جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1388 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
عجب گیری کردیما ! خلاصه من از پست ادی ادامه میدم . چون سوژه رو پیش نبرده و می تونم تغییرش بدم .

_____________________________________

دامبلدور شروع به توضیح دادن کرد ، مغرورانه و تمدن گرا به لرد نگاهی انداخت و گفت : خب این که میز مذاکره چیه سوالی هست که واقعا جای بحث داره . ببین همگی با هم میشینیم و با هم حرف می زنیم تا به نتیجه برسیم یعنی به عبارتی تلاش می کنیم که بتونیم با حرف به نتیجه برسیم ولو اینکه با هم مشکل داشته باشیم . اگه به نتیجه نرسیدیم می تونیم ژانگولرانه رفتار کنیم . متوجه شدی ؟

لرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت : دامبلدور ! واقعا تو برای جادوگران مایه ی شرمی ! تو پارک به کور ممد مواد می فروشی ؟ ای بی غیرت ِ پست ! خاک تو سرت !

دامبلدور به هری نگاهی انداخت و هری با حالتی مایوس نگاهش را پاسخ داد . آلبوس اندکی صبر کرد و سپس گفت : خب ببین شرایط گاهی باعث میشن آدم بنا به ارزشش زندگی نکنه ... به علاوه کی گفته من داشتم به کورممد مواد می فروختم ؟ من در حین عملیاتی بودم که لازم بود توش کور ممد از من مواد بخره .

لرد خنده ی بلندی سر داد و گفت : تو حقیقتا مثل قبل یک بچه هستی که قدت بلند شده ! در ضمن این موضوع به کنار تو فکر می کنی کی هستی که جای پای مرگخواران من پا میذاری ؟ جایی که متعلق به مورفین بوده رو تو اصلا اجازه نداشتی تلفظ کنی ! جدیدا بدجور شاخ شدیا !

- لرد مودب باش ، باب سخت نگیر . اینور پارک و اون ور پارک نداره همه اش یکیه ! مشتری داره تمام نقاطش . اصلا من یک پیشنهاد صلح دارم واست لرد . ما میایم با همدیگه اونجا یه مواد فروشی می زنیم و سودش نصف نصف ! یه روز افراد تو فروشنده یه روز افراد من . آخر ماه حقوق ملتو میدیم من فکر کنم می تونیم گسترشش بدیم .

- کروشیو بر تو ! آخه پیرمرد تو خجالت نمی کشی ؟ اگرچه لیاقتت همینه !

مورفین چشمانش را باز کرد و سعی کرد که درست صحبت کند و رو به لرد با حالت نسبتا معصومانه ای گفت : شرا که نه ؟ منم با آلبوس موافقم ... این ژوری کار و بارمونم میگیره . من خودم میشم نماینده ی ارژده شما تو این فروشندگی .

لرد تفکری کرد و گفت : خب اما در صورتی که سود 60 و 40 باشه به نفع ما !

دامبلدور که گویا نقشه ای در سر می پروراند با ملایمت جواب داد : باشه حتما ، چه طوره کارمونو از فردا شروع کنیم ؟

مورفین به جای لرد اعلام موافقت کرد ...

بنا به خواست ناظر ، ویرایششو ویرایش کردم !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/6 3:12:36
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/5/6 11:58:43
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/7 0:25:30
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد: خب يعني الان تو ميتوني همه رو بكشي؟
دومبول: نه
لرد: پس يعني الان همه ميتونن تو رو بكشن؟
دومبول: نه
لرد: ها پس تمساحا ؟
دومبول: آخه توي اون كله‌ي كچل چي هست؟
لرد: چي؟ به من ميگي كچل؟ نشونت ميدم ...

