شب بود، ماه پشتِ ابر بود، در گوشه اي دنج در اين جهانِ پهناور، در اتاقي واقع در ضلعِ شرقي ساختمان، دو فروند كفترِ عاشق، دستانِ يكديگر را در هم گره كرده بودند و از پنچره به ماه و ستاره هاي چشمك زن مينگريستند.
ناگهان؛
- غيييژژژ ... بــــــووم ( افكت باز شدن درِ اتاق و برخورد به ديوار)
جيمز سيريوس در حالي كه برقِ شادي در چشمانش موج ميزد، بدون اطلاع قبلي دربِ اتاق رو باز ميكنه و با پاكتي كه در دستش بالا و پايين ميرفت، فرياد ميزنه :
- عله بابا، عله بابا ! ما رو فردا شب مهموني دعوت كردن!

عله پاتر دستِ جيني رو رها ميكنه و در يك حركتِ پلنگي شيرجه ميزنه و كارتِ دعوت رو از جيمز ميگيره و با دقت شروع به خوندن ميكنه:
نقل قول:
به نامِ او كه كلاه را آفريد !
با سلام! اينجانب كلاه ملقب به مينروا مك گونگال وزيرِ وزين و آستكبار ستيزِ سحر و جادو به مناسبتِ برگزاري مرحله ي دوم مسابقاتِ " جـامِ آتش " و سالگردِ افتتاحِ انجمنِ خاله بازان، مراسمِ باشكوهي را تدارك ديده ام ! ... باشد كه با حضورِ گرمِ خودتان و خانواده محترمتان ما را در اين مهماني بزرگ ياري فرماييد!
شروع مراسم از ساعتِ 9 شب تا هر وقت كه خوش بگذرد!
مكان : هتل استقلالِ هاگزميد - تالارِ هاگوارتز.
* ضمنا" مراسم پاتختي در همان مكان برگزار خواهد شد!
.:. نيم ساعت بعد ، اتاقِ نشيمن .:.
ليلي : من لباس مهموني نداااااارمممم!!!
جيمز : من كفشم وقتي فوتبال بازي ميكردم پاره شده، من كفش جديد ميخوااااام!

آسپ : منم همه ي لباسام تكراري شدهههه !
* ( سخن نويسنده 1 : فرزند ديگرِ خانواده - تدي - چون بيرون از خانه به سر ميبرد . ليكن ديالوگي از ايشان موجود نيست! )
جيني كه از شدتِ عصبانيت از سرش دود بلند شده بود، با فرياديِ توام با جيغ رو به عله گفت:
- يادته چند تا خواستگار داشتم، نه ؟! اصلا" معلومه اين چه زندگيه واسه ما درست كردي ؟! ... فك كردي چون 20 سال پيش زدي اون كچل رو كشتيش همه چي تموم شد؟! ... دريغ از يه گاليون كه بهت بدن به عنوانِ جايزه! خسته شديم از بس صورتمون رو با سيلي سرخ نگه داشتيم! خدا رو شكر بچه ي ديگه اي نداريم! ... در همين حال جيني دستش رو نشون ميده و ادامه ميده:
- بيا ! اين 4 تا تيكه النگو ها رو كه مادربزرگم سر عقد داده بهم رو بفروش، حداقل فردا شب آبرومون نره !
ناگهان رگِ غيرتِ عله ِ كبير دچار هيجان ميشه و باد ميكنه و مجبور ميشه براي چند دقيقه اي سيمِ سرور رو رها كنه و زندگيش رو نجات بده، اما ناگهان پشيمون ميشه و با دندون سرور رو نگه ميداره و به روحِ منيروا بوق ميفرسته كه چرا اونها رو به مراسم دعوت كرده بود!
.:. خوابگاهِ دخترانِ گريفيندور .:.
- پچ پچ پچ !!
- اوهوم! اما ببين ... پچ پچ پوچ؟!
- ديوونه اي مگه ؟! ... آماتور بازي در نيار، بهترين كار ... پچ پوچ پچ!
- زن داش ! زن داش ...هــــــــوووشت جسي با توام ...
!جسي كه در فاصله ي چند اينچي از سارا نشسته بود و آندو به سبكِ بسيار مرموزانه پچ پچ ميكردند، با صداي مورگانا به سمتِ عقب برگشت و با چهره اي ناراحتانه گفت:
- ببخشيد حواسم نبود ! جانم ؟!
مورگانا دندان هاي خون آشامي ش رو نشون داد و دوباره چهره اي معصومانه به خود گرفت و گفت:
- عيزم ! خواستم بگم يه نامه واست از طرفِ وزير اومده بود، من بازش كردم ، خب ميدوني كه ما الان فاميل هستيم و نبايد چيزي رو از هم پنهون كنيم؟! .. خلاصه اينكه فردا شب مراسمِ جشني با حضورِ مديران هستش، و اينكه تو دعوتي و اينا! يه پي نوشت هم داشت كه نوشته بود مرحله ي دوم مسابقه همون موقع برگذار ميشه!

