جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42
مهمانان
1
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لردولدمورت آرامش بازیافته اش را در کلامش به نمایش گذاشت و ادامه داد : ایوان ! باشه ... بهتره زودتر یک نقشه ی ماهرانه بریزید و بعد از تایید من عملیش کنید . البته بلا و رابستن ماموریت اصلا مانع نمیشه من شما رو مجازات کنم . خب ایوان ایده ای داری با رابستن و بلا و البته سایرین مطرح کن . نتیجه رو بیارید اینجا ! نتیجه ی نهایی رو . حالا برید .

ایوان موقرانه قدم بر میداشت و رابستن و بلا ، او را تعقیب می کردند . ایوان با لحنی متفاوت گفت : ایده ی خاصی ندارم . اما اگه شما دارید خوشحال میشم بگید .

بلا غرولندی کرد و گفت : کروشیو ایوان ! بقیه رو هم دعوت کن تا بیان . میبینی تو رو خدا مچل ِ 4 تا بچه محفلی شدیم !

رابستن بی تفاوت به حالت روحی ِ بلا رو به ایوان گفت : ایوان ! ایده ای نیاز نداره . قرار نیست ما با گودریک گریفندور درگیر شیم فقط چند تا بچه ی وحشی و بدقلق هستن ! میتونیم حتی با ترسوندنشون ، از بینشون ببریم .



رادلف با عجله وارد شد و بلاتریکس با عصبانیت به او گفت : خاک بر سرت ! اگه تو دلت هوای روزهای نامزدیمون رو نمی کرد ، لرد اینطور من رو زیر سوال نمی برد . تو حقیقتا فقط یک پسر بچه ای که قدش بلند شده !

رادلف با آشفتگی گفت : بلا ، هر چیزی که پیش میاد ، تقصیر من نیست ! حالا چه خبره اینجا ؟

ایوان با همان وقار و آرامش ِ آمیخته با خشونت صدایش به رادلف گفت : قصد از بین بردن چند تا بچه محفلیه فقط !

- همین ؟ به نظر ِ من بریم شهربازی همونجا یه فکری به نظرمون می رسه دیگه .

بلا وحشیانه فریاد زد .

یک ساعت بعد ، شهربازی

بلاتریکس که تمام تلاشش را برای جذابیت ظاهری اش به کار گرفته بود مژه هایش را بر هم زد و به چرخ فلک نگاهی انداخت و به رادلف سقلمه ای زد و گفت : امم ، چه قدر جالب و هیجان انگیزه رادی .

رادلف تنها سرش را تکان داد .

رابستن در حالی که با چند بسته پاپ کورن به بلا و رادلف نزدیک می شد با لبخندی حاکی از سردرگمی گفت : اوه ، بلا به لرد راجع به اینکه توی شهربازی نقشه می کشیم هیچ گونه اطلاعی ندادیم . حالا ایوان کجاست ؟

- نمی دونم کجاست ! بابت لرد هم نگرانم ! آه ، کاش میشد داد زد .

- عزیزم سوار ترن که بشی ، میتونی کلی داد بزنی !

- بووقی ، مگه من مثل ِ تو وسیله ی مشنگی سوار میشم ؟

رادلف با حرکت دستش مشاجره شان را نیمه کاره گذاشت و به ایوان که با حالتی متفکرانه در عین حال پیروزمندانه به آنها نزدیک میشد اشاره ای کرد . ایوان از دور به ترن هوایی اشاره ای کرد و فریاد زد : هــــــــــی ، اونا اونجان !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/22 21:05:58
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/22 21:10:05
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_ اربــــــــــــــاب، ارباب! ارباب جون. کجایی؟ اربـــــــــ...
و صدا در گلویش با یک طلسم زیبا خفه شد.

_ چی شده رابستن؟ چرا انقدر سر و صدا می کنی؟
رابستن که به نظر می آمد اگه تا دو ثانیه دیگه نفس نکشه خفه می شه به ولدی اشاره کرد که " جون مادر و پدرت نداشتت، قربون کله کچلت ، فدای دماغ دم بریدت، دارم جون می دم! "

چند ثانیه بعد

رابستن که کم کم حالش اومده بود سر جاش شروع کرد به تعریف ماجرا!
_ ارباب بزرگ! این جوجه محفلی ها شب ها میرن شهربازی. این بهترین فرصت برای نابود کردنشونه!

