جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 04:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس که نگران شده بود با صدای بلند شروع به صدا کردن لی لی کرد:
- لی لی ... لی لی
عجوزه پیر و وحشتناکی ناگهان جلوی جیمز پرید و گفت: بله عزیزم؟ من لی لیم!
- اوه! پشیمون شدم کاری با شما ندارم
جیمز جلو تر از آلبوس شروع به دویدن کرد و از کوچه خارج شد. وقتی هر دو به کوچه دیاگون رسیدند ایستادند و شروع به نفس نفس زدن کردند.

- یعنی لی لی کجاست؟

- نمی دونم!

- حالا به مامان و بابا چی بگیم؟

- میگیم رفت تو مغازه وسایل کوییدیچ که جاروها رو ببینه بعد دیگه ندیدیمش!

- این یه دروغه جیمز! من دروغ نمیگم
- پس چی میگی؟

- خوب میگم که چی شد!

- ای خبرچین! میخوای تنبیه بشیم؟

- من خبر چینم؟

- آره دیگه! میخوای بگی چی شده.

- کی گفته؟ من میگم که رفت تو مغازه کوییدیچ!

-

در همین هنگام هری و جینی از میان جمعیت به سمت آلبوس و جیمز آمدند.
جیمز فورا پرسید: بابا، چه خبر بود تو بستنی فروشی؟
هری به آن دو نگاه کرد و گفت هیچی، لی لی کجاست؟
جیمز برای تفره رفتن بار دیگر پرسید: پس چرا همه جمع شده بودند؟
هری چشم غرّه ای به جیمز رفت و گفت: بهت مبگم چیز مهمی نبود. لی لی کجاست؟
آلبوس بی اختیار شروع به صحبت کرد: ما رفته بودیم تو کو ...
جیمز در گوش آلبوس گفت: خبر چین! و بلافاصله آلبوس حرفش را خورد.
جینی پرسید: رفته بودید کجا؟
- رفته بودیم دم مغازه وسایل کوییدیچ ل لی رفت تو تا همه جارو ها رو ببینه

هری و جینی به سرعت به سمت مغازه وسایل کوییدیچ رفتند و آلبوس و جیمز هم به دنبالشان.
هری وارد مغازه شد و سپس دوباره بیرون آمد.
- نیست!
جینی و جیمز: نیست؟

داخل مغازه بورگین و برکز

لی لی با دهان بسته و دست و پای مغازه گوشه ای افتاده بود و بورگین در تلفن مغازه اش میگفت: گرفتمش بالاخره

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز لبخندی شیطانی زد و گفت:بچه ها بیاین بریم تو

لیلی یه قدم به عقب برداشت و گفت:من نمیام!

جیمز در حالی که با یویوش بازی میکرد با بیخیالی گفت:نیا

بعد به آلبوس نگاه کرد و گفت:تو چی؟تو میای؟

آلبوس باشجاعتی ساختگی گفت:معلومه که میام!

جیمز زیر چشمی به لیلی نگاه کرد بعد روشو برگردوند و گفت:خداحافظ لیلی!و با آلبوس راه افتادن و لیلی هم بر خلاف میلش دنبالشون به راه افتاد.

اون کوچه با همه ی کوچه های که تا حالا دیده بودن فرق داشت و اکثر مغازه ها مخصوص جادوی سیاه بودن . جادوگرا با قیافه های عجیب توی کوچه راه میرفتن و گاهی با تعجب به اونا نگاه میکردن.حتی جیمز هم که خیلی ادعاش میشد، یکم ترسیده بود اما به روی خودش نمیاورد.

لیلی در حالی که غر میزد و سعی میکرد به محیط اطرافش نگاه نکنه گفت:اگه مامان بابا دعوامون کردن تقصیر شماست ها!

جیمز نیشخندی زد و گفت:اگه شما دو تا چیزی بهشون نگین اونا نمی فهمن!

آلبوس با دلخوری گفت:من که خبرچین نیستم!