لرد ميپره بالاي ميز و شروع ميكنم به كشيدن ريش دامبل. دامبل از اونطرف بكش لرد از اينطرف ...
مونت نميدونم چي چي: مگه نگفتم ژانگولري نباشه؟

**بژغرژ قژ ســــچژ ... (صداي برگشتن فيلم به عقب)**
دومبول: آخه توي اون كله‌ي كچل چي هست؟
لرد قيافه عاقل اندر سفيه ميگيره و يه ابروش رو ميندازه بالا و با دست چپش آستين راستش رو ميزنه بالا و با دست راستش چونه‌ش رو ميخارونه و پاي راستش رو روي پاي چپش مي ...
خواننده: بسه بابا! چيه اينهمه فضا سازي؟
نويسنده ارزشي: آخه ديالوگ زياد توش بود گفتم متوازن شه كلاس پست بره بالا!
خواننده: حالا ميگفتي

خلاصه لردي پاي راستش رو روي پاي چپش ميزاره و ميگه: صاف و پوست‌كنده بگو ببينم اين ميز مذاكره كه گفتي يعني چه؟!
دامبل: همم .... والا ... اممممم ... آقا اين سوالاي سخت سخت ميپرسه :mama:

خواننده: ... بغلي بگير ...
بغلي: چيو بگيرم؟
خواننده: ادامه پست قبلي رو !

ويرايش ناظر: اين پست به علت دري‌وري بودن و مشخص نبودن سوژه ناديده گرفته ميشه و نفر بعدي پست قبل رو ادامه بده.

ويرايش مدير: اگر براي بار سوم از اين پستها تكرار بشه بلاك ميشي.




ویرایش ناظر آستاکباری : پاکش نمیکنم جالب بود! سوژه هم فقط پیش نرفته بود، خیلی بی ربط نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/23 19:14:49
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای مهیبی باز شد و مورفین با سر وارد خانه شد. با ورود وی، تمامی سرها بسوی مورفین چرخید. لرد به کله قرمز و پریشان مورفین خیره شد و گفت: باز این اومد! نکنه مادر زنت رو هم آوردی اینجا؟
مورفین نفس زنان گفت:این هری..و دامبل ریشو...اومدن..دارن...تو محل مواد فروشی من...مواد میفروشن.
لرد آهی کشید و در فکر فرو رفت. چندی بعد، لرد از جایش بلند شد و همن طور که شلواری بر روی پیجامه خود میپوشید، خطاب به مرگخواران گفت:همه پاشین بریم! باید تکلیفشونو روشن کنیم.

در پارک

دامبلدور جنس را از لابلای ریشهای خود دراورد و به یکی از کورممدها داد.کورممد که خوشحال بنظر میرسید، جنس را گرفت و بسرعت از آنجا دور شد. دامبلدور همان طور که پولهارا میشمرد، خطاب به هری گفت: خوب پولی گرفتیم...کار خوبیه.
اما هیچ صدائی از جانب هری شنیده نشد.هری با دهان باز به ورودی پارک خیره شده بود. دامبلدور هم که از این کار متعجب شده بود، چشم به ورودی دوخت.
- اِاااااا...ببین جوونا چه مدل موهائی میذارن برای خودشون؟ یارو موهاشو مثل تام کرده.
هری همان طور که با ترس به ورودی خیره شد بود، گفت:این خود ولدی هست.
لبخند گشادی بر لبان دامبلدور نقش بست. آلبوس به لرد و مرگخوارانش، که حال جلوی او ایستاده بودند، نگاه کرد. لرد چوب خود را بیرون کشید و گفت: حالا دیگه میکشمت
دامبلدور لبخند ساختگی زد و گفت:این روزها یک روش جدید برای جنگ هست.بهش میگن میز مذاکره!

میز


همگی دور تا دور میز بزگ نشسته بودند. لرد به دور وبر خود نگاه کرد و بعد خطاب به دامبلدور گفت: یعنی الان میتونم همه رو بکشم؟
-نه
______________
ژانگولرانه پیش نبرید سوژه میز مذاکرست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/23 12:46:06
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاقی که برای صغری و مورفین و مورفیصغ در نظر گرفته شده بود ، اتاقی بود تاریک با پرده هایی خاکستری . کف اتاق با پارکت های سورمه ای پوشیده شده بود . در گوشه ی اتاق یک تخت دو نفره ی کثیف دیده می شد و روشنایی اتاق بسیار اندک بود . صغری نگاهی به اتاق انداخت و رو به مورفین گفت :

- اینجا باید بمونیم ؟

- آره عژیژم چرا که نه ؟ خیلی دل انگیزه .

