ابرها غرشی کردند. رعد و برقی زد. چهره ی چند دوشیزه قد و نیم قد در وسط کوچه ناکترن روشن شد و این پایان کار آن ها بود...

آلفرد: مگه از روی جنازه من رد بشن!
راوی: شت!
آلفرد: مگه خونه زندگی ندارید اومدید اینجا؟ اینجا جای یک مشت لات و پات...
گابریل: جمع اش کن معرکه گرفتی.
آلفرد: آه راست می گی زیاده روی کردم.
ویولت: بچه پیش به سوی بازار سیاه
بازار سیاه
لونا: هی لینی اون یارو چه باحاله! همون که داره دور دستش دسته کلید می چرخونه.
یارو: [با اون لحن قشنگا بخونید] ابر چوبدستی، شنل نامرئی هرّاج. بدو بدو بیا آلبوم جدید ساسی مانکن اومد. جن خونگیّ اصل. جایزه هم داره. رنک بهترین نویسنده با قیمتّ مناسب...
لونا: هی ویولت بیا بریم پیش اون آقاهه. به نظر غنی می یاد.
پیش آقاهه
ویولت: س...
آلفرد: صبر..بزار یک مرد حرف بزنه. سلام آقاهه

آقاهه: سلام جیگر
آلفرد: حالتون خوبه؟
ویولت:

آقاهه: امر؟
آلفرد: ما سوالات گنگور رو می خواستیم.
آقاهه: ! ... بیاین بریم بالا مذاکره!
طبقه بالا، سر میز مذاکره
آقاهه: خب که گفتید سوالات گنگور می خواید...
و دستش رو می کنه تو شلوراش.
آلفرد: می شه بگید دارید چه کار می کنید؟
آقاهه: دارم دنبال سوالات می گردم. اینهاش پیداش کردم.
یک دفترچه سفید رنگ رو بیرون می کشه و می زاره رو میز. آلفرد به سمت جلو خم می شه و می گه:
- خیلی خب. مرسی.
آقاهه: نه نه نه واسا بینم. شیتیل.
آلفرد: جان؟
آقاهه: شیتیل!

آلفرد: آها بعله...ویولت وقتشه که نشون بدی تو هم کمتر از یک مرد نیستی و می تونی با نامحرم حرف بزنی.
ویولت: مرده شور ریختت رو ببرن. گمشو اونور. خب چه قدر می شه آقا؟
آقاهه: هزار گالیون
ویولت و خانواده:

آقاهه: تو این بازار فقط من سوالات گنگور دارم. اگر نمی خواین شما رو به خیر ما رو به سلامت.
ویولت: باوشه. گابریل دسته چکت رو رد کن بیاد.
گابریل: چی؟ آخه به من چه ربطی داره که...
ویولت: دارم بهت می گم گابریل دسته چکت رو رد کن بیاد
گابریل: بفرما
چند دقیقه طول می کشه و با امضا کردن چک همه چیز به پایان می رسه.
لونا:

آقاهه: چیز دیگه ای نمی خواین؟ بلیط هالی ویزارد؟
لینی: آقا به من یکی بده!
لینی پول رو می ده و دنبال بچه های راه می یوفته می ره.
در راه برگشت
گابریل: ویولت این که تاریخ انقضاش گذشته!
ویولت: چی؟
گابریل: اینا نگاه کن.
سازمان سنجش گنگور
1386-1387
ویولت: بیاین بر گردیم پسش بدیم. مسخره ما رو هالو گیر آورده. همش تقصیر آلفرد شد!
جلوی در مغازه
آلفرد: ویولت تابلو بالا مغازه رو نگاه کن.
نسیه ممنوع. حتی شما دوست عزیز !
ویولت: خب که چی؟
آلفرد: نه بالاتر
ایستادن بی مورد مانع کسب است.
ویولت: مسخره کردی منو؟
آلفرد: نه بالاتر تر
جنس فروخته شده، به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود.
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید که بد شد. سر ظهر بود خوابم گرفت، نتونستم خوب بنویسم. ولی بلاخره تموم شد. من رفتم بخوابم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




: فک کنم باس بریم کوچه ناکترن !

هان ؟
تو چه باهوشی !
حالت دراومده. کمی بعد جیغی شنیده می شه. لونا داد می زنه:






)پروفسور آمبریج.....
