کوره راه مستقیم و بدون کوچکترین پیچ و تابی تا بی نهایت ادامه داشت. بازگشتش به دریای سیاه، فرورفتن در عمق آبها، ملاقات دوباره با مادرش و بازگشت به سطح آب مدت ها طول کشیده بود اما در مقابل مدت زمانی که کوره راه کوهستانی را می پیمود، به چشم بر هم زدنی می مانست.
نقشه ای که مادرش به او داده بود با هر چیزی که تا آن لحظه دیده بود فرق می کرد. در واقع نقشه مربوط به منطقه ای موسوم به تاریک دشت بود که راجر حتی اسم آن را هم نشنیده بود اما فرد دیگری به جز سازنده نقشه، بعد ها با خط در هم و بر همش بالای نقشه نوشته بود که تاریک دشت، جایی پشت کوه های بی سایه قرار دارد از طریق کوره راهی که راجر اکنون در حال پیمودنش بود، قابل دسترسی است. با این حال اثری از کوره راه در نقشه نبود و راجر کم کم به این نتیجه رسیده بود که نوشته بالای نقشه دروغ است.
پیش از غروب آفتاب به راه افتاده و حالا دیگر از نیمه شب گذشته بود. تقریبا از ادامه راه منصرف شده بود که چیزی نظرش را جلب کرد. در دوردست می توانست فضای آزاد را ببیند و این به معنی تمام شدن کوره راه بود. جان تازه ای گرفته بود. بر سرعت قدم هایش افزود تا به انتهای کوره راه رسید.
نمی توانست به چشم هایش اعتماد کند. داشت خواب میدید. شاید هم این یک جور شوخی بی مزه و زننده بود. نمی توانست باور کند تمام آن مدت آن کوره راه لعنتی را طی کرده تا به جای اولش برگردد! نمی توانست باور کند ولی آنچه جلوی چشمش میدید، بی شک همان دریای سیاه بود که قبل از غروب آفتاب آن را ترک کرده بود.
احساس می کرد قلبش با او قهر کرده است. می توانست به راحتی توقف گردش خون در رگ هایش را حس کند و متعجب بود که چرا زنده است و می تواند به چنین مسایلی فکر کند. او به جای پیدا کردن تاریک دشت، به دریای سیاه که با هزاران امید و آرزو آن را ترک کرده بود، بازگشته بود.
فریادی از سر خشم کشید. رگ هایش که کاملا خالی از خون شده بودند، با خشم پر شدند و بی اختیار به طرف دریا دوید. باید مادرش را پیدا می کرد. مادرش او را دست انداخته بود. باید او را پیدا می کرد. به سرعت وارد آب شد. آب سرد دریای سیاه شروع به بالا رفتن از راجر کرد. تا مچ پاهایش. تا زانوهایش. تا کمرش. کاملا در آب غرق شده بود و حالا دوباره به طرز عجیبی آبشش در آورده بود. با بیشترین سرعتی که می توانست با دست و پای پره دار جدیدش به طرف عمق آب شنا کرد. مادرش جایی همان اطراف بود. دفعه پیش در همان نزدیکی او را دیده بود. باید پیدایش می کرد و دلیل این مسخره بازی ها را از او می پرسید.
راجر به اطراف نگاه کرد تا اثری از مادرش بیابد ولی باز هم چشم هایش او را به سخره گرفته بودند. نمی توانست آن چه را میدید باور کند. او در دریای سیاه شنا نمی کرد. او جایی بر فراز تاریک دشت در حال شنا کردن بود! در حالی که هنوز آنچه را که میدید باور نمی کرد، نقشه را بیرون کشید. نقشه دقیقا کف دریایی که او در آن شناور بود را نشان میداد...
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