- یه خورده تاریکه اما خب می تونیم فکری براش بکنیم . راستش در مدتی که نبودی بچه مون حسابی بهونه تو می گرفت و دلش برای باباش تنگ شده بود . من پیشنهاد می کنم ببریش پارک که بازی کنه .

- آخه ژن من مگه علافم این جوجو رو ببرم پارک ؟

- خیلی عوض شدی مورفی! تو همون پدر دلخواه بچه بودی ؟

مورفین که متوجه شد سوتی داده رو به بچه گفت : عروسک بابا ، بیا بریم پارک .

مورفیصغ دست مورفین را گرفت و با یکدیگر به سوی پارک راه افتادند . بچه از مورفین درخواست کرد که او را به پارکی ببرد که قبلا مورفین در آن دستگیر شده بود . اتفاقا هری پاتر و دوستانش همان جایی که مورفین غرفه داشت ، مشغول فروش مواد مخدر بودند . مورفین عصبانی شد و تصمیم گرفت که درسی به هری پاتر بدهد که دیگر جا جای پای مرگخواران بزرگ نگذارد . در همین اثنا دامبلدور با لباسی ژنده وارد محیط پارک شد و کنار هری پاتر نشست .

- بابا اون آقائه ریشی کیه ؟ خیلی با نمکه .

- بنده ی خداست ! بچه بیا ببرمت اونور بازی کنی . من باید به لرد و سایر مرگخواران اطلاع بدم . تو همین جا بمون .

بچه سوار تاب شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/18 22:49:39
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مورفین در پارک جادوگران شروع به خرید و فروش مواد مخدر کرده بود که توسط مامورین دستگیر شد و به زندان رفت. در زندان، یکی از ملاقاتی ها(زنی به اسم صغری) مورفین را بجای شوهرش "مورفی" اشتباه گرفته و وی را آزاد میکند.زن به مورفین میگوید که اگر او را ول کند، وی بچهش را پیش مورفین میگذارد و خود میرود. مورفین هم که چاره ای جز ماندن ندارد، تصمیم میگیرد که با صغریو بچه صغری(اسم بچه مورفیصغ هست) به خانه ریدل بروند تا از لرد کمک بگیرد.

__________________________________________________

خانه لرد:

نور کم سوی خانه اتاق را روشن کرده بود. همگی بر روی مبلهای قدیمی و کثیف اتاق نشسته بودند.تمامی چشمها به مورفین، که با لبخند گشادی بر روی یکی از مبلها نشسته بود، دوخته شده بودند. بر روی بزرگترین مبل، فردی با ردای بلند و سیاه نشسته بود. لرد که هنوز ماجر را نفهمیده بود به آرامی مورفین را به سوی خود خواند. مورفین با ترس ابتدا نگاهی به صغری کرد و بعد بسوی لرد رفت. لرد به آرامی در گوش مورفین گفت: یارو فکر کردی اینجا هتل هست؟ اینا کیه آوردی اینجا؟
مورفین کمی من من کرد و بعد جواب لرد را داد: این ژن فکر میکنه من شوهرشم!اسم شوهرش مورفی بوده و باهم هم ژندانی بودیم. برای همین فکر میکنه من شوهرشم. اگر هم برم میگه که بدبختم میکنه.
لرد نگاه سرسری به زن و بچه انداخت و بعد به آرامی، طوری که زن و بچه نشنوند،رو به مورفین گفت: خب الان من چکار کنم؟ اینجا برای چی آوردیشون
- شما در کله کچلتون همیشه ایدهای خوب و جالب دارین.یک فکری هم به حال اینا بکنید دیگه.
لرد با عصبانیت به مورفین نگاه کرد و گفت: نفهم! این ماجرا که تموم شد جات تو اتاق تسترال هاست!
-
- فعلا اینجا میمونن....اگر الان حافضشونو پاک کنم ممکنه فامیلاش نگران بشن. الان بهش میگی بره زنگ بزنه به فامیلاش و بگه که توی یک شهر خیلی دور ساکن شدین و تلفن هم گیر نمیاد که بعدا زنگ بزنید. بعد که دو، سه روز موندین، من فکرشو پاک میکنم.