سارا : ايول ، جور شد ... حالا بهترين موقع واسه ...
جسي : كاملا" ! ژووووهاهاها ... اما ناگهان چشمانش به نقطه ي كوري ثابت ماند، نگاهي به خودش در آينه اي كه روي ميز افتاده بود، كرد و گفت:
- وااايي! من لباس نداااااارم !! ...
ملت :
!.:. فـرداي آن روز .:.
جسي و دوستان براي صرفِ ناهار وارد سرسراي اصلي شده بودند، اما آنجا به طرز باور نكردني اي زيبا شده بود، پرسي ويزلي كه به نظر عصباني ميرسيد معترضانه رو به مك گونگال گفت:
- به ياد دارين كه رئيس اينجا منم ؟! ... شما كلِ ساختمون رو الان ميارين پايين با اين كارا !!
مك گونگال پشت چشمي نارك كرد و در حالي كه به آرامي چوبدستي ش رو حركت ميداد، پاسخ داد:
- درسته آقاي ويزلي ! اما مدير اين جشن منم، شما كه ميدوني من 7 تا ميتينگ در دنياي ماگلي رو مديريت كردم! ميدوني اين سابقه ي كاري يعني چي؟! ... به جاي اين كارا بگو اون سبزي ها رو كه براي آخر جشن لازم داريم رو زودتر تهيه كنن ! ... خيلي دلم براي اينكار تنگ شده!
در اين صحنه پرسي پايش را محكم به زمين ميكوبد و زير لب انواعِِ فحش هاي بيناموسي بالاي هيجده سال به منيروا ميدهد و براي پيگيري ديگر امور راهي ميشود.
جسي: ساعت چنده ؟!
اينيگو: نزديكِ 2 ، هنوز خيلي وقت داريم!
جسي: امشب شبِ مهميه ! ... دلشوره دارم! ... تو چي؟!
اينيگو: يكمي طبيعيه ! ... واسه اين مرحله آماده اي؟!
جسي: آره ! آآممم ... خب من برم!
اينيگو: اوكي ، تا 9 . فعلا " باي!
.:. شروع داستان ، هتل استقلال .:.
- خب جسي آماده اي ؟! همه چيزو برداشتي ، مطمئني ميخواي اينكارو كني؟!
- آره ، آره ! بريم !
و چه خيالي ميرفت كه جسي ميتوانست بهترين لباس را بپوشد، اما حيف كه هيچ كدام از دوستانش جز به ماموريت هايشان در گروهك ها ! به چيز ديگري فكر نميكردند و وي مجبور شد لباسِ يك خون آشام را كه در تنش زار ميزد بپوشد! و در دل به خود بوق بفرستد كه چرا تا به حال در اين زمينه دقت به خرج نداده بود. پس، بعد از سركوبِ خود تصميم گرفت در اولين فرصت به مغازه ي لباسِ شب در پاساژِ مرواريدِ واقع در هاگزميد
مراجعه كند و خودش را خجالت زده كند فرمايد!مورگانا : !!
... سارا : ؟؟
... و جسي : ؟!
صداي هيايو و فرياد هاي شادي دانش آموزان تمامِ فضاي سالن را پر كرده بود، روي سِن، گروهِ موسيقي اي به نامِ "كارتن خوابها" با نوازندگي و همخواني آوريل لاوين و سرژ تانكيان مشغول هنرنمايي بودند. در گوشه اي ديگر منيروا كه دورِ كلاهش را با پاپيوني صورتي رنگ تزئين كرده بود، نوشيدني ويژه ي جشن را براي دالاهوف كه از بوي مشمائز كننده ي پيازي كه از عمامه ي كوييرل خارج ميشد رنج ميبرد، ميريخت، كمي آنطرف تر استرجس از ايوان در مورد عملكردِ سازندگانِ كارخانه هاي شامپوسازي در جزاير قناري سوال ميپرسيد.
آمــا ... ( كپي رايت باي جيمز )
صداي بوقي توجه همه را به خود جلب كرد. آرگوس فليچ كه به تازگي با مراجعه به تبِ سوزني نقض در راه رفتنش را درمان كرده بود، دوان دوان به سمتِ دربِ تالار ميره و اونو باز ميكنه و در مقابل چشم چند صد نفر حضار عله پاتر از الگانسش! پياده ميشه و به سمتِ ديگه ميره و دربِ ماشين رو براي جيني باز ميكنه. بعد از اونها بچه هاي عله يكي پس از ديگري تخليه ميشن! ... ا ديدن آن همه شكوه و عظمت و خوش تيبي خانواده پاتر ،باعث ميشه از دهانِ بينندگان مقداري كف خارج بشه و سپس:
!جيني كه لباسِ برازنده و زيبايي به تن كرده بود، با يك دست كيفِ دستي اش و با دستِ ديگرش بازوانِ عله را گرفته بود و لبخند زنان به دخترش كه پيراهني فيروزه اي رنگ به تن داشت، و بسيار پسركش شده بود را تحسين ميكرد. كمي عقب تر آلبوس سوروس سعي داشت غرور خود را موقع راه رفتن حفظ كند و با ديدن ساحره هاي حاضر كمتر سكندري بخورد. و بلاخره آخرين عضو خانواده ، جيمز سيريوس بود كه با كفشِ آل استارِ صورتيه جديدش كه خيلي هم دوستش داشت روي صندلي مخصوصِ ناظرين نشست!
