست خورده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سایه‌ای با شاخ‌های گوزنی و لبخندی شیطانی از زیر درب، به اتاق که با نورهای سرخ و کور کننده روشن شده بود، وارد گردید و به محفلی‌ای که جلوی دیوار زنجیر شده‌بود، نگاه کرد. سایه سرش رو خم کرد و محفلی رو زیر نظر گرفت. به نظر کاملا بی‌حرکت بود. ولی گاه‌گداری حرکات سریعی می‌کرد. سریع‌تر از یک انسانی عادی. محفلی رنگ‌پریده بود، که حتی این ویژگیش هم غیر عادی و عجیب بود.

بعد از چند ثانیه و چند تلاش ناموفق دیگه مرد محفلی که موهای بلندش به شدت به‌هم‌ریخته بودن، درب اتاق خون باز شد. مرد کت و شلوار پوشی وارد شد، که لبخندش درست به اندازه لبخند سایه، مورمورکننده و پلید بود، و البته که این شباهت، نشون میداد که سایه، دقیقا متعلق به همین مرده. مرد سر تا پای محفلی رو نگاه کرد، و چشمای سرخ و پلیدش درخشیدن.
- خب خب اینجا چی داریم؟

لحن مرد کاملا شاد و شنگول بود، و صدای رادیوییش طوری بود که انگار که همین الان لطیفه گفته. که البته نگفته بود، و البته که مرد انقدر مودب بود که صبر کنه تا محفلی زندانی جوابشو بده.

- تو دیگه کدوم عجیب غریبی هستی؟

محفلی سرش رو بالا آورد و به مرگخوار رو به روش نگاه کرد. در واقع بیشتر چشمش روی عصای مرد توقف کرد.
- میخوای با عصات قلبم رو سوراخ کنی؟
- هاه! البته که نه! اونطوری که سرگرمی خیلی زود تموم میشد، نه؟
- تو کی هستی؟! هر دومون میدونیم چی میخوای... زود تمومش کن.
- ادبم کجا رفته؟ البته که باید خودم رو معرفی کنم. الستور هستم، از دیدنت خیلی خوشحالم، واقعاً میگم. و قراره که زندگی رقت‌انگیزتو تموم کنم!

الستور که لبخند ترسناکش هر لحظه پلیدی بیشتری به خودش می‌گرفت، در اتاق خون رو پشت سرش بست، یک بار با عصاش به زمین کوبید و گفت:
- کافیه!

لحنش آروم بود، ولی همون کافی بود که سایه‌ش سریع بهش متصل بشه و دست از خفه کردن سایه گادفری برداره، ولی نتونست جلوشو بگیره که همچنان شکلک در نیاره و دستش رو جلوی گردنش تکون نده و ادای بریده شدن گلوشو در نیاره.
الستور که عصاش رو تو دستش می‌چرخوند، چونه مرد محفلی رو توی دستش گرفت و شروع کرد به وارسی کردنش. نگاهش روی خالکوبی روی پیشونی مرد ثابت موند.
- گفته بودی اسمت چی بود؟
- نگفته بو...
- نیازی نیست. میدونم کی هستی، گادفری میدهرست، خون‌آشام محفلی.

گادفری یک‌هو حس کرد هوا از ریه‌هاش با شدت خارج شد. سرشو پایین انداخت و دید که انگشتای الستور توی سینه‌ش وارد شدن. انگار که سینه‌ش از پارچه نازکی ساخته‌شده و انگشتای الستور هم پنج‌تا چاقوی برنده هستن. الستور انگشتای آغشته به خونش رو از سینه گادفری خارج کرد و دوباره سرش رو بالا گرفت. لبخند از چهره پلید مرگخوار محو شده بود.
- نمایشت ضعیفه... حوصله‌م سر رفت.

گادفری فکر نمیکرد کسی یا چیزی بتونه بکشتش. اما این‌که یک نفر انگشتاش رو به سادگی وارد سینه‌ش کرده بود و به ریه‌هاش چنگ زده بود، براش تجربه عجیب و جدیدی بود. و البته که امیدوار بود دیگه تکرار نشه، ولی تکرار شد. فقط یکم پایین‌تر. چون الستور دستشو وارد شکم گادفری کرده بود و به نظر می‌رسید مشغول سانت کردن روده‌ش باشه.
- کیفیت غذاهاتم که بد بوده. دیواره روده‌هات خیلی ضعیفن. و البته که من راه حل درست این مشکل رو میدونم! قطعا میدونم، آینده خوبی در انتظارته!

