جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] آموزشگاه مرگخواری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 17 دی 1388 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو سه سوته همه مرگخوارا رو دور لرد جمع میکنه.
-ایوان صاف وایسا،روونا لای موهای بلاتریکس داری دنبال چی میگردی؟نارسیسا دست لوسیوسو ول کن.همه مرتب.ارباب سخنرانی میکنن.

لرد سیاه به چهل بچه ای که دارن تو هم میلولن اشاره میکنه.
-خب متاسفانه با خبر شدیم که ما مجبوریم از این بچه ها مواظبت کنیم و چون تو این موقعیت دنبال دردسر نمیگردیم ارباب بهتون دستور میده که هر مرگخوار سرپرستی و آموزش یه بچه رو به عهده بگیره.اینجوری کار همه راحتتر میشه و بچه ها بهتر آموزش میبینن.حالا اولین داوطلب بیاد جلو و یکی از بچه ها رو انتخاب کنه.

مرگخوارا سوت زنان به درو دیوار نگاه میکنن.طی نیم ساعت بعدی لرد سیاه هر بچه رو با یک کروشیوی ویژه تحویل مرگخواراش میده.


یکی دو ساعت بعد محوطه پشت خانه ریدل:

ایوان چوب دستیشو بطرف بچه میگیره.
-ببین جوجه،من ده تا مثل تو رو آدم کردم.حالا خوب دقت کن و دوباره بگو کدوم یکی از این علفا سمی هستن.

بچه با دقت به علفها خیره میشه و ناگهان چشماش برق میزنه.ایوان با خوشحالی میپرسه:
-چی شد پیدا کردی؟
بچه با خوشحالی روی چمن شیرجه میزنه و وقتی از جاش بلند میشه مغرورانه کفشدوزک کوچولویی رو که شکار کرده به ایوان نشون میده...و بعد با تعجب به دودی که از کله ایوان بلند شده خیره میشه.


یک ساعت بعد بعد تر:

ایوان با چوب دستش روی میز میکوبه که توجه بچه جلب بشه.
-دقت کن بچه.یه جواب غلط دیگه بدی از همین پنجره پرتت میکنم بیرون.این شامپو چی بود؟
بچه کمی فکر میکنه و جواب میده:
-شامپو ی مخصوص لرد سیاه؟
ایوان سرخ میشه.نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آرامش خودشو حفظ کنه.
-آخه شامپو به چه درد لرد میخوره؟این شامپو بچس...شامپو بچه..شامپوی مخصوص تو...حالیت شد؟

بچه با حواسپرتی سری تکون میده و برای گرفتن پروانه ای که لب پنجره نشسته از جاش بلند میشه.

در طبقه پایین بلاتریکس لسترنج سرگرم آموزش بچه ایه که از لرد سیاه تحوبل گرفته...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 14 دی 1388 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


سوژه جدید:

لرد با غرور وارد سالن شد و سرش را بالا گرفت و شروع به سخنرانی کرد: سلام به شما جویندگان راه سیاهی. امیدوارم که همیشه سنگدل و خشن باشید. من، به عنوان لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه طول تاریخ بشریت ...
بومممممم ـــــــ چخ ــــــــ بـــــنــــــــگ ــــــــــ اَاَاَاَوووووووووو!!!

لرد سرش را پایین آورد و به شاگردان نگاه کرد. بیش از چهل نوزاد مای بیبی پوش چوبدستی به دست چهار دست و پا در سالن حرکت میکردند. یکی از آن ها ناخودآگاه انفجاری ایجاد کرده بود و کمد گوشه ی سالن را به انفجار کشیده بود و عده ای از ترس زدند زیر گریه اما بقیه همچنان مشغول کار خود بودند.
لرد با خشم و غضب به لودو نگاه کرد و گفت: کروشیو لودو! اینا شاگردن؟
- بله ارباب! ببینید چقدر گوگولی مگولی و نازند!!!
- عررررررررررررر
- ناز؟ میکشمت لودو! اینا رو از کجا آوردی؟
- ونننننننننننننننگ
- از شیرخوارگاه هاگزمید خریدمشون. نوزادی 10 گالیون
- شپلخ
- ده گالیون؟ همین الان پولشونو از جیب خودت میزاری تو صندوق عمارت و همشونو پس میدی.
- نمیشه ارباب. آخه اونجا داشت تعطیل میشد اینا رو حراج کرده بودند. الان دیگه اون جا خراب شده!
- پس همشونو گم و گور می کنی!
- بله ارباب
- بوممممم