جیمز که دوباره بازی با یویوشو شروع کرده بود گفت:آره من بودم اوندفعه ...

و حرفش رو قطع کرد چون مردی که روبروش بود یویوش رو گرفته بود وداشت با خودش میبرد.

-هی...آقا معذرت می خوام میشه یویوم رو پس بدین.

مرد بی توجه به جیمز به راهش ادامه داد و به سمت یکی از مغازه ها رفت.

جیمز خواست دنبال اون مرد بره که آلبوس لباسشو کشید و گفت:چی کار میخوای بکنی؟

-دیدی که یویومو برد میخوام برم پسش بگیرم

-میخوای بری توی مغازه؟

-خب آره

آلبوس که سعی میکرد خیلی باهوش به نظر برسه گفت:فکر نمیکنم اون یویو برای اون مرد خیلی اهمیت داشته باشه در واقع من حدس میزنم اون برای این این کارو کرد که ما روبه مغازه بکشونه.

جیمز گفت:برای چی اون باید ما رو بکشونه توی مغازه؟

آلبوس با همون لحن هوشمندانه ادامه داد:من دقیقا دلیلشو نمیدونم اما کاملا مشخصه که این کوچه و مغازه هاش مربوط به جادوی سیاهه و آدماش هم آدمای خوبی نیستن.

جیمز با لجبازی گفت:اما من یویومو میخوام.

آلبوس گفت:خب یه دونه دیگه بخر

جیمز جواب داد:نه نمیشه!در ضمن نمیخواد ادای آدم بزرگارو در بیاری باید بهت یادآوری کنم که من برادر بزرگترم و تو هم به خاطر این که میترسی میخوای نیای.

آلبوس گفت:اصلا هم اینطوری نیس بذار نظر لیلی رو بپرسیم.لیلی تو چی فکر...

جیمز و آلبوس به اطرافشون نگاه کردن ولی لیلی رو ندیدن

جیمز گفت:لیلی این اصلا شوخی بامزه ای نیس!

اما هیچکدوم جوابی نشنیدن!

لیلی واقعا اونجا نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1388 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خانواده ی پاتر ، در امتداد کوچه ی دیاگون در حال حرکت بودند و لیلی ، آلبوس و جیمز جلوتر از پدر و مادرشان به سمت فروشگاه ها میرفتند و به درون آن نگاهی می انداختند.

لیلی که جلوی فروشگاه موجودات جادویی ایستاده بود گفت: وای مامان من این جغده رو میخوام خیلی نازه.

جینی پشت سر دخترش ایستاد و گفت: ولی ما که جغد داریم.

لیلی دست مادرش را گرفت و گفت: نه مامان این جغده خیلی کوچیک و نازه مث خر میمونه.

جینی با تعجب پرسید: خر؟

هری لبخندی زد و گفت: یادت نمیاد جینی؟ خودت این اسم رو روی جغد بدبخت رون گذاشتی. خرچال!!!

جینی خندید و گفت: آره یادم اومد. اما تو از کجا خرو میشناسی؟

آلبوس زودتر از لیلی گفت: از تو عکسای دایی رون دیده! از رز که پرسیدیم گف اسمش خرچاله.

لیلی بی توجه به بحث ادامه داد: زودباش بریم بخریم دیگه. جیمز و آلبوس هرکدومشون یه حیوون دارن. خب منم میخوام!

- ولی اونا وارد مدرسه هاگوارتز شدن. تو الان جغد به چه دردت میخوره؟

لیلی کمی فکر کرد و گفت: میتونم خودم واسه داداشام نامه بنویسم و بفرستم!

هری و جینی نگاهی به یکدیگر انداختند و تمامی اعضای خانواده وارد فروشگاه شدند.

چند ساعت بعد:

آن ها که تمامی خریدهای لازم و گشت و گزارها را کرده بودند آماده برای برگشتن به خانه شدند ، اما چیزی در نزدیکی بستنی فروشی فلوریان توجه آن ها را جلب کرد.