الستور دستشو از شکم گادفری خارج کرد، که البته یک مقداری از روده گادفری هم همراه دستش بیرون اومد. بدون اینکه دستش رو تمیز کنه، مچ دست چپ گادفری که زنجیر شده بود رو گرفت، و بدون تلاش خاصی زنجیر رو از دور دست خون آشام زخمی باز کرد. عصاشو دو بار به زمین کوبید، و چند ثانیه بعد به نظر می‌رسید سایه‌ش داره به دور مچ و ساعد رنگ پریده گادفری میپیچه. وقتی سایه‌ش دست گادفری رو رها کرد، علامت شوم روی ساعد خون‌آشام محفلی، می‌درخشید.
گادفری ناله ضعیفی کرد.
الستور شونه‌هاشو بالا انداخت، زیاد سرگرم نشده بود. و دقیقا همون‌طور که بدون مقدمه خاصی وارد اتاق خون شده بود، خارج شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/22 0:09:47
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل به محض ورود به اتاق خون، با تکون چوبدستیش ظاهر اتاق رو به دلخواه خودش تغییر می‌ده. بنابراین میزی مربعی شکل وسط اتاق قرار می‌گیره و دو طرفش دو مبل گرم و نرم آبی‌رنگ. رنگ دیواره‌های اتاق هم از قرمز خونین به 7 رنگ رنگین‌کمان تغییر رنگ می‌دن و تک‌شاخ‌هایی کاغذی در گوشه و کنارش شروع به پرش از این رنگین‌کمون به دیگری می‌کنن.

جعفر که بعنوان قربانی به اتاق فراخونده شده بود، نمی‌دونست باید بابت این وضعیت خوشنود باشه یا ناراحت. درسته که مرگخوارای دیگه احتمالا شکنجه‌های خوفناکی در نظر داشتن، اما با وجود گابریل بعنوان شکنجه‌گر بسیار نگران روح و روانش بود. چرا که پدر جعفر همیشه بهش می‌گفت "روحت که آسیب ببینه طولی نمی‌کشه که جسمت هم آسیب می‌بینه".

نتیجه این که جعفر با چهره‌ای خموده و دست به سینه روی یکی از مبلا نشسته و به شاهکاری که گابریل بر در و دیوار اتاق زده بود زل می‌زنه. ابهت اتاق کاملا نابود شده بود. آیا این حق اتاقی بود که اسمش اتاق خون بود؟

- آخ... چشمام جدا درد گرفت! روحم به درد اومد.

گابریل با شنیدن این حرف دست از ور رفتن به ظاهر اتاق برمی‌داره و تازه به یاد میاره قربانی‌ای برای شکنجه در اختیارش قرار داده شده.
- سلام جعفر!

گابریل اینو می‌گه و با نگاهی عجیب به چشمای جعفر زل می‌زنه.
- چیه؟ مسابقه هرکی زودتر پلک بزنه می‌بازه‌س؟
- نه مسابقه اینه که کی از رو می‌ری.
- ها؟ یعنی چی؟ مگه من چی کار کردم؟ من یه محفلی مفتخرم. این وصله‌ها بهم نمی‌چسبه.

گابریل روی میز به سمت جعفر خم می‌شه.
- تو کوبه‌ای که برای اتاق خون ساخته بودی رو خرابش کردی و دوباره کوبه قبلی رو جایگزینش کردی! یادته؟ دو روز پیش... دقیقا وقتی که خورشید داشت پشت ابرا غروب می‌کرد و تاریکی جای خودشو به سرخی آسمون می‌داد و ماه...

جعفر یادش بود، ولی نمی‌دونست این مسئله چه اهمیتی داره. پس می‌پره وسط حرف گابریل.
- باشه باشه فهمیدم! ولی خب که چی؟ کوبه‌ای که ساخته بودم کج و زشت بود و اصلا به اینجا نمیومد.

