جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1388 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس خیالم راحت باشه دیگه؟

-آره بابا ! این شصت و پنج ارسالی کنفدراسیون خیلی دقیق عمل می کنه . با وجود اون امکان نداره به مشکل بر بخوریم.

-پس قربانت ، من بروبچز هافل رو به تو سپردم! الان دیرم شده ، پروازم نیم ساعت دیگه می پره ، فعلا!

-رسیدی تهران سلام منو به فرید اینا برسون! خداحافظ!

پیوز و بهرام به سختی یکدیگر رو در آغوش کشیدن( منظور فشار وارده نیست ، غیرممکن بودن در آغوش کشیدن پیوز است ) و به گرمی با هم خداحافظی کردن . پیوز که خیلی عجله داشت فورا به سمت فرودگاه آپارات کرد(بیکاری ها! یه سر آپارات می کردی تهران خوب!والا ) و بهرام وارد سفینه شد که برای سومین بار باید هافلی ها را به فضا می برد .

-خوب جادوگرای مشنگ(!) قراره که وارد یه سیاهچاله بشیم . میدونین که سیاهچاله یعنی چی؟

- !

-خوب ظاهرا میدونید . به هر حال ، قراره که در مکان سفر کنیم . میدونین که چه جوری؟

-

بهرام پس کله ش رو خاروند و به هافلی ها نگاه کرد که کم کم مشغول کارهای دیگری از جمله تفریح سالم دوئل کردن شده بودن . باقی جمله اش رو برای خودش ادامه داد:
-پس میریم به سمت سیاره ما!

صدای نعره ناهید از اتاق فرمان همه رو از جا پروند:
-شهااااااب!

ستاره متذکر شد:
-سرهنگ ، اینجا که زمین نیس! همون شصت و پنج صداش کن . راحت باش!

-راست میگی! چقدر مونده تا برسیم به سیاره مون؟

شصت و پنج با یه بغل کاغذ و نقشه وارد اتاق فرمان شد و همه رو روی میز پهن کرد:
-اگه در مسیری کمانی شکل با زاویه سی و هفت و نیم درجه به راهمون ادامه بدیم و بعد از ده سال نوری در یه خط راست به راهمون ادامه بدیم، هفت ساعت و سی و پنج دقیقه و پنجاه و سه ثانیه ی دیگه می رسیم !

کینگز:
- خدا نکنه باز اشتباهی یه جای دیگه فرود بیایم . من که حوصله ارتیست بازی ندارم! بچه ها ، کی میاد کارت بازی انفجاری؟!

ملت با شنیدن اسم این بازی مهیج چونان تشنگان مانده در صحرا که چشمه آب یخی از آسمان بر سرشان نازل شده باشد به شکل به سمت کینگزلی هجوم بردن. حتی سرهنگ و ستاره فرمون رو ول کردن و با شور و شوق روی سر بقیه پریدن . هیچ کس حواسش به دنباله لباس فضای ناهید خانم نبود که به فرمون گیر کرد و اون رو کمی منحرف کرد!


هفت ساعت و سی و پنج دقیقه و پنجاه و سه ثانیه بعد

-شصــــت و پنج!!

-شارژش تموم شده زدیمش به برق سرهنگ!

- پس چرا نرسیدیم؟! کسی از محاسبات این شصت و پنج سر در میاره؟

قبل از اینکه لورا فرصت ابراز وجود پیدا کنه سفینه برای سومین بار در رول های بنده(اصولا من دست فرمونم تعریفی نداره . میدونید که؟!) به زمین اصابت می کنه و تصویر می پره!

چند لحظه بعد

وله ای که در حال پخش بود به پایان می رسه و تصویر برمیگرده . ناهید با سلاح فوق پیشرفته ش از سفینه بیرون می پره تا اطراف رو مورد بررسی قرار بده . بقیه با نگرانی منتظر نتیجه بررسی سرهنگ میمونن (سرهنگ میمون نه ، ناهید منظورمه ) . چند دقیقه میگذره ولی خبری نمیشه . بهرام که مدام دور سفینه قدم می زنه میگه:
-ستاره ، سرهنگ استیکانفارلینت شد انگار! چرا پس نمیاد؟

-اه، من از کجا بدونم؟! میخوای خودت برو بیرون رو تحت نظر بگیر ببینم چه بیسماتلیتی می بیلوتی!

آنتونین دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و به سبک مرگخوار ها کروشی حواله اونا می کنه:
-میشه فارسی حرف بزنین ما هم حالیمون شه؟!

بهرام رسم دوستی و مروت رو گرامی میداره و ترجمه میکنه:
-سرهنگ رفت گم و گور شد ما باید خودمون بریم بیرون ببینیم چه قزمیتی میتونیم تبخیر کنیم!

- ام، خوب پس میخوای شما به کارت برس، من و بچه ها همینجا هستیم!

هستی از زیر میز بیرون میاد:
-کی بود گفت هستیم؟!

بهرام و ستاره به پشتیبانی هم از سفینه بیرون میرن تا دنبال سرهنگ بگردن . چند ثانیه بعد صدای جیغی همه رو به سقف میکوبونه :
-جـــــــــــــیغ!قزمیــــــت!جیــــــــــغ!

شیشه های پنجره پس از این صوت دل انگیز با موجوداتی آفتاب پرست نما با دندون های نیش تیز و اب دهن آویزون و دم دراز و بدن لزج(ایییشش!چندشش!!)پوشونده میشه . هافلی ها وحشتزده وسط سفینه جمع می شن و خیلی مهربون به هم میچسبن . آسپ پس از مدتی تفکر و ور رفتن با لامپ بالای سرش موفق میشه روشنش کنه و اولین جمله مفیدش توی سال رو به زبون میاره:
-م...م...میگم که!می...میخواین....پاشیم...ب...بریم؟!کلا...ب...بیخیال تکلیف!

