جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اتشفشان:آفرین انیت خیلی نقشه ی زیرکانه ای بود ، حقا که مدیر مدبری هستی
بارون:قربان میگم بهتر نیست 70 گردان 7000 هزار نفری از ممد هامون رو بفرستیم تا سنت مانگ گو رو به خاک و خون بکشونن و سوژه مورد نظر رو هم از بین ببرن ؟! ... فکر نمیکنم اینقدر حاشیه پردازی و نقشه کشی لازم باشه ها ، نیم ساعته کار تموم میشه.

اتشفشان:نه .. نه این نقشه ای که گفتی اصلا خشونت کافی نداره ، همون نقشه انیت خیلی حالش بیشتره.
بارون:قربان نظرتون چیه ، لشکر غول ها رو آزاد کنیم تا کل شهرو تخریب کنن ، دل و روده ی مردم رو بیرون بریزن ، چشم هاشونو از توی کاسه درارن ، حمام خون راه بیفته و در این بین یه سری هم به سنت مانگو بزنن و سوژه مورد نظرو برای همیشه به تاریخ بفرستند.

اتشفشان:بارون این نقشه های اماتور چیه اخیرا میکشی ، اصلا هیجان ندارند ، یه کم از انیتا یاد بگیر.
بارون:قربان .. قربان .. شاید بهتره باشه ارتش اژدها ها رو آزاد کنیم ، تا کل شهرو به اتیش بکشند ، زن و بچه های مردم رو کباب کنند و سوژه مورد نظرم هم سوخاری شده تقدیم شما کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟

اتشفشان:بارون دیگه داری حوصله مو سر میبری ، این نقشه های تو بیشتر به درد قصه های دم خواب کوییرل میخوره ... حالا هم بهتره به انیتا کمک کنی تا نقشه شو عملی کنه.

بارون با عصبانیت از تالار ارج میشه و در حالی که ادای انیتا رو در میاره تکرار میکنه : با توجه به اینکه سوژه الان زخمیه و احتمالا تو سنت مانگو بستری شده، باید یه شفادهنده یا درمانگر جذاب گیر بیاریم و به سوژه مورد نظر نزدیک کنیم. کسی که بشه کاندید وزارت کردش و... و بردش توی ستادش و بعد... (پچ پچ پچ پچ ) ... واقعا چه نقشه هوشمندانه ای.

.............
.............
.............

از اون طرف گراوپ در حال عربده کشیدن و مشت و لگد زدن توی سر بلیز زابینی هست.
گراوپ:بلیز خیلی ادمه کثیفی بود ، وایتکس رو از گراوپ قبول نکرد ، بلیز خواست گراوپ همیشه زیر منتش بود .
بعد از چند دقیقه جسد خونین بلیز ، در کنار جسد خونین ایوان میفته و چند نفر هم میان میگنن .. کشتنش .. کشتنش .. تا جو لازم را بدند و گراوپ هم به سر کارش برمیگرده.
از اون طرف هم هاگرید همینجور کشکی وارد بیمارستان میشه و شلوغی دم اتاق عمل توجهشو جلب میکنه.
هاگرید: ااا این که بلیزه ...
هاگرید شونه های بلیز رو میگیره و به شدت تکون میده : داداش بلیز .. کی این بَلا رو سرت اورده ؟! به من بگو .. من این زخمو میشناسم .. تنها گراوپیه که میتونه همچین زخمی ایجاد کنه ... حرف بزن .. حرف بزن.
هاگرید که جوونیشم پخی نبوده .. زیاد جوش و خروش نمیگیرتش ، اما تصمیم میگیره رفاقتی بلیز رو ببره اتاق عمل و ایوان هم این وسط به طور کلی میره به حاشیه .
هاگرید نگاهی به صف طویل میندازه و کمی نا امید میشه اما بعد یادش میاد گراوپی مسئول اینجاست و ناگهان فکری به ذهنش میرسه، او و گراوپی مدتها بود که با هم برادر بودند و تا حالا چند بار او جون گراوپی رو از مرگ حتمی نجات داده بود و تازه یکبارم خواهر خودشون رو راضی کرده بود تا با گراوپی بیرون برود پس انصافا او حق پدری بر گردن گراوپی داشت.. پس حالا وقت جبران بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آتشفشان قل قلی می کنه و یه کم مادۀ مذاب از گوشۀ لب و لوچه ش بیرون می ریزه. با غرولند میگه:
- اونا که هنوز تو کف هویت کریچرم موندن باو! نمیشه باهاشون کاری کرد.

