جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1388 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
او در خانه ای پر از تار عنکبوت در حرکت بود . همه جا را خاک فرا گرفته بود . نمی دانست آنجا کجاست ، اما می دانست هرگز پایش به آنجا نرسیده بود .

کمی جلوتر پلکانی وجود داشت که به طبقه ی بالا ختم می شد . آلبوس سوروس به آرامی پایش رو روی پله ی اول گذاشت و همینطور به راهش ادامه داد .


وقتی به طبقه ی بالا رسید چمش به اتاق هایی افتاد که در هم ریخته بودند . هیچ چیز جای خودش نبود . در سمت راستش اتاقی بود . با احتیاط وارد اتاق شد و به اطراف نگاهی انداخت .

در سمت دیگر اتاق کمدی شکسته وجود داشت که بر اثر فرسودگی از بین رفته بود .

آلبوس با کنجکاوی به سمت کمد رفت و آرام آن را باز کرد . در از شدت فرسودگی شکست و رو زمین افتاد . آلبوس که کمی شکه شده بود به عقب جستی زد .


دوباره به سمت کمد رفت . داخل کمد تعدادی لباس کهنه و رنگ و رو رفته وجود داشت که متعلق به مردی لاغر اندام بود . رداهای مشکی و قدیمی که معلوم بود سال ها دست نزده است به چشم می خورد .

در زیر لباس ها دفتری را پیدا کرد که شبیه دفتر چه ی خاطرات بود .
لای آن را باز کرد و از داخل آن عکسی به روی زمین افتاد . آلبوس عکس را از روی زمین برداشت و آن را از نظر گذراند .

- چقدر این چهره برام آشناست . هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد کجا دیدمش . فقط می دونم که دیدمش . تازگی .

همانطور که به نگاهش روی تصویر خیره بود یکدفعه بیاد آورد که آن فرد را کجا دیده . داخل قدح اندیشه .


- این اسنیپ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1388/5/3 10:49:29
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1388 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس سوروس متعجب و متحیر از این گفتگو یک جا ایستاده، گویی زمان نمیگذشت و فقط او بود و او. هوای خفقان آو آنجا بر وی فشار می آورد، دیگر تاب و تحمل شنیدن واقعیتهایی به این عجیبی را نداشت.

افکارش به شدت به هم ریخته بود . پندارهایش در مورد اسنیپ را با دیده هایش کنار هم میگذاشت. کشته شدن دامبلدور را کنار پیمان ناگسستنی. نه نمیتوانست قبول کند.

دیگر نمیخوات درون آن ظرف لعنتی بماند. هم جا تیره شد و از قدح به بیرون پرت شد.

به سرعت به سمت خوابگاه گروهش دوید. باید فکر میکرد. ساعتها و شاید روزها. دیگر نمیتوانست از او متنفر باشد. اما هنوز هیچ علاقه ای به وی نداشت.

چهره ی عبوس و بینی عقابیش را از نظر گذراند که اکنون پر از چروک شد هبود. موهایی که دیگر به سیاهی و براقی جوانی نبود. دستهایی که خشن اما پیر و فرتوت شده بود.

دیگر به در خوابگاه رسیده بود. هوا تاریک بود و همه جا خلوت. گوشه کنار ها میتوانست دانش آموزان نوجوان را پیدا کند، که در تاریکی با دوستانشان سخن میگفتند.

در خوابگاه را هل داد و به سمت تختش حرکت کرد. روی آن پرید و صورتش را به بالش چسباند. نمیدانست باید چکار کند. نمیدانست چط.ر خودش را خالی کند.

به فکر فرو رفت و آرام آرام قطرات اشک از گونه هایش سرازیر شد. به نظرش بهترین راه برای رهایی از این همه فشار گریستن بود. اما چقدر، تا کی؟

نمیتوانست اسنیپ را در خود جای دهد. نمیتوانست اهدافش را بشناسد. نمیتوانست نفرت او از خود و پدرش را ببخشد، اما از تنها محافظ پدرش را هم نمیتوانست متنفر باشد.