چندی بعد، بد از تلفن
تلفن زدم آقا...به برادرم گفتم ه دیگه میتونم تماس بگیرم. یعنی مااین چند روز اینجا میمونیم؟
مورفین لبخند ساختگی زد و گفتک آره عژیژ...اینجا میمونید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/18 15:13:49
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه نباید این کارو بکنم! هرشی باشه مونتی گورکن تامیه. ممکنه بهژ خبر بده. درشمن بهتره فعلا" از ژنش های خودم بژنم تو رگ تا بعد ببینم چی میشه.

یک ساعت بعد:

مورفین آخرین بسته ی موادی را که همراه داشت را فروخت و نفس راحتی کشید. 1000 گالیون در دستانش به چشم می خورد. به اطرافش نگاهی کرد و گالیون ها را در جیبش گذاشت و لبخندی زد. در همین لحظه احساس کرد کسی مچ دستانش را می فشارد. با نگرانی سرش را بلند کرد و به ماموری که با ابهت به وی خیره شده بود نگاهی کرد.
- شلام عمو! شما هم می خوای؟ تموم شد. برو فردا بیا! ژنسای درشت حشابی میارم!

مامور با عصبانیت گالیون هارا از جیب مورفین بیرون کشید:
- شما بازدداشت هستید!

مورفین که دست پاچه شده بود به مامور خیره شد و آهی کشید:
- ا شما مامور بودی؟ ژونِ تو می خواستم باهات شوخی کنم. حالا هم که چیزی نشده. شما رو به خیر مارو به شلامت!

- بله من مامور پلیس مخفی هستم. حالا راه بیافت.

مورفین با ناراحتی به مامور نگاهی کرد. سپس سرش را پایین انداخت و دستانش را جلو آورد. مامور لبخندی زد و با دستبند نقره ای رنگش دستان مورفین را بست. سپس به وی اشاره کرد و به طرف جاروی مدل بالایش حرکت کرد.

در زندان:

- نه بابا! ژرم من این بود که یه مورچه رو کشتم! ژون تو همین بود. د اونطوری نگام نکن حشن چاقو کش!

حسن چاقو کش مشکوکانه به مورفین نگاهی کرد. سپس به چند نفر از زندانیان اشاره کرد. زندانیان در یک لحظه به مورفین حمله ور شدند و تا می توانستند کتکش زدند. در همین لحظه ماموری از جلوی در فریاد کشید:
- مورفین گانت! ملاقاتی داری!

مورفین در حالی که به شدت کوفته شده بود جلوی در رفت. چند دقیقه بعد، خانمی که چادر بلندی بر سر داشت، رو برویش نشست و دستمال سفیدی را از کیفش بیرون کشید.
- سلام مورفی، حالت چطوره مورفی؟ وای چرا بدنت کبود شده مورفی؟ اینجا بهت گشنگی می دن مورفی؟ چرا اینجا بجای مورفی نوشتن مورفین؟ اسم تو که مورفین نیست مورفیه! بگو درستش کنن! راستی مورفیصغ رو گذاشتم خونه و خودم اومدم. گفتم محیط زندان کثیفه بچه مریض میشه... هی مورفی مورفی...ببینم نکنه منو یادت نمی آد مورفی؟ منم زنت!

مورفین متعجب فریاد کشید:
- ژنم؟

- آره دیگه مگه یادت نمی آد؟ منم صغری!

5 سال بعد :

- حالا کجا بریم مورفی؟ برگردیم شهرمون مورفی؟

مورفین کلافه به صغری چشم غره ای رفت. صغری در حالی که سعی می کرد چادرش را روی سرش نگه دارد، مورفیصغ را به دست مورفین داد.
- اگه آواره ی کوچه و خیابونم کنی، این بچه رو می اندازم گردنت تا خودت بزرگش کنی و می ذارم میرم. فهمیدی؟

مورفین که از تصور بزرگ کردن مورفیصغ وحشت زده شده بود به صغری نگاهی کرد و آهی کشید:
- میریم پیش تامی. خانه ی ریدل.