ولدی به این حالت :
_ چطور؟

رابستن با شیطنت به لرد خیره شد و گفت :
_ خب اغلب اون بازیی هایی که توی شهربازی وجود داره خطرناکه! چرخ و فلک داره ، ترن هوایی داره که خیلی هم کیف می ده... تاب بزرگ داره تاب کوچیک داره! دیگه دیگه... ولی من بیشتر از همه به اله کلنگش علاقه دارم!

ولدی با عصبانیت پرسید :
_ تو کی اونجا بودی؟ به چه حقی از اون وسایل ماگلی سوار هم شدی؟ اصلا کی به تو اجازه همچین کاری رو داده؟

رابستن که به لکنت افتاده بود گفت :
_ خـ...خـ...ب ما اون د...د...فعه که برای اون ماموریته بود رفتیم اونجا بعد... بلا... پیشنهاد داد...
_ چی بلا؟ کروشیو! بلــــــا!

بعد از چند لحظه

_ بلا توضیح بده!
_ ام... من..من.. می خواستم...می خواستم...!

اما در همین حین این ایوان بود که به میانه صحبت بلا پرید و گفت :
_ ارباب بزرگ اینا زیاد مهم نیست. مهم اینه که ما می تونیم با یه دست کاری کوچیک توی وسایل بازی شهربازی کار اون محفلی های جیغ جیغو رو تموم کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
ترن هوایی یک نیم دایره رو پشت سر می ذاره و وارد یه دایره میشه. ملت با تمام نیرویی که تو بدنشون ذخیره شده جیغ می زنن!

-

در گوشه ای دیگه در بالاترین نقطه ی چرخ و فلک دو نفری که اونجا نشسته بودن از نظرها پنهان میشن و به کسی مربوط نیست که چیکار داشتن!

در تونل وحشت تاریکی مطلق و فرصتی مناسب به وجود میاد و ناگهان دو نفر به طور جداگانه جیغ می زنن..

افشاسازی: "به اصطلاح هیولا" وسط اون دو نفر نشسته بود!

جای جای شهربازی مملو از جیغهای اینجوریه و هر کس از به طور جداگانه به جیغ های خودش مشغوله.

اما در جایی دورتر از هیاهوی شادیبخش شهربازی در میدان خلوت گریمولد طبقه بالا اتاق ملقب به ریشدونی:

دامبلدور با کمک دراکو ردای سفریش رو در میاره.. دمپایی های نهنگیش رو می پوشه..ریشهاش رو اتو می کنه و ناگهان با سر می ره تو دیوار..!

- نه من پیر نشدم.. خواب ندیدم.. نه من بیدارم.. یه دراکو اینجا بود..دیدم ، من یه دراکو دیدم!.. د ِ دراکو!

دامبلدور پی می بره که چیزی بیشتر از یک توهم ندیده که اونم ناشی از تفکرات خودش بوده.

با قلبی شکسته.. دندون مصنوعی هاش رو ( ) در میاره و می ذاره تو لیوان بالا سرش.. چشماش رو می بنده و به توهم جدیدی فرو می ره!

همین که دامبلدور تو خواب اولین پسر شاه پریون رو ملاقات می کنه _ که به طرز شگفت آوری پسره شبیه دراکو بوده!_ از پشت در بسته ی اتاق صدای یه گله آدم که سعی داشتن با کمترین سروصدا برن بیرون _ارواح جغداشون!_ به گوش فاوکس می رسه.

فاوکس جیر جیر می کنه و از پنجره به بیرون پر می کشه.

افرادی که پشت در اتاق با آرامش و سکوت کامل پایین می رفتن چندتا پله قل خوردن و بعد به سرعت از در خروجی بیرون رفتن.


حالا دامبلدور مونده بود و حوضش.. تابلوی خانوم بلک! (چندش)

از بیرون خونه صدای فریاد جیمز به گوش می رسه: پیش به سوی ویزاردلند! سلام شهربازی!

=========
کار هر شب بچه محفلی ها همین بود.. روز از دامبلدور پول می گرفتن و شب می رفتن شهربازی.. دیگه هرکسی به راحتی می تونست سر راه کمین کنه و هورکراکسهای استاد رو بندازه تو گونی!