آنتونین که جوگیر ابهت آتشفشان شده با ترس و لرز میگه:
- از مرگخوارا کمک بگیریم قربان؟

- سااااکیــــــــــــــــــــــت! (ک. ر. ب. پایینی :دی) مگه سوژه مرگخوار نیس؟ راستی تو خودتم که مرگخواری! ای خائن. تو در انتصاب تحمیلی سوژه دست داشتی؟

آنتونین که می فهمه لو رفته، فورا کوییرلو از بغلش پرت می کنه پایین و در میره. آتشفشان یه تُف دیگه از دهنش میندازه بیرون:
- بگیرینش!

بارون و کوییرل می دوئن طرف در که آنتونین رو بگیرن که هر دو لنگۀ در باز میشن و هرکدوم یکی از این دو تن رو مورد اصابت قرار میدن. آتشفشان یه جرقه از خودش ول می کنه و ملت می بینن که آنیت و استر کل تو کل هم (ک. ر. ب. ناظر فعلی ) از در میان تو. وقتی آتفشان رو در حال جرقه و جوش و خروش می بینن و متوجه میشن که کوییرل و بارون هم همون گوشه موشه ها لهیدن، کل تو کل بودن رو فراموش می کنن. استر با ترس و لرز میگه:
- ات... اتفاقی... اف... افتاده قربان؟

- سااااکیــــــــــــــــــــــت! یعنی نمی دونین یه مرگخوار بوقی رو این کاربرای نمک نشناس بهمون قالبیدن؟ این همکارای بی عرضه تونم نتونستن نفله کننش و طرف در رفته.

آنیت با بی خیالی پیشنهاد میده:
- من می دونم چطوری میشه نابودش کرد.

- بنال دیه!

- با توجه به اینکه سوژه الان زخمیه و احتمالا تو سنت مانگو بستری شده، باید یه شفادهنده یا درمانگر جذاب گیر بیاریم و به سوژه مورد نظر نزدیک کنیم. کسی که بشه کاندید وزارت کردش و... و بردش توی ستادش و بعد... (پچ پچ پچ پچ )

کمی بعد - سنت مانگو

- گراوپی بلیز رو فراموش نکرد. بلیز مث پدر بود برای گراوپی.

- خوب حالا باید محبتامو جبران کنی یه جوری دیگه.

- اگه گراوپی الان محبت بلیز رو جبران کرد، دیگه به بلیز بدهکار نبود؟

- نه... نه... حالا هرچه زودتر...

- گراوپی فهمید الان بلیز به شدت محتاج و بدبخت بود و لَنگ یه چیکه وایتکس بود. گراوپی به بلیز وایتکس داد و دیگه بدهی ای به بلیز نداشت.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/9 3:17:04
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/9 3:22:41
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

مردی شنل پوش با ظاهری خمیده در حالی که عصایی بلند و در هم تنیده در دست داره به میز منشی نزدیک میشه.

بلیز: سلام خانم وایتکس فروشی؟
منشی: نخیر آقا اینجا بیمارستان سنت مانگوئه!
بلیز: اه چه بد! یعنی شما نمیدونید کجا وایتکس میفروشن؟
منشی: نـــــــــــــــــــه!
بلیز یک خودکار از تو جیبش درمیاره:
- راستیتش خانم چندی پیش من یک تاپیک تحت عنوان مانند یک سفید اصیل بنویسید دیدم ولی از اونجایی که من هرگز نمیتونم مثل یک سفید اصیل بنویسم و نهایتا خاکستری مینویسم فکر کردم شاید توی جوهر خودکارم وایتکس بریزم نتیجه بده .. شما نظری ندارید؟