_______________

صغری زن شخصی به نام مورفیه و مورفیصغ هم بچشونه! مورفی هم مثل مورفین به زندان افتاده و همین باعث شده صغری مورفین و مورفی رو با هم اشتباه بگیره! مورفین هم ظاهرا" راه دیگه ای نداره به جز این که صغری رو به عنوان زنش و مورفیصغ رو به عنوان بچش بپذیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعت بعد
مورفین یه گوشه از پارک وایستاده و هی چپ و راستشو نگاه می کنه.
-سلام

-شلام،شما؟

-منو بیژن فرستاده کور ممدم

-تو که میبینی؟

-زود باش گرد تخک داکسیا رو بده دارم تلف می شم؟

-میشه 10 گالیون

مورفین پول می گیره و با خوش حالی می گه

-مرلین بده برکت.
و بعد در حالی که چپ و راستشو نگاه میکنه گرد تخم داکسو می چپونه کف دست کور ممد و میگه:

-هیپو گریف دیدی ندیدیا.اشا تو مورفین نیمیشناسی.

-خیالت راحت!تو یه جوونه از خماری دز آوردی تا آخر عمر مدیونتم

-چاکریم.

صبح روز بعد
مورفین از خواب پا می شه و می خواد بره سر چار راه که می فهمه یمکی گیج می زنه.
میفهمه وقتشه!اکه بهش نرسه تا ظهر تلف می شه . از یه طرفم دلش نمیاد جنس های خودشو خرج خودش کنه(بعد از ما توع احترامم اره!)
ییهووو سرش گیج می خوره و شپلق!!(افکت پهن شدن)

تصمیم می گیره بره در خونه مونتی( ) تا جنسای او نو دود کنه
پس عزم سفر میکنه وراه میفته
.....
-----------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
>>>>>>>پیوزی حمایتت می کنم تا آخر خط <<<<<<<
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


شب بود. ماه تنها منشاء نور بود. باد درختان پارک را به رقص دراورده بود. زیر درختان، بر روی صندلی زنگ زده و آهنین، فردی نشسته بود. مورفین فس فسی کرد و همان طور که موبایل را در دست گرفته بود، گفت: بیا داداژ...هرشی بخوای دارم. از پودر اژدها گرفته تا پنیر و لبنیات. فقط باید زود بیای ها...وگرنه مامورین وزارت و آرشاد میان میگیرنمون. بیا همون ژای همیشگی....قربونت. مورفین موبایل را خاموش کرد و بسوی"جای همیشگی" براه افتاد.


جای همیشگی


شعلهای رقصان آتش بر روی دیوار سایه انداخته بودند. مورفین همان طور که بر روی چمنهای نم دار پارک نشسته بود، چیز عجیبی را بر روی منقل ریخت و منتظر ماند. سوز وسرما دلهره وی را بیشتر مینمود. سپس، بعد از گذر چند دقیقه، سایه فردی بر سنگپوش پارک پدیدار شد. مورفین چوب خود را از جیب بیرون کشید و بصورت آماده باش گفت: هوی...بیژن توئی؟
- نه بابا...من بیژن نیستم...ژن دارم.اسم ژنم هم اِما هست.
-صدبار نگفتم از این شوخیها نکن؟
- ببخشید
مورفین دوستش را بسوی منقل برد و چیز سفید رنگی را به وی داد.
-اینو بگیر، پولشو بریز به حشاب....ولی به کسی نگی من بهت دادما!
مرد نگاهی به جنس نمود و بعد، با خوشحلی گفت: باشه داووش...نگران نباش. کورممد آدرستو میخواست،بهش بدم؟
لبخندی بر لبا مورفین نقش بست: آره...بگو بیاد. مث این که بیژنسم داره میگیره.

___________________________
مورفین داره در پارک لندن خرید و فروش مواد راه میندازه و باید مواظب پلیس و وزارتیا باشه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 04:50
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول

در آخر هفته ی یک روز آفتابی گروهی دوستانه به پارک جادوگران که در کنار دریاچه ای قرار گرفته بود آمدند تا از این روز زیبا لذت ببرند. آن ها وسایل پیک نیک را کناری گذاشتند و بر روی نیمکتی نشستند. بتی طبق معمول کتابی برداشت ،به زیر درختی دور از دیگران رفت و شروع به خواندن کتابش کرد.

سپتیما گفت: اومدیم پارک به مغزمون ،وقت برای استراحت بدیم بعد تو دوباره سرتو کردی تو کتاب !