آمااا...
بهتر بود نابود بشن.. دستکاری وسایل شهربازی.. سقوط چرخ فلک!

**عملیات تروریستی!**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/5/22 20:13:29
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آستینش را بالا زد و به تندی دستش را روی علامت شم فشرد. لحظه ای بعد، روی علامت شوم کلماتی نقش بستند : مای لرد عزیز، ما تصمیم گرفتیم که به نجات شما بیایم اما این تصمیم در دم خفه شد چرا که فهمیدیم تولد لرد بارتی هست، الانم نشستیم رستوران داریم

لرد دستی به سرش کشید و به سمت اتاقش رفت. در راه، انواع و اقسام افکار پلید و غیر پلید به ذهنش خطور میکردند.
چگونگی فرار، چگونگی سازش با غولها، چگونگی دستیابی به چوب دستی و ...

به درب اتاقش رسید. با گشوده شدن در، نفس لرد در سینه حبس شد. دو غول تنومند و بزرگ روی دو کاناپه عظیم نشسته و مشغول خوردن پاپکورن بودند. لرد در حالی که با همان زاویه که وارد شده بود، در را میبست، به دیوار تکیه داد و به سرنوشت شوم خود اندیشید.



پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- می گم غولی جون می خوای حالا بعدا با مامان غوله در این باب صحبت کن ! چون الان تازه با همیم !

- ررازت نزنززاسمسمطشن صمینسمنسششد سنسک (امکانش نیست ! تو باید تحت آموزشات فشرده ی مامان غوله قرار بگیری )

و دست لرد را کشید و با خود نزد مامان غوله برد !

- رتسنریسصبگتد مانت مثنقت رکیبلنی رکنسئ ( پسرکم ، این خوشگله کیه با خودت آوردیش ! چه دوست داشتنی و جیگره )

لرد که کم کم با مفاهیم غولها آشنایی پیدا می کرد به زبون غولی گفت : از آشنایی با شما خوشوقتم مامان غوله !

- (ترجمه اش رو می ذارم ! ) مامان تو باید به لرد ولدمورت چند تا درس ساده رو آموزش بدی !

- باشه گل پسملم ! از همین امشب شروع می کنیم . لرد می تونه پیش بابا غوله و داداش غوله بخوابه تو که میای پیش من می خوابی بغل مامان !

- ببخشید من باید کجا بخوابم ؟ آقایون غول خاطرشون مکدر میشه ها . من تنها باشم بهتره !

- تنهایی نداریم ! برو اتاقتو ببین تا من برنامه ات تنظیم کنم .

لرد وارد اتاق شد ! دو تا را مشاهده کرد که اگر کنار تکدیگر قرار می گرفتند حدود 40 انسان با شتر می توانست روی آن بخوابد و تخت خودش هم بزرگ بود .

- لرد جان بیا ! اینم برنامه ات .

شنبه ها 4 ساعت استراحت و 2 ساعت بازی با غول غول های مامان بقیه اش فلسفه !

یک شنبه همین جای فلسفه ریاضی !

دوشنبه : فیزیک .

سه شنبه : ادبیات فارسی !

چهارشنبه : معجون سازی و شیمی !

پنج شنبه : بازدید علمی !

جمعه : تکالیف و نظافت !

نظرت چیه؟

- هووم ؟ من باید یک اس ام اس بزنم !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/12 14:33:52
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :

بعد از ماجرا های بسیاری که سر توس فراوان لرد از شهر بازی بوجود اومد،اینبار وقتی لرد از تونل وحشت خارج شد،دید که مورفین از جایگاه لرد مرگخواران داره سخنرانی میکنه.وی با عصبانیت به سمت مورفین هجوم میبره اما یکی از غول های محافظ مرد معتاد،لرد رو برماداره و دوباره به داخل تونل میبره.الان لرد داخل تونل هست و به وسیله علامت شوم،مرگخوارانش رو خبر کرده تا برای نجاتش بیان.