منشی: نخیر آقا اشتباه اومدید ... اینجا بیمارستانه و ما فقط خدمات درمانی میدیم!
بلیز: آها ... یعنی دقیقا اینجا چی کار میکنید آیا وایتکسم جزو خدمات درمانیتون هست و اینکه کلا چجوریاست؟
منشی: هیچی اینجا فقط آدمای دیوونه روانی ناقص و معیوب رو میارن تا ما درمانشون کنیم و ضمنا وایتکسم نداریم ...
بلیز: ایول اتفاقا منم یک آدم دیوونه روانی هستم ... فکر میکنید اگر بعد از اینکه مشکل وایتکسمو حل کردم، اینجا بستری شم چند روزه خوب میشم؟!
منشی

در همون لحظه آشوبی در جلوی درب ورودی بیمارستان شکل میگیره و بلافاصله در باز میشه و عده ای شفادهنده درحالی که مشغول هول دادن یک برانکارد هستند وارد میشند ...

- جراح رو خبر کنید ... این مرد داره میمیره ...
- کشتنــــــــــــــــــــــــــــش!
- دکتر بوق ممد سریعا به بخش اطلاعات ...
- نفس نمیکشه .. تنفس مصنوعی بدید!
- کشتنـــــــــــــــــــــش!
- آقا فقط تنفس مصنوعی بدید چه وضعشه .. اینجوری که بدتر داره خفه میشه.. ساحره های محترم صف رو رعایت کنن! اه اصلا نخواستم برید کنار ....
- نشنیدید چی گفتم؟ کشتنـــــــــــــــــــــش! (جو دادن)

بلیز در این لحظه ماجرای وایتکس رو موقتا فراموش میکنه و در حالی که با هول دادن راهشو باز میکنه به برانکارد نزدیک میشه و به پیکر آغشته به خون و زخم مهلکی که از فرق سر تا قوزک پای طرف کشیده شده نگاهی می اندازه و ناگهان سرجایش میخکوب میشه چرا که هم جای زخم و هم فرد مضروب به شکل مشکوکی آشنا میزدن ...

بلیز: داداش ایوان ... کی این بَلا رو سرت آورده؟ بهم بگو ... من این زخمو میشناسم! تنها یک سیم سِروِر میتونه چنین زخم پلیدی رو از خودش برجا بذاره! کی اینکار رو باهات کرده؟ حرف بزن ... حرف بزن ...

با گفتن جملات آخر همهمه مبهمی در سالن میپیچه و ترس و وحشت به جان جادوگران و جادوگردوستان همیشه حاضر در صحنه می افته ... همون لحظه دکتر بوق ممد از راه میرسه ...

- چی شده؟ جادوگران و ساحران محترم لطفا خونسردی خودتونو حفظ کنید ... چیزی نیست چیزی نیست ... فقط یک خراشه که.....
- بوووووووووووووم (صدای برخورد دکتر با زمین)
بلندگوی بیمارستان: متاسفانه دکتر بوق ممد از هوش رفت ... از جادوگران محترم خواهشمندم مراقب باشن دکتر رو زیر پای خود له نکنن ....

در این بین بلیز که ناگهان احساس میکنه جوش و خروش دوران جوونی در وجودش دمیده چوب جادوییشو از جورابش میکشه بیرون و چند جرقه جادویی در هوا ایجاد میکنه ...
- راهو باز کنید ... من باید هرچه زودتر این فرد رو به اتاق عمل برسونم ...

چند لحظه بعد

صف طویلی در جلوی درب اتاق عمل تشکیل شده و همه منتظرن تا نوبتشون برسه تا عمل بشند .... بلیز ابتدا به نفر عقبیش نگاهی میندازه که سرش در داخل آرواره های یک بچه تسترال گیر کرده و کورکورانه دستو پا میزنه و سپس به نفر جلویی خودش نگاه میکنه که فک پایینش به کلی کنده شده و با این حال بدون توجه به آبی که از سر و صورتش سرریز میشه با تلاشی بی وقفه اصرار داره بازم با لیوان آب بخوره ...
بلیز: ببخشید آقا شما احیانا هنگام مراجعه به اینجا سر راهتون وایتکس فروشی چیزی ندیدید؟
فرد جلویی: ای ای اوی ای اییی ....
بلیز!!!!!