بعد از ورود يگانه نابودگر قرن، منيروا با صداي رسايي آغاز مراسم را اعلام كرد و 15 نفر از مسابقه دهندگانِ راه يافته به مرحله ي دوم از دربِ مخصوصي وارد تالار شدند. بدين ترتيب مرحله ي دوم آغاز شد.
صداي تشويق و شادي بچه ها به هوا برخاست، هر كدام از 4 نماينده ي گروه در مكانِ ويژه اي رو به روي حاضرين نشستند، در اين ميان جسيكا كه همچون گرگي زخمي به ميزِ مديران خيره شده بود، سمتِ اينيگو خم ميشه و ميگه:
- فكر كنم وقتشه كه بريم!
- آره، مواظب خودت باش، منم تا چند دقيقه ديگه ميرم!
جسي به ميزِ دانش آموزان نگاهي ميكنه و براي سارا دست تكون ميده و بعد از رخصت گرفتن از مك گونگال از تالار خارج ميشه، وي ابتدا" با حسرت پيراهنش رو عوض ميكنه و لباسِ مخصوصش رو ميپوشه، سپس به سرعتِ جت به هاگوارتز ميره، sMsاي رو خرج شماره ي " 0912345... " ميكنه و منتظر ميشه !
-ووووييژ ... بااازم شراره، دِلارو ديوونه كرده! ، ووويييژژژ ، مامانش موهاشو عروسكي شونه كرده ... وييييووژژژ ( افكتِ ويبره و زنگِ مسيج)
بارون خون آلود از شدت هيجان، رعد و برقي ميزنه كه در اثر اين عملِ ناگهاني مقداري خون مي پاشه روي عينكِ عله و باعث ميشه ايشون ديدشون كم بشه و جيبهاشو گم كنه و تا 3 دقيقه بعد همچنان آهنگ به خوندنش ادامه بده:
" شراره بده يه بوس امشب به من ... ويييژژووژژ ... با من برقص ، بخون امشب با من ... ويييژژژژووو "
در همين حال جيني كه تا چندي پيش در مورد نقش زن سالارانه اي كه در منزل دارد با هرميون حرف ميزد، با شنيدن رينگ تونِ گوشي عله، قيام ميكنه و به نشانه ي اعتراض ميگه:
- شراره كيه ؟! ... صد دفعه گفتم اين آهنگ رو پاك كن! ... بعدا حسابتو ميرسم!... سپس " ايشي" ميكنه و دور ميشه !
- تا كي ميخواي بهش سواري بدي مرد ؟! بيشين خودش مياد.
عله به حرفِ بارون گوش ميده و بعد از 10 دقيقه گوشيش رو چك ميكنه و پيام رو ميخونه:
نقل قول:
- با سلام!
جلسه اي مهم با حضور ناظرانِ اسبقِ سايت، در جنوبي ترين قسمتِ ساختمانِ هاگوارتز برگزارشده است، از شما به عنوانِ قهرمانِ جنگ و زوپس دعوتِ ويژه به عمل مي آيد.
باتشكر: 0939440....
عله ي قصه ي ما سيمِ سرور رو تا ته داخل جيبش فرو ميكنه و بدون هيچ حرفي بسوي مكانِ مورد نظر رهسپار ميشه!
.:. آتشِ زير خاكستر .:.
جسي كه از شدتِ انتظار و عصبانيت مشغول جويدنِ ناخن هايش بود، صداي قدم هاي كسي را شنيد، بي شك عله وارد تله شده بود، عله با دقت به اطراف نگاه كرد و هيچ اثري از موجود زنده نديد، با اين حال وارد قسمتِ جنوبي ساختمون شد، صداي حرف زدن چند نفر را درون انتهايي ترين اتاقِ راهرو شنيد. به آرامي درب را گشود و وارد آن شد، به محض ورود صدا فِرت گشت، ايستاد، عينكش را جابه جا كرد و با دقتِ بيشتر به اطرافش خيره شد، اتاقي مملوء از وسايل گرم و سردِ مرگبار، انواع اسلحه هاي كوچك و بزرگ كه در كنارِ هم چيده شده بودند، مدل هاي گوناگوني از چاقو ، چنگال و سرنيزه، جديدترين شكلِ گيوتين كه تيغي به شكلِ زيگزاگي داشت ... كمي چرخيد، سمتِ راستش ميزي قديمي قرار داشت كه با انواعِ گاز انبري، مته ، اره برقي و غيره پر شده بود !!! ... عله همچنان در عالم خلسه به سر ميبرد كه ناگهان دربِ اتاق با صداي ِ بلندي بسته شد !
!- يوهاهاها ... خيلي خوشحالم كه تونستم از نرديك ببينمت آقاي پاترِ معروف !
در همين حال دختري با لباسِ تكاوري كه چهره اش را با چفيه پوشانده بود، وارد اتاق ميشه ، و عله براي دومين بار در اين دو روز بين 2 راهي گير ميكنه كه سيم سرور رو رها كنه و از خودش دفاع كنه يا نــــه ؟! گزينه 2 !
عله به آرامي به عقب ميره و به صندلي مخصوصي كه بي شباهت به صندلي دندانپزشكي نبود برخورد ميكنه.
جسي :خيلي خوش اومدي، لطفا بشين!
عله كه حتي در جنگ با ولدمورت هم اينقدر اوضاع را يك طرفه فرض نكرده بود، با خودش فكر ميكرد كه اي كاش همچون 20 ساله گذشته چوبدستي اش را در جيبش نگه ميداشت نه كيفِ همسرش !