ملت بلافاصله موافقت می کنن ؛ سفینه رو با سرعتی محیر الوقوع سفینه رو راه میندازن و سه محقق کنفدراسیون راه شیری رو با قزمیت ها توی سیاره ول می کنن . چند مین بعد در اثر محاسبات دقیق سپتیما سفینه به شهاب سنگی در همون نزدیکی برخورد می کنه و با کربن دوازده یکسان میشه

و بدین ترتیب سرانجام کسانی که مروت و مردانگی را زیر پا میگذارند نیز مشخص گردید!***


***در تکلیف جلسه قبل گیاهشناسی سرانجام کسانی که با شوهر و پدرشوهر خودشان نمی سازند مشخص شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
یک مقاله با توضیحات کامل در مورد جادوی فضا-زمان و گره ها و ریسمان های اون بنویسید (20 امتیاز) (تخیل خیلی مهمه)


در رابطه با جادوی سفر زمانی همینطور که در درستون توضیح دادین احتیاج به بعد چهارمی هست که خب خیلی ها معتقد هستند که همین زمان بعد چهارم بشری هست ، به طوری که وقتی اختلالات بیش از حدی رو وارد آن میکنیم به شدت تغییر جهت میده و میشه ازش استفاده کرد ، اولین نفری که چنین نظریه ای رو مورد ارزیابی قرار داد "رابرت رودریگرز" بود که معتقد بود میشه زمان رو هم تحت کنترل در آورد ،او جادوهای مختلفی رو در این رابطه مخصوصا بر روی "انتقال مکانها" انجام داد که البته در ابتدا هیچ نتیجه ای را برای وی در پیش نداشت برای آنکه وی چنین فرض میکرد که زمان نیز دارای گره های می باشد که اگر آنها را همانند ریسمان به یکدیگر پیوند داد میتوان از آن بلا رفت و یا پایین ! اما این نکته که چطور ریسمان ها را در کنار هم قرار دهیم و گره هایی که بایستی برای اتصال آنها زده شود درچه جاهایی زده شود بسیار مهم است که از دید وی جا مانده بود . البته این اشکال بدین سبب بود که ولی فکر میکرد میتواند همانند مکان گره ها را بر روی زمانها نامگذاری کند ، اما بعدها دریافت نسبت دادن یک گره به موجودیتی که هیچ ذهنیتی از آن در دسترس نیست امکان پذیر نمی باشد .
بعد از وی و با توجه به نتایجی که این دانشمند به عرصه علم جادویی عرضه کرد "فرانسوا پرایت" کیهان شناسی که در رابط با گمشدن سفینه های فضایی که وارد سیاهچاله ها میشدند و از آنها خبری نمیشد تحقیق میکرد ، سعی کرد تا این تحقیقات را در این رابطه ادامه دهد ! وی که یک ماگل بود و این اطلاعات را از دفترچه خاطرات یکی از دوستانش دنبال میکرد ( که از قضا همان رودریگرز بود ) تلاشهای بسیاری کرد تا آنکه متوجه شد که وارد سیاهچاله شدن در حققت همان نیرویی را که همگان منتظرش هستند را برای جابجایی اعمال میکند به طوری که در این قسمت با بی جرمی بسیار یک اعمال نیرو بر روی اجسامی که وارد آن میشوند صورت میگیرد ، منتهی وی نیز بدان سبب که بسیاری از تحقیقات رو متوجه نمیشد در این راه شکست خورد .

اما سالها بعد با توجه به عرضه ی هر دو تحقیق در هر دو سوی دنیای ماگلی و جادوگری با یک تحقیق ساده بدین نتیجه دست یافتند که گره اصلی بایستی بر روی فردی که وارد سیاهچاله میشود نصب شود تا وی با ذهنیت خود وارد فضاهای مختلف و زمانهای مختلف شود که یعنی ریسمان سازی در فضایی پیچیده ازعقل فرد قرار میگیرد که این عمل با وردی به نام " فکسیوال " انجام میگیرد .
ماگل ها هم که از نعمت چنین جادویی محروم بودند توانستند بدین طریق دستگاههای را خلق کنند که به صورت تخیلی بر روی صورت شما قرار میگیرد و این احساس را به شما میدهد کهدر فضا و ماکن دیگری هستید و سفر میکنید !


اون حباب که استاد سرجلسه ایجاد کرد چی بود و چطوری کار میکرد ؟ (10 امتیاز)

فکر میکنم که این حباب در حقیقت یک نوع سیاهپاله بود که همونطور که میدونین در داخل آدامس هم یک نوع خلا به همرا اکسیژن ایجاد میشه که اگر کسی این گاز رو در این حباب زیاد کنه باعث ترکیدن آن میشه ولی در اینجا ما یک کترل خاصی توسط جادو بر روی این گاز دیدیم برای همین بود که هر کسی به راحیت میتونست وارد آن بشه بدون اینکه بترکه ! چنین چیزی در کارتون "نیوتن" ساخته شد که البته چون به روش ماگلی ساخته شده بود قابلیت پرواز و .. را نداشت !
اما همونطور که سیاهپاله ها کار میکنن من فکر میکنم که ایجاد خلا سبب بی جرمی میشد و باعث میشد که خیلی راحت این حباب کنترل بش و به راحتی بتونیم ازش استفاده کنیم !
البته این نکته هم یاد آور بشم که چگونگی ایجاد سرعت و .. برمیگرده به همان بی وزنی که فکر میکنم پیوز قبلا آن رو در رابطه با این حباب ایجاد کرده بوده !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری فریز باود در 1388/5/27 10:07:27
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1388 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه سوم نجوم و ستاره شناسی :

مری فریز باود : 21 + 6 = 27
تکلیف اولت خوب بود. دومی نه ! خلاقیتش کم بود

آرنولد : 18
همه اش دیالوگ بود و سوژه پردازی پستت هم در حد صفر بود. خیلی با ارفاق نمره بهت دادم !

هستیا جونز: 28
خیلی قشنگ بود ! واقعا فوق العاده بود ! آفرین

برتا جورکینز: 27
پستت متوسط بود. معلوم نبود طنزه یا جدی ! اما چون سوژه خیلی جالبی داشت امتیاز خوبی بهش دادم !

روونا راونکلاو : 22
سوژه رو خوب پرورش نداده بود. از دیالوگ زیاد و نابجا استفاده کرده بودی و فضاسازی قدرتمندی هم نداشتی !

لورا مدلی : 22
سوژه پستت خوب بود! اما اصلا خوب پرورش داده نشده بود. فضاسازی ها ضعیف بودن ! در ضمن این بار هزارمه که مساله پاراگراف بندی و ظاهر پست رو برات توضیح میدم ! با ارفاق بهت نمره دادم !

هافلپاف :
26

راونکلاو :
13

گریفندور :
9

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1388 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه چهارم نجوم و ستاره شناسی :


دانش آموزان در حالی که برگه های تکلیفشان را در دست داشتند وارد برج ستاره شناسی شدند و یکی یکی تکلیف هایشان را روی میز معلم برای پیوز گذاشتند. پیوز پشت میز ایستاده بود و به کلاس لبخند میزد. کم کم همه روی سکو های سنگی اطراف برج، بر سر جاهای همیشگیشان نشستند و به معلم چشم دوختند.