رودولف : اصلا حالا که اینطور شد،منم همین مورفین رو به لردی قبول دارم حمایتشم میکنم .هه هه هه
بلا نگاه مخوفی به همسرش کرد و گفت : رودولف عزیزم،فقط یک بار دیگه این حرفتو تکرار کن،خواهش میکنم،میخوام یه بار دیگه قبل از بیرون کشیدن زبونت از تو حلقت،ببینمش!
رودولف : بچه ها زود جمع شین مگه نمیبینین بانو بلا چی میگه؟باید زود بریم دنبال هر لرد!
- چی؟
- چی؟
- چی گفتی؟
- ها؟ یه بار دیگه؟
رودولف که از دیدن این همه علاقه ملت به خودش به وجد آمده بود سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.

ایوان روزیه در حالی که منوی مدیریتش را در دست داشت گفت : هووووووم!طبق این برنامه که من اینجا دارم،اون غوله عضو ایفای نقش نیست پس نمیتونیم بلاکش کنیم.
مورگانا با عشوه جلو آمد و گفت : ایوان جونم،اجازه میدی به منوت دست ببزنم؟
ایوان با حالتی پدرانه گفت : نه عزیزم،این خیلی خطرناکه،ممکنه خودت یا کس دیگرو جیز کنی.
مورگانا هم از ساده لوحی فراوون و اینا چشمکی زد و به جای خود برگشت.



در همین لحظه،لرد و غول


- اتلسیعغ لبغسیفبغ غفبدذئدئ دبذفغ(رابستن بوقی این چه زبانی بود انداختی گردن ما(
لرد که گویی با زبان غول آشنایی پیدا کرده بود گفت : اوه بله،آخه میدونی من خیلی باهوشم و اینا،همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم.
غول غرشی کرد و گفت : (به دلیل کمبود قت،ترجمه قرار داده میشه) ای ای ای بوقی،بهم رسوندن همش با زورگویی نمره میگرفتی،خاک تو سرت،اینم شد درس خوندن؟بد بخت؟بیچاره؟الان منو میبینی؟درس نخوندم عاقبتم شد این!تو باید درس بخونی...


15 دقیقه بعد


لرد اشکش را پاک کرد و گفت : آره غولی جون،من از همون اول بچگی مامان بابام متارکه کردن،من بچه طلاقم،من خیلی بد بختم
غول دستی به سر لرد کشید و گفت : عیب نداره،خودم میبیرمت پیش خودم میگم مامان غوله بهت درس بده
در این لحظه بود که لرد فهمید با گفتن آن حرف ها،چه آشی برای خود پخته است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 تیر 1388 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دیو بی توجه بود .

- هی ! برادر بنده با شمام ! اصلا تو می دونی من کیم ؟ من لرد ولدمورت کبیر هستم ! یه کروشیو بدم حال کنی ؟ حیف که بلا رو نیاوردم .

دیو غرش وحشینه ای کرد و لرد گفت : امم ! آها ... اوکی ! می گم می خوای با هم دوست شیم ؟

- امم . افیخزهدگدتیذاغس مکم.ذلی رنتک.تبردک !

(من براتون ترجمه اش می کنم ! ) : یعنی لازمه ی اینکه با هم دوست شیم اینه که یه مدت 5 هفته ای با هم زندگی کنیم !

(لرد الان از من بابت این ترجمه ی روان کلی تشکر کرد ! )

- آها ! که این طور ... خب می گم من باید فکر کنم باید برم جلو تر !

- بیمنگللییدگ نبمافزسصم کجندذلفز کوموتعب ذم.

(ترجمه اش : شما دیگه نمی تونی از اینجا دورتر شی ! خودت گفتی بیا دوست شیم ! باید بمونی ! )

- هووم ؟ آها بله ... خب من یه اس ام اس بزنم برادر !

دارک مارک مرگخواران داغ شد !

اون طرف


بلا : وای ! مای لرد کارمون داره ! همه مرگخواران رو جمع کن ! تند باش رادلف !

- اوکی . ملت بیاید اینجا !

- باید عجله کنیم . مای لرد از انتظار بیزاره ...

- من اینجا به عنوان شوهرش ایستادم هی مای لرد مای لرد می کنه ! یهو بگو مال لاو دیگه !