- منو واسه چي كشوندي اينجا ؟! ميدوني من كي ام ؟! ... ميخواي بلاك شي؟ ميتونم با قدرتم به 4 ميخ بِكِشمت ! ... برو به دشمنام بگو كه نقشه مون نگرفت، بگو طرف يابو نبود ، بگو شناسايي شدين!
ناگهان دستگيره ي دو طرفِ دستانِ عله بسته ميشه و عله عملا" به صندلي قفل ميشه!
- ايشالله كه آي پيت بسوزه !... الهي سه ترم پشتِ سرِ هم ترمِ اول رو مشروط بشي !! اين چه كاريه ؟!... يــا مرلـــــين كمـــــك ..

جسي در حالي كه با سرنگِ توي دستش بازي ميكرد، گقت:
- خيلي سِتمه بخوام اينقدر زود حرف بزنم! ... ميخوام عقده ي اين 19 سالو سرت در بيارم ! ... فكر نكنم با يكم تزريق هوا چيزي بشي! ژژژژوووهاهاها ...
- نـــــــــــــه ... من زن و بچه دارم! ... من ميخوام ليلي رو تو لباسِ عروسي ببينم، ميخوام مدير شدنِ آسپ رو ببينم ، جيمز رو هنوز دانشگاه نفرستادم!! ... منو نكش !! نـــــــه ... جييييغ ...