ریتا گفت: ولش کن خب اونم اون جوری استراحت می کنه. می خوای بره دونه دونه پرنده ها رو شکنجه بکنه مثل دفعه ی قبل؟!

_حق با تونه . و هر دو وسایل سفره را چیدند.

مری در حالی که به کارا نظارت می کرد گفت : من وقتم محدوده باید برم درس بخونم . زودتر این کاراشو تموم کنید.(او هم کتابی از تو کیفش برداشت و به زیر سایه ی درختی از دست آفتاب سوزان پناه برد و ریتا هم باکمال میل علاوه بر کمک ، کار نظارت را هم برعهده گرفت.)

مدتی بعد آن ها چیدن وسایل سفره را تمام کردند. . سپتیما در حالی که برای کسانی که دور سفره بودند آب میوه می ریخت بلند گفت : مری ، بتی شما آب کدو حلوایی نمی خواین؟

هر دو که غرق در خواندن کتاب هایشان بودند(البته با مباحثی متفاوت ) بلند گفتند :نه !

سپتیما:

آلتیدا : سپتی راحتشون بذار . راستی ریتا تو تو پیام امروز مطلبی در مورد مردن یک گیاه شناس معروف نوشته بودی درسته؟

ریتا :آره . فدریک اون نشان درجه دوم مرلین هم داشت ولی در آخر سر هم توسط یکی از گیاهان خودش کشته شد. اون یکی از فامیلای دور من بود (بعد از مکثی اضافه کرد)ولی آدم معمولیی نبود.

لورا:چطور مگه؟

_من قبل از مرگش فقط یک بار اونو دیدم. اون روز ،روز تولدم بود و اون با ردایی کثیف که پایینش چرکین بود وارد جشن تولدم شد ! بعد از صحبت کوتاهی با بابام چیز لزیج و زشتی رو از تو جیبش در آورد و به من داد و گفت :این علف آبشش زاس اگر بخوریش می تونی زیر آب برای مدت کوتاهی تنفس کنی در واقع برای مدت کوتاهی بهت آبشش می ده. می تونه تجربه ی خوبی باشه؛ مامانم اون علف رو از دست اون گرفت و تشکر کرد بعدم اون رو به طرف در راهنمایی کرد.

سپتیما :هنوز هم اونو داری؟

_ آره ، یک دفعه یکمشو برای نوشتن گزارشی در مورد شهر پری های دریایی استفده کردم. چرا اون جوری منو نگاه می کنین؟

آلتیدا: من خیلی دلم می خواست یک دفعه شهر پریای دریایی رو می دیدم.

سپتیما و لورا:منم همین طور.

ریتا :یعنی می خواین بگین...

سپتیما: می تونی از جنبه ی مثبتش هم نگاه کنی . آخر هفته هم تفریح کردی وهم یک گزارش خوب دیگه می تونی بنویسی . منم بهت کمک می کنم؛ چند تا نمودار و درصد بندی گزارشتو جذاب تر می کنه. این جوری آخر هفتهی فوق العاده ای برای همون می شه !

لورا و آلتیده : ما هم اگر کمکی از دستمون بر اومد می کنیم.

_من نیازی به گزارش و یا کمک ندارم .

سپتیما بعد از مدتی تفکر گفت:نظرت در مورد یک قلم پر تند نویس جدید چیه؟

_این می تونه شرایط رو عوض کنه.

بعد از چند دقیقه که هر چهار نفر بعد از چند دفعه آپارات کردن ،خود را برای شنا آماده ساختند و ریتا به هر یک از دخترا یک مقداری از علف رو داد . دخترا با اکراه اون ماده ی لزج را خوردند. سپس هر چهار نفر قبل از این که دچار تنگی نفس بشن به درون دریاچه ی درون پارک می پرند .

شلپ

مری و بتی با این صدا بالاخره سرشون از تو کتاب بیرون آوردند و متوجه غیبت همراهانشون شدند .

مری: چشون شد همشون پریدن تو آب؟

بتی: به احتمال قوی فکر کردند برای این که تفریحشون کامل بشه باید کمی هم آبتنی بکنن.

_ولی چرا بالا نمیان؟

_صبر کن الان میان.

پنج دقیقه بعد....