گابریل با چشماش نگاه عمیق‌تری به جعفر می‌ندازه.
- اینطوریه؟
- خب... باشه... شایدم که نیست؟ می‌شه فقط اینطوری نگاهم نکنی؟
- البته که می‌شه! وقتی از ته دلت اعتراف کنی کار اشتباهی کردی و دیگه تکرارش نمی‌کنی! تو برای اون کوبه زحمت کشیده بودی. چطور دلت اومد نابودش کنی؟ اینطوری قدر زحمات خودتو می‌دونی؟

جعفر نمی‌دونست چرا این مسئله باید اینقدر برای گابریل مهم باشه، ولی برخلاف تصورش برای گابریل بسیار مهم بود که همه ارزش زحمت‌های خودشون رو بدونن. بنابراین در نگاه گابریل، جعفر گناهکارترین محفلی در اون لحظه بود!

نگاه‌های گابریل روی جعفر داشت سنگین‌تر می‌شد و جعفر احساس می‌کرد چیزی نمونده تو زمین فرو بره. از طرفی تک‌شاخ‌هایی که در حال پرش از این رنگین‌کمون به بعدی بودن و حالا دیگه چشمک هم بهش می‌زدن باعث می‌شه چشمای جعفر گیج بره، اختیار از کف بده و تحملش تاب بشه.
- آی مرگخوارا! نجاتم بدین! این دختر داره منو می‌کشه! آی هوار داد بیداد!

مرگخوارا که در انتظار برای شکنجه پشت در اتاق خون جمع شده بودن، ناگهان می‌ریزن داخل و به محض ورودشون تمام جادوی در و دیوار از بین می‌ره و اونا با همون اتاق خونی مواجه می‌شن که به رنگ سرخ خونین تزئین شده بود.
- واو گابریل! به نظر میاد گل کاشتیا! ازت انتظار نداشتم. همیشه می‌دونستم یه مرگخوار واقعی هستی.

مرگخوارا اینو می‌گن و گابریل و جعفر به صورت جداگونه از اتاق خارج می‌شن تا قرعه به نام شکنجه‌شونده و شکنجه‌کننده بعدی بیفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/22 0:09:44
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!


- مورس موردرِ!

لبخند شیطانی ای بر روی صورت پیرمرد پیامبر نقش بست. از نشان سیاهی که ظاهر کرده بود بسیار خوشنود به نظر می رسید. نگاهی به مروپ انداخت. نفسش را در سینه حبس کرد و به سمت مرگخوار ها گفت:
- امروز روز مرگخوار هاست...
- هورا... هورا...
- ما همگی مرگخواریم...
- هورا... هورا...
- و اینجا محفل ققنوسه...
- هورا؟
- بله یاران لرد همواره سیاه! ما امروز در اینجا جمع شدیم تا بار دیگر قدرت خودمون رو به رخ تمام اعضای جامعه جادوگری بکشیم!

لبخند رضایتی در صورت مرگخوار ها پدیدار شد و با تکان دادن سر، حرف های پیامبر را تایید کردند. مرلین به سمت محفل حرکت کرد. ورودی اتاق خون به رنگ قرمز رنگی درست در کنار درب ورودی محفل، خود نمایی می کرد. اشاره ای به در قرمز رنگ کرد و گفت:
- اینجا برای شماست فرزندانم. سال ها، الستور مودی و همراهانش مرگخوار ها رو اینجا میاوردند تا شکنجه کنند و ازشون اطلاعات بدست بیارند. اما امروز این ماجرا تموم میشه. ما... یعنی ما و مروپ... ما هم یعنی همون ما...

مرلین سرش رو می خارونه و از تناقض بوجود اومده لحظه ای مکث می کنه.
- خب می گفتیم... ما همینجا داخل راهروی این اتاق خون ایستادیم. یاران لرد سیاه... مرگخواران وفادار ارباب... فرزندانم... امروز روز شماست. بخورید و بیاشامید و اسراف هم بکنید! امروز تمام محفلی ها در اختیار شما هستند. خلاقیت به خرج دهید و هر گونه که دلتان می خواهد، آن ها را به این اتاق کشانده و شکنجه کنید. مطمئن باشید که به خلاقانه ترین شکنجه، امتیاز خواهیم داد.