لودو تعظیم بلند بالایی کرد و به سمت نوزاد ها رفت و همه را در جیبش ریخت (!) و سپس از خانه ریدل خارج شد.
کمی که از خانه دور شد بچه ها را از جیبش درآورد و روی زمین انداخت. بلافاصله پس از انداختن بچه اول صدای آژیری بلند شد و پس از چند لحظه روفوس اسکریمجیور آن جا حاضر شد.
روفوس چوبش را تکانی داد تا آژیر خاموش شود و سپس گفت: چی کار میکنی مردک!
لودو با تعجب به روفوس نگاه کرد و گفت: هیچی دارم این بچه ها رو میزارم زمین.
یکی از بچه ها از جیب لودو چهار دست پا بیرون آمد و با مغز به زمین خورد!

- که میزاریشون زمین؟ مگه شهر هرته! این جا قانون داره. تو این بچه ها رو خریدی برای لرد و مسئولیتشون تا 17 سالگی روی دوش لرده. باید ازشون نگهداری کنید و اگر بلایی رشون بیاد شما جریمه میشید.
- یعنی چی؟ این قانون کی تصویب شده ما خبر نداریم؟
- از حدود 8 دقیقه و 27 ثانیه و 78 صدم ثانیه پیش! به خاطر خطر منقرض شدن نسل جادوگرا این قانون تصویب شده که هر جادوگری بچه ای رو داره باید مواظبش باشه تا حتما جادوگر بشه و بلایی سرش نیاد! الانم 100 گالیون به خاطر این بچه ای که جلوی پات فرت شد بده بیاد وگرنه بیا بریم آزکابان.
- 100 گالیون؟
- آره. البته با 30 نات تخفیف گفتم بهت که مشتری شی!
- کوفتت بشه!

در خانه ریدل

- کروشیو لودو کروشیو! خودت یک کاری میکنی!
- ینی من آموزششون بدم ارباب؟!
- تو تنهایی؟ مگه میخوام خونه رو رو سرمون خراب کنم! تو نمیتونی خودتو کنترل کنی چه برسه چهل تا بچه رو. تو به کمک بقیه مرگخوار ها. چه جوریش هم هیچ ربطی به ارباب نداره.
- چشم ارباب.
- صبر کن، خون این بچه ها... پاکه؟
- بله ارباب پاک پاکه چون اون جا فقط بچه های اصیل رو قبول میکنن!
- خالی بندی بسه لودو! کروشیو. زود برو همه ر جمع کن که بهشون بگم باید چی کار کنن. واقعا مسخرست!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 13 دی 1388 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف، آنتونيون و ايوان به همراه کينگزلي وارد يک انباري در زيرزمين خانه شدند. آنتونيون در را کوبيد و سپس کينگزلي را از سقف آويزان کرد.
- يالا سر ايوان رو برگردون و الا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!
- بلد نيستم
- کروشيو!
- خودت کروشيو!
- به چه جراتي يک مرگخوار رو طلسم ميکني؟
- به همون جراتي که چند تا مرگخوار کشتم!
-
-

کينگزلي که دق همه مرگخوار ها را درآورده بود دلش خنک شد. ناگهان متوجه چيزي شد و بلافاصله رو به ديوار برگشت. دستانش را بالا آورد و به آنها خيره شد. دستانش کم کم داشت سياه مي شد.
با عجله برگشت و فرياد زد: اوره کا!
ردلف که از جيغ ناگهاني کينگزلي سکته کرده بود با غرولند جواب داد: اوره کا ديگه چه صيغه ايه؟
- صيغه مبالغه!
- برو بابا! مسخره!