شب سختی بود. سرش در د میکرد و همه جا بر او فشار می آورد. رویش را به سقف اتاق کرد و دستهایش را روی سینه اش گذاشت. باید فکر میکرد.

ساعتها در حال فکر کردن بود که دیگر چشمانش جایی را ندید و گوشهایش چیزی را نشنید و به خواب فرو رفت. در خواب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
با سرعت از دالان خاطرات اسنیپ می گذشت و آن ها را نگاه مب کرد .سیاهی همه جا را فرا گرفت بود . با سرعت به زمین برخورد کرد .

هوا تاریک بود و آسمان مه آلود . به سختی از جایش بلند شد و در مسیری که جلویش بود حرکت کرد .

با خود فکر می کرد که چقدر این محل برایش آشنا بود . چیزی در آسمان نظرش را جلب کرد . علامت مرگ خواران در آسمان نمایان شد و قلعه ی هاگوارتز را جلوی چشمانش روشن کرد .

- اینجا هاگوارتزه . من باید برم داخل قلعه ...

یکدفعه همه چیز شروع به چرخیدن کرد و فضای اطرافش تغییر کرد .

کمی به اطرافش نگاه کرد و متوجه در گیری در بالاید یکی از برج های قلعه شد . حادثه ای دردناک قلبش را آزرد . پیکر بی جان دامبلدور را دید که از بالای برج در حال سقوط بود .


یاد حرف های پدرش افتاد . همان لحظاتی که پدرش از آنجا برایشان تعریف کرده بود . لحظه لخظه ی آن صحنه های ساخته ی ذهن خوش را به یاد آورد که چقدر با وضعیت شباهت داشت .

با سرعت به سمت پیکر دامبلدور دوید اما قبل از اینکه به آنجا یرسد متوجه نور طلسم هایی شد که به در حرکت بود .

صورت غمگین و خشمگین پدرش را دید که به دنیال شخصی خفاش مانند می دوید و به سمت او طلسم پرتاب می کرد . اما او فقط طلسم ها را منحرف می کرد .

آن مرد را شناخت . او اسنیپ بود ...

دوباره همه چیز شروع به چرخش کرد و به مکانی نا شناس جلوی چشمانش ظاهر شد .

دو نفری که جلویش بودند را شناخت . نزدیک تر رفت تا بهتر بشند .

- سوروس ، تو باید این کارو برای من انجام بدی . تو باید از اون بچه حفاظت کنی . تو پیمان نا کسستنی بستی . من به تو در آینده نیاز دارم .من دیگه قدرت قبل رو ندارم . تو می تونی اهداف من رو دنبال کنی .

- اما دامبلدور ....

- اما نداره . تو باید از هری مراقبت کنی. یادت رفته ؟
تو قول دادی . مگه نه ؟

اسنیپ دیگر نتوانست حرفی بزند .
در همین حال که آلبوس در حال فکر کردن بود ، دستی از پشت او را به بالا کشید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1388/4/30 12:12:54
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

خلاصه سوژه :

نوزده سال گذشته و فرزندان هری پاتر و رون ویزلی وارد هاگوارتز شدند. آلبوس سوروس پاتر پسر کوچک هری با ترس و اضطراب فراوان وارد هاگوارتز شده و گروه هافلپاف را برای خود برمیگزیند.
جیمز برادر اون از این کار بسیار متعجب می شود.
خلاصه روزها می گذرد تا اینکه نامه ای هری به آلبوس می رسد که در آن او را یک گریفیندوری قهرمان می نامد.
آلبوس از این موضوع بسیار ناراحت است تا اینکه تصمیم خود را می گیرد و برای پدر نامه ای می نویسد و می گوید که او به هافلپاف رفته است.
پدر و مادر نیز به او قوت قلب می دهند و اعلام می کنند که کار خوبی کرده است.
کلاس ها به خوبی می گذرد و آلبوس هم مانند پدرش از کلاسهای پرفسور اسنیپ متنفر است تا اینکه پرفسور گرنجر ( هرمیون!) برای اون توضیح می دهد که پرفسور اسنیپ از نظر پدرش بسیار قابل احترام است و به همین دلیل اسم او را هم سوروس گذاشته است.
پدرش نیز در نامه ای به آلبوس می نویسد که توجه اسنیپ را بدست آورد ولی آلبوس در آخرین کلاس اسنیپ شکست می خورد و نمی تواند معجون را به خوبی درست کند.
آلبوس سوروس بسیار ناراحت، هنوز در فکر اسنیپ است و اینکه چرا اسم او را پدرس سوروس گذاشته .
در راه بازگشت از کلاس متوجه اسنیپ و قدح اندیشه او می شود و تصمیم می گیرد که وارد قدح شود تا مگر جواب سوال خود را بیابد!