آلستور نگاهی به اتاق خون انداخت. از دیدن چیز های قرمز همواره خوشحال میشد و چشمانش برق می زدند. اما احساس می کرد یک جای کار ایراد دارد. نگاهی به مرلین کرد و گفت:
- پیامبر! احساس نمی کنی اینجا یکم موقعیت به نفع اوناست؟
- اوه... داشت یادم می رفت. حق با توئه آلستور. بکشین کنار یه لحظه.

مرلین آستین هایش را بالا زد و با اشاره دستش، مرگخوار ها را به عقب هدایت کرد. نگاهی به اتاق خون انداخت. دست راستش را که عصای جادوگری اش را گرفته بود به سمت ساختمان گرفت و زیر لب طلسمی را زمزمه کرد. با اشاره نهایی چوبدستی مرلین، اتاق خون به حرکت در آمد. مرلین همانند بازیکنان فوتبال آمریکایی؛ چوبدستی اش را به سمت افق پرتاب کرد. با حرکت چوبدستی مرلین، گویی نخی نامرئی اتاق خون را به دنبال چوبدستی کشید. مرلین نگاهی به مرگخوار ها کرد و گفت:
- اجی مجی لاترجی! اتاق خون در حیاط خانه ریدل ها در خدمت شماست! محفلی سفید بیارید، محفلی نشان سیاه خورده تحویل بگیرید. وسطشم هر طوری خواستین شکنجه کنین! خوش باشین و روز خودتون رو جشن بگیرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 11 فروردین 1403 21:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آرتور، بازم داری از اون داستان‌های بی سر و ته می‌گی؟ کی می‌خوای دست از این مسخره‌بازی‌هات برداری؟

با صدای مالی ویزلی، بچه ویزلی‌هایی که دور آرتور حلقه زده و غرق در داستان ترسناکش درمورد شاگردان هاگوارتز شده بودند، از جا پریدند.

مالی چانه‌اش را بالا داد و دست‌به‌سینه رو به آقای ویزلی گفت:
- نوبت توئه آشغال‌ها رو بذاری دم در.

آرتور آهی کشید و از روی صندلی گرمش بلند شد. مالی حالا اندکی دلسوزانه نگاهش می‌کرد. آرتور بیچاره! دلش خوش بود که هالووین هرسال با داستان‌های ترسناک من‌درآوردی‌اش هیجانی به قلب بچه‌ها بدمد.

یکی از پسرها آستینش را چسبید.
- بابا، آخرش چی می‌شه؟ آخرش نجات پیدا می‌کنن، نه؟

دیگری که نظرش به موضوعات فرعی زیاد جلب می‌شد با ابروهای درهم از آن‌سو پرسید:
- سر خود آلیس چه بلایی اومد؟ تا ابد اونجا گیر افتاد؟ مُرد؟

پدر، کیسه‌ی آشغال‌به‌دست، با لبخند کوچکی بر گوشه‌ی لبش گفت:
- بعداً براتون می‌گم. وقت هست.

مالی از آن‌ها رو برگرداند، به آشپزخانه رفت و سرگرم آماده‌کردن شام مخصوص آن شب شد.

آرتور در خانه را باز کرد و کیسه‌ی زباله را کناری گذاشت. باد سوزناک و سرد اکتبر مو به دستش سیخ کرد. چشم در اطراف گرداند، اما شاخ گوزنی که بر سر شاخه‌ی درخت روییده بود را ندید.

در را بست و به داخل برگشت تا دستش را بشوید. شستن دست‌ها را که تمام کرد از سر عادت سرش را بالا آورد و با چهره‌ای بی‌حالت نگاهی به آیینه انداخت.
انعکاس تصویرش در آیینه داشت به او لبخند می‌زد.
نگاه تاریکش او را جادو کرده بود.

آرتورِ لبخند برلب دستش را از توی آیینه بیرون آورد و بازوی آرتور آن‌سوی شیشه را با قدرت گرفت و او را با خود به داخل کشید.

شیر روشویی چکه‌ای کرد و قطره‌‌‌ای تسلیم سقوط در تاریکی بی‌انتها شد.