ناگهان صدای جیغ و شیونی به گوش میرسه و به دنبالش درب اتاق عمل باز میشه و پیکری که با پارچه روشو پوشونده بودن رو با برانکارد خارج میکنند در این بین پرستار عظیمی در جلوی در ظاهر میشه و بلیز صدای گراوپی رو تشخیص میده که روبه جمعیت فریاد میکشه:
- شماره 453 ....
بلیز با ناامیدی به شماره خودش روی برگه خودش نگاهی میندازه و شماره 2013 رو میخونه .... ناگهان فکری به ذهنش میرسه، او و گراوپی مدتها بود که با هم دوستی دیرینه ای داشتند و تا حالا چند بار او جون گراوپی رو از مرگ حتمی نجات داده بود و تازه یکبارم خواهر وینکی رو راضی کرده بود تا با گراوپی بیرون برود پس انصافا او حق پدری بر گردن گراوپی داشت.. پس حالا وقت جبران بود ...

همون لحظه نقطه ای دیگر

مکان: پشت دیوارهایی بلند و سیاه در قلعه ای تاریک و دور افتاده، جایی که آسمان همیشه پوشیده از ابر های سیاه و قرمز است و از آنها بارانی به رنگ قیر میبارد ....

- هوووووووووووووووهاهاها!
با این قهقهه کوییرلو آنتونی بیش از پیش همدیگر رو بغل میکنند و میلرزند!
صدایی از اعماق یک آتشفشان: حرفهای نو میشنوم! دموکراسی! حقوق کابران! مدیر مردمی ایفای نقش!!!! حق رای ... چشمم روشن ...
آنتونی: ار.. ار... ارباب.... م...ما...ما ... م...م....مخالف...ب... بودیم! به جان خودم....
- سااااکیــــــــــــــــــــــت! حیف نون ها! پس شما اونجا چه غلطی میکردید!
کوییرل: ارباب سعی کردیم ... اما کاربران معترض عده شون زیاد بود و حتی با ماشین آبپاشم متفرق نشدن ... ما مجبور شدیم موافقت کنیم ...
-ساااکیــــــــــــــــــــت بی عرضه ها! حالا هدف رو سربه نیستش کردید یا نه ...

سکوت بر فضا حاکم میشه ....
- حرف بزنید ...
کوییرل: قر...قر...قربان ... سوژه فرار کرد ...
ناگهان غرش کر کننده ای به گوش میرسه و چند رعد و برق در آسمان پدیدار میشه و زمین میلرزه و صدای شیون هایی از دور دست بلند میشه و کوییرلو آنتونی بیش از پیش به همدیگه فشرده میشن...
کوییرلو آنتونی

ناگهان از توی دیوار سر و کله یک روح خونی پیدا میشه ...

- من اوووومدم!
آتشفشان عظیم با آزردگی حرکت ناگهانی و محسوسی میکنه:
- اه بارون ... هزار بار بهت گفتم همینجوری نیا تو .. اول اجازه بگیر! ناسلامتی دفتر مدیر اعظمی گفتن! آتشفشانی گفتن، خدای زوپسی گفتن ...
بارون: ببخشبد قربان ...اما خبر فوری ای دارم قربان، نیروهای نوشابه ایمون دوباره رد فراری رو پیدا کردن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/4/8 18:04:31
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1388 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوبه دیگه،بسه!
دامبلدور با تریپی ژانگولری این جمله رو گفت.
- ببخشید پروفسور کجا بریم؟
- موهاهاهاهاهاهاهاهاها مدت ها بود به این تام رودست نزده بودم
جیمز به آرامی با دو دست بر سرش کوبید و در جهت ختم قائله گفت : بله پروفسور ما دنبال شما میایم.
- مو هاهاهاهاهاها مدت ها بود...