جسي كه صرفا" به آهنگِ "سالهاي دور از خانه اي" كه از هندزفريه گوشيش پخش ميشد، گوش ميداد، چند سي سي از سرنگ رو از هوا پر كرد و به عله كه شديدا" براي رهايي دست و پا ميزد، تزريق كرد، با اين حال گفت:
- از دورانِ مدرسه ت هنوز چيزي يادت نيومد ؟!
- در حالِ حاضر نه !
- خب خودت خواستي، ميخواي طعمِ درد رو بهت بچشونم؟! ... جسي اين را گفت و به سمتِ اسحله ي O.I.C.W اش رفت، ليزهاشو چك كرد و بدون معطلي پاي عله را نشانه گرفت ... صداي فريادِ عله بلند شد، اما حيف كه تقلايش براي رهايي بي فايده بود، خون ريزي پايش با هر حركتي كه به آن وارد ميكرد بيشتر ميشد، گريه اش به هق هق تبديل شده بود.
سنگدلِ قصه ي ما كه جسيكا پاتر باشه، سيمِ سرور رو از تو جيبِ عله در مياره، عله يك آن بيخيالِ خونريزي پاش ميشه و به سيم سروري كه در دستانِ جسي بود و نقشِ شيشه ي عمرش را داد زل ميزنه :
- **** ! ولدمورت با اون همه قدرتش نتونست دست بهش بزنه اونوقت توئه **** ؟! ... هميشه تازه واردايي مثه توان كه قدرت ميخوان! چيه تو هم دسترسي ميخواي ؟!
- اينقدر مغلطه نكن! ... من دارم از گذشته ت ميپرسم، تو منوي مديريتت رو به رخم ميكشي؟ فكر ميكني كي ام؟
- تو يه **** بوقي و ****** هستي !!

جسي چوبدستيش رو زيرِ گلوي عله ميذاره و فشار ميده و ميگه :
- دوباره تكرار كن !!!!!
- تو يه خانومِ باشخصيتي كه بوق دوست داره و خيلي جيگره !!