پیوز نگاهش را بین دانش آموزان چرخاند و گفت : « جلسه قبلی در مورد سیاهچاله ها توضیحاتی دادیم و گفتیم که دانشمندان معتقدن که میشه از طریق سیاهچاله در زمان و مکان سفر کرد ... امروز میخوایم در مورد سفر در مکان توسط سیاهچاله ها توضیح بدیم ! »

پیوز با چوبدستی اش اشاره ای کرد و نوشته هایی روی تخته نقش بست : نسبیت

سپس رویش را به سمت دانش آموزان برگرداند و گفت : « نسبیت نام یک نظریه ماگلیه که به صورت ناشیانه ای در مورد علت بعضی پدیده ها گفته شده ! پدیده ای که ما میدونیم دلیل اصلیش جادوی فضا-زمان هست ! بر طبق این نظریه زمان بعد چهارم و فضا و زمان مثل دو بعد یک مربع در اثر جرم اجسام خم میشه و جاذبه رو بوجود میاره ... اما خوب ما میدونیم که دلیل اصلی این پدیده جادوییه که باعث میشه فضا و زمان به صورت ریسمان هایی به هم گره بخورن و هرچه جرم بیشتر باشه جادو بیشتر اثر میکنه و گره محکم تر میشه ... »

پیوز گفت : « راز سفر در مکان ها از طریق سیاهچاله هم همینه ! سیاهچاله چون جرم خیلی زیادی داره و حجمش چیزی نزدیک به صفره، گره بسیار محکمی رو ایجاد میکنه که سفر در مکان رو معین میکنه ! اگر شما همینطوری وارد سیاهچاله بشین ممکنه در یک دنیای دیگه یا در یک نقطه کاملا متفاوت از همین دنیا سر در بیارین ! به ظهور ناگهانی مواد در یک نقطه از عالم سفیدچاله میگن و به اون ریسمان هایی که سیاهچاله رو به سفیدچاله مربوط میکنن هم میگن : کرمچاله ! »

پیوز به سمت پنجره های برج ستاره شناسی حرکت کرد ، از پنجره به بیرون خیره شد و گفت : « ما میتونیم این جادو ها رو تحت کنترل در بیاریم ... و میتونیم از طریق سیاهچاله ها در زمان و مکان سفر کنیم ، به عهد دایناسور ها بریم، به زمان تاسیس هاگوارتز ، یا به چند هزار سال دیگه ، به یک دنیای دیگه موازی با این دنیا بریم ، یا به یک منظومه شمسی دیگه و یا اصلا به خارج کیهان ... »

سپس پیوز چوبدستی اش را تکان داد. حباب نسبتا بزرگ صورتی رنگی در هوا پدید آمد. حباب شفافیت کمی داشت و رنگش درست مثل آدامس باد کرده بود. پیوز لبخندی زد و گفت : « ما به وسیله این میتونیم به هر جایی که میخوایم بریم ! اکسیژن ، فشار ها و و همه چیزای لازم توی این حباب وجود داره ! غذا هم هست ... حالا همه سریع برین توش ... زود باشین دیگه »

دانش آموزان با ترس و لرز بلند شدند و آرام پایشان را در حباب گذاشتند ، ابتدا انتظار داشستند بترکد اما خیلی راحت از دیواره حباب گذشتند و واردش شدند ، هر نفر که وارد میشد حباب کمی بزرگتر میگشت تا اینکه همه وارد آن شدند و پیوز هم آخر از همه وارد شد و گفت : « پیش به سوی فضا ... »

حباب آرام از پنجره برج ستاره شناسی خارج شد و آرام آرام بالا رفت ، وقتی کمی از برج های قلعه فاصله گرفت ، ناگهان سرعتش بی اندازه تند شد و به سوی بیکران آسمان ها شتافت ...



تکلیف رول :

شما وارد یک سیاهچاله میشین و در مکان سفر میکنید. میتونید به یک دنیای دیگه برین یا به یک کهکشان دیگه در همین دنیا ... (30 امتیاز)

تکلیف غیر رول :

یک مقاله با توضیحات کامل در مورد جادوی فضا-زمان و گره ها و ریسمان های اون بنویسید (20 امتیاز) (تخیل خیلی مهمه)

اون حباب که استاد سرجلسه ایجاد کرد چی بود و چطوری کار میکرد ؟ (10 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1388 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
_رسیدیم!رسیدیم!بچه ها باورتون می شه ما موفق شدیم؟
ریتا در حالی که از خوش حالی بالا و پایین می پرید فریادی از خوش حالی زد .
لورا و هستیا در حالی که گوش های همدیگر را گرفته بودند با عصبانیت به ریتا نگاه کردند.
زاخار بالاخره از روی تخت بلند شد و نعره زد:خب معلومه که رسیدیم!حالا چرا ما رو از خواب بیدار می کنی؟
ریتا در حالی که دهنش را به صورت:D باز کرده بود سر جایش نشست و گفت:خب آخه این دیالوگو توی فیلم دیدم می خواستم بگم!
کینگزلی به طرف ریتا رفت و کتاب درسی را از دست او گرفت و گفت:خب!حالا که رسیدیم به سیاهچاله بزار ببینم چی می شه.
سپس شروع به خواندن برای جمعیت هافل کرد:
"از طریق سیاهچاله ها میتونید به گذشته و آینده سفر کنید ، سیاهچاله رو نقطه حال اسم گذاری کردن، و این درحالیه که به دلیل عدم وجود زمان ، شما با وارد شدن به دو تونل که اونها رو tx و ty ناگذاری کردن میتونید به گذشته و آینده سفر کنید و از نقطه حال بیرون بیاین"
ناگهان سفینه تکان شدیدی خورد.ریتا فریادی کشید وبه طرف فرمون حرکت کرد اما بلافاصله نور شدیدی که وارد سفینه شد همه را بر جایشان میخ کوب کرد و سپس خاموشی...
چند ساعت بعد