****

من می دونم که این سوژه یکم قدیمیه ولی خب جالبه!
بهرحال اگه تا دو سه روز آینده مورد توجه واقع نشد سوژه جدید خواهم داد!

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1388/4/21 0:21:04
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آل آن شب خوب نخوابید، مدام به اتفاقات دوروبرش فکر میکرد و گاهی که چرتی کوتاه میزد با دیدن کابوسی از خواب میپرید؛ تمام شب را به همین شکل به روز رساند.

صبح، با حالتی کسل و خواب آلود از خواب بیدارشد، نمیدانست آیا میتواند با این وضعش سر کلاس اسنیپ درست حاضر شود و به گفته ی پدرش عمل کند یا نه!

با سختی کتاب هایش را از قفسه برداشت و به داخل کیفش چپاند و سپس آن را روی شانه اش انداخت و روانه ی دخمه ی چندش آورد سوروس اسنیپ شد!

در راه همگروهی ها یا غیر از آن ها به او سلام میکردند، اما آل با بیحوصلگی فقط جواب آن ها را با تکان مختصر سرش تکان میداد، آن روز تنها انگیزه ی او به دست آوردن اعتماد اسنیپ بود، اینگونه تحمل کردن کلاس معجون نیز برایش راحت تر میشد!

- خب، امروز میخوایم معجون تغییر شکلو یاد بگیریم، روبرو ی همتون یکی یه دونه پاتیل و چند تا ظرف به علاوه ی یه موش گذاشته شده تا بعد از درست کردن معجون تغییر شکل اونو روی موش هاتون امتحان کنید؛دستور ساختشو براتون روی تابلو نوشتم شروع کنید!

آل نگاه سنگین اسنیپ را رویش احساس میکرد، باید این معجون را به درستی میساخت تا نفرت اسنیپ از این شدیدتر نشود.

به سرعت دستور ساخت را روی دفترچه اش نوشت و آن را روبرو ی خود گذاشت و شروع کرد.

بعد از یک ساعت سوروس اسنیپ نگاهی به ساعتش انداخت و اعلام کرد:وقت تمومه!

دانش آموزان دست از کارشان برداشتند و منتظر فرمان بعدی استادشان شدند.

- آقای پاتر میتونم ازتون خواهش کنم با معجون و موشتون به اینجا بیاید؟

حدس میزد که اولین نفر او را صدا کند، این را از نگاهش که تمام مدت بر او متمرکز شده بود نیز میشد فهمید!

آل مصمم شیشه ی حاوی معجون بنفش رنگ را برداشت و موش را نیز در جیبش چپاند و با آن سراغ اسنیپ رفت.

- لطفا اینجا!

از او اطاعت کرد و معجون و موش را روی میز اسنیپ قرار داد و معجون را با زور به خورد موش داد، لحظه ای انگار اتفاق هایی افتاد اما بعد از چند دقیقه ی بعد اتفاقی برای موش نیفتاد؛ آل سرخی گونه هایش را حس میکرد و همین طور لبخند زیر زیرانه همگروهی هایش را!

- همه ی زورت همین بود پاتر؟!

تمام شد؛همه ی زحماتش به باد رفت، تا دیروز همه او را تحسین میکردند و حالا همه او را به تمسخر میگرفتند!