- اوكي ! ببين خيلي وقت ندارم، گوش كن خوب ببين چي ميگم! ... جسي از عله دور ميشه و شروع به قدم زدن ميكنه و ميگه:
- تو " چـــو " رو يادته ؟!
- چــو كيه ؟!
جسي خون جلو چشاشو ميگيره و در يك حركتِ انتحاري با ضامنِ تفنگش ميكوبه تو سرِ عله و پرتش ميكنه سمتِ گيوتين و طنابش رو كمي آزاد ميكنه!
- تكرار ميكنم ، تو " چـــو چــانگ " رو يادت هست يا نـه ؟!
عله در حالي كه ناله ميكرد، سرش رو به علامتِ تاييد تكون ميده! ... در همين حال جسي عكسي رو از جيبش در مياره و ميگه :
- خب من دخترِ چـو هستم !
- به من چه تو دخترِ اون دخترِ گِريهووو هستي ؟! كشوندي اينجا اينو بگي؟
جسي به محضِ شنيدن توهينِ عله ارهِ برقي رو روشن ميكنه و در كسري از ثانيه جفت دستاي عله رو قطع ميكنه! فردِ خاطي كه به شدت در حالِ جان دادن بود، و خون مثلِ چي ! از هيكلش جاري شده بود به جسي نگاه ميكنه! جسي هم عكس رو جلوي چشماي عله ميگيره و ميگه:
- خوب عكسو نگاه كن ! اين منم، اينم مادرم! ...آقاي پاتر من دخترِ شما هستم!
عله در همان حال سه بار سكته ميزنه و اين حالتي ميشه:
... سپس:- امكان نداره ! من و چو از شّرِ اون بچه خلاص شديم!
- تو كه تو مطبِ دكتره نرفتي ! رفتي ؟! ... چرا ولش كردي؟ هان؟
عله كه ديگر صدايش به فرياد ميمانست ، نعره زد:
- من فقط اون موقع 16 سالم بود !
- هاه ! كه اينطور ! اون چي ؟ به اين فكر كردي سرش چي اومد ؟! چون دختر خارجي بود آدم نبود ؟! ... ميدوني ما چقدر بدبختي كشيديم؟! ... ولي اون مثلِ تو نامرد نبود، ميدوني من اومدم اينجا، تو اين مسابقه، كه انتقامم رو ازت بگيرم ! به اين دقت كردي كه من چرا تنها بدون ايفاي نقش"پاتر" هستم؟! ... بگذريم، خوب من حتي اگه بكشمت هم مشكلي نيست، چون قانونِ بازي اينه كه هر جوري ميخوايم شكنجه كنيم! ... منم ميتونم بگم وقتي سيم سرور رو از دستش كشيدم، جون داد! ... چطوره ؟! ...حالا منو به خانوادت معرفي ميكني يا نـــه ؟!
در همين حال عله يادِ حرفِ جيني در شبِ گذشته افتاد كه از كثرتِ فرزندان ميناليد! ... پس اگر جسي او را نميكشت، جيني به محض فهميدم داستان او را ابتدا" با طلسم مرگ نابود و سپس به عنوانِ مترسك در باغچه ي حياطشان چال ميكرد !
جسي كه از سكوتِ طولاني عله خسته شده بود، براي خالي نبودنِ عريضه طلسمِ " كروشيو " تقديمش ميكنه و تيري سه شعبه اي به سمتِ چشمانِ سبزِ عله نشونه ميگيره كه باعث ميشه شيشه ي عينك و تيرها داخلِ چشمانش فرو برن و كف و خون باهم ازشون خارج بشه!
جسي مجددا" نگاهي به ساعتش ميكنه و ميگه:
- خب من جريان رو گفتم! اومدم بگم كه ازم نگهداري كني! ... اگه قبول كني سيم سرور رو ميدم بهت ! ... قبول ؟
ناگهان عله پس از سالها بوي مهرِ مادري اش را كنارش حس كرد، نيروي عشق و اميدش جرقه اي زد، گويا دوباره جوان شده بود، اشكِ آميخته با خون از چشمانش جاري ميشه، چانه ش ميلرزه و متحولانه ناليد:
- هميشه دلم يه دخترِ شجاع ميخواست، شير زن باشه. حالا هم مرلين رو شكر ميكنم كه يكي پيدا شده قهرمانِ زوپس رو به زانو در بياره!