در همین لحظه مالی با یه وردنه خاردار جنگی اومد و گفت : آلــــــــــــــــبوس!
- اهم،راه بیفتین.
دامبلدور چنان از حرکت مالی ترسیده بود که تا 10دقیقه بعد هیچ حرفی نزد.
آبر : داوشی،کجا داریم میریم آیا؟
- موهاها... اهم،داریم میریم سنت مانگو دیگه بوقی!
- سنت مانگو؟خوب الان اونا اونجان که جونیور


دامبلدور نگاه عاقل اندر سفیحی به آبرفورث انداخت و گفت : خوب اونا الان میان اونجا!درسته،بعد ما باید بریم کجا؟
- خوب بریم یه جایی که اونا نباشن دیگه.
- که چی کار کنیم اونوقت؟
- خوب... بله میریم سنت مانگو
دامبلدور که اندکی از این همه دیر گیرایی برادرش رنجیده خاطر بود گ.شه چشمی نازک کرد و گفت : خوب دیگه،از اینجا آپارات میکنیم.یک...دو...سه!


هیوووووووشت


لحظه ای بعد،همه در برابر ساختمان با شکوه سنت مانگو ظاهر شدند.
- مـــــــــــــــــــــــــــــــــع!
ملت :
- اهم،ببخشید خوب ئــــــــه!
همین که آبرفورث جمله اش را به پایان برد؛جینی ویزلی سراسیمه از بیمارستان خارج شد و گفت : واااااای عمو آلبوس،ریموسم حالش خیلی بده،خیـــــلی.
دامبلدور ییهو تریپه پدر بزرگ بزرگانه میگیره و میگه : شما اینجا باشین،من خودم میرم بالا.
دامبلدور حرکت کرد و جینی هم پشت سرش به راه افتاد.
جینی در راه :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/19 14:16:50
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-... كه عصر يكشنبه طی يك عمليات مخفيانه ميان به سنت ماگو تا شما رو دستگير كنن، بعدش يه حمله به پايگاه محفل ميكنن و نسل محفليا رو منقرض ميكنن...

آسپ كه در دلش شجاعت پسرش را تحسين می كرد گفت:
-گفتی عصر يكشنبه؟

و مودی بدون آنكه منتظر پاسخ ريموس بماند گفت:
-يعنی عصر فردا.

يك ساعت بعد:

-بله پروفسور.

دامبلدور دستی بر ريش بلندش كشيد و گفت:
-هاهاها... مدتی بود به اين تام رودست نزده بودم... موهاهاها

آسپ گفت:
-پروفسور نقشتون چيه؟

-هاهاهاهاهاهاهاها...

-پروفسور؟

-مدتی بود رودست نزده بودم به اين... تام هاها

-پروفسور؟

:lol2:

نيم ساعت بعد، اتاق تصميم گيری محفل:

دامبلدرور محكم بر ميز كوبيد به طوری كه آب درون ليوان بر صورت ريموس پريد و ريموس با يك سيلی بر گوش كينگزلی عقده اش را خالی كرد و كينگزلی نيز محكم بر پشت ريموس كوبيد كه باعث شد دو متر به هوا بپرد و ريموس وقتی هيكل كينگزلی را ديد تصميم گرفت پس گردنی اش را نثار مك گونكال كند. مك گونكال نيز در كمال جديت ليوان پر از ليمونادش را بر صورت ريموس ريخت و او با پايش محكم به پای اسنيپ كوبيد كه با سكتوم سمپرای او صورت ليمونادی اش با خون نيز آراسته شد. ريموس كه ديگر نمی دانست چه كار كند تصميم گرفت كفشش را به طرف آرتور پرت كند كه نتيجه اين كار چيزی جز نگاه خشمگين دامبلدور و كفگيری كه توسط مالی به چشمش خورد در بر نداشت.

بعد از آنكه نقشه غافلگيریشان را كشيدند دامبلدور با چكش به اين صورت بر ميز كوبيد كه موجب شد تمامی ليمونادها و آب پرتغالها از ليوانها بر صورت ريموس بريزند و گفت:
-اتمام جلسه، برين بخوابين و خودتون رو واسه فردا عصر آماده كنين.