کينگزلي که ديد وقت ندارد بيخيال مسخره بازي شد و گفت: يني فهميدم! فهميدم چه جوري سر اينو برگردونم. يه طلسم وجود داره که اين کارو ميکنه ولي دو تا مشکل داره!
- چه مشکلي؟
- اولا اين که هرکس به جز اجرا کننده و کسي که طلسم روش اجرا ميشه اون جا باشه ميميره و دوم اين که شکل طرف تبديل به شکل يک انسان ديگه ميشه.
- اشکالي نداره! ما ميريم بيرون تو هم طلسمو اجرا کن!
- قيافش چي؟ ممکنه شکل هر کسي بشه ها!
- به درک! هر چي بشه از الانش خوشگل تره.
- باوشه!

رودلف و آنتونيون با عجله از اتاق بيرون دويدند و در را پشت سرشان بستند. کينگزلي که اکنون مثل خودش کاملا کچل و سياه و دراز و ديلاق و بدقواره(!) شده بود نفس عميقي کشيد و چوبش را رو به ايوان گرفت. با آرامي گفت: آوادا کداورا!
بلافاصله بدن ايوان خشک و بيجان شد و سر جايش بر زمين افتاد. کينگزلي کمد گوشه انبار را باز کرد و جنازه را در آن گذاشت و سپس در آن را بست و به بيرون رفت.
پشت در رودولف و آنتونيون را ديد و گفت: اين پسره کدوم گوري رفته؟ مي کشمش!
- چرا؟ خيلي خوشگل شدي که!
- من نميخوام شکل کينگزلي شکلبولت باشــــــــــــــــــــــــــــم
- اشکالي نداره ايوان خيلي خوشگل شدي. حالا بچه کجا رفت؟
- نميدونم من تا اتاق رو ديدم ناپديد شده بود.

در محضر لرد

لرد نگاهي به کينگزلي انداخت و گفت: يني تو رو اين شکلي کرد و رفت؟
- بله ارباب
- عاليه!
- عاليه؟ براي چي ارباب؟
- تو نميتوني وسط حرف من نپري بليز؟ خودم ميگم ديگه! کروشيو. عاليه چون ما ميتونيم از ايوان استفاده کنيم. حالا که تو شکل کينگزلي شدي ما ميفرستيمت محفل جاسوسي. شنيدم خود کينگزلي رفته سفر. تو ميري و ميگي برگشتي و اونوقت اطلاعات خوبي براي ارباب مباري
- به به! چه ايده اي! چه فکري به افتخار اين مغز پر از تراوشات ارباب کف مرتب شله!
- کروشيو بلا! تو مگه نميدوني الان ايام وفات رور و سالار جادوگران سالازار کبيره؟ کف زدن ممنوعه!
و بوي دماغ سوخته ي يک پاچه خوار در فضا پيچيد!
- حالا همه بگرديد اين بچه رو پيدا کنيد.
کينگزلي که احساس خلاصي ميکرد به سمت محفل حرکت کرد.

در محفل

- خوب کينگزلي چه خبر؟
- من ديگه اون جا نميــــــــــــــــــــــــــــــرم!



پايان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 10 دی 1388 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه نوک زبونش رو بیرون میاره، چوب دستیش رو در زاویه 65 درجه نگاه میداره، یک چشمم رو میبنده و همزمان میگه:کله ایوس!
ایوان مثل فرفره دور خودش میچرخه ولی بعد از متوقف شدن سری روی بدنش دیده نمیشه!

ایوان که در اثر چرخش سر نداشته اش گیج رفته بود در حالی که به در و دیوار میخورد گفت:یا تو سی ثانیه دیگه سر منو برمیگردونی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

بچه با ناراحتی نگاهی به اطراف میکنه و با خودش فکر میکنه اگه توی محفل طلسم های کاربردی تری یادشون داده بودن الان میتونست خودی نشون بده و خودش رو پیش لرد سیاه عزیز کنه و نقشه اش رو اجرا کنه.