- من...نمیدونم چه اتفاقی افتاد،همه ی چیزایی رو که گفته بودید انجام دادم اما...

- تو یه بیعرضه ای پاتر!درست مثل پدرت!



بعد از تمام شدن کلاس با عصبانیت از کلاس اسنیپ بیرون رفت ولی اواسط راه اسنیپ را دید که به سمت دفترش می رود.فکری به ذهنش رسیده بود،شاید اینگونه میتوانست راز پدرش را کشف کند...شاید!

اسنیپ به نظر خسته میرسید،آل پشت دیواری پنهان بود و به دفتر اسنیپ خیره نگاه میکرد ، اسنیپ چوبدستی اش را بیرون کشید و رشته افکارش را درون ظرفی خالی کرد!

قدح اندیشه!!

بعد از رفتن اسنیپ به سمت قدح رفت و تصمیمش را گرفت، این فرصت هرگز پیش نمی آمد!آب دهانش را قورت داد و چوبدستی اش را به آرامی به قدح نزدیک کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
از تنهایی فکری به ذهنش نمی رسید. عصبی شده بود، ناگهان کلمه ای ذهنش را مغشوش کرد...نامه...بله اون باید نامه مینوشت. خیلی سریع کاغذ و قلمش را آماده کرد و برای پدرش نامه نوشت.

نقل قول:
سلام پدر!
اميدوارم حالتون خوب باشه،همچنين حال مامان جيني!
اينجا خيلي خوبه!همه باهام رفيقن و هافل رو هم خيلي دوس دارم!
خوب...من تا جايي كه بتونم خوب تكاليفم رو انجام مي دم و درسامو مي خونم.امروز تو كلاس تغيير شكل من نمره ي A رو گرفتم!
تنها كسي كه اين نمره رو گرفت من بودم!مي دونين چرا؟آخه يه كلاغ خيلي زشت رو به يه جام بلوري تبديل كردم!بعد از اون همه اومدن و بهم تبريك گفتن!زن دايي هم خيلي خوشحال شد.

هومم ولي پدر!كلاس پروفسور اسنيپ رو اصلا دوس ندارم!رفتارش باهام خوب نيس!اسليتريني ها خيلي مسخرم مي كنن!اه...
ولي علت ناراحتي من اين نيست!مي دونين پدر...اسم من آلبوس سوروس پاتره!اسم پروفسور اسنيپم كه سوروس اسنيپه!زن دايي بهم گفت كه شما سوروس رو از روي اسم پروفسور اسنيپ برام انتخاب كردين!
مي تونم بپرسم چرا؟در ضمن!اسنيپ قبلا استاد شمام بوده!نه؟حتما رفتارش با شمام خوب نبوده!پس چرا اين اسم رو برام انتخاب كردين؟هممم پدر منتظر جوابت هستم!

به مامان و ليلي سلام برسون
آل

***
آل به متن نامه اش نگاهي انداخت .اشكالاتش را برطرف كرد، بعضي قسمتهايش را حذف و بعضي را اضافه نمود .مي خواست نامه اش بدون هيچ عيب و نقصي باشد. سپس آن را دوباره در كاغذي جديد نوشت و آن را لوله كرد و به جغد خاكستري اش داد تا براي پدرش بفرستد.

يك روز گذشت.آلبوس شديدا انتظار جواب پدر را مي كشيد.بارها مي خواست با جيمز در رابطه با اسنيپ صحبت كند اما جيمز هر دفعه چيزي را بهانه مي كرد و مي رفت.گويي نمي خواست در اين باره با آلبوس صحبت نمايد.

يك روز ديگر هم گذشت.اما نامه اي به دستش نرسيد.ديگر در كلاسها آن شور و شوق پيشين را نداشت، زيرا ذهنش مشغول بود.ساعتها فكر مي كرد...به راستي دوران كودكي پدرش چگونه بوده است؟مگر پروفسور اسنيپ چه كار كرده بود كه اسمش را روي آلبوس گذاشته بودند؟!