جسي خوشحال و راضي از برآورده شدنِ حاجتش، تك زنگي به سارا ميزنه و براي آخرين بار " كروشيو " نثارِ عله ميكنه و بعد از اينكه حس ميكنه كاملا" خالي شده، به سمتِ پيكره بي جانش ميره و روي چرخ دستي اي ميذاره و بعد از پاك سازي محوطه چرخ رو پشتِ دربِ تالارِ هاگوارتز ميذاره _ قسمتِ بعدي جشن در هاگ برگذار ميشد _ و بعد از تعويضِ مجددِ لباس وارد سالن ميشه، روي صندلي مخصوص خودش ميشينه !
- عزيزم، خيلي طولش دادي! ... فقط نيم ساعت ديگه مهلت داشتي!
- هوووف ! نميدوني نفس، به اندازه 10 سال فسفر سوزوندم!

ساعت از 12 بامداد گذشته بود كه مك گونگال پايانِ مرحله ي دوم را اعلام كرد ! صداي موزيك براي چندمين بار به هوا بلند شد، در اين ميان گروهي از پيشكسوتانِ سايت نزد منيروا آمدند تا مراسم خاله بازي را دور همديگر با پاك كردنِ مقداري گيشنيز و جعفري آغاز كنند!
(* سخن نويسنده 2 : خوشبختانه سبزي پاك كردن تا قبل از نماز صبح به پايان رسيد
و منيروا، اسكاور را برنده ي سه دوره پياپي خاله بازي اعلام كرد و به ترتيب همه چيز به خوبي و خوشي به پايان رسيد و حاضران با خاطره اي به يادماندني به اقامتگاهشان عزيمت كردند.).:. روزنامه ي پيام امروز ، صبح روزِ بعد .:.
« به گزارشِ خبرهاي رسيده، در شب گذشته هري پاتر ملقب به عله " پسري كه سالها پيش اسمشو نبر را نابود كرد " در حالي كه مرلين را جلوي چشمانش ميديد، در پشتِ دربِ تالار پذيرايي هاگوارتز پيدا شد. شاهدان گواهي ميدهند وي توسط اس ام اسي مشكوك تهديد و سپس ناپديد شده است. عله پاتر در آخرين نفس هاي عمرش اعلام كرد كه دختري به نام - جسيكا پاتر - دارد و او را بسيار دوست دارد و اينا، برادران همسرش (جيني) به محض شنيدن اين خبر به خون خواهي برخاستند و او را خجالت داده و براي هميشه به ايستگاهِ کینگزکراس كنار دامبلدور فرستادند.
مگ گونگال مدير جشن اعلام كرد كه اين فقط يك حادثه بود و علت در حالِ بررسي است! »
- - - - - - - -
عكس هاي گرفته شده از جشن !

مــيزِ مـديران !
خواهر لاوين !
مـن و مامانم! X:
پايانِ كارِ عله !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


فكر ميكند و حدود پنج متر به عقب گام بر ميدارد...
كينگزلی را مسخره ميكند و عمامه اش را از روی زمين بر ميدارد و روی سرش ميگذارد؛ به محض اينكه عمامه روی سرش قرار ميگيرد، شدت بوی پياز گنديده لحظه به لحظه كمتر ميشود...
)

)


... اصن من مگه یه وزغ ارزشیم الان ؟... من که سیندرلام ...
من حتما باید برم به اون جشن .