ایوان بعد از اینکه به گلدون تمام قد کنار دیوار خورد و پخش زمین شد با صدای خشمگین فریاد زد:اوهوی بچه کدوم گوری رفتی؟مردی؟یه کاری بکن دیگه!
بچه چوب دستیش رو بالا میگیره و کمی فکر میکنه.هر طور که بود باید سعی میکرد گند کاری اش را درست کند.

نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:ایپلوس تریپلوس سریوس!
دود صورتی رنگ و بد بویی اطراف کله ایوان رو فرا میگیره و ایوان با شدت شروع به دست و پا زدن میکنه!
بعد از چند لحظه که دود صورتی رنگ و رعد و برق های کوچکش ناپدید میشه بچه با وحشت به چیزی که درست کرده نگاه میکنه!

روی بدن ایوان سه تا سر سبز شده و روی هر کدوم کلاه سیلندری قدیمی و صورتی رنگی به چشم میخوره!ایوان با وحشت به اطراف نگاه میکنه و میگه:تو که یه دونه بودی!چرا شش تا شدی!یا سالازار بلا تو هم شش تا شدی؟یکی هم بس بود!

بلا با دیدن ایوان فکر میکنه یکی از محفلیا که میخواسته به خانه ریدل نفوذ کنه معجون مرکب رو اشتباهی خوردهفبرای چوبش رو بیرون میکشه و قبل از اینکه ایوان حرفی بزنه طلسم سیاه رنگی رو به سمت ایوان میفرسته!

ایوان روی هوا بلند میشه و بعد از برخورد با سقف تالار مثل فرش پهش زمین میشه!
لحظه ای بعد:
لرد با عصبانیت نگاهی به کلاه های صورتی روی کله ایوان میکنه و میگه:حداقل یکیتون اون کلاه های مسخره رو برداره!
رودولف میگه:ارباب هیچ کاریشون نمیشه کرد.انگار جزو جمجمه اشه!

لرد بچه را کروشیو میکند و میگوید:بخاطر بی عرضگی مجازات میشی.رودولف،اینو ببر از مچ پا اویزونش کن.شما ها هم ایوانو ببرین کنارش که همون طوری که از سقف اویزونه به درست کردن سر این جنازه فکر کنه.هرکسی گند میزنه خودش باید درستش کنه!

به این ترتیب رودولف بچه را که به شدت تقلا میکرد به سمت اتاق پذیرایی برد و انتونین در حالی که یکی از پاهای ایوان را گرفته بود کشان کشان دنبال رودولف به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 آذر 1388 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
عمو آنتونین با ترس و لرز جلو میره:
-ولی ارباب فرمودن ایوان باید کیسه بوکس باشه.پس با اجازه من و موهام مرخص میشیم.

با ناپدید شدن آنتونین ایوان روزیه ظاهر میشه درحالیکه هر دو دستشو روی سرش گذاشته و با جدیت از موهاش دفاع میکنه.
-ارباب جون اون مامان خوشگلتون منو بیخیال بشین.من کچل بشم چطوری مدیریت کنم؟جذبم چی میشه؟

لرد سیاه پرچمشو بلند میکنه و یه سرعت پایین میاره.با فرمان ارباب بچه با صدای بلند میگه:کشلیوس...

در یک چشم به هم زدن کله ایوان ناپدید میشه.
با دیدن بدن بدون سر ایوان بچه وحشتزده میپره بغل لرد سیاه.بدن ایوان در حالیکه دستاشو تو هوا تکون میده کمی جلوتر میاد.
-ارباب؟بچه؟چرا من نمیبینمتون؟کجا رفتین؟چرا تاریک شد؟

لرد کمی از ایو(نصف ایوان)فاصله میگیره.
لرد سیاه:ای بچه ابله.زبونتو نباید اونقدر بیرون میاوردی.و تو ایوان، زود اعتراف کن ببینم تو که سر نداری چطوری داری حرف میزنی؟

ایوان همونطور گیج و منگ دور خودش میچرخه.
لرد بچه رو زمین میذاره و کمی بطرف ایوان هل میده و میگه:
-خب...این شاهکار خودته پس خودت باید درستش کنی.من الان میرم ناهار بخورم.قبل از برگشتنم باید یه سرخوشگل برای ایوان درست کرده باشی.زود شروع کن.وقتی برگشتم مرگخوارمو کامل میخوام.