وقتی همه پاشدند لوپين محكم به زمين خورد و صدای شكستن اجزای صورتش به گوش رسيد. دامبلدور با تعجب پرسيد:
-چرا اين اينطوری شد؟

اسنيپ گفت:
-فكر كنم سكتوم سمپرام عمل كرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول: حالا چون یه مدت آسپ از سایت رفاه بچشو کردین مرگخوار و بی تربیت و شر و بی مغز و بی ادب؟ وقتی خودش بود این قدر جرئت نداشتید!



- این بچه رو تربیت نکردین چرا؟ از وقتی بردمش رو سر من طبل میزنه میگه چون توش چیزی نیست خوشصداست!
همه:
ولدمورت : بله دیگه از هری پاتر همچین نوه ای هم بر میاد! همین جوری بهش خندیدی که این قدر پر رو شده! اگر من همچین بچه ای داشتم همچین با کروشیو تربیتش میکردم که بیا و ببین!
- چه قدر حرف میزنی تام کچله! سرم رفت. تو اگه اهل بچه تربیت کردن بودی بارتی و تربیت میکردی.
- در هر صورت من بچه رو نمیخوام.
- خوب نخوا! الانم ازاین جا برو بیرون.

مودی این را گفت و با قیافه ای جدی به ولدمورت خیره شد.
ولدمورت در حالی که زیر لب چیزی زمزمه میکرد از اتاق خارج شد و پاتر ها را با مودی تنها گذاشت. پشت در آهسته به مرگخوار ها گفت: بیاین بریم، این جا چیزی گیرمون نمیاد. چون پای علّه وسطه تا حمله کنیم همه بلاک میشیم. باید بریم خونه ی ریدل و یه نقشه درست و حسابی بریزیم.
ولدمورت و مرگخوار ها به خانه ی ریدل آپارات کردند که نقشه بکشند.

داخل اتاق ریموس

- بابایی تو خجالت نمیکشی میخواستی مرگخوار بشی؟ آبروی پاتر ها رو بردی
- کی حواست مرگخوار بشه؟
- تو دیگه ریموس.
- نه بابا من میخواست جاسوسی کنم
- حالا چیزیم به دست آوردی؟

مودی که تا آن لحظه دور اتاق قدم میزد و با خود چیزی میگفت، حواسش جمع شد و این س.ال را پرسید.
- اگر اون تق تق پای چوبی قطع بشه من میگم
مودی ایستاد و به ریموس خیره شد.

- خوب بگو دیگه قند عسل بابابزرگ.
- راستش من بیرون بودم لردکچل به مرگخواراش گفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
رز : آســــــــــــــــــــــــپ،میری همین الان بپمو میاری.من گفته بودم بزار خونه بستریش کنیم هی گفتی با این وضع مملکت و پول و اینا
هری : بله بله؟تو گفتی؟ای ای ای
آسپ : چی؟من؟امممم،خوب...

رز با حالتی قلدر مابانه گفت : بیبین شوهر جون،یا میری بچمو میاری،یا اینکه...
هنوز حرف رز تموم نشده بود که در باز شد و مودی اومد تو.
هری : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
مودی : زهر وار!

رز : البته خاطر مشان کنم که اون زهر مار هست!
مودی : بله،همون.
هری: خوب اینطرفا؟
- راجع به پسر این پسره میحرفیدین نه؟

رز غیرتی شد و گفت : آقای محترم،اون پسره پسر منه،اون یکی پسره هم شوهرمه.
مودی : بله ساحره عزیز،اطلاع داشتم از این موضوع!
رز که به شدت از ناحیه فک احساس خورد شدگی میکرد عقب رفت.
- من نظرم اینه،این پسره،عقل درست حسابی نداره،بزاریم بمونه،دم و دستگاه لرد و میریزه بهم

رز ییهو دیگه اختیار از کف میده و میزنه زیر گریه.
- آســـــپی،تو باید اون بچه رو نجات بدی،نمیفهمی؟اون خیلی کوچوله هنوز
آسپ :
- جلف بازی در نیار بچه!برو...