بنابراین به سمت جمعیت رفتند. در این میان جیمز ، آلبوس و لیلی که سرگرم بازی بودند به آرامی از میان جمعیت خارج شدند و دوان دوان به این سو و آن سو می دویدند.

مدتی بعد که دیگر خسته شده بودند ، هر سه ایستادند تا نفسی تازه کنند.

آلبوس با تعجب با دستش رو به رویشان را نشان داد و گفت: اونجا دیگه کجاست؟ چه قدر تاریکه.

جیمز نگاهی به اطراف انداخت و گفت: واو همه جا تاریکه. اونجارو ...

و هر دو به جایی که جیمز نگاه میکرد نگاه کردند. همه با قیافه هایی عجیب و غریب ، صورت هایی ترسناک و ... در حال حرکت در این کوچه ی نسبتا تاریک بودند.

لیلی به تابلویی اشاره کرد و گفت: نگاه کنین ، اسم کوچه رو نوشته. هووم اسم این کوچه اینه « کوچه ناکترن! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1388 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!
دراكو گاليوني شبيه به گاليون هاي الف دالي ها از بورگين گرفت و گفت:
-اگه كسي از اين موضوع خبردار بشه سر و كارت با آمبريجه..فهميدي؟؟اگه نمي خواي اسمت تو ليست بي اصل و نصبا باشه بهتره هيچ كس از ماجرا بو نبره.
-ن..ن..نه ق..ق...قر..قربان.خ..خاطر جمع باشين كه هيچ كس از اين موضوع خبردار نميشه.
-بهتره كه اينتور باشه
-با عرض پوزش سرورم،ميتونم بپرسم كه اين گاليون تقلبي رو براي چي ميخواين؟؟؟
-نه نه نه...وقتي الف دال سرنگون شد خودت همه چيرو ميفهمي.