شب فرا رسيد و آلبوس كنار پنجره انتظار رسيدن نامه را مي كشيد.با خود فكر مي كرد كه شايد نامه اش به دست پدر نرسيده و يا براي جغد اتفاقي افتاده و البته شايد هم پدر حوصله ي جواب دادن به نامه ي او را نداشته و هزاران فكر و خيال ديگر!

در همين فكر ها بود كه ناگهان چيزي به سرش خورد و سپس از روي سرش به زمين افتاد.اطرافش را نگريست ...نامه را ديد!بالاخره نامه رسيده بود!جغد هم بالاي سرش بود.به جغد چشمكي زد و نامه را از روي زمين برداشت.سپس آن را باز كرد و با شور شوق فراوان شروع به خواندنش كرد.

نقل قول:
پسر عزيزم ،سلام!
من و مادرت بهت افتخار مي كنيم كه تونستي اينقدر دانش آموز كوشا و فعالي باشي و نمره ي A رو بگيري! الان ديگه مطمئن شدم كه هافلپاف يه گروه عالي براي توئه و افتخارات زيادي براش به دست مياري!بازم آفرين پسرم!

اما در مورد اون چيزي كه فكرت رو مشغول كرده...ببين پسرم...اين يه چيز پيچيده اي هستش!نميشه الان برات توضيح بدم...فقط مي تونم بگم كه پروفسور اسنيپ يه انسان و يا جادوگر خيلي خوب و فداكاره!سعي كن باهاش خوب رفتار كني،سر كلاساش خيلي عالي و فعال باشي و نظرشو به خودت جلب كني!مطمئنم با سخت كوشيت مي توني يه دانش آموز عالي تو كلاسش باشي...
شايد اولش برات سخت باشه و يا اسنيپ تو رو كمي اذيت كنه و يا همونطور كه گفتي اسليتريني ها مسخرت كنن،اما اصلا به اين چيزاي غير مهم توجه نكن!سعي كن هميشه در همه جا بهترين باشي،ولي به خودت مغرور نشيا!
خوب...پس درباره ي گذشته ي من و يا پروفسور اسنيپ بعدا با هم صحبت مي كنيم!سرت رو ديگه به درد نميارم.
ليلي و مامانت سلام مي رسونن!بدون كه همه بهت افتخار مي كنيم!
دوستت دارم
پدرت


با خواندن اين نامه خيالش آسوده شد.پدر در اين نامه به او گفته بود كه بايد نظر پروفسور اسنيپ راجلب كند...اما اين كمي عجيب بود.چرا او بايد چنين كاري مي كرد؟
در ضمن پدرش چرا چيزي درمورد گذشته اش و يا اينكه قسمتي از نام آل با پروفسور اسنيپ يكي ست،چيزي نگفت؟چرا بعدا بايد راجع به آن صحبت مي كردند؟

آلبوس سوروس نامه ي پدرش را تا نمود و در كشوي ميزش گذاشت.سپس به رختخواب رفت تا بخوابد.
فردا كلاس معجون سازي داشت و مي خواست كه فردا تمام حواسش را جمع كند و در كلاس كوشا باشد...


***
به به!چه نامه هاي طولاني اي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/26 12:51:39
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/26 12:56:48
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ خیلی خوشحال شده بود، دوباره سرجایش برگشت تا امتحان بقیه هم تموم بشه. باید خیلی فکر میکرد، دوران کوکی پدرش، اسم خودش، رفتارای اون عقاب پیر. واقعا سر در گم شده بود. خیلی تنها بود و نیاز داشت در این باره با کسی صحبت کنه.

کلاس تموم شد، هیچ کس نتونسته بود مثل اون تغییر شکل رو انجام بده. مال اون یه جام زیبای بلورین بود، اما بهترین نفر بعد از اون اون رو به یه جان سیاه تبدیل کرده بود، بقیه بچه ها نتونسته بودند اون رو به جام تبدیل کنند یا اگه تونستند برای اون پا یا بال و دم به جا گذاشته بودند.

