هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ثبت نام جام آتش !
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱

مورگانا لی‌فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۳:۲۲ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
1- مورگانا لی فای
2- اسلیترین
3- ناثینگ!



پاسخ به: ثبت نام جام آتش !
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۳۵ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
از خانه ی ویزلی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
نام:جینی ویزلی
گروه:گریفندور


not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.
















پاسخ به: ثبت نام جام آتش !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
بنده اطلاعیه ی مربوطه را مطالعه کردم و به خاطر مبارکم رسید که مرحله های بسیار جالبی را دارد ، بنابراین تصمیم گرفتم که افتخار بدهم و در این مسابقات شرکت نمایم


1- نام : ( همیشه این سوال مسخره موجود می باشد) سالازار کبیر الدوله

2-گروه : اسلایترین

پیشنهادات ( اگر چیزی مد نظرتون هست) :چیزی به امتیازات گروهها اضافه نشه


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: ثبت نام جام آتش !
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱

ویکتور کرام old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲:۳۵ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
از گیلیمت دراز تر نکن اون پاهاتا.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 115
آفلاین
سلام

1- نام : ویکتور کرام
2-گروه : ریونکلاو

برد در این مسابقه به امتیاز گروه ها چه قدر اضافه میکنه؟

با تشکر


امضا نمی دم.


جام آتش !
پیام زده شده در: ۲:۲۰ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱

سورنا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
با توجه به توضیحات داده شده در تابلوی اعلانات ، در این تاپیک تمام کسانی که علاقه برای شرکت در جام آتش دارن ثبت نام میکنن .

تاریخ ثبت نام تا 6 شهریور خواهد بود .

فرم زیر رو پر کنید و ارسال کنید :

1- نام :
2-گروه :
پیشنهادات ( اگر چیزی مد نظرتون هست) :



ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۲۳ ۰:۴۷:۰۹




Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۲:۲۷ جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۸

مینروا مک گونگال old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۰ دوشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۵۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
از دفتر وزارت
گروه:
کاربران عضو
پیام: 552
آفلاین
پایان فینال جام آتش



Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۰:۴۷ جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۸

برودریک بودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۲ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
از هولد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
شب هالووین
شب ، به صورت عجیبی سرد شده بود و اگر کسی در خارج از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که با گرمایی مطبوع و نورهایی زیبا و درخشنده مزین نشده بود، به شدت احساس وسرما و یخ زدگی میکرد.

ولی در اندرون تالار هاگوارتز، با حضور پرسی ویزلی، مدیر فعلی مدرسه هاگوارتز و نیز شرکت کنندگان جام آتش هیجانی وصف ناپذیر در جریان بود.
پرسی : خیلی خب. مرحله ی فعلی، مرحله ی پایانی جام آتش هست. شما همونطور که میدونید باید جام آتش رو بدست بیارید و جام آتش کجاست؟ خب معلومه زیر دریاچه یخ زده هاگوارتز!
دانش آموزان :

پرسی ادامه میده : حالا چون ما خیلی تن پرور تشریف داریم، کلا با اینکه به شما سوژه بدیم چجوری برید زیر دریاچه حال نمی کنیم. حالا برید تو خوابگاهاتون کپه مرگتون رو بزارید. کیش کیش!

دانش آموزان و از همه مهمتر و بارزتر ، شرکت کنندگان جام آتش با بهت و تعجب زیاد به سمت خوابگاه های خودشون حرکت میکنند و طبق معمول پشت سر مدیر حرف میزنند.
- یارو دیوانست.
- قاسم اینقدر بهت گوشزد کردم، میری دفترش شل بگیر خودتو. نگرفتی باز اینجوری بد خلق شده!
-

اندرون خوابگاه راونکلاو

برودریک بود، یکی از دو نماینده باقی مانده از گروه راونکلاو، روی مبلی راحتی کنار شومینه معروف راونکلاو لم میده و در حالیکه از سکوت ناشی از نبودن بقیه راونکلاوی ها در تالار لذت میبره (نکته : دیروقت بوده همه خواب بودن! ) به شعله های آتش خیره میشه و همزمان سیل تفکراتش رو زمزمه میکنه.

باو اصلا معلوم نیست که تو سر این پرسی و وزیر گور به گور شده سحر و جادو چی میگذره که اینقدر خز و خیل این مرحله رو طرح کردن! اون از مرحله قبل که دهن کوئیریلو سرویس کردیم، این هم از این مرحله مسخره و چرند و پرند!