درست همین لحظه بود که صدای پاقی به گوش رسید.

لرد ولدمورت در حالی که به شدت خشمگین بود،ریموس پاتر رو روی زمین انداخت و گفت : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1388 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-بله بابا جون؟

-تو خجالت نمی كشی می ذاری اين كچل به آبنبات توت فرنگی من نزديك بشه؟

ريموس در حال كه متفكرانه دستش را در گوشش كرده بود و آنرا تميز می كرد گفت:
-پاپا بزرگ، اين آقا كچله خيلی‌ آدم خوبيه...

ولدمورت چوبدستيش را بيرون كشيد و به طرف مغزش گرفت و گفت:
-اگه يه بار ديگه به من بگين كچل خودكشی می كنم...

-كچل!

عله با صدای بلندی اين را فرياد زده بود. ولدمورت در حالی كه از رنگ آبی به بنفش و بعد به قرمز و بعد به سياه و بعد به قهوه ای تغيير رنگ می داد با عصبانيت گفت:
-الان می كشمت عله ی نفهم!

-تو كه قرار بود خودت رو بكشی... يادت نيس تو هاگوارتز چه بلايی سرت آوردم؟ حالا اگه جرعتش رو داری بيا!

ريموس كه گشت و گذار در دماغش را به گشت و گذار در گوشش ترجيح داده بود پرسيد:
-پاپا بزرگ، شما چه بلايی سر اين كچل آوردی؟

ولدمورت:

عله:
-آسپ، اين هنوز نمی دونه من چه كارها كه نكردم؟! اين چه طرز تربيت كردن بچه است... آب نبات ليمويی ام بيا بشين خاطراتم رو برات تعريف كنم...

يك ساعت بعد:

آسپ:

رز:

ولدی:

عله:

ريموس با عصبانيت بلند شد و گفت:
-يعنی شما اين همه ستم به اين كچل كرديد...

عله با افتخار گفت:
-يعنی حالشو گرفتم...

ريموس:
-ديگه قهرم باهات پاپا بزرگ، كچل بيا بريم.

بعد ولدمورت كه به رنگ خاكستری درآمده بود دست ريموس را كشيد و با صدای پاقی غيب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوب چیه خنگول بابا؟!

ریموس دستی به سرش میکشه و چشمش رو به حالت مظلوم نمایی در میاره!

-بابا جون!من می خوام مرگخوار بشم!

و در این لحظه آسپ از شدت تعجب دهنش کف کرده بود و داشت عینهو جن زده ها به قیافه ی ریموس نگاه میکرد!ریموس هم به حالت دی توی چشم های باباش زل زده بود!

-چشمم روشن!رزی بیا ببین چه بچه ای تربیت کردیم!

ولدمورت ناگهان حرف آسپ رو قطع میکنه و عینهو نخود میپره وسط و ریموس رو میگیره تو بغلش بعد لپ های ریموس رو با تمام قدرت میکشه و جیغ بنفش ریموس تمام ملت رو به سمت خودش میکشونه!

-ریمی!پسرم!تو هنوز جوونی!اگه عله بفهمه منو زنده به گور میکنه ها!حالا همین جوری که از ارث محرومم تو دیگه شیپیش نشو !

-اصلا!حرفش رو هم نزن!من و این آقا کچله دوستای خوبی میشیم!

ولدی از شدت عصبانیت خونش به جوش اومده بود و اگه مو داشت،تمام مو هاش رو دونه دونه می کند

رز هم که تا حالا داشت گوش میکرد وارد معرکه میشه و دو سه بار سعی میکنه تا گریه کنه ولی هر چه قدر زور زد اشکش در نمی اومد!( :دی)

در همین حال سر و کله ی یه نفر از پشت در های بیمارستان به چشم می خورد!آسپ با دیدن اون به وحشت افتاده بود و داشت ناخن هاش رو تا ته می جوید!

-یکی منو قایم کنه...............!

رز بلافاصله غش میکنه و میفته بغل آسپ!ولدی هم سعی میکنه که بتونه مرگخوارا رو تو یه اتاق 3*4 قایم کنه!