- مـــــــــــــــــــــــــــای لــــــــــــــــــــــــــــــاو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/10 13:07:43
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ صدای جز صدای خش خش مداد بر روی کاغذ شنیده نمیشد. مرگخواران همگی دور میز کوچک و چوبینی جمع شده بودند. ایوان مداد و کاغذی را گر5ته بود و در حال کشیدن نقشه ای برای نجات دادن لرد کبیر بود. پس از چند دقیقه، ایوان مداد را پشت گوش خود ذاشت و همان طور که به نقشه نگاه میکرد، با لحن تحسیت برانگیزی گفت: کشیدم! اینجوری میریم دنبالش.
مرگخواران همگی بدنبال ایوان به نقشه نگاه کردند. کاغذ بیشتر شباهت به نقاشی بچهای مهدکودکی داشت تا نقشه. بلا آهی کشید و خطاب به ایوان گفت: باز تو فکر به سرت زد؟ این چیه کشیدی؟
ایوان که ازرده بنظر میرسید گفت: اِ...به این خوبی! ببین، من و مونتی و پرسی از اون ور تونل وارد میشیم،شماها هم از این ور میرید. هرکی لرد رو اول پیدا کرد برندست
بلا و سایرین به بیحوصلگی به ایوان نگاه کردند. بلا دستی به موهای فرفری خود کشید و گفت: زحمت کشیدی.کار دیگری نمیتونیم بکنیم. همین گروهی که ایوان گفت. با همین گروه میریم لرد رو نجات بدیم. کسی مشکلی داره؟
ملت:نه



در همان زمان، پیش لرد

لرد چشمان خود را به آرامی باز نمود. بوی زننده ای مشامش را پر کرده بود. لرد به دور وبر خود نگاه کرد. دستانش هنوز بسته بودند.لرد آهی کشید و به آرامی رو به یکی از دیوها گفت: میگم میشه یک لیوان آب بدین؟ اینجا یکم گرمه.
دیو که گویا صدای لرد را نشنیده بود کاری نکرد. لرد باری دیگر _ این بار بلند تر_ درخواست خود را بازگو کرد. دیو این بار سر خود را برگرداند و بدون گفتن کلمه ای، کمی آب در دهان لرد ریخت. لرد که با دیدن این، نقشه ای به سرش زده بود، رو به دیو گفت: میگم من خیلی به دیوها علاقه دارم. اتفاقا کلی از زیر دست...دوستهای منم دیو بودن،گراپ،هگر و... . البته خیلی پولدار هم شدن. گراپ که یک زمانی معاون وزیر هم بود. تو هم اگر با من دوست بشی میتونیم کلی کار بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/9 23:34:40
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت از دور به هروئین اشاره میکنه و فریاد میکشه :

- مرتیکه معتادِ بی خاصیت ِ پول دار بدبخت، بیا پایین ببینم.
- اِهه.. ولدی اومد بیرون؟
- الان میام میکشم...

در همون لحظه که ولدمورت میاد ادامه ی جمله اش رو بگه، دستی غول پیکر داخل غار پشت رداشو میگیره و با شدت اون رو به عقب میکشه. لرد در تاریکی فرو میره..

بلا و مونتی :
- عَـــــــــــــــــــــؤ.. کمک! وایییییییی...! سالازار! سالی.. کمک!
- چی شده؟

مرگ خواران به سمت تونل رفتند و با هر هر و خنده کنان به ولدی خیره شدند که درون سیاهی ناپدید میشد اما قبل از آن، در حال دست و پا زدن و فریاد کشیدن بود. به طور ناگهانی مورفین به یاد آورد که هیچ گونه موجود ِ هیجان انگیز غول پیکری درون غار جا سازی نکرده بوده است.

مورفین : بچه ها، بچه ها! من ... فکر نمیکنم... این الکی باشه...!
ملت : .
مورفین : حیـــــــــغ! ولدی!!!!

ملت مرگخوار هم کم کم از خنده هاشون قطع میکنند وخنده روی لبشون خشک میشه.

- کمــــــــــــــــک!

بادجه ی پیشگویی

تریلانی مستقیم به گوی ِ بلورین خودش خیره شده. لبانش جمع شده اند و حالت مسخره ی چهره اش، بیشتر از اینکه ترسناک باشد دردناک است. تریلانی بعد از مدتی سرش را به سوی مورفین بالا می آورد و زیر لب میگوید :

- به مونتی بگویید یک قبر برای ولدمورت آماده کند.
- باورم نمیشه... نه! ... ارباب من؟ هیچ راهی نیست؟
- او گیر یک غول بیابونی افتاده است. بعید میدونم بتونید براش کاری بکنید. کل ویزاردلند متوجه شده اند ولی هیچ کس کاری نمیکند.