مری: بتی می گم یک وقت طوریشون نشده باشه؟

_ببینم مگه تو فردا امتحان نداری؟

_آره ولی....

_درستو بخون.اونا چهار تا ساحره ان که اگه کمک نیاز داشتن راه های زیادی هست که ما رو بتونن خبر کنن.

نیم ساعت بعد....

مری: دیگه حتما یک اتفاقی افتاده این همه طولش دادن.

بتی: بی خودی نگرانی !

در همین لحظه چهار ساحره سرفه کنان از درون آب بیرون آمدند . لورا گفت: مگه نگفته بودی تا یک ساعت دوام داره؟

ریتا : خب محاسباتم اشتباه بود.

مری از جایش بلند شد و به طرف آن ها آمد و گفت:زیر آب این همه مدت چی کار می کردین؟

سپتیما در حالی که صدف بزرگی را در دست داشت به طرف مری آمد و گفت:رفتیم گردش زیر آب . قشنگه این صدفه، مگه نه؟

بتی به کنار مری آمد و گفت: نمی شد اول به ما می گفتید بعد می رفتید گشت و گذار ؟

لورا:ما به این بلندی حرف می زدیم نگید یک کلمه هم نشنیدید؟

بتی و مری: حالا چه جوری رفتید؟

آلتیدا: با علف آبشش زا !

مری: چه فکر جالبی!

سپتیما: بتی این صدفه بنظرت جالب نیست؟

بتی صدف را از دست سپتیما گرفت و گفت: صدف اونم توی دریاچه !ولی هیچ جذابیتی نداره. صبر کن.

سپس صدف را بر رودی زمین گذاشت و در حالی که چوبدستیش را به طرف او هدف گرفته بود فریا د زد: کروشیو !

صدف بیچاره درست مثل کارتونا به بالا و پایین پرید و به درون دریاچه برگشت ولی قبل از این که دردرون آب از نظر ساحره ها پنهان گردد مروارید زیایش، از درونش بر کنار دریاچه افتاد.سپتیما هم بدون معطلی مروارید را برداشت و گفت:مرسی بتی . خودم دلم نیامد اینو شکنجه بدم ولی هر کاری کردم باز نشد ولی مرواریدشو می خواستم. چون قیمت قلم پرتندنویس دقیقا با قیمت این مروارید برابره ! چرا این جوری نگام می کنی بتی مگه وقتی صدفه جیغ می زد برات جذاب نشد؟

بتی:کروشیو

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

قسمت دوم

گیاهان ساده:این نوع گیاهان مانند سرخس ها ،خزه ها و آغازیان ساختار ساده ای دارند. گیاهان ساده معمولا پرورش داده نمی شوند و خودشان در طبیعت به راحتی می رویند و تکثیر می گردند.

گیاهان تزئینی: گیاهانی هستند که دارای زیبایی ذاتی هستند . تنوع رنگ در میان این گونه گیاهان زیاد هست و از نظر گرانقیمتی در رده ی دوم قرار می گیرند و البتته حساس هستند و معمولا طول عمر کوتاهی دارند.

گیاهان دارویی: این نوع از گیاهان دارای خاصیتی برای رفع بیماری ،عیوب و یا برطرف شدن جراحت هستند و نقش بزرگی را در صنعت شفاگری جادوگران و همین طور در صنعت پزشکی ماگل ها ایفا می کنند.(متاسفانه از بعضی از این گیاهان برای درست کردن مواد مخدر استفاده می شود و این بر ضد سلامتی انسان ها هست)بسیاری از این نوع گیاهان گران قیمت هستند و به همین دلیل این دسته از گروه گیاهان را در رده ی اول از نظر گرانقیمتی می شماریم.

گیاهان درنده :این گونه از گیاهان علاوه بر نیاز های دیگر گیاه هان دیگر ، گیاهان درنده به گوشت جانداران دیگر(از حشره تا انسان) برای ادامه ی حیات نیازمندند به این دلیل این گیاهان گیاهان گوشت خوار هم نامیده می شوند. این گونه از گیاهان قابل پرورش دادن هستند و در جنگل ها خیلی راحت رشد می کنند و در اندازه های متفاوتی وجود دارند.قابل توجه هست که این گونه از گیاهان به هیچ عنوان سمی نیستند . (البته به جز یک استثنا)

گیاهان سمی: این گونه گیاهان همان طور که از اسمشان معلوم هست سمی هستند و برخی از این نوع تنها با تماس مستقیم ،سم را به بدن فرد منتقل می کنند. بسیاری از پادزهر ها ،هم برای همین گونه ار گیاهان و هم برای سم های موجودات دیگر، ازشان به دست آمده است.