کینگزلی در حالی که با زحمت چشمانش را باز می کرد به اطراف نگاه کرد.یک ساختمان خیلی گولاخ به صورت حرف H در هوا معلق بود.دانش آموزان مختلفی به وسیله ی موتور های پرنده به طرف ساختمان می آمدند.همه ی دانش آموزان با موهای سیخ سیخی و آرایش های خفنی مشاهده می شدند.کینگزلی با وحشت گفت:ما کجاییم؟
ریتا در حالی که سعی می کرد از زیر لورا و هستیا بیرون بیاید و پایش را از دماغ زاخار بیرون بکشد فریاد زد: رسیدیم!رسیدیم!بچه ها باورتون می شه ما موفق شدیم؟
هر چهار هافلی با هم فریاد زدند:ساکت.
با این صدای فریاد ها همه ی دانش آموزان به طرف آن ها آمدند.یکی از پسر ها که خشتک شلوار جینش تقریبا روی زمین کشید می شد با خنده آن ها را نشان داد و گفت:عجب قیافه هایی!انگار از عهد دقیانوس اومدند!
لورا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به پیراهنش نگاه کرد گفت: نامرد! کلی پول اینو دادم.
صدای خنده بیشتر شد.ناگهان سه زن با ردا های بلندی ظاهر شدند.زنی که جلوتر از همه بود بر سر پسرک فریاد زد:شکبولت مسخره بازی رو تموم کن.
چهار هافلی به طرف پسرک و سپس به طرف کینگزلی برگشتند.پسرک در حالی که سرخ شده بود به طرف سه خانم رفت و با لکنت گفت:پرف.. سور مدلی،پرفسور اسکیتروپرفسور جونز به خدا من کاری نکردم.این پنج نفر خیلی غیرعادی اند! همین!
سپس سرش را پایین انداخت.پنج هافلی به سه پرفسور نگاه می کنند.هستیا در حالی که آب دهنش را قورت می داد نجواگونه گفت:اینجا..اینجا هاگوارتزه اون هم لورا و اون پشت هم من و ریتا هستیم. و این نشون می ده که ما الان در آینده هستیم.
لورا به هاگوارتز و سپس به خودش نگاه کرد.چقدر بزرگ و خشن شده بود و بدتر از همه آن تب خال گنده.سپس در بغل هستیا قش کرد.
پرفسورها با سرعت به طرف هافلی ها رفتند.لورا ی بزرگ به بچه ها نگاه کرد و ناگهان چیزی را مشاهده کرد:آن بچه ها خیلی آشنا بودند.ریتا ی بزرگ هم احتمالاً همین احساس را داشت زیرا با صدای آرامی گفت:این ها خیلی آشنایند.
هافلی ها در حالی که به ماجرا فکر می کردند به واقعیتی رسیدند:آنها هاگوارتز را خراب کرده بودند.آن هم در آینده!سپس یکی یکی بر روی یکدیگر غش کردند.
پرفسور پیوز فریاد زد:پرسی،ویولت بیاین اینا ببرید تو اتاق من!

بالاخره بچه ها بهوش آمدند و اولین چیزی که نظرشان را جلب کرد عکس ها متعددی از دانش آموزان هافلی بود.ریتا با صدای آرامی گفت: رسیدیم!رسیدیم!بچه ها باورتون می شه ما موفق شدیم؟
بچه ها بدون توجه به او به در و دیوار نگاه می کردند.زاخار با اعتراض گفت:خب اگه این همه شما ها گولاخ شدین و کینگزلی هم بچه داره چرا اثری از من نیست؟
لورا به طرف در لیزری رفت.صدای پچ پچی از پشت در می آمد.
_جناب وزیر پیوز،این بچه ها خیلی غیر عادی اند.خیلی هم شبیه...نمی دونم شبیه کی بودند.
صدای مردانه ای به کسی گفت:اسمیت!وقتی داری حرف های پرفسور مدلی رو می نویسی جوهر ها را به همه طرف پخش نکن.خیلی خوب!ما این رو بررسی می کنیم.خب کاراگاه کینگزلی شما چی می گید؟
صدای مرد دیگر گفت:من باید ببینمشون.همین!
هافلی ها به یکدیگر نگاه کردند.هستیا اشکش را پاک کرد و گفت:ما به مقام های خوبی رسیدم ولی خودمون رو فراموش کردیم بچه ها.هر پنج هافلی به طرف هم رفتند و محکم همیدگر را در آغوش گرفتند.ناگهان در باز شد و شش نفر وارد اتاق شدند.پیوز به بچه ها نگاهی انداخت و فریاد زد:کی هستید؟قیافتون شبیه منافقینه!نکنه شما؟
کینگزلی بزرگ به طرف بچه ها آمد و با حرکت چوبدستی اش طنابی را دور آنها بست.کینگزلی کوچک از خوش حالی فریادی کشید.زاخار به او نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت.کینگزلی کوچک گفت:آخه هیچ وقت نتونسته بودم این ورد رو درست انجام بدم.ولی حالا من...
ولی نتوانست ادامه بدهد زیرا کینگزلی بزرگ پایش را بر روی پای ریتا ی کوچک گذاشته بود.ولی چون می خواست نیفتد یکی از میز ها را واژگون کرد.پرفسور ریتا خم شد تا قاب عکسی که بر روی زمین افتاده بود را بردارد که ناگهان فریادی کشید.همه ی بزرگ ها به سمت او خم شدند تا بتوانند عکس را ببینند و تنها چیزی که دیدند خودشان بودند.هافلی های اصیل!پرفسور هستیا گفت:این دختره که این جا ست منم!
وزیرپیوز با چشمان اشک آلود به خود نگاه کرد و گفت:یادتونه هاگوارتز چی بود؟
ناگهان کینگزلی بزرگ سال فریاد زد:پس بچگی هامون کوشند؟
همه برگشتند و تنها چیزی که می دیدند طناب جویده شده ای بود.
همان موقع:
بچه ها در حالی که به طرف سفینه ی خود می رفتند به هم می خندیدند.بالاخره سوار سفینه شدند و همه جز ریتا فریاد زدند: رسیدیم!رسیدیم!بچه ها باورتون می شه ما موفق شدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/5/13 18:26:18
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف رول

- اِه گودي اونجا رو ، اين چيه جلومون ؟ چرا اينقد سياهه ؟
- بزا بخوابم رووي . هنوز 48 ساعت تا پايان ماموريت باقي مونده . بايد بنيه داشته باشيم كار كنيم .

-آخه اين خيلي باحاله ، شبيه كله ولدي ميمونه با تفاوت 180 درجه ايه كالرفولي .
-چي مي گي بابا !
- هيچي . من ميرم بيرو ن سفينه ، بازي .
-اوه عجب چيزيه اما چرا اينجوريه ؟ اين جسم حجيم ؛ اما در عين حال بدون جسم . فك كنم دربارش تو كلاس اين يارو پيوز يه چيزايي خوندم . اون بايد سياهچاله باشه . آره . خودشه .