خبر تغییر شکل آل سو همه جا رو پر کرده بود، همه ی هافلپافی ها از او تشکر میکردند و به او تبریک میگفتند. حتی در این مدت برادرش را نیز دید:
- سلام آلبوس...تبریک میگم، تعریف تغییر شکلت رو زیاد شنیدم. خیلی عالیه!

- ممنون، راستش راحت بود.

- موفق باشی، من دیگه میرم.

- جیمز....

آلبوس نزدیک ترین فرد را به خود پیدا کرده بود، اما او نیز او را تنها گذاشت. جیمز نیز از پیش او رفت. قصد کرد که دوباره فریاد بزند اما صدایش در نیامد. آلسو بازهم باید فکر میکرد.

به سمت خوابگاه هافلپاف حرکت کرد. وارد شد و روی تختش دراز کشید تا فکر کند. به کارهای اسنیپ، به اسمش، به پدرش و به همه چیز.

از تنهایی فکری به ذهنش نمی رسید. عصبی شده بود، ناگهان کلمه ای ذهنش را مغشوش کرد...نامه...بله اون باید نامه مینوشت. خیلی سریع کاغذ و قلمش را آماده کرد و برای پدرش نامه نوشت.

...
--------------

ببخشید که کوتاه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1388 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه اصلا این کار درست نیست . هیچ وقت ، هیچ کس بخاطر یک اشتباه تنبیه نمی شه . به خاطر تکرارش تنبیه می شه .


من نمی تونم این کار رو بکنم . ما نسبت به آینده ی اونا مسئولیم . بعدم جیمز هرگز کاری ناشایست انجام نداده که همچین جریمه ای رو بپذیره . من می تونم با آلبوس صحبت کنم و تکرار این کار جلو گیری کنم .


تمام استادانی که اونجا بودند حرف پروفسور مک گونگال را تایید کردند و آن را پذیرفتند . اسنیپ با عصبانیت نگاهی به اطرافش انداخت و از آ«جا دور شد .


آلبوس هم که کمی آسوده خاطر شده بود به سمت کلاس تغییر شکل حرکت کرد .وقتی وارد شد پرفسور گرنجر در کلاس حضور نداشت .او به آرامی کنار دنیس نشست و بی حرکت ماند .


پروفسور گرنجر از در کلاس وارد شد و بدون اینکه حرفی بزند به سمت آلبوس رفت و او را با خود به دفتر خود برد .
- تو می دونی اسم کاملت چیه ؟
آل با خنده ای تمسخر آمیز گفت : خوب معلومه . آلبوس سوروس پاتر .


- خوبه امیدوار شدم . اسم پروفسور اسنیپ هم می دونی ؟
-نه
- اسم اون هم سوروس . تو می دونی بابات این اسم رو از روی اسم پروفسور اسنیپ برات انتخاب کرده ؟ نه . چون به اطرافت اهمیت نمی دی . اون تمام دوران کودکی پدرت از اون مراقبت می کرده .ازت می خوام که روی رفتارات فکر کنی .


خوب دیگه بریم سر کلاس . وقت امتحان رسیده .
آلبوس به سمت صندلی حرکت کرد و به آرامی روی آن نشست . دنیس به در گوش آلبوس زمزمه کرد :

آلبوس چی بهت گفت ؟
- هیچی ، چیز مهمی نیس .
پروفسور همه رو به سکوت فراخواند شروع به پخش برگه ها کرد .
آلبوس که برای بالا بردن خود تلاش بسیار کرده بود وقتش رسیده بود که خودش رو نشون بده .


بعد از امتحان کتبی پروفسور شروع به گرفتن آزمون عملی کرد .
- آلبوس سوروس پاتر . بیا جلو
آلبوس از روی نیمکت با خونسردی بلند شد و پیش پروفسور رفت .
- خوب آلبوس ازت می خوام که این کلاغ رو به جامی بلوری تبدیل کنی .