گیاهان معمولی: گیاهانی که به گروه های دیگر تعلق ندارند. گیاهانی معمولی که معمولا عمری کوتاه دارند و خیلی از آن ها هم خوراکی هستند . برخی دارای بوی خاصی بوده و به همین دلیل ارزشمند شمرده شده اند. به طور کلی این دسته از گیاهان ممکن است دارای برخی از خصوصیات دیگر گروه ها باشند ولی به دلیل نداشتن تاثیر اصلی آن ها عضو آن گروه نشده و در این دسته قرارا گرفته اند.



این پست به اشتباه به عنوان پاسخ کلاس گیاه شناسی زده شده،چون اشتباه از مدرسه بوده پست رو پاک نمیکنم. موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/2 13:48:11
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 30 بهمن 1387 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز از آنتونین پرسید : « خیلی خوب ... چیکار باید بکنیم ؟ »

آنتونین در حالی که از شدت تاریکی نوک دماغش به کاغذپوستی چسبیده بود خواند : « هنگام اجرای ِ کاری شبانه در پارک جادوگران ، با چندین دوزخی روبرو میشید. تا آخرین نفس مبارزه کنید ! »

پیوز نگاهی به محوطه تاریک و باز پارک کرد و گفت : « خوب حالا دوزخی از کجا گیر بیاریم ؟ »

آنتونین در حالی که چشمانش برق میزد گفت : « اون با من ... »
سپس تلفن همراهش را از جیب ردایش بیرون آورد و شروع به شماره گرفتن کرد : .... 2-0913

آنتونین در حالی که به پیوز لبخند میزد شروع به صحبت کرد : « الو سهراب خودتی ؟ .... مرسی منم خوبم ... ببین میخواستم خواهش کنم توی پستت ما رو با چند تا دوزخی روبرو کنی ... آره ... ممنون ! ... پس منتظرم ... بای ! »



چند دقیقه بعد ...

آنتونین به دوردست ها (!) اشاره کرد و گفت : « اونها ... دارن میان ! »

و سپس همراه پیوز ، مثل ابله ها ، به سمت مرگ به راه افتادند ...

در چند متری دوزخی ها هر دو چوبدستی هایشان را کشیدند و به سمت دوزخی ها نشانه رفتند ... حالا میشد انها را به وضوح دید... صورت های ژولیده و موهای پریشان داشتند و لباس های جر خوردشان تصویر کویر در حالی سوختنی را در ذهن انسان تداعی میکرد (اوج فضاسازی نویسنده ! )

آنتونین در حالی که نوک بینی اش باز به کاغذ چسبیده بود خواند : « ورد ِ اجرای طلسم دارکو اینفا هست ! »

سپس چوبدستی اش را به سمت یکی از دوزخی ها گرفت و فریاد زد : « دارکو اینفا ! »

دوزخی منهدم شد !

آنتونین : چه باحال !

پیوز و آنتونین نبرد را آغاز کردند ! آنها در حرکاتی حساب شده و پشت سر هم همه دوزخی ها را نابود میکردند. هر چند لحظه یکی از دوزخی ها سعی میکرد گردن پیوز را بگیرد اما با حرکت مانند روح مواجه میشد !

در نهایت وقتی دو دوزخی دیگر مانده بودند. آنتونین لحظه ای ، فقط لحظه ای مکث کرد تا استراحت کند. دوزخی گردن او را گرفت و سعی کرد خفه اش کند ! صحنه اسلوموشن شد ...

پیوز فریاد کشید : نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !

اما دیر شده بود ... آنتونین مرد و دوزخی جواب داد : « آره »

پیوز در حالی که گریه میکرد موبایل آنتونین را از جیبش بیرون کشید و آخرین شماره را گرفت و هرچه فحش در توان داشت به نویسنده پست داد ...

پایان !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...