بچه یه نگاه به هیکل ایوان میندازه و سرشو میخارونه:ارباب...کدو حلوایی ندارین؟

لرد با عصبانیت از اتاق خارج میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1388 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه رو صادر ميكنن به اتاق " بهياري" محض بهبود و مداوا و ايناها...


اونجا بقيه مرگخوارا حاضر و اماده بودن واسه شكستن قولنج بچه!



اما وقتي بچه رو ميبينن، متوجه ميشن كه قولنج بچه به صورت كاملا طبيعي شكسته و جائي واسه شكستن نمونده كلا!


بلاتريكس: ببين بچه، بخواي بازم مارو سياه كني، بدتر از اين ميكنيما! حواست جمع!!


بچه هه تا مي ياد حرفي بزنه، در به صورت چارتاق باز ميشه و ارباب به صورت كاملا گولاخ و منوري، حضور پيدا ميكنن!



ارباب: اهم!

مرگخوارا:


ارباب ميره جلو و دستي به سر و كله ي بچه ميكشه و ميگه:

_ من در وجنات اين بچه، چيزهاي زيادي ميبينم!

ملت مرگخوار ميكروسكوپ به دست ميرن روي صورت بچه تا اون چيزا رو ببينن!!!


ارباب: ... داشتم عرض ميفرمودم!...و ميل فرمودم كه شخصا اين بچه رو مرتب كنم!!


زابيني: ارباب منظورتون از مرتب كردن، تربيت كردنه؟!


ارباب: بعدم يادم بنداز كروشيوت كنم زابيني! ... من بعد، هر آموزشي كه من به اين بچه ميدم، يكي از شماها بايد كيسه بوكسش بشين تا اون روي شماها تمرين كنه!!!


انتونين: ولي ارباب اين بچه زده 2 نفرمونو كشته!! بيخيااااااال!

_ آنتونين؟! تو به ارباب ميگي بيخيال؟!!!

_ به جون 5 تا زن و 13 تا بچه م( ) نـــــــــــــه!!!!

_ تو از اخر چن تا زن و بچه داشتي؟!!

_ ارباب، مرلينو شكر، حقوق مديريت رفته بالا، ماهم بيكار ننشستيم!


_ خاك بر اون سر زن و ذليلت! برو شامپو درست كن، بعدشم حاضر باش بچه ميخواد روت امتحان كنه!!! حرف هم بي حرف!

ايوان: ارباب من درستم!

ارباب: كي با تو آخه؟!

ايوان: شما ميگين برو شامپو درست كن!

ارباب: من؟! من؟! من گفتم برو شامو درست كن! پسره ي پروو! نكنه ميخواي بگي ارباب پير شده؟! هان؟!

ايوان: نه ارباب! ولي مث اينكه خودتون به خودتون شك دارينا!

ارباب: ايوان! براي آموزش بعدي بچه، تو ميشي كيسه بكسش! مفهوم شد؟!!


بعد ارباب اول يه ورد روي بچه اجرا ميكنه كه طرف از من و شما هم حالش بهتر ميشه! بعدشم ميبردش توي هال، و شروع ميكنه به ياد دادن يه وردي كه آدمارو كچل ميكنه!!!


_ ببين بچه، چوبتو اين وركي ميگيري، بعد چشم چپتو لوچ ميكني، بعد زبونتو مي ياري بيرون، اونوقت ميگي" كچليوس" !

_ ارباب وقتي زبونم بيرونه، چجوري حرف بزنم؟!