در اين لحظه روونا در سفينه رو باز مي كنه و تمام اكسيژن موجود در سفينه رو به لاست ميده و با حركت تارزان واري خودشو به بيرون پرت مي كنه :

- ااااااااااااااااااااااوووووووووووويـــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااهوهوهو ...
- روونا . روونا چي كار كردي ؟ هاي بوقي !

گودريك كه گردنش را محكم گرفته بود و محكم فشار مي داد ، اين جملات را با ته مانده ي نفس هايش اين جملات را گفت . سپس با دماغ به كليد بسته شدن در برخورد كرد و روي زمين افتاد . بلافاصله اكسيژن در محيط سفينه پخش شد و گودريك دوباره به هوش آمد .

- آخ دماغم . چي شد ؟ روونا كو ؟ آه روونا اونجا چيكار مي كني ؟ بيا داخل سرما مي خوري .

روونا كه از شدت فشار نگه داشتن نفس ، سرخ شده بود و چشمانش نيز از حدقه بيرون آمده بود با انگشت به دور و برش اشاره كرد . آنها به دهانه ي سياه چاله وارد شده بودند .
روونا كم كم شروع كرد به مچاله شدن ؛ سپس آبي شد . نه مثل اينكه بنفش شد . اوه نه ،‌سياه شد ... پس روونا كو ؟ روونا و سفينه به يك باره ناپديد شده بودند .

در آنطرف سياهچاله
آسمان ابري بود و باران ميباريد .
- روونا خفه شو : راستش نوده اي از ابرها و مواد و ذرات معلق به دور نقطه ي نوراني عظيمي مي چرخيدند . ناگهان .

-بــــــــنــــــــــگــــــــــــــــــــ ...

شراره ي آتش و تكه هاي توده اي گازها به هر طرف پرتاب مي شدند .

- هي گودي ، بيا برگرديم ، الان مي ميريم .
- ديگه كار از اين كارا گذشته . اِ روونا پس كوشي ؟
-من اينجام ديگه ، اصن بگو بينم خودت كوشي ؟
-منم همينجام . ميدوني چيه ؟ من فك مي كنم كه ما از قالب جسم تهي شديم .
- نه خره . با توجه به اين كه وقتي جسمي به سمت يك سياهچاله كشيده ميشه به علت كشيده و مچاله شدن ، نابود ميشه ، چون ما نابود نشديم ، من فكر مي كنم تبديل شديم به انرژي . و همچنين با توجه به قانون پايستگي انرژي كه انرزي به وجود نمي آيد و از بين نمي رود ، ما در برابر اين گدازه هاي آتيش ، مصونيم .

گودريك : بي خيال بابا روويشتين !
- بله . همونطور كه مي گفتم ، طبق اين تفاسير و تفاصيل ،ما علاوه بر سفر در بعد زمان ، سفر در بعد مكان رو هم داشتيم . مي دونم اين روح سرگردون به خاطر اين تكليف بهمون نمره ي كاملو ميده ...

در حين و بين بحث ، ناگهان دستي عظيم الجسه از انتهاي سياهچاله بيرون آمد و آنها را به بيرون از سياهچاله سوق داد .

-اين ديگه چي بود ؟ هرچي بود دمش گرم ، اومديم تو زمان خودمون . اِ روونا ، من مي تونم تو رو ببينم .
- خب معلومه كه مي توني . طبق نظريه ي نگفته ي پيوز بل دانشمند و منجم كبير ،‌ اگر كسي بتونه از دهانه ي پر جاذبه ي سياهچاله خارج بشه ، يا به معناي واقعي ، بر جاذبه ي سياهچاله غلبه كنه ، دوباره به حالت اول بر مي گرده .

-عجب ! خب حالا اين دسته چي بود ؟
- مگه نميدوني ؟ وقتي داشتيم راه ميافتاديم گرابلي همونطور كه گريه مي كرد بهم گفت دست مرلين به همرات !

بوق ! بيق جيغ مااااااااا بعععععع فششش فششفو فششفه ...

پيوز : روونا امشب دفتر من تنبيه داري . من حنجره خودمو پاره نكردم و نمردم كه تو حالا سر كلاس من بخوابي .
- آخه پروفسور تكليف رو آماده كردم .
- خواب ديدي خيره ... :D .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
رول

-جیگ، هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟...جیگ...جیگ!
برتا که در اثر تکان های شدید سفینه نمی توانست تعادلش را حفظ کند، صدای فریاد جیگیلی را شنید که در پاسخ گفت:
-بانوی من، ما داریم به سمت سیاهچاله کشیده می شیم! من نمی تونم سفینه رو کنترل کنم!
برتا با وحشت به سمت پنجره رفت. در راه هزاران بار زمین خورد و با مشقت از جای خود بلند شد. بالاخره توانست سیاهچاله را ببیند. البته فقط سیاهی ای میدید که با سرعت هر چه بیشتر به آن نزدیک می شدند. برتا دستگیره های روی دیواره ی سفینه را گرفت و به سمت جیگیلی حرکت کرد. جن خانگی مشغول ور رفتن با دکمه ها و دستگیره های روی صفحه کلید بود.
-مطمئنی نمی تونی جلوشو بگیری؟
جیگیلی با وحشت جواب داد:
-دارم سعیمو می کنم بانوی من. ولی همه ی دکمه ها از کار افتادن!