برودریک به شدت مشغول تفکر هست که صدایی رشته افکارش رو پاره میکنه.
پیست!
برودریک : ها؟!
صدا دوباره شنیده میشه...
پیست!
برودریک به طرف منبع صدا بر میگرده و در نهایت ترس و وحشت متوجه میشه که یک مرد سیاه پوش پشت سرش ایستاده.

برودریک میخواد فریاد بزنه که مهمان ناخوانده یک سیلی رو صورتش پیاده میکنه!
مرد : خفه شو یابو! من اومدم بهت کمک کنم.
برودریک : تو دیگه کی هستی؟
مرد : من جادوگرم!
برودریک نیم نگاهی به مرد که خودش رو جادوگر جا زده میکنه.
- خب منم جادوگرم. تیرت به سنگ خورد یره! برو رو فوتبال جادوجمبل پیاده کن نمیخواد سر مارو شیره بمالی.

جادوگر دور و برش رو میپائه و خطاب به برودریک میگه : بیچاره من میخوام بهت بگم که چجوری باید بری زیر دریاچه و جام رو ورداری تا قهرمان بشی!
برودریک : خب بگو بعدشم برو!
جادوگر : فقط یک چند گالیونی خرج بر میداره.
برودریک : برو عمو. من بوق به عزرائیل میدم پول به کسی نمیدم.

جادوگر سعی میکنه لحنش رو مهربون تر بکنه : فقط پنجاه گالیون.
برودریک : پنجاه گالیون؟
جادوگر : 20 گالیون.
برودریک :
جادوگر : 5 گالیون!
چهره برودریک روشن میشه!
- خووووو! بگو...
جادوگر لبخند پیروزمندانه ای میزنه و شروع به حرف زدن میکنه : باید بری به دستشویی میرتل. توالت اول نه، دوم نه، سوم که رسیدی وارد میشی دوبار به سمت چپت فوت میکنی ، سه بار به سمت راستت فوت میکنی، واسه جعفر طیار فاتحه میخونی و بعد میپری تو چاه توالت. خب حالا پنج گالیون اخ کن بیاد بالا.

برودریک بود دستشو میکنه تو جیبش و چیزی رو در میاره.
- بیا اینم جایزت. آواداکداورا!
مرد به فیض عظمی شهادت میرسه و برودریک هم به سمت دستشویی میرتل گریان حرکت میکنه.

دستشویی میرتل گریان!

قیــــــژ! (افکت باز شدن در)
برودریک به آرامی وارد دستشویی میشه که ...
جیــــــــــــغ!
برودریک سنکوب میکنه و به میرتل خیره میشه.
- زنیکه جلف هافهافو! ترسوندی منو!
میرتل : تو به چه حقی به حریم شخصی من تجاوز میکنی؟
برودریک : استعغرالله! خواهرم بنده زن مطلقه رو اصلا نمی پسندم. الی الخصوص که مطلقه ی بدون گوشت باشه!

میرتل : جیــــــغ! غازچرون این چه وضع صحبت کردن با یک خانوم با شخصیته؟
برودریک : برو بینیم باو. اصلا آخر شبی حال تو رو ندارما!
میرتل : چه بی سلیقه. آخر شبی حال یک خانومو نداری حال کیو داری پس؟
برودریک که کم کم به شایعات مبنی بر ترشیدگی میرتل که دهان به دهان در هاگوارتز میچرخه ایمان پیدا میکنه ایمان پیدا میکنه نفسش رو با سر و صدا بیرون میده.
- برای بار سوم میپرسم...
میرتل : با اجازه بزرگترا بعله!
برودریک :
میرتل : شوهرم!!
برودریک : برو کنار زنیکه میخوام رد شم برم پی کار و زندگیم.
میرتل : نمیشه.

در همین لحظه برودریک متوجه میشه که میرتل روح هست پس از وسط میرتل رد میشه و وارد دستشویی سومی میشه.
برودریک با دیدن سوراخ توالت : این که خیلی تنگه من چجوری رد بشم؟
در همین لحظه به برودریک وحی میرسه که :
پس انگشت وسط خود را سه بار لیس بزن و سپس در ناف خود فرو کن. ما از ناف تو مایع خارج میکنیم تا کوچک شوی و از سوراخ مستراح رد شوی. پس آیا نمی اندیشند اهل کفر که اینها همه آیات مرلین است!!