آلبوس چوب دستی را از ردایش درآورد و به سمت کلاغ گرفت . ورد را به زبان آورد و پس از چند لحظه جامی بسیار زیبا جای اون کلاغ زشت رو گرفت . سکوتی ار تعجب کلاس را فرا گرفت و همه ی چشم ها به جام دوخته شد .


- عالی بود آلبوس . عالی. هیچ دانش آموزی تا به حال به این خوبی نتونسته بود این تغییر شکل رو انجام بده . آفرین
بذار برگت رو هم نگاه بکنم .
به تندی در لا به لای برگه ها گشت تا برگه ی او را بیرون آورد و شروع به مطالعه ی آن کرد .

- تو نمره ی A رو گرفتی . 10 امتیاز برای گروه هافلپاف به خاطر این تغییر شکل ...


امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1388/1/17 16:42:28
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/29 11:44:21
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت]نوزده سال بعد از نبرد هاگوارتز. داستان دو پسر هری پاتر در هاگوارتز.

برخلاف چیزی که انتظار می رفت آلبوس سوروس به گریف نرفت و وارد هافلپاف شد و گویا حالا منتظر حوادث جدیدی در زندگی دو برادر باشیم.

عشق.. بزرگی و یا ماجراجویی ها؟![/spoiler]


الان نه.. ولی وقتی که کمی بزرگتر می شد حتما این کار رو می کرد. شاید بهتر بود قوانین هاگوارتز رو عوض کنن تا بهتر بتونه حق اسنیپ رو کف دستش بذاره. مک گونگال این اسنیپ رو از کجا گیر آورده بود؟! واقعا که!

بوی معجون و بخار سبز روشنی از پاتیل آلسو به هوا می رفت و آلسو درون معجون صحنه ی کوبیدن کتاب به صورت اسنیپ رو صدها بار دید! ولی فقط یه خیال بود که از دل نفرتها بیرون میومد!

اسنیپ به او نزدیک شد. درست در کنار پاتیلش توقف کرد و به معجون سبز روشن درون آن نگاهی انداخت. اسنیپ گفت:

- خوبه پاتر.. مثل اینکه استعدادت به مادربزرگت رفته نه پدر بزرگت!

اسنیپ به سرعت از کنار او رفت و بعد از آن محتویات پاتیل یک دانش آموز گریفیندوری را با یک حرکت چوبدستی پاک کرد!

آلبوس سوروس به این اسنیپ جدید امیدوار شده بود اما صدای زنگ فرصت بیشتری برای بررسی اوضاع به او نداد. او به همراه چند هافلپافی دیگر از کلاس معجون سازی خارج شد.

روزها یکی بعد از دیگری به پایان می رسید و برگهای بید کتک زن تیره تر می شد و به همان اندازه خورشید روزها درخشان تر می شد. امتحانات آخر سال آنقدرها هم مشکل نبود. ولی وقتی رو که می شد برای کارهای مهم تر صرف بشه هدر می داد.

باید یک حرکت فوق العاده انجام می داد. حرکتی که دست کمی از کارهای پدرش و یا حتی دامبلدور نداشته باشد. لازم بود که برای اینکار از چند نفر کمک بگیرد.

- آل زود باش باید تا طبقه پنجم بریم.. امتحان تغییر شکل داریم الان.

پرفسور گرنجر می تونست گزینه ی خوبی باشه!

در همین افکار بود که صدای همهمه و فریادهایی را از خارج دخمه ها شنید.



-----------

چطوره همین اول هر دو برادر رو با این حرکت از هاگوارتز اخراج کنیم؟.. کسی که با استاد اینطور برخورد کنه از هاگوارتز اخراج میشه که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دنيس و آلبوس آرام در محوطه ی حياط قدم می زدند. دنيس به آرامی به او گفت:
-فردا به هاگزميد می ريم.

آلبوس نخودی خنديد و بيد كتك زن را نگريست كه شاخه هايش را بدون هدف در هوا پيچ و تاب می داد. به آرامی گفت:
-امروز كلاس معجون سازی و تغيير شكل و دو زنگ دفاع در برابر جادوی سياه دارم.