ناگهان همه چیز متوقف شد. برتا دیگر نمی توانست هیچ حرکتی بکند. حتی نمی توانست نفس بکشد. احساس خفگی می کرد. جن خانگی را می دید که در حال کبود شدن است. سرش گیج می رفت. ناگهان سفینه تکان خورد. کمی سرعت پیدا کرد. هر لحظه بر سرعتش افزوده می شد؛ تا جایی که برتا و جیگ برای جلوگیری از پرت شدن مجبور شدند دستگیره ها را بگیرند. سرعتشان نزدیک به سرعت نور بود.حالا می توانستند نفس بکشند. در اطرافشان صحنه هایی را می دیدند. اما آن قدر سریع از کنارشان رد می شدند که نمی توانستند آنها را تشخیص بدهند. سرانجام سرعت سفینه کم شد. تا دیگر حرکتی نکرد.برتا که شدیداً احساس حالت تهوع داشت و به صورت در آمده بود، با احتیاط از سفینه خارج شد. ولی این کار حالت تهوع اش را تشدید کرد و او که دیگر نمی توانست طاقت بیاورد با سرعت به دستشویی رفت.
بعد از چند دقیقه که حالش کمی بهتر شده بود، از دستشویی خارج شد و سعی کرد این بار با دهان نفس بکشد تا بوی دود شدید اذیتش نکند.
بار دیگر از سفینه خارج شد. آسمان تیره بود. ولی از دود نه از ابر. آسمان خراش ها روی زمین نبودند؛ بلکه روی پایه های فولادی قرار گرفته بودند. چندین پل، این آسمان خراش ها را به هم مرتبط می ساختند و مردم با وسایل عجیب و غریبی که برتا نظیرشان را ندیده بود با سرعت از ساختمانی به ساختمان دیگر می رفتند. مانیتور های بزرگی روی دیوار ساختمان ها خودنمایی می کردند. هر کدام چیزی را نشان می دادند. اما ظاهر مردم از همه عجیب تر بود. لباس هایی از جنس فولاد پوشیده بودند و همه از دم کچل بودند و قیافه های خشنی داشتند.
برتا در حالی که چوب دستی اش را در زیر ردایش لمس می کرد، به میان مردم رفت. هیچ کس به او نگاه نمی کرد و این با توجه به وضعیت ظاهری اش خیلی عجیب بود. به فکر این افتاد تا از یک نفر نام آن مکان را بپرسد.
-ببخشید خانم!...آقا ببخشید....می شه یکی جواب منو بده؟
ولی همه بدون کوچکترین توجهی از کنارش رد می شدند.
-جیگ، به نظرت چیکار کنیم؟
-خانوم اونجا یه ساختمونیه، روش نوشته راهنمای تازه واردین!
برتا به ساختمان مشکی رنگی نگاه کرد که ظاهراً خلوت ترین جای آن شهر بود. به سمت آن حرکت کرد. چندین نگهبان جلوی در آن بودند. اما مانع حرکت برتا نشدند. داخل ساختمان چندین میز با ظاهر های عجیب قرار داشت. روی هر کدام هم وسایلی بود که برتا تا به حال مانند آن ها را ندیده بود. بالاخره یک میز را پیدا کرد که روی آن بروشور هایی در مورد آن شهر قرار داشت. جنس کاغذ آنها با کاغذ های معمولی فرق داشت و روی آنها با چیزی به جز جوهر نوشته شده بود. برتا یکی از آنها را برداشت و شروع به خواندن آن کرد.

راهنمای شهر لوندنس (2069)

او به آینده سفر کرده بود. این همه تغییرات در عرض 60 سال اتفاق افتاده بود. برتا معنی بعضی از کلمات روی کاغذ را نمی دانست. با توجه به توضیحاتی که در ادامه آمده بود، نام قدیم این شهر لندن بود. نقشه ای هم از شهر لوندنس در ادامه قرار داشت. برتا بروشور را برداشت و از ساختمان خارج شد. حالا دیگر امیدوار شده بود. می توانست وزارت سحر و جادو را پیدا کند و از آنها کمک بخواهد. سعی کرد خود را غیب کند؛ ولی موفق به این کار نشد. با خود فکر کرد، شاید جادوهایی همانند هاگوارتز در این جا قرار دارد که از غیب شدن جلوگیری می کند. پولی هم نداشت تا با تاکسی به آنجا برود.(اصلاً تاکسی در اینجا پیدا می شود؟) پس با پای پیاده حرکت کرد.

چند مین بعد

می توانست ساختمان وزارتخانه را از دور ببیند. البته تغییراتی کرده بود. ولی هنوز به همان شکل بود. می توانست نوشته ای را رویش تشخیص دهد. اما از این فاصله قابل خواندن نبود. برتا قدم هایش را سریع تر کرد تا بالاخره توانست نوشته را بخواند.

از سال 2040 به تدریج نیروی جادویی جادوگران کمتر شد و به همین دلیل بین آنها جنگ هایی صورت گرفت که باعث مرگ خیلی از آنها شد. جادوگران پلید شروع به کشتن مشنگ زادگان و دورگه ها کردند. تعداد جادوگران هر روز کمتر می شد. تا این که کم کم نسل آنها منقرض شد و نیروی آنها هم از بین رفت.

5/2/2060
آخرین جادوگر زنده ی اروپا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف ، رول!

مری در حالی که چهار تا جعبه رو حمل می کنه ، تلوتلو خوران از جلوی دوربین رد میشه و به سمت اتاق فرمان میره. دوربین به سمت دیگر سفینه میچرخه . کینگزلی و زاخاریاس پشت به دوربین به شکل مشکوکی خم شدن و دورشون پر از دود شده. مری جعبه ها رو پرت می کنه توی اتاق و همونطور که داره دستاش رو می تکونه فریاد می زنه:
- کینگزلی! تموم شد !

کینگزلی بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب میده :
- یه دقیقه وایسا لحیم کاریمون تموم شه الان میام!
لورا از جایی همون حوالی وسط صحنه می پره :
- الان وقت بست زدنه آخه؟! جمع کنین بساط ساز زدنتون رو!
-این ساز نیست ، لحیمه! دارم یه تیکه از کولر رو تعمیر می کنم!
و هویه توی دستش رو بالا می گیره !
مری میره پشت پنجره و به بیرون خیره میشه :
- این ستاره ها چقدر از اینجا بزرگ به نظر می رسن! کی میرسیم کینگزلی؟

کینگزلی از جاش بلند میشه و جواب میده :
- پیوز گفت اگه راست تو همون مسیری که گفت بریم دو ساعته می رسیم . ولی الان سه ساعتی میشه تو راهیم! نقشه خونمون کیه؟
لی لی از اتاق بغلی فریاد میزنه :
- لوراست!
- مرلین بهمون رحم کنه! سپتی، بگیر اون نقشه رو از لورا! حتما تا حالا سه بار دور خودمون چرخیدیم!

سپتیما سرش رو از روی نمودار ها و کاغذ های زیر دستش بلند می کنه و جواب میده :
- نه خیرم! من همه محاسباتش رو چک کردم . درست درسته! نمیدونم چرا دیرتر رسیدیم ولی الان درست رو به روی سیاهچاله ایم.

کینگزلی با شنیدن این حرف به سرعت ژست ریاست به خودش میگیره و شروع به دستور دادن میکنه :
- همه به جای خود! آماده هر چیزی باشین ! این مهم ترین ماموریت فضایی تاریخه! خونسردی خودتون رو حفظ کنین! منتظر فرمان من باشین!