شام هنوز حاضر نبود.


×پایان سوژه×

افرادی که لایک کردند

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1401 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: چند نفر از محفلی ها، شامل ریموند (ریونکلاو)، سر کادوگان و آرتور ویزلی (گریفندور)، وین هاپکینز (هافلپاف)، الا ویلکینس (اسلایترین)، آبرفورث دامبلدور و پروفسور دامبلدور، توی مکانی به اسم جهنم دره آلیس گیر افتادن و طبق گفته دیو ها، راه خروج اینه که یه نماینده از هر گروه، طلسمی رو روی دروازه جهنم دره اجرا کنن. طی اتفاقاتی، ریموند و وین و دامبلدور، از بقیه جدا شدن. دامبلدور و وین ظاهراً به دیو تبدیل شدن و ریموند با خونریزی شدیدی که داره، از دستشون فرار می‌کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده



خونریزی شدید ریموند، باعث شده بود هوشیاری او به میزان قابل توجهی کاهش یابد. دویدن و کمبود اکسیژن هم فقط شرایط را بدتر کرده بود... ولی ترس، به طرز عجیبی، به پاهایش قدرت دویدن داده بود و افکار وحشتناکی که هر لحظه در سرش می‌پیچید، بر سرعتش می‌افزود. تونل های پیچ در پیچ را یکی پس از دیگری رد می‌کرد. هر کدام درست مثل قبلی. گویی یک تونل را چندین بار دویده بود. درست لحظه ای که حس کرد کم آورده، صدایی از دور دست به گوشش رسید.

- ریموند؟ ریموند! خودشه!

صدای الا ویلکینس بود. او، آرتور، سر کادوگان و آبرفورث، به سمتش می‌دویدند... هیچوقت از دیدنشان تا این اندازه خوشحال نشده بود. شور و شوقی بی اندازه او را فرا گرفته بود؛ نیرویی که حالا به او انرژی حرکت می‌داد.

* * *

کمی که نفس تازه کرد و هوشیاری اش را بدست آورد، لحظه ای دیگران را از نظر گذراند؛ هیچکدام از آنها، دیو نبودند... حداقل تا الان، شواهد چنین نشان میداد. از زیر رداهای پاره شده، هیچ دُمی به چشم نمی‌خورد و در چهره هیچ کدام، مانند دیوهایی که دیده بود، آسودگی بی مورد دیده نمی‌شد. همچنان که نفس نفس می‌زد، ماجرا را برایشان تعریف کرد. لحظه به لحظه، بر شدت تعجب همه افزوده میشد.

وقتی حرفهای ریموند به پایان رسید، همه در سکوت عمیقی فرو رفتند... برای هضم اتفاقات پیش آمده، نیاز به زمان داشتند. دقایقی بعد، آرتور سکوت را شکست.
- می‌دونی، تبدیل شدن به دیو عملا غیر ممکنه. دیو ها، دیو به دنیا میان. ممکنه بتونن خودشونو به شکل کسی در بیارن، ولی نمیتونن کسی رو «تبدیل» کنن. مثل دگرگون نما ها...
- یعنی میگی دامبلدور و وین هنوز یه جایی همین اطرافن؟!
- احتمالا. پروفسور هیچوقت ما رو اینجا تنها نمی‌ذاره. اگه تئوری ای که الان گفتی، یعنی برای خروج، به یه نفر از هر چهار گروه نیاز داشته باشیم، درست باشه، برای خروج حتما به وین نیاز داریم.
- از کجا مطمئن باشیم که این حرف درسته؟

این حرف الا، آرتور رو به فکر فرو برد.
- هوم... تنها نتیجه ای که الان میتونم بگیرم، اینه که همون اندازه که ما میخوایم از اینجا بیرون بریم، دیو ها هم میخوان. پس احتمالا برای باز کردن در، چند تا راه حل جلوی پامون میذارن.

حرف آرتور به نظر منطقی می آمد... و طبق گفته های او، حالا فقط یک راه برای خروج از جهنم دره داشتند؛ این که دامبلدور و وین را پیدا کنند و یک نفر از هر گروه، طلسم خروج را اجرا کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب