كينگزلی شكلبوت
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
- آخرین ورود
- پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
- عضویت
- 1387/10/21
- پستها
- 842
-هوووم، به ما گفتن بريم زير درياچه، در حالی كه كاملا" مسدوده. شايد بد نباشه يه سری به ميرتل گريان بزنم...
زاخارياس در حالی كه تلاش می كرد مگسی كه در هوا پرواز می كرد را بگيرد، در هوا چنگ می انداخت. چينی به ابروهايش داد و گفت:
-فكر خوبيه، در هر صورت تو تا فردا بايد يه راهی پيدا كنی كه بتونی وارد اون درياچه بشی، بايد عجله كنی.
كينگزلی لبخندی زد و دستش را پشت زاخارياس گذاشت:
-تا اون موقع تو بايد يه كاری كنی كه من زير آب دووم بيارم. يادت نره ها!
زاخارياس علف آبشش زا را كه با ظرافت خاصی در دستمالِ گلی رنگی گذاشته بود، بيرون آورد و به كينگزلی نشان داد. كينگزلی لبخند شادی بخشی زد و از روی كاناپه ی گرم، نرم و پشمی تالار هافلپاف بلند شد و به سمت درگاه خروجی تالار، كه از شدت تميزی، برق ميزد، رفت...
-غيـــژژژ
در خاكستری رنگ دستشويی باز شد و كينگزلی واردش شد. سراميك های سفيد رنگ، تميز به نظر می رسيدند و رويشان چند سانتی متری آب قرار گرفته بود. از تماس كفش كينگزلی با آب، صدای چلپ چولوپ نا خوشايندی بلند ميشد. كينگزلی در حالی كه با دقت اطراف را نگاه ميكرد، با صدايی رسا گفت:
-ميرتل؟
با دقت اطراف را نگاه كرد اما بازهم هيچ خبری از او نبود، بار ديگر او را صدا زد:
-ميرتل؟
-من ايــــنجام!
با اين فرياد ناگهانی ميرتل، كينگزلی روی زمين افتاد و ردای سرمه ای رنگش به آب دستشويی آغشته شد...
-نمی تونستی يكم آروم تر وجودت رو اعلام كنی؟! دهه... عهه... كل ردام خيس شد...
ميرتل قيافه نارحتی به خود گرفت و در حالی كه به شكل عجيبی به سمت شيرهای آب دستشويی نگاه ميكرد، ناگهان شروع به گريه كردن كرد...
-بارون هم هر وقت عصبی ميشد اينجوری حرف ميزد... اون موقع ها هميشه اينطوری بود...
-
ميرتل در حالی كه به زور جلوی مابقی گريه اش را ميگرفت، گفت:
-حالا چی ميخوای، اومدی باهام دوس بشی
؟ يا ميخوای مثل بقيه به من متلك بپرونی؟
كينگزلی در حالی كه با چوبدستی اش، ردايش را خشك ميكرد، گفت:
-هيچكدوم، ميخواستم ببينم، راهی هست كه من از اينجا برم به درياچه؟
ميرتل نگاهی به يكی از اتاقك های دستشويی انداخت كه در شكسته و زشتی آنرا پوشش ميداد.
-بايد بری اون جا، سرت رو ميكنی تو سوراخ توالت و ميری به درياچه. خيلی راحته. مطمئن باش.
روز مسابقه:
حدود ساعت دوازده ظهر، در خوابگاه هافلپاف، صدای خر و پفِ كينگزلی و درك، به هم آميخته بودند و صدای دلنوازی را ايجاد كرده بودند. صدای واق واق های ريپر كه در تلاش برای بيدار كردن كينگزلی بود، موجب دلنواز تر شدن صدا ميشد. (
)
-بوقی، بيدار شو! به زودی مسابقه شروع ميشه! مثلا" تو تا اينجا بالا اومديا! بلند شو...
كينگزلی بدون آنكه بلند شود، به ادامه خر و پف كردنش پرداخت.
-فيششششش ( افكت ريخته شدن آب بر صورت كينگزلی!)
آب ها بر صورت كينگزلی جاری شدند. اتفاقی نيفتاد. زاخارياس قابلمه ای را بالا گرفت و محكم بر صورت كينگزلی كوباند...
چند دقيقه بعد:
كينگزلی در حالی كه پيژامه اش را بالا ميكشيد و علف آبشش زا را در دستانش گرفته بود، با عجله به سمت دستشويی ميدويد. چند لحظه پيش، مينروا مك گونگال آغاز مرحله ی نهايی جام آتش را اعلام كرده بود. كينگزلی از راهروهای باريك قله با سرعتی سرسام اور رد شد، چند پله را بالا و پايين كرد تا سرانجام در خاكستری رنگ دستشويی دختران، دوباره در جلوی ديدگاهش نمايان شد.
-اوه، بالاخره اومدی؟ بدو، از اون دستشويی سريع به درياچه ميرسی!
كينگزلی با عجله علف آبشش زا را در دهانش انداخت و در شكسته و كثيف را با احتياط باز كرد.به سمت توالت فرنگی اتاقك كوچك و بد منظره رفت. علف آبشش زا را قورت داد و سرش را در سوراخ توالت انداخت. در اين حين گوشش به كثافت كاريهای آنجا آغشته شد... (
)
احساس ناخوشايندی داشت، سرش گيج ميرفت، انگار همه چيز در حال چرخيدن بود، ماهی های كوچك سرخ رنگی همچون پيكره هايی تيره، با سرعت زيادی دور سرش ميچرخيدند، و او پيش ميرفت، به جايی كه مطمئن نبود به كجا ميرسد...
بر كف درياچه افتاد، چيزی كه معلوم بود، اين بود كه هيچ مشكلی برای نفش كشيدن ندارد، دستش را روی گوشهايش گذاشت، اما آنها سر جايشان نبودند... او آبشش داشت!
-گرومپ، گرومپ!
صدای گام های محكم و بلند غولی به گوش می رسيد. ديو بزرگ و تنومندی، در حالی كه علف های دريايی را له ميكرد، به سمت كينگزلی می آمد. جام آتش درست پشت سر او بود...
-آواداكداورا!
طلسم سبز رنگی به سمت غول شليك شد. طلسم به غول خورد اما كوچكترين تاثيری بر او نگذاشت. كينگزلی، كنجكاوانه جايی را نگاه كرد كه طلسم از آنجا بيرون آمده بودف دراكو مالفوی، با ظاهری كوسه مانند با دقت خاصی جام طلايی رنگ را برانداز ميكرد...
غول به سمت طعمه ی ديگری رفت، دراكو ميتوانست گزينه ی خوبی برای شكم گرسنه اش باشد. كينگزلی نمر توانست اجازه دهد كه دراكو گرفتارِ غول شود...
-كروشيو!
طلسم كينگزلی به سمت سر غول رفت. اما بار ديگر بر او بی اثر بود. غول دستانش را دور دراكو گرفت كه عاجزانه درخواست كمك ميكرد و دست و پا ميزد...
-اكسپليارموس!
گويی اين طلسم كارساز تر از بقيه بود. طلسم به سينه ی غول اصابت كرد و او كمی تلو تلو خورد. محكم بر زمين افتاد و دراكو از دستانش به سمت علف های دريايی افتاد. نبايد وقت را تلف ميكرد، به سمت جام دويد... صدای فرياد های غول كه ميخواست بلند شود، صدای خواهش های دراكو كه جام را برندارد، صدای ساير قهرمانان كه خودشان را به آنجا رسانده بودند، هيچ تغييری در نظرش ايجاد نمی كرد. او بايد قهرمان ميشد، جام مالِ خودش بود، دستش را به دور جام حلقه كرد و فرياد های حسرت ساير قهرمانان بلند شد، او قهرمان شده بود، خودِ خودش!
شايد يكم ضعيف شده باشه، حس رول نويسی نداشتم، اما خوب، آخرين مهلت بود!
زاخارياس در حالی كه تلاش می كرد مگسی كه در هوا پرواز می كرد را بگيرد، در هوا چنگ می انداخت. چينی به ابروهايش داد و گفت:
-فكر خوبيه، در هر صورت تو تا فردا بايد يه راهی پيدا كنی كه بتونی وارد اون درياچه بشی، بايد عجله كنی.
كينگزلی لبخندی زد و دستش را پشت زاخارياس گذاشت:
-تا اون موقع تو بايد يه كاری كنی كه من زير آب دووم بيارم. يادت نره ها!
زاخارياس علف آبشش زا را كه با ظرافت خاصی در دستمالِ گلی رنگی گذاشته بود، بيرون آورد و به كينگزلی نشان داد. كينگزلی لبخند شادی بخشی زد و از روی كاناپه ی گرم، نرم و پشمی تالار هافلپاف بلند شد و به سمت درگاه خروجی تالار، كه از شدت تميزی، برق ميزد، رفت...
-غيـــژژژ
در خاكستری رنگ دستشويی باز شد و كينگزلی واردش شد. سراميك های سفيد رنگ، تميز به نظر می رسيدند و رويشان چند سانتی متری آب قرار گرفته بود. از تماس كفش كينگزلی با آب، صدای چلپ چولوپ نا خوشايندی بلند ميشد. كينگزلی در حالی كه با دقت اطراف را نگاه ميكرد، با صدايی رسا گفت:
-ميرتل؟
با دقت اطراف را نگاه كرد اما بازهم هيچ خبری از او نبود، بار ديگر او را صدا زد:
-ميرتل؟
-من ايــــنجام!
با اين فرياد ناگهانی ميرتل، كينگزلی روی زمين افتاد و ردای سرمه ای رنگش به آب دستشويی آغشته شد...
-نمی تونستی يكم آروم تر وجودت رو اعلام كنی؟! دهه... عهه... كل ردام خيس شد...
ميرتل قيافه نارحتی به خود گرفت و در حالی كه به شكل عجيبی به سمت شيرهای آب دستشويی نگاه ميكرد، ناگهان شروع به گريه كردن كرد...
-بارون هم هر وقت عصبی ميشد اينجوری حرف ميزد... اون موقع ها هميشه اينطوری بود...

-

ميرتل در حالی كه به زور جلوی مابقی گريه اش را ميگرفت، گفت:
-حالا چی ميخوای، اومدی باهام دوس بشی
؟ يا ميخوای مثل بقيه به من متلك بپرونی؟
كينگزلی در حالی كه با چوبدستی اش، ردايش را خشك ميكرد، گفت:
-هيچكدوم، ميخواستم ببينم، راهی هست كه من از اينجا برم به درياچه؟
ميرتل نگاهی به يكی از اتاقك های دستشويی انداخت كه در شكسته و زشتی آنرا پوشش ميداد.
-بايد بری اون جا، سرت رو ميكنی تو سوراخ توالت و ميری به درياچه. خيلی راحته. مطمئن باش.

روز مسابقه:
حدود ساعت دوازده ظهر، در خوابگاه هافلپاف، صدای خر و پفِ كينگزلی و درك، به هم آميخته بودند و صدای دلنوازی را ايجاد كرده بودند. صدای واق واق های ريپر كه در تلاش برای بيدار كردن كينگزلی بود، موجب دلنواز تر شدن صدا ميشد. (
)-بوقی، بيدار شو! به زودی مسابقه شروع ميشه! مثلا" تو تا اينجا بالا اومديا! بلند شو...
كينگزلی بدون آنكه بلند شود، به ادامه خر و پف كردنش پرداخت.
-فيششششش ( افكت ريخته شدن آب بر صورت كينگزلی!)
آب ها بر صورت كينگزلی جاری شدند. اتفاقی نيفتاد. زاخارياس قابلمه ای را بالا گرفت و محكم بر صورت كينگزلی كوباند...
چند دقيقه بعد:
كينگزلی در حالی كه پيژامه اش را بالا ميكشيد و علف آبشش زا را در دستانش گرفته بود، با عجله به سمت دستشويی ميدويد. چند لحظه پيش، مينروا مك گونگال آغاز مرحله ی نهايی جام آتش را اعلام كرده بود. كينگزلی از راهروهای باريك قله با سرعتی سرسام اور رد شد، چند پله را بالا و پايين كرد تا سرانجام در خاكستری رنگ دستشويی دختران، دوباره در جلوی ديدگاهش نمايان شد.
-اوه، بالاخره اومدی؟ بدو، از اون دستشويی سريع به درياچه ميرسی!
كينگزلی با عجله علف آبشش زا را در دهانش انداخت و در شكسته و كثيف را با احتياط باز كرد.به سمت توالت فرنگی اتاقك كوچك و بد منظره رفت. علف آبشش زا را قورت داد و سرش را در سوراخ توالت انداخت. در اين حين گوشش به كثافت كاريهای آنجا آغشته شد... (
)احساس ناخوشايندی داشت، سرش گيج ميرفت، انگار همه چيز در حال چرخيدن بود، ماهی های كوچك سرخ رنگی همچون پيكره هايی تيره، با سرعت زيادی دور سرش ميچرخيدند، و او پيش ميرفت، به جايی كه مطمئن نبود به كجا ميرسد...
بر كف درياچه افتاد، چيزی كه معلوم بود، اين بود كه هيچ مشكلی برای نفش كشيدن ندارد، دستش را روی گوشهايش گذاشت، اما آنها سر جايشان نبودند... او آبشش داشت!
-گرومپ، گرومپ!
صدای گام های محكم و بلند غولی به گوش می رسيد. ديو بزرگ و تنومندی، در حالی كه علف های دريايی را له ميكرد، به سمت كينگزلی می آمد. جام آتش درست پشت سر او بود...
-آواداكداورا!
طلسم سبز رنگی به سمت غول شليك شد. طلسم به غول خورد اما كوچكترين تاثيری بر او نگذاشت. كينگزلی، كنجكاوانه جايی را نگاه كرد كه طلسم از آنجا بيرون آمده بودف دراكو مالفوی، با ظاهری كوسه مانند با دقت خاصی جام طلايی رنگ را برانداز ميكرد...
غول به سمت طعمه ی ديگری رفت، دراكو ميتوانست گزينه ی خوبی برای شكم گرسنه اش باشد. كينگزلی نمر توانست اجازه دهد كه دراكو گرفتارِ غول شود...
-كروشيو!
طلسم كينگزلی به سمت سر غول رفت. اما بار ديگر بر او بی اثر بود. غول دستانش را دور دراكو گرفت كه عاجزانه درخواست كمك ميكرد و دست و پا ميزد...
-اكسپليارموس!
گويی اين طلسم كارساز تر از بقيه بود. طلسم به سينه ی غول اصابت كرد و او كمی تلو تلو خورد. محكم بر زمين افتاد و دراكو از دستانش به سمت علف های دريايی افتاد. نبايد وقت را تلف ميكرد، به سمت جام دويد... صدای فرياد های غول كه ميخواست بلند شود، صدای خواهش های دراكو كه جام را برندارد، صدای ساير قهرمانان كه خودشان را به آنجا رسانده بودند، هيچ تغييری در نظرش ايجاد نمی كرد. او بايد قهرمان ميشد، جام مالِ خودش بود، دستش را به دور جام حلقه كرد و فرياد های حسرت ساير قهرمانان بلند شد، او قهرمان شده بود، خودِ خودش!
شايد يكم ضعيف شده باشه، حس رول نويسی نداشتم، اما خوب، آخرين مهلت بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!










ایول بهداشت و اینا !(
!!!
دقیقا اینطوری)


"