وزارتخونه،دفتر آمبريج
-اوه مالفوي،تونستي چيزي رو كه بهت گفتم تهيه كني؟؟
-بله
-بعد از نابودي لرد سياه.......
اشك تو چشماي آمبريج جمع شد
-....اين وظيفه ي ماس كه از دست اون پاتر و دوستاي الف داليش خلاص بشيم
-بله درسته.تنها كاري كه مونده اينه كه بايد طلسم هارو روي گاليون اجرا كنين تا من به دست يكي از الف دالي ها برسونم.
-اوه بله بله ...درسته.چند لحظه منتظر باش.
آمبريج چوبدستي كوتاهشو به سمت گاليون گرفت و زمزمه كنان ورد هايي رو خوند بعد گفت:
-فقط كافيه اين گاليونو با مال يكي از اون الف دالي ها عوض كني.بعد هر وقت با هم قرار بذارن ما هم با خبر ميشيم.
-نقشه ي بسيار زيركانه ايه..
مالفوي به سمت هاگوارتز حركت كرد.در سالن عمومي تك تك الف دالي هارو زير نظر داشت.بعد از ظهر اون روز تيم كوييديچ گريفندور با اسليتيرين بازي داشت.وقتي بازي شروع شد مالفوي مخفيانه به رختكن گريفندور رفت و گاليون اصلي جيني رو از جيب شلوارش برداشت و گاليون تقلبي رو به جاي اون گذاشت.با سرعت خودشو به وزارت خونه رسوند و گاليون اصلي رو به آمبريج داد.
بعد از مدتي گاليوني كه دست آمبريج بود داغ شد و اسم كافه ي ابرفورت روش حك شد.آمبريج سريع چند تا از مرگخوار هارو صدا زد
-همگي جمع شين.وقتش فرا رسيده.ما كساني هستيم كه بايد كار نا تموم لرد سياه رو به پايان برسونيم.همگي با سرعت به كافه ي ابرفورت برين و همرو نابود كنين.
مرگخوار ها:هورا...هورا...هورا...به ياد لرد سياه..
هري،هرميون و رون زود تر از بقيه به كافه رفته بودن.كم كم همه ي الف دالي ها دور هم جمع شدن و هري گفت:
-اين آخرين ساليه كه ما تو اين مدرسه درس ميخونيم.ما بايد از خودمون اسمي به جا بذاريم.ما بايد جماعت مرگخوارو از بين ببريم.
نويل فرياد زنان گفت:آره خودشه.ما كارشونو ميسازيم
هرميون:لطفا آروم باش نويل
-اوه بله درسته.
هري:هر وقت همتون آمادگيشو داشتين به وزارتخونه حمله مي كنيم.
الف دالي ها:هههههوووووررررررااااا........
اين هياهو زياد طول نكشيد چو مرگخوار ها از در پنجره ي كافه ريختن تو.
سيموس:نگاه كنيد....مرگخوارا....
نويل:مثل اين كه خودشون اومدن نابود بشد..حمله
رون:زياد تند نرو رفيق...هوي كجا دارين ميرين؟؟
همه ي الف دالي ها به صورت دسته دسته مشغول جنگ شدن.هر سه نفر با دوتا مرگخوار:هري،رون و هرميون-سيموس،دين و چو-لونا،نويل و لاوندر-جرج ،لي و ابرفورت و....
درگيري اوج گرفته بود و مرگخوار ها يكي بيهوش ميشدن و به زمين مي خوردن.هنوز چيزي نگذشته بود هيشكي به جز الف دالي ها و آمبريج و دراكو وسط ميدون نبودن.آمبريج چوبدستيشو به سمت ابرفورت گرفت و گفت:
-كروشي......
آبرفورت:پورتگو
ور آمبريج نقش زمين شد و دراكو هم از فرصت نهايت استفادرو كرده بود و خودشو غيب و ظاهر كرد
با اميد پيروزي الف دال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=CC0000][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!!!!!
ميجنگيم تا آخرين نفس !!!!
ميجنگي
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1388 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دراكو گاليوني شبيه به گاليون هاي الف دالي ها از بورگين گرفت و گفت:
-اگه كسي از اين موضوع خبردار بشه سر و كارت با آمبريجه..فهميدي؟؟اگه نمي خواي اسمت تو ليست بي اصل و نصبا باشه بهتره هيچ كس از ماجرا بو نبره.
-ن..ن..نه ق..ق...قر..قربان.خ..خاطر جمع باشين كه هيچ كس از اين موضوع خبردار نميشه.
-بهتره كه اينتور باشه
-با عرض پوزش سرورم،ميتونم بپرسم كه اين گاليون تقلبي رو براي چي ميخواين؟؟؟
-نه نه نه...وقتي الف دال سرنگون شد خودت همه چيرو ميفهمي.

وزارتخونه،دفتر آمبريج
-اوه مالفوي،تونستي چيزي رو كه بهت گفتم تهيه كني؟؟
-بله
-بعد از نابودي لرد سياه.......
اشك تو چشماي آمبريج جمع شد
-....اين وظيفه ي ماس كه از دست اون پاتر و دوستاي الف داليش خلاص بشيم
-بله درسته.تنها كاري كه مونده اينه كه بايد طلسم هارو روي گاليون اجرا كنين تا من به دست يكي از الف دالي ها برسونم.
-اوه بله بله ...درسته.چند لحظه منتظر باش.
آمبريج چوبدستي كوتاهشو به سمت گاليون گرفت و زمزمه كنان ورد هايي رو خوند بعد گفت:
-فقط كافيه اين گاليونو با مال يكي از اون الف دالي ها عوض كني.بعد هر وقت با هم قرار بذارن ما هم با خبر ميشيم.
-نقشه ي بسيار زيركانه ايه..
مالفوي به سمت هاگوارتز حركت كرد.در سالن عمومي تك تك الف دالي هارو زير نظر داشت.بعد از ظهر اون روز تيم كوييديچ گريفندور با اسليتيرين بازي داشت.وقتي بازي شروع شد مالفوي مخفيانه به رختكن گريفندور رفت و گاليون اصلي جيني رو از جيب شلوارش برداشت و گاليون تقلبي رو به جاي اون گذاشت.با سرعت خودشو به وزارت خونه رسوند و گاليون اصلي رو به آمبريج داد.
بعد از مدتي گاليوني كه دست آمبريج بود داغ شد و اسم كافه ي ابرفورت روش حك شد.آمبريج سريع چند تا از مرگخوار هارو صدا زد
-همگي جمع شين.وقتش فرا رسيده.ما كساني هستيم كه بايد كار نا تموم لرد سياه رو به پايان برسونيم.همگي با سرعت به كافه ي ابرفورت برين و همرو نابود كنين.
مرگخوار ها:هورا...هورا...هورا...به ياد لرد سياه..
هري،هرميون و رون زود تر از بقيه به كافه رفته بودن.كم كم همه ي الف دالي ها دور هم جمع شدن و هري گفت:
-اين آخرين ساليه كه ما تو اين مدرسه درس ميخونيم.ما بايد از خودمون اسمي به جا بذاريم.ما بايد جماعت مرگخوارو از بين ببريم.
نويل فرياد زنان گفت:آره خودشه.ما كارشونو ميسازيم
هرميون:لطفا آروم باش نويل
-اوه بله درسته.
هري:هر وقت همتون آمادگيشو داشتين به وزارتخونه حمله مي كنيم.
الف دالي ها:هههههوووووررررررااااا........
اين هياهو زياد طول نكشيد چو مرگخوار ها از در پنجره ي كافه ريختن تو.
سيموس:نگاه كنيد....مرگخوارا....
نويل:مثل اين كه خودشون اومدن نابود بشد..حمله
رون:زياد تند نرو رفيق...هوي كجا دارين ميرين؟؟
همه ي الف دالي ها به صورت دسته دسته مشغول جنگ شدن.هر سه نفر با دوتا مرگخوار:هري،رون و هرميون-سيموس،دين و چو-لونا،نويل و لاوندر-جرج ،لي و ابرفورت و....
درگيري اوج گرفته بود و مرگخوار ها يكي بيهوش ميشدن و به زمين مي خوردن.هنوز چيزي نگذشته بود هيشكي به جز الف دالي ها و آمبريج و دراكو وسط ميدون نبودن.آمبريج چوبدستيشو به سمت ابرفورت گرفت و گفت:
-كروشي......
آبرفورت:پورتگو
ور آمبريج نقش زمين شد و دراكو هم از فرصت نهايت استفادرو كرده بود و خودشو غيب و ظاهر كرد
با اميد پيروزي الف دال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=CC0000][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!!!!!
ميجنگيم تا آخرين نفس !!!!
ميجنگي
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1388 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

دراکو سنگ را بلافاصله از بورگین گرفت و گفت:اینو به هیشکی نمیگی.فهمیدی؟

-بله...قربان این رو هم آمبریج می خواستند؟

دراکو اندکی صبر کرد و بعد گفت:بله.

بورگین گفت:خب پس کار درستی انجام دادم.امیدوارم بتونید خوب ازش استفاده کنید.

دراکو از مغازه بیرون رفت.نباید سنگ را به آمبریج نشان میداد...به سمت پاتیل درزدار رفت و به مقصد نامعلومی آپارات کرد.


فردا صبح_اتاق ضروریات!


الف دالی ها روبروی پروفسور گرابلی پلنک نشسته بودند و داشتند از او نفرین کشنده ی آواداکداورا را می آموختند.

پروفسور بعد از آموزش گفت که به آدمک هایی که ظاهر شده طلسم را تمرین کنند.

تمرین شروع شد.همه جا را نفرین های سبز رنگ فرا گرفت.دیدا از دورکاس پرسید:چرا اینجوری تمرین می کنیم؟مگه خطر ناک نیست؟

-هست ولی میخواد ما رو در مواقعی امتحان کنه.


بعد از چند ساعت تمرین تمام شد و همه برای استراحت به بیرون از اتاق رفتند.


در آنسوی جنگل ممنوعه!

دراکو گردنبند نفرین شده را در دست گرفته بود و به افرادش که آماده ی اجرای نقشه بودند نگریست و گفت:آماده اید؟

همه اعلام آمادگی کردند و به سمت قلعه راه افتادند.

دراکو با خود اندشید:اولین الف دالی رو که دیدیم بیهوشش می کنیم و خودمونو تبدیل بهش می کنیم...بعد هم با یک کلکی چیزی گربدنبند رو توی گلوی گرابلی می اندازیم...اولین الف دالی رو که دیدیم بیهوشش می کنیم و خودمونو تبدیل بهش می کنیم...بعد هم با یک کلکی چیزی گربدنبند رو توی گلوی گرابلی می اندازیم...

و همین جور تکرار می کرد...


ادامه دهید لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1388 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
من پست دیدالوس را ادامه می دهم .
___________________________________________________________

باشد که الف دال پیروز باشد

دراکو به آرامی از کوچه ی تاریک می گذشت و گاهی به اطرافش نگاهی می انداخت . وقتی به گوچه ی دیاگون رسید دیگر هیچ کس در آنجا نبود .


دوباره به اطرافش نگاهی انداخت و به سمت پاتیل درز دار حرکت کرد . چوب دستی را از جیبش در آورد و به آرامی به دیوار قدیمی زد .


دیوار به آرامی شروع به حرکت کرد و به ورودی گنبدی شکل تبدیل شد . یک لحظه چیزی به ذهنش رسید . او باید به کوچه ی ناکترن بر می گشت .

همانطور که در افکارش غرق بود با سرعت به سمت مغازه ی بورگین و برکز می دوید و دیگر توجهی به اطرافش نداشت . در را باز کرد و با عجله به داخل رفت و با حرکت ملایم چوب دستی در را بست .

- هی بورگین کجایی ؟

- شما دوباره برگشتید آقای مالفوی ؟

- آره ، زود بیا اینجا کارت دارم .

- چشم آقای مالفوی .

بورگین از پشت میز بیرون آمد و با تعضیم کوتاهی دراکو را به صحبت فرا خواند .

- بورگین من می دونم تو اینجا چیزی داری که هیچ کس نمی دونه و دوست نداری کسی از وجود اون مطلع بشه .

بورگین نمی توانست تکان بخورد . زبانش بند آمده بود ، انگار او را با افسون قفل بدن طلسم کرده بودند .

- چیه چرا خشکت زده . زود برو بیارش .

- ولی قربان من چنین چیزی اینجا ندارم و چیزی را از کسی مخفی نگه نداشتم .

- بورگین ، نذار عصبانی بشم . باید اون سنگ رو به من بدی .

- قربان اون سنگ رو کسی نمی تونه ازشاستفاده کنه . فقط یک نفر قادر به استفاده از اون سنگه و اون کسیه که تونسته باشه ترس رو شکست بده .

- چطور جرات می کنی ؟!
زود اون سنگ را بیار .
بورگین که دیگر چاره ای نمی دید در صندوقش را باز کس و پاکتی را در آورد و به دراکو تحویل داد ...

_________________________________________________

دقت کنید ، این سوژه جد هست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لطف کن و یه مقدار بیشتر در مورد سوژه توضیح بده.من به طور واضح متوجه نشدم که قضیه چی هست.یعنی دراکو میاد خرید میکنه و بعد به کمک این وسایل تو هاگوارتز الف دالی ها رو نابود میکنه یا با کمک اینها میارتشون ناکترن و اونجا کارشون رو می سازه؟

---------------
هاگوارتز :

الف دالی ها مث همیشه تو اتاق ضروریات دور هم جمع شده بودن و در مورد تکالیفشون و وضعیت درسیشون با هم صحبت میکردن و هر از گاهی از سال بالاتری ها سوالاتی میپرسیدن.الف دال علاوه بر مهارت جادویی به درس هایشان هم کمکشون کرده بود.گرابلی با غرور بالا سر الف دالی ها راه میرفت و هر از گاهی نکته ای رو بهشون اشاره میکرد.وقتی یه دور کامل زد و به وضعیت تمام الف دال رو چک کرد راهی برای خودش باز کرد و به وسطشون رفت و گفت:

-خب دیگه بسته.الان وقتشه که یه مقدار رو طلسم های نابخشودنی کار کنیم.بالاخره باید این طلسم رو شروع کنیم و امروز روز خوبیه!

با آوردن نام طلسم های نابخشودنی تن الف دالی ها لرزید و اونها با تعجب به گرابلی خیره شدن.دیدا سعی کرد خودش رو شجاع تر نشون بده و گفت:

-به نظرت این طلسم یه مقدار برای بچه ها زود نیست؟اونها هنوز سنی ندارن!

اسپروات هم ترسش رو کنار گذاشت و اضافه کرد:

-به علاوه کی میخواد این طلسم ها رو به ما یاد بده؟به نظر من هیچکس اونقدر مهارت نداره اینجا که بدون خطر بتونه کاری بکنه!

در همین حال بود که ناگهان پنجره بزرگی بر روی دیوار باز میشه و نور زیاد باعث میشه که چشمان الف دالی ها نتونه جایی رو ببینه.مرلین با لبخندی از درون پنجره به بیرون میپره و نگاه مظلومانه ای به الف دالی ها میکنه.
الف دالی ها هم فکر میکنن که مرلین برای آموزش طلسم اومده ولی وقتی مرلین همچنان با لبخندی به دهن از جلوی اونها میگذره و از در اتاق ضروریات بیرون میره ،تمام افکار الف دالی ها پاره میشه!

-این چی بود؟چی شد؟چیکار کرد؟
-من اول فکر کردم به صورت ژانگولری خودش رو میخواد وارد سوژه بکنه.
-باب شما نمیشناسید مرلینو مگه؟مث همیشه اومد به ساحره های گروه یه سر بزنه و بره!همیشه همین کارو میکنه!

------------
کوچه ناکترن:

دراکو از مغازه بورگین بیرون اومد و با سرعت به طرف دیاگون حرکت کرد.در راه چند فشفشه و جادوگر و ساحره با لباس های پاره و لب های خشک شده و چشمان سرد دستانش رو گرفتن و اون رو نگه داشتن.دراکو با ترس بهشون خیره شده بود و سعی داشت که بتونه فرار کنه.

-پسرم مشخصه که گم شدی!
-نه به خدا گم نشدم.خیلی هم بلدم و واردم اینجاها رو!
-نه ببین تو گرمی حالیت نیست.تو گم شدی خودت خبر نداری!
-باور کنید گم نشدم.من اینجا رو خیلی خوب میشناسم.ببینید اینجا مغازه بورگینه،اونجا هم مغازه مورفینه که چیز میفروشه!
-چرا متوجه نمیشی پسر جان؟شما گم شدی و دیگم رو حرف من حرفی نیار!فهمیدی؟حالا بیا بریم تا راهو بهت نشون بدم!

دراکو فکری به سرش میزنه.به سرعت گردنبند رو در میاره و به ساحره ی فقیر نشون میده.ساحره با دیدن گردنبند چشمانش دو تا میشه و با سرعت اون رو از کیسه دراکو بیرون میکشه.به محض اینکه دستانش با گردنبند تماس پیدا میکنه نیروی عظیمی بهش وارد میشه و به هزاران و شاید میلیون ها تیکه مساوی تقسیم شده و همچون خاکستر بر روی زمین میریزه!دراکو نگاه خشنی بهش میکنه و با سرعت به طرف دیاگون میره تا از اونجا به هاگوارتز برگرده!

ویرایش ناظر

دوستان عزیزی که می خوان ماموریت الف دال رو انجام بدن بدون در نظر گرفتن پست مرلین عزیز ادامه پست رو بزنید .

ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در 1388/5/6 15:31:31
[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1388 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد.

سوژه ی جدید الف دال (جدی)

در کوچه های سرد و تاریک ناکترن جوونکی مو بور قدم زنان راهی را پیش گرفته بود.انگار که از هیچ چیزی نمی ترسید.

به دم مغازه ای رسید.مغازه ی بورگین و برکز بود.وارد شد و بدون هیچ سلامی رفت تا نقشه ی شوم آمبریج برای الف دال را اجرا کند.

بورگین با خوش رویی پرسید:خانم آمبریج شما رو فرستاده؟

-بله.

مالفوس اندکی در مغازه گفت و بعد رو به بورگین گفت:کجاست؟

بورگین گفت:آهان گردنبند رو میگی؟ایناهاش.

بورگین گردن بند را به دراکو داد.دراکو گردنبند را در دست گرفت و گفت:هفته ی بعد بر می گردم بعدی رو می گیریم...فهمیدی؟

بورگین سری تکان داد و دراکو را به بیرون بدرقه کرد.

دراکو راه را به پیش گرفت و با لبخندی شیطانی رفت...


سوژه:همان طور که معلوم بود.آمبریج برای یک نقشه ی شیطانی دیگر دراکو را به مغازه بورگین و برکز فرستاده بود.او می خواست ایندفعه الف دال را سرنگون کند.

او از بورگین جنس های شیطانی می گرفت هر هفته تا با کمک آنها بتواند نیرو های اصلی و قوی الف دال را یکی یکی از بین ببر تا بی سرپرست بمانند و در نتیجه سرنگون شوند.!


ادامه دهید و شعار معروف را از یاد نبرید.(سوژه جدی است)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/5/3 21:45:43


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چوبدستی در جيب ردايش جا خوش كرده بود. شنلش بر پشتش پيچ و تاب عجيبی خورده بود كه باعث مسخره شدن ويژگی های ظاهريش شده بود. گوشواره هايش درخشش خيره كننده ای داشتند و بر گوش های او خودنمائی می كردند. منتظر همان لحظه بود. صدای خش خش خفيفی بلند شد و لوسيوس مالفوی در حالی كه گام های بلندش را بر برگهای زرد و سرخ رنگی كه از درختان بر زمين فرود آمده بودند می گذاشت پيش مر رفت.

چوبدستيش را بيرون كشيد و منتظر ماند تا هدف به او نزديك تر شود. پايش را حركتِ مختصری داد...

-تق!

لوسيوس چشم هايش را تنگ كرد و موشكافانه به اطرافش زل زد. پس از مدتی نگاه به اطراف صداي تقی كه بلند شده بود را به صدای حركت برگها توسط باد تشبيه كرد و به راهش ادامه داد ولی چوبدستيش را از جيب گلدوزی شده ی ردايش درآورد تا آماده دفاع از خودش باشد.

كينگزلی شكلبوت، عرقهای سردی كه بر صورتش نقش بسته بودند را كناری زد و چوبدستيش را بر هدفش تنظيم كرد...

-آواداكداورا!

صدايش آنقدر آرام بود كه به زور به گوشِ خودش می رسيد. نوری سبز رنگ از چوبدستيش بيرون تاخته بود و به سوی لوسيوس ميرفت...

لوسيوس سرش را برگرداند تا خطرات احتمالی اطرافش را بررسی كند. صدای تقی كه شنيده بود او را به طورِ كامل در حالتی دفاعی فرو برده بود. نگاه آرامش بلافاصاله نگران شد. طلسم سبز رنگ درست بر پيشانی اش فرود آمده بود.

همه چيز تمام شده بود. كينگزلی با لبخندی فاتحانه بر فراز جسد آرام و بی حركت لوسيوس ايستاده بود. با حركتی آهسته، چوبدستش را در جيبِ گشادِ ردايش قرار داد و به سمت قرار گاه محفل ققنوس رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!