برودریک سریعا دستورالعمل رو اجرا میکنه.
- نیت میکنم که شیرجه بزنم به داخل چاه توالت. قربه الی المرلین!
و با یک شیرجه ژانگولری وارد چاه مستراح میشه...

اون ور چاه، زیر دریاچه یخ زده.

تلپ!
برودریک بود با سر و رویی مملو از چرک و کثافت در هوا ظاهر شده و بر روی زمین می افته.
بعد ها، برودریک در دفترخاطراتش از وقایعی که بعد از شیرجه زدن در چاه توالت برایش اتفاق افتاد اینچنین یاد می کند :

عجب صفایی! عجب معنویتی!
وقتی که اینجایی ، گویی که تربت بهشت بر دماغت فرو میرود. در دوردست صدای حاجی شنیده میشود که بانگ میزند : قاسم سیفونو بکش خونه بو گرفت.
چه صفایی دارد اینجا. آن طرف گویا صدای مسلسل شنود شد. جاسمی در دوردست فریاد زد : فشار اومد. آیی...پاره شد. گویا جانبار شدند ایشون!
سوراخ توالت هایش پر از صفا و معنویت باد!


در زیر دریاچه همه چیز یخ زده بود و جالب اینکه هوا به قدری عجیب و غریب سرد شده بود که حتی آب درون دریاچه هم یخ زده بود و اینگونه برودریک بود توانست در دوردست، نور طلایی جام آتش رو تشخیص بده.

صحنه اسلوموشن میشه و برودریک به طرف جام می دوه. آهنگ مهستی پخش میشه و اشعه های طلایی خورشید، بار معنوی آخرین ثانیه های داستان رو بیشتر میکنه.
برودریک دستانش رو به طرف جام باز میکنه و وقتی که دستانش سردی جام رو احساس میکنه، فقط از یک چیز خوشحاله :
بالاخره تموم شد!


ویرایش شده توسط برودریک بود در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۱۰ ۰:۵۱:۴۵

where is my love...؟


Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸

دراکو  مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
- و بعد از این که سیفون توالت سالازار کبیر رو کشیدی به اعماق دریاچه راه پیدا میکنی!
دراکو که کنار کدو حلوایی بزرگی نشسته بود،با دهان باز به لرد نگاه کرد.لرد سیاه ،روی تنه قطع شده ی درختی در جنگل ممنوعه ایستاده بود و باد،ردای سیاهش را حرکت میداد.
- اما برای چی این اطلاعات رو به من دادید ارباب؟
- لردسیاه دوست داره مرگخواراش برنده ی جام آتش باشن.این جوری مردم از زاویه دیگه ای به قدرت بالای من پی میبرن.
بعد از صحبت دراکو با اربابش،او با سرعت خودش را به سمت مدرسه هاگوارتز رساند.نور قلعه قدیمی و بزرگ، آن شب به قدری زیاد بود که از فاصله خیلی دور هم به چشم می آمد.روح های هاگوارتز مدام بالا و پایین میپریدند و با رد شدن ناگهانی از بدن دانش آموزان،قصد ترساندن آن ها را داشتند!پیوز هم با دستکاری مشعل های هاگوارتز،هر از چند گاهی کل مدرسه را در خاموشی میبرد که باعث هیجان انگیز تر شدن جشت هالووین آن سال میشد!
- جناب مالفوی،این وقت شب بیرون از قلعه چی کار میکردین؟!بدم خانم نوریس بخورت؟!
دراکوبدون توجه به صحبت فلیچ دوان دوان خودش را به میز اسلیترین رساند.
ایوان که از روی آخرین صندلی میز اسلیترین برای دراکو دست تکان داد،بعد از چند دقیقه پرسید:
- ارباب به تو هم اون چیز هارو گفت؟
- آره.خیلی عجیب بود.
- دانش آموزان عزیز!توجه کنید.
-
بعد از روی صحنه آمدن مردی ،صدای جیغ فضای سرسرای عمومی را پر کرد.دراکو بدون آن که سرش را بالا آورد،زیر چشمی نگاهی به دامبلدور انداخت.موها،بینی و رنگ آبی چشمانش را از بین برده و خودش را شبیه لردسیاه درست کرده بود.
- نترسید.من امشب این لباس...چهره رو برای هالووین انتخاب کردم که بهتون بگم این فرد در حد کلم بروکلی هم ترس نداره.با من موافقید؟
دانش آموزان:اهوم
بعد از صرف شام،پرسی ویزلی به همراه وزیر سحر و جادو،معاون سابق هاگوارتز، قهرمان ها را برای دادن توضیحات مرحله نهایی و انجام توجیهات بیشتر در اتاقی جمع کردند!
- فردا ساعت 8 صبح کنار دریاچه باشین،مطمئنا دیگه کشف کردین چه جوری میشه مرحله آخر رو پشت سر گذاشت.اسامی هم که میخونم بمونن کارشون دارم!