دنيس به پشت آلبوس سوروس زد و گفت:
-موفق باشی.

آلبوس نگاهی پر از مهر به دنيس انداخت و وارد تالار اصلی شد. دانش آموزان پشت ميز در سرسرای عمومی نشسته بودند و انتظار خوردن صبحانه ی لذيذی را می كشيدند. آلبوس در كنار پسری به نظر از خود راضی نشست. پسر صندلی اش را از آلبوس دور كرد تا فاصله ای بين او و آلبوس ايجاد شود. آل از همان ابتدا احساس كرد از او خوشش نمياد اما با بی ميلی دستش را به سمت او دراز كرد و گفت:
-سلام آقا، من تاحالا شما رو نديده بودم، شما؟

پسر بدون آنكه آل را نگاه كند با غرور و تكبر گفت:
-من اسميت هستم. بابام زاخارياس اسميته كه قبلا اينجا درس می خونده.

بعد از گفتن اين حرف ها غذاهای لذيذی در بشقاب ها و ظرف ها حاضر شدند و بچه ها با ولع تمام شروع به خوردن كردند.

بعد از آنكه صبحانه تمام شد آل كيف و كتابش را آماده كرد تا به كلاس نفرت بار پروفسور اسنيپ برود. كلاس مثل هميشه خفه بود و بوی بدی به مشام می رسيد. تار عنكبوت بالای سقف كلاس را از زيبايی انداخته بود. زمين برعكس سقف بسيار تميز بود و درخشش خيره كننده ای داشت. كف كلاس با كاشی های سفيد رنگ بسيار زيبا به نظر می رسيد. پروفسور اسنيپ وارد كلاس شد و با نگاه مرموزش دانش آموزان را از نظر گذراند. اسنيپ كه عصبانی به نظر می رسيد چند جلد كتابی را كه در دست گرفته بود محكم به ميز كوبيد و با صدای خشن و نسبتا بلندی گفت:
-امروز دستور ساختن يه معجون رو به شما می دم به اسم معجون شكم درد. خوب برای اينكه مفهوم درد خوب واستون جا بيفته يه مثال می زنم، بدبختی ودرد من تو اين كلاس كيه؟ پاتر.

اسليترينی ها از خنده ريسه رفتند. آلبوس با نفرتی عميق به اسنيپ چشم دوخت. اسنيپ لبخند كجی به آل زد و گفت:
-چيه آقای پاتر؟ عصبانی كه نشدين.

بازهم اسليترينی ها خنديدند. اسنيپ با تكان دادن چوبدستی اش موجب می شد دستور ساخت معجون شكم درد بر روی تخته نقش ببندد. اسنيپ گفت:
-اين معجون برای رفع شكم درد درست شده اما اسمش شكمدرده.فكرنكنين كه اين معجون در شما شكم درد ايجاد ميكنه، بلكه شكم دردتون رو خوب ميكنه.

آلبوس شروع به ساخت معجونش كرد، پادزهر بيزوار را بايد می ريخت... صدای اسنيپ نگذاشت تمركز كند... اسنيپ گفت:
-اوه، آقای پاتر دارن از تابلو نگاه می كنن! فكر می كردم خودشون ساخت اين معجون ساده رو بلد باشن!

اسليترينی ها خنديدند اما آل بلند شد و به اسنيپ چشم دوخت و گفت:
-اگه از پدرم متنفر بودی دليلی نداره از منم متنفر باشی.

اسنيپ به آل نزديك شد و گفت:
-خوب بايد بهت بگم آقای پاتر تو از بابات هيچ دست كمی نداری. اگه من می خوام از تو متنفر باشم به تو هيچ ربطی نداره...

-خفه شو.

آل اين را گفته بود و كتاب درسيش را محكم به طرف اسنيپ پرت كرده بود. زير چشم اسنيپ باد كرده بود. اسنيپ مستقيم به چشمان خونين آلبوس نگاه كرد و گفت:
-مثل اينكه بايبد بريم پيش خانم مدير، پاتر.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!