_ من نميدونم! اوني كه روي من اين وردو اجرا كرد و منو به اين روز انداختف اين كارا رو كرد! تو هم كجبوري يادش بگيري و همه مرگخوارامو كچل كني! وگرنه خونت پاي خودته!

بچه: چشم ارباب!.... عموووو آنتونين؟! من حاضرم!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 2 آبان 1388 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی که هیچ وقت کسی اینطور از او استقبال نکرده بود کمی دلگرم شد و با اینکه از بودن در اتاق لرد میترسید باز هم با خود میگفت: " باعث افتخار است در کنار اسمشو نبر اموزش ببینم و هر روز مدت زیادی کنارش باشم!"

ولی بعد از چند دقیقه باز نظرش عوض میشد و میگفت: "باید تو این مدتی که توی اتاق اسمشو نبر هستم یه راهی پیدا کنم که خلاصش کنم"

غرق در افکارش بود و بین دو راهی گیر کرده بود که صدای لرد او را از جا پراند.
- بچه چرا وایستادی و بر و بر منو نگاه میکنی؟ مگه نمیدونی نباید این طور بی ادبانه توی صورت لرد زل بزنی؟کروشیو!

کینگزلی انقدر ترسید که در جا بیهوش شد!

لرد هم که شب قبل بیخوابی کشیده و بود و خسته بود زیر لبی گفت: آه .. حالا کی حوصله داره اینو جمع کنه؟

با همان بی حالی سعی کرد داد بزند : رودولـــف !!!
اما جوابی نشنید و عصبانی شد.
-شماها مگه نمیدونید وقتب اربابتون صداتون میکنه باید سریع خودتون رو برسونید؟

چند ثانیه ی دیگر هم صبر کرد. این بار کمی خود را جمع و جور کرد و با تمام توانش داد زد : بــــــــــــلا , رودولــــــــف 5 ثانیه وقت دارید اگه تا 4 ثانیه دیگه اینجا نباشید همتونو کروشیو میکنم!

رودولف و بلا که در تالار بودند صدای خشمگین اربابشان را شنیدند و هر چه سریع تر خود را به بالا رساندند و در حالی که سعی میکردند خیلی سریع به انجا برسند وقتی به در اتاق رسیدند هر دو ان را هل دادن و در کنده شد و بر روی زمینی که کینگزلی بیهوش انجا افناده بود افتاد و بلا و رودولف که نمیدانستند بچه ان زیر است از روی در رد شدند و صدای قرچ قروچی شنیده شد!

در ان لحظه با قیافه ی لرد رو به رو شدند که بسیار خشمگین بود.
-
رودولف و بلا هر دو در همان جایی که بچه زیر در بود زانو زدند و از اربابشان خواستند ان ها را ببخشد!

لرد هم که صدای شکسته شدن دست و پای بچه را میشنید من من کنان گفت:
- بـــ ... بـــــ .. بـــــچ ...ههه ... !
بلا که هیچی سر در نیاورده بود نگاهی به رودولف انداخت تا ببیند او چیزی فهمیده یا نه که از قیافه ی رودولف معلوم بود چیزی نفهمیده!

- جمع کنین خودتونو بابا. بچه رو له کردین.کروشیو کروشو!

بعد از چند دقیقه که همه چیز به حالت عادی برگشت رودولف در را از روی بچه برداشت و بلا بچه را بغل کرد و به طرف دیگری برد!
- ارباب همه ی استخوناش شکسته
- تقصیر شما دو ابله نفهمه! این چه طرزه وارد شدن بود؟!
- ارباب ما رو ببخشین ما میخواستیم هر چه زودتر به شما برسیم فکر کردیم براتون اتفاقی افتاده