زاخاریاس کینگز را به سمت صندلی اش هل میده و میگه :
-بشین بینم باو! الان میریم تو سیاهچاله!
در همین لحظه سفینه به شدت تکون می خوره . دوربین به زمین می افته و تصویر قطع میشه . چندین سال نوری دور تر از سفینه ، پیوز که از طریق دوربین بچه ها رو کنترل می کرد با قطع شدن ارتباط دچار خشمی آنی میشه و با دست محکم می کوبه روی میز!

مدتی بعد، قرون وسطی

سفینه هافلی ها درست روی سقف کلیسای بزرگی فرود اومده و نیمی از سقف و طبقات بالایی رو ویران کرده .خود سفینه هم مردم با ترس و لرز دورکلیسا جمع شدن و با دست سفینه رو به هم نشون میدن .ناگهان در سفینه با صدای فیش بلندی تقریبا از جا کنده میشه و کلی دود بیرون می زنه . از بین دود ها کینگزلی ، لورا ، زاخار و مری در حالی که به شدت سرفه می کنن بیرون میان و بعد از دو سه قدم از سقف کلیسا به پایین نازل میشن . خوشبختانه چتر های نجات درست کار می کنن و کسی آسیبی نمی بینه به جز مشنگی که از بخت بد زیر کینگزلی ایستاده بود . پس از چندی هافلیون موفق میشن خودشون رو جمع و جور کنن و از جا بلند میشن . چند لحظه بعد هستیا و سپتی که موفق به خروج از سفینه شدن بر سرشون نازل میشن و دوباره همگی پخش زمین میشن .

در همان حال که هافلیون در حالت به سر می بردند مشنگ شماره یک با اشاره کارگردان دیالوگ هاش رو از توی جیب کت فراکش در میاره و شروع به خوندن می کنه:
- اهم! ...سربازها! بیایید این ساحران را بگیرید که از آسمان بر سقف کلیسای ما فرود آمدند و آن را ویران نمودند!
سرباز ها از کوچه بغلی بیرون می پرن و روی سر هافلی ها میریزن . ابری از گرد و خاک به هوا بلند میشه که هر از گاهی از توش یه دست ، پا یا کله بیرون می زنه . مردم هم دودسته میشن و شروع به کری خوندن تشویق دسته مورد علاقه شون میکنن ..

بعد از چند دقیقه سربازان بر هافلیون پیروز میشن و همه رو به زندان میبرن .

در زندان

مری مشغول خط انداختن روی دیوار با ناخنش شده . هستیا و سپتیما گل یا پوچ بازی می کنن . لورا با انگشتاش بازی می کنه. کینگزلی مشغول بازتابوندن نور خورشید به وسیله کله ش به دیواره و زاخاریاس مجذوب حرف های هم سلولیشون شده!
-آری، من اینگونه کشف کردم که زمین گرد است . اما آنان سخن مرا نپذیرفتند و مرا دیوانه پنداشتند . پس از آن بدیشان گفتم که زمین به دور خورشید میگردد اما آنان برآشفتند و مرا به زندان انداختند چرا که معتقدند زمین مرکز تمام کائنات است!
-خوب گالی جون ، کتاب جدید پروفسور سینیسترای ما رو بهشون نشون می دادی !تو این کتاب قشنگ همه اینایی رو که گفتی توضیح داده!
-پروفسور سینیسترا کیست؟ آیا دانشمند فرزانه ای از سرزمین شماست؟!
- فک نکنم اسمش فرزانه باشه... آخه سپتی بهش میگه لیزی جون!

در همین لحظه در زندان باز میشه و چند نگهبان وارد میشن . رییس زندان پشت سر اونا وارد میشه و دستور میده:
- این ساحران مرتد را به دادگاه منتقل کنید!

در دادگاه

-تق! دادگاه رسمی ست! لطفا سکوت را رعایت کنید!... هم اینک ما چند ساحره در اینجا گرد آمده ایم .یکی از آنها زنی مرتد به نام وندلین است که گاهش بر همه ما آشکار است و بقیه، با وسیله ای عجیب بر سقف کلیسای بزرگ شهر فرود آمده اند و بخشی از آن را نابود ساختند !آنها با خود چوب های اهریمنی به همراه داشتند و اعتراف نموده اند که از آن برای جادو و برقراری ارتباط با شیطان استفاده می کردند! نمیتوان از گناه آنها گذشت . هیئت منصفه ، رای خودتان را اعلام نمایید!
کینگزلی که کم مونده از گوشاش بخار بیرون بزنه با عصبانیت بلند میشه و فریاد می زنه :
- اعتراض دارم! متهم باید از خودش دفاع کنه! ما دفاعیه آماده کردیم!
با تموم شده جمله کینگزلی همه می زنن زیر خنده ! وندلین که کمی دور تر از کینگزلی نشسته به سمت هافلی ها خم میشه و میگه :
-اینجا حق دفاع ندارین. ولشون کنین بذارین هرچقدر میخوان چرت و پرت بگن! آخرش همه مون رو میسوزونن دیگه!
سپتی در گوش هستیا زمزمه می کنه :
-ببین بیچاره از فرط غصه خل شده !
وندلین بی توجه به اونا حرفش رو ادامه میده :
- موقع اعدام که رسید بهتون میگم چیکار کنین! نمیدونین چه حالی داره! فقط کافیه یه افسون خنک کننده رو اجرا کنین!

قاضی که دلش رو گرفته و صورتش شدیدا سرخ شده ( طوری که کاملا با شکلک قابل توصیفه) به زحمت چکش رو برمیداره و روی میز میکوبه :
- خوب ، بس است ! به خاطر اینکه موجبات شادی ما را فراهم آوردید برای شما تخفیفی در نظر می گیریم! هیئت منصفه، رایتان را اعلام نمایید!
نماینده هیئت منصفه از جا بلند میشه و از روی برگه ای که به دست داره شروع به خوندن می کنه :
- هیئت منصفه با توجه به اینکه متهمین به جادوگر بودن خود اعتراف نموده اند حکم سوزاندن را برای ایشان در نظر دارد . اما نظر به اینکه جناب قاضی آنان را مورد لطف قرار داده و خواستار تخفیف برایشان شده اند ، این مجازات به اعدام با طناب دار تقلیل پیدا می کند!
وندلین پوزخندی می زنه و به کینگزلی میگه :
-حیف شد ، بد آوردین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هستيا جونز در 1388/5/8 18:53:29
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف رول:

- این چیه؟

- نمی دونم. ماله ماگل هاست ولش کن بیا بریم

- نه باب ببین من توش یه جادویی رو احساس می کنم

- وا مگه جادو رو هم احساس می شه کرد؟

- آره باب از بلاد الفها یاد گرفتم اونها حتی میتونن کل قدرت جادوییتو بگیرن

- بیا بریم دیرمون می شه باید بریم هاگ

- بزار یه تستی بزنیم ببینیم چی می شه

- ای وای از دست تو

دو جوان سوار وسیله ی ناشناخته شدند و ناگهان آن وسیله با صدای تلق تولوق از زمین بلند شد و اوج گرفت.