شخص مورد نظر آروم آروم از پله ها میاد بالا و چشمش به آسپ و رزی میفته و با تعجب میاد بالا...

-ا.....رم....بابایی....چرا اومدی آخه؟

-اومدم نوه ی گلم رو ببینم دیگه بابا جون!حالا بگو این آبنبات مربایی بابا بزرگ کجاست؟چرا نمیاد بغل بابایی؟

در همین حال ریموس از پشت شنل ولدی بیرون میاد و عله چماغ به دست به ولدی و آسپ نگاه میکنه!

-با نوه ی من چی کار داری خیکی؟!

-از باباش بپرس!!اصلا به من چه؟

-آســــــــــــــــــــپ!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 11:15:51
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 11:26:25
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 20:11:30
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1388 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

رز ویزلی، همسر آلبوس سوروس پاتر، یک بچه به دنیا میره. بعد از آسیبی که به مغز ریموس (نام نوزاد!) وارد میشه پزشکان سنت مانگو معتقدن که اون بچه در آینده رفتارهای نا به هنجاری از خودش نشون میده ولی با تعویض مغزی که انجام میشه و گذاشتن مغز آلبرت انیشتین به جای مغز آسیب دیده ی ریموس، مشکل رفع میشه و ریموس تبدیل به یک نابغه میشه. یازده سال بعد به هاگوارتز میره و در اونجا در حال بازی هست که میفته زمین و دوباره مغزش آسیب می بینه. اونو به سنت مانگو منتقل می کنن و تحت درمان قرار میگیره. در این بین،مودی که زنده شده،میاد به بیمارستان،بعد از ماجراهای بسیار،لرد با خبر میشه که مودی زندست.پس با لشکری از مرچخوارا برای دستگیری اون میاد به سنت مانگو.
در این بین،ریموس پاتر نابغه،با طرحی،به دست هر نفر،یه آینه میده تا با انعکاس نور مرگخوارارو بسوزونن.


- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!
- اووووووووووووووووووخ!
- اوووووووووووی،خدا نگذره ازت!

ملت مرگخوار در حالی که هرکدوم یه جاییشونو گرفته بودن،فریاد زنان به سمت طبقه اول فرار کردند.

10 مین بعد

بلاتریکس در حالی که داشت پماد سوختگی روی سر لرد میمالید گفت : مای لرد،پوست سرتون داغونه داغونه،فکر کنم باید عمل کنید.

مورفین در حالی که سیگاری رو به دستش میچسبوند تا روشن بشه گفت : به دایی ژون،میخوای عمل کنی؟میبینم که قراره بیای جژ دار و دشته ملکوتیا،حلال ژاده ای دیگه،به داییت رفتی.

لرد خونش به جوش اومد و گفت : ساکت شین همتون،ساکــــــــــــــت!باید حمله کنیم.

بعد از اتمام این جمله،ظرف کرم رو از بلا گرفت و همشو خالی کرد رو سر کچلش و به سمت پله ها به راه افتاد...
مرگخوارا هم با اکراه بسیار پشت سر اون به راه افتادن.



همون لحظه،اتاق ریموس پاتر


مودی : الهی مامانت قربونت بره که انقدر تیز هوشی.
رز : لازم نکرده،خودم بلدم بگم قربونش میرم
آسپ که لوله ای به کالیبر 6میلی متر در ناحیه گردنش دیده میشد گفت : هووووووی،تو با زن من چی کار داری باباقوری؟
ملت : رگشووووووووووو!
یه دسته دیگه از ملت : اووووووووووو!
ملت : رگشوووووووووووووووو!
یه دسته دیگه دیگه از ملت : ایــــــــــــول!

در همین اوضاع و احوال،یه دفعه صدای لرد پخش میشه : ما حاضریم به اون بچه،امکانات بدیم تا پیشرفت کنه،ما به هوش اون نیاز داریم،همه شما میتونین جز ارتش سیاه باشین.

ریموس که گویی برای پیوستن به لرد،اشتیاق داشت نگاهی ملتمسانه به آسپ کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)