لرد در افکار خود فرو رفته بود که با این بچه ی پر دردسر چه کنند و اصلا خواهش و التماس های بلا را نمی شنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنسی پارکینسون در 1388/8/2 15:26:13
انکه با زندگی میساز , میبازد. با زندگی نساز , زندگی را بساز. ( زرتشت)
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر 1388 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه یک آموزشگاه مرگخواری تشکیل داده که در اون به بچه هایی که به جادوی سیاه علاقه دارن آموزش داده میشه که در آینده بتونن مرگخوارای خوبی بشن.
اولین مراجعه کننده بچه عجیب و دردسر سازیه که به محض ورود دو مرگخوارو به قتل میرسونه.بچه در واقع کینگزلی شکلبوته که برای کشتن لرد سیاه معجون مرکب خورده و وارد آموزشگاه شده.بعد از خرابکاریهای بچه رودولف اونو با طناب به تختش میبنده ولی بچه طنابها رو باز میکنه و برای پیدا کردن اتاق لرد سیاه به طبقه بالا میره.مرگخوارا از فرار بچه مطلع میشن.بچه به بزرگترین اتاق خانه ریدل میرسه.
____________________________________

لرد سیاه روی تختش دراز کشیده و با چشمان باز به سقف زل زده بود.با دیدن چشمان سرخ رنگ لرد خون در رگهای بچه منجمد شد.چوب دستیش را به طرف لرد گرفت.
-آو...آو...آواد...

عرق سرد روی پیشانیش را پاک کرد و سعی کرد تمرکز کند.
-آوادا...آواداک...آهان.ایول خودم.کم مونده.آواداکدا...

صدای فشفشی از زیر تختخواب به گوشش رسید.
-فشفشفشش سسفششه...(ترجمه:پاشو تامی، تا به دست این جوجه نفله نشدی)

لرد سیاه تکانی خورد و از جا بلند شد.دو ثانیه بعد وحشتناکترین کابوس کینگزلی در مقابلش قرار گرفته بود.لرد سیاه روی تختخواب نشست و نگاه بی رحمش را به او دوخت.
-تو اینجا چیکار میکنی بچه؟اون پایینیا یادت ندادن تا شعاع سه کیلومتری محل زندگی ارباب منطقه ممنوعه اس؟بزنم چهل تیکت کنم؟

کینگزلی به سختی آب دهانش را قورت داد.سالها با جادوی سیاه و جادوگران سیاه جنگیده بود.هرگز فکر نمیکرد در مقابل لرد سیاه تا این حد ضعیف و ترسو عمل کند.
-م...من...منو ببخشید.من برای دیدن شما اومدم.ابهت و جذبه شما منو مسحور کرده.اگه اجازه بدین میخوام تحت نظر خودتون آموزش ببینم.

لرد سیاه کمی فکر کرد.
-هوم...چه بچه فهمیده ای.حتی با ردای خواب و کلاه منگوله دار هم موفق شده ابهت اربابو ببینه.تو میتونی جانشین خوبی برای ارباب باشی.درخواستتو قبول میکنم.تو از این به بعد همینجا میمونی تا هر لحظه تحت نظر خودم باشی.هر کاری بهت گفتم انجام میدی و منم بهت آموزش میدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1388 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف به طبقه بالا برمیگرده و در اتاقو باز میکنه و با صحنه عجیبی روبرو میشه.

-بچه نییییییییییست!

با صدای جیغ رودولف آنی مونی خودشو به طبقه بالا میرسونه.توی اتاق اثری از بچه نیست.آنی مونی دور و بر اتاقو نگاه میکنه و میگه:
-این بچه چطوری تونست طنابای جادویی رو باز کنه؟این که یه جادوی ساده رو هم یاد نمیگرفت؟!
رودولف سرشو تکون میده.

طبقه بالاتر:
بچه درحالیکه چوب جادوشو محکم توی دستش گرفته آروم آروم در راهرو جلو میره.
-یعنی اتاق اسمشو نبر کجاست؟باید پیداش کنم.از اونجایی که اسمشو نبر خیلی مغرور و خودخواهه اتاقش باید بزرگترین و مجللترین اتاق این خونه باشه.و بالاترین.