صدای تریلانی کم و کم تر شد و به خاموشی رفت. مورفین با نفس عمیق از بادجه ی پیشگویی بیرون آمد و فحش رکیکی داد.

تونل وحشت

- ارباب .. اربابم! .. دیگه کله ی کچلش نیست.. کجاست اون دماغ؟
- بلا، خفه شو! ما باید بریم دنبال ارباب. اگه نتونیم برش داریم اون وقت، ارباب خودش بیرون میاد و همه امونو له میکنه.
- ارباب چی میشه؟ یعنی اون تو الان چه خبره ...؟


داخل تونل


فضا تاریک است. نور از گوشه ای در دور دست ، سوسوی عجیب و کمی میزند. دست هایش را از پشت بسته اند و به دیوار سنگی تکیه دارد. غولی ، شبیه غول های دنیای جادویی با اندازه ای کوچکتر کنار آن نور نشسته است. سایه روشنی از پوست پشمالویش را میتوان دید.

ولدی خودش را روی زمین تکان میدهد. متاسفانه، زیرش استالاگمیت های کوچکی هستند که باعث پاره شدن پشت ِ ردایش در اثر حرکت میشوند. (البته پاره شدن نواحی دیگر! )

ولدی :

غول ها می غرند.. و ولدمورت تازه متوجه میشود که غول ها چیزی در حدود سه تا هستند. و از آن طرف، غش میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1388/4/9 18:41:53
[b]دیگه ب
Re: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- بـــــــــــــــــــلا!مونتـــــــــــــــــــــــی!
- اربــــــــــــــــــــــــــــاب!
چشمان لرد برق زد،با خوشحالی از اینکه دو مرگخوار مفقود الاثر را یافته ،دوان دوان به سمت قعر تونل پیش رفت.
در این میان،انبوهی از خفاش ها و اسکلت های پلاستیکی در راه رسیدن به محا استقرار لرد سیاه بودند.
لرد چند قدمی پیش رفت و دوباره فریاد زد : مونتــــــــــــــــــــی!
اما اینبار دیگر صدایی شنیده نشد.تمام امید لرد از بین رفت.به سرعت راه برگشت را در پیش گرفت چرا که هر چه به سمت قعر تونل پیش میرفت،فضا تاریک تر میشد اما...


هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که لشکریان مهاجم را دید.هزاران هزار خفاش و اسکلت به خط شده و در برابر لرد سیاه ایستاده بودند.
خفش های سیاه رنگ کوچک،با حرکاتی دیوانه وار و اسکلت ها با تلق تولوق فراوان،راه را برای لرد سیاه بسته بودند.
رفته رفته،تعداد مهاجمین افزایش میافت ،دیگر به یک متری لرد رسیده بودند که ناگهان...


- پروتگو!
- پروتگو!
بلا و مونتی با چوبدستی هایشان،پشت لرد ظاهر شده و درست به موقع،جان لرد را نجات دادند.لرد نیز با استفاده از این فرصت،چوبدستیش را کشید و با کمک دو مرگخوار فراری،بر دشمن چیره شد.پس از اتمام قائله،لرد رو به آن دو کرد و گفت : هوووم،به خاطر این فداکاریتون،پاداش میگیرید.دیگه نمیکشمتون،راه بیفتین بریم از اینجا بیرون،دیدین که من از هیچی نترسیدم
در همین لحظه،با وزش باد صدای هو هوی خوفناکی ایجاد شد.
لرد : خوب بریم دیگه چرا وایسادین؟




در همین لحظه،مورفین در فضای اصلی شهر بازی،روی بوفالوی وحشی() استاده بود و سخنرانی میکرد.


- مرگخواران من،این دوره ژدید اژ فروانروایی یکی از نوادگان سالاژار کبیر بر شما شیاه پوشان اشت.به من بپیوندید.
ملت مرگخوار :
مورفین لبخند ملیحی زد و گفت : آه عژیژان،همه شما میتونید بطور نا محدود اژ سهمیه های مواد ما اششتفاده کنید،دولت من،دولت آزادیه شماشت
هنوز حرف لرد جدید تمام نشده بود که ولدمورت و مونتی و لاتریکس،از دور پدیدار شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/9 14:48:04
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