- اه داره بالا میره

-خودم دارم میبینم

و چند لحظه بعد:

- اینجا چقدر تاریکه چی شد

پس از چند ثانیه دو جوان وسط جنگلی با درخت ها سر به فلک کشیده بودند، که یک حیوان عظیم جثه جلو رویشان ظاهر می شود و با هر غرشش زمین به لرزه در می آید.

- ما کجاییم این چبه؟ همش تقصیر توه

- صبر کن ببینم

ساعت جادویی جدیدش را بیرون آورد و به آن نگاهی انداخت و گفت:

- الآن 30ملیون سال قبل از میلاد و اینجام زمین هاگوارتز

- اونوقت اینم حتما بابای هیپوگریفه

جانور به صدا در آمد و گغت:

- چه اسم جالبی یادم باشه رو بچه ام بزارمش شما دوتا از کجا اومدین تا حالا اینورا ندیدمتون

- چه باحال داره حرف میزنه

- نگفتین اهل کجایین؟

- ما از آینده اومدیم

- چه جالب جدیدن زیاد از اونجا میان اینجا خیلیاشونم دنبال تکلیف یه یارو میان اسمش چی بود پیاز نه پیوز آره پیوز بود شما هم به همون خاطر اومدین؟

- یه جورایی آره

- این 61 کجاست باید این دو نفر رو بکشیم اونا از سیاهچاله رد شدن احتمالا می خواستن پتریکوفلکوس رو بدزدن(این صدای ناهید بود که از دور دست به گوش رسید)

- اوه اونا اومدن فعلا یه گوشه قایم شید تا این ناهید و بهرام و ستاره رد بشن بعد برمی گردونمتون

پس از مدت کوتاهی موجود عظیم الجثه آنها را به در ورودی سیاهچاله رساند و گفت:

- بقیه اش با خودتون من باید برگردم تا 61 خونمو داغون نکرده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد در 1388/5/8 4:41:33
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: كلاس نجوم و ستاره شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک مقاله توضیح بدین که سیاهچاله های عظیم چطور در ابتدای کائنات تشکیل شدن ؟ (22 امتیاز)

در واقع در ابتدای ازل زمانی که هیچ گونه کهکشانی به نام راه شیری وجود نداشت و یا در واقع هیچگونه کهکشانی وجود نداشت جرمهای نامحدودی در فضا در حال حرکت بود کههر یک از آنها داراری نیروهای بینهایتی بود که هر لحظه اماکن داشت که بوسیله ای ناشناخته آزاد شود ، البته این مورد فراموش نشود که آزادی انرژی همانطور که میدونین احتیاج ب یک محرک دارد که در واقع در سر راه هیچ یک از این جرمها هیچ گونه محکری وجود نداشت .
اما با بوجودآمدن کهکشانها در واقع یک میدان عظیم مغناطیسی در سرتاسر فضا بوجود آمد که بوساطه الکترونها و پروتونهای مختلف و رابطه های جذب و دفع نیروهای مختلف در مکانهای مختلف بوجود آمد که بعث شد که جرمهای مختلف و بزرگ در حرکتهای آنچنانی قرار بگیرند .
همانطور که میدونین در ابتدا کهکشانهای مختلف جزیی پایدار و پیوسته بودند که به صورت یک مجموعه کامل در کنار یکدیگر قرار داشتند اما این روابط و نیروهای الکتریکی مختلف سبب حرکت جرمها و برخورد آنها با یکدیگر شد که در حقیقت نیروی بسیار زیادی را ایجاد میکرد و از آنجا که گنجایش قطعی در فضا وجود ندارد و نیرو بایستی در هر 4 بعد حرکت کند سیاهچاله های عظیمی بوجود آمد که تاکنون نیز وجود دارد .
البته نکته ای که در مورد ای ن سیاهچاله ها مطرحه اینه که در یک بعد خارج از ذهنیت آدمی قرار دارند برای همین هم هست که وقتی جسمی وارد آنها میشه در حقیقت همه ویژگیهای اصلیش رو از دست میده و به طور کل ناپدید میشه ...
همین طور که گفتم با حرکت در بعد چهارم این سیاهچاله ها بوجود آمدند و نیروی خود را آزاد کردند که در واقع باعث دفع روابط جذبی و جذب روابط دفعی شد و همین مسئله هست که انرژی عظیم آنها رو پدید میاره یعنی همون نکته ای که در درس هم اشاره کرین استاد یعنی همون انرژی که باعث میشه جاذبه و دافعه کلی شکل بگیره و تعادل کهکشانها حفظ بشه !


در سیاهچاله های عظیم چه نوع جادویی وجود داره ؟ (8 امتیاز)


در جامعه های جادوگری مرسوم هست که این نوع جادو " فلکسیوال" هست که همونطور که گفتم خارج از ذهنیت آدمی هست و برای همین هر چیزی که به این نوع جادو برخورد میکنه ویژگیهای اصلی خودش رو از دست میده .
اما چیزی که سبب شد تا جادوگران این چنین در رابطه با سیاهپاله ها فکر کنند در واقع کاربرد این جادو بر روی افراد مختلف بود ، کاربرد این جادو با عملکرد سیاهپاله دققا جور در میاد ..
در بعضی از کتبای قدیمی نیز دیده میشه که عده ای اعتقاد دارند در جریان بوجود آمدن کائنات دو جادوگر عظیم با یکدیگر در جدال بودند که برخورد جادوهای این دو با یکدیگر سیاهچاله را بوجود آورده و نیز عملکرد آن را سبب شده ... یعنی برورد دو جادو برای خنثی کردن یکدیگر در واقع " فلکسیوال " را بوجود آورده که یعنی گرفتن ویژگیهای اصلی و یا همون خنثی شدن .

البته شایان ذکر است که در این سیاهچاله ها از نوعی لوموس نیز نام میبرند که احتمالا برای همون تابشهایی است که مری از کلاس بیرون رفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!