طبقه پایین:
آنی مونی و رودولف شیپور خطرو به صدا در میارن.همه مرگخوارا فورا جمع میشن.آنی مونی میکروفونو توی دستش میگیره و میگه:
-اهم اهم...یک ...دو...سه...امتحان میکنیم!یک عدد بچه مرموز در خانه ریدل گم شده است.بچه بسیار خطرناک میباشد و تا کنون دو مرگخوار را به قتل رسانده.از مرگخواران عزیز خواهشمندیم بگردن و زود پیداش کنن و تحویل اینجانب بدن....به یابنده یک پرس نیمروی مخصوص اهدا خواهد شد.
مرگخوارا با سرو صدا پخش و مشغول جستجو میشن.

طبقه بالا:
بچه مورد نظر به آخرین اتاق میرسه.در اتاق با نقش و نگارهای عجیبی تزیین شده بود.دو مار نقره ای روی دستگیره در به چشم میخورد.بچه لبخندی میزنه و با خودش فکر میکنه:حتما همینه.الان باید خواب باشه.بهتره غافلگیرش کنم.این ماجرا همینجا باید تموم بشه.
نفس عمیقی میکشه و تا سه میشمره.دستگیره رو میگیره و دروباز میکنه و وارد اتاق میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1388 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف یقه لباس بچه را گرفت و با یک ضربه بچه را به روی تخت پرتاب کرد و گفت:یه بار دیگه از تخت بیای پایین مغزت رو از دماغت میکشم بیرون خوراک تسترال ها میکنمش!
بچه: این چه طرز حرف زدن با یه بچه است!

بلا کروشیوی انفجاری خفنی به سمت بچه میفرسته و میگه:ساکت شو تا زبونت رو از حلقومت نکشیدم بیرون!تو دو نفر از مرگخوارا رو کشتی.بلایی به سرت بیاریم که خودت کیف کنی!
رودولف چوب دستی بچه را از روی تخت برداشت و در حالی که ان را درون جیب ردایش میگذاشت با جادو پسر را به تخت بست و گفت:همینجا دارز میکشی تا تکلیفت معلوم بشه!صدات در بیاد نجینی رو میندازم تو اتاق در رو هم میبندم!!

بلا و رودولف از اتاق خارج شدند و در را پشت سرشان قفل کردند.بلا نگاهی به رودولف انداخت و گفت:کروشیو!چطور جرات میکنی با نجینی ارباب شوخی کنی؟به ارباب بگم نجینی درسته قورتت بده؟
رودولف آب دهانش را فرو برد و گفت:نه نه ببخشید من اصلا میرم به تسترال ها غذا بدم!

درون اتاق کینگزلی با ناراحتی پیچ و تابی به خودش داد تا شاید بتواند طناب های نامرئی جادویی را باز کند اما طناب ها محکم تر از چیزی بودند که انتظار داشت.
کینگزلی به سقف نگاه کرد و به این فکر افتاد که هر طور شده باید لرد را بکشد تا دوباره به وضع عادی برگردد!
ولی با دست های بسته نمیتوانست کاری انجام بدهد.برای همین مشغول تفکر شد تا شاید بتواند راهی پیدا کند.

در سمت دیگر رودولف با ناراحتی به سمت اتاق تسترال ها میرفت که انی مونی جلویش را گرفت و گفت:اوهوی وایسا ببینم!کجا داری میری؟
رودولف به اتاق تسترال ها اشاره کرد و گفت:میرم به اون بوقیا غذا بدم دیگه!

آنی مونی یقه رودولف را گرفت و در حالی که او را به سمت پله ها هل میداد گفت:ارباب گفته بری بالا.گمونم درباره بچه هست.اینطوری که نارسیسا میگفت باید بری بچه هه رو شکنجه کنی بفهمی خانوادش کین!
رودولف:هوم؟چرا؟
انی نگاهی به رودولف کرد و گفت:بوقی معلوم دیگه!برای اینکه اگه بعدا بچه هه رو کشتیم بریم تمام فامیل و افراد خانوادش رو هم بکشیم که هیچ کس ازشون باقی نمونه حرفی بزنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!