فردا،ساعت 8 صبح

شانزده قهرمان روی یک خط صاف،کنار دریاچه ایستادند و انعکاس نور خوشید، مستقیم در چشم آن ها میفتاد.تماشاگران هم دور تا دور دریاچه را احاطه کرده بودند.وزیر مک گوناگال که چوبدستی اش را به سمت هنجره اش گرفته بود وظیقه گزارش این مرحله را بر عهده داشت.
- یک،دو،سه!امتحان میکنیم...با سلام و درود بر قهرمان و ها و شما تماشاچیان عزیز...
دراکو کنار ایوان ایستاده بود.می دانست بلافاصله بعد از به صدا در آمدن سوت باید به طرف دستشویی بدود.نگاهی به ایوان انداخت.رنگ صورتش پریده بود و داشت خودش را با منویش سرگرم میکرد!
- اکثر قهرمان ها رو میبینم که با خودشون یه سطل اوردن تا آب دریاچه رو خالی کنن.احتمالا این دریاچه رو با حوض حیاطشون اشتباه گرفتن!عموما پاچه ها شلوارشون رو هم تا زانو بالا زدن.خوب،سوت بالاخره به صدا درمیاد.اینیگو،جسیکاو چند نفر دیگه با سطل هاشون به سمت دریاچه حمله ور میشن.اما اونجا رو نگاه کنید!به حق ردای ندیده مرلین!دراکو و ایوان دارن با سرعت زیادی به سمت قلعه حرکت میکنن.
ایوان درحالی که صورتش به شدت سرخ شده بود،نفس نفس زنان گفت:من...دیگه نمیتونم!
دراکو بدون توجه به صحبت ایوان، سرعتش را زیاد تر کرد.هنگامی که به ورودی قلعه رسیدند صدای بامب! در فضا پیچید.ایوان روی زمین پهن شده بود!
- پسره ی روانی!من شامپو ام...لیزم!زیاد بدوم میخورم زمین.
- میتونی بلند شی؟
- مچ پام گرفته.میتونم با منو درستش کنم ولی خیلی طول میکشه.تو برو منم میام.

دستشویی میرتل گریان

فضای دستشویی با آنچه در ذهن دراکو بود به کلی فرق میکرد.عکس های عله در دو فیلم هری پاتر و تئاتر اکووس و عکس های سدریک با گریم ادوارد کالن همه جا دیده میشد.روی کاشی ها،شیر آب و حتی روی دسته سیفون!
دراکو بعد از کمی دقت متوجه میرتل شد.
میرتل گریان درحالی که بسیار گریان تراز گذشته بود،روی زمین نشسته و مدام عکس هری را در آغوش میگرفت و اشک میریخت،سپس عکس سدریک را بغل میکرد و دوباره اشک میریخت!
دراکو:
در همین لحظه صدای جیغ میرتل در تمام دستویی پیچید.
- تو یه ذره مراعات نمی کنی!جلوی من از نفس کشیدن حرف میزنی!
- من که چیزی نگفتم!
میرتل به یکی از دست شویی ها اشاره کرد و گفت:گفتم دور هم باشیم!دستشویی مورد نظرت اون نیست؟
دراکو به دری که میرتل به آن اشاره کرد نگاهی انداخت.روی دستگیره در عکس افعی کوچکی حک شده بود.دوان دوان خودش را به آن رساند.در را باز کرد.با چهره ای نالان درون کاسه توالت ایستاد.بر خلاف دستشویی های وزارت،در این جا احساس میکرد آب درون کفشش نفوذ میکند.بعد از چند ثانیه زمزمه کرد:
- فیییش فیس فوس فیس فیش!
هیچ اتفاقی نیفتاد.حرف های لرد سیاه در گوشش پیچید.
- بعد از این که توی کاسه دستشویی وایسادی کلمه " فیش فیس فوس فیس فیش" رو ادا میکنی.مراقب باش،چون اگه سه دفعه پشت سر هم این رمز رو اشتباه بگی دیگه هیچ وقت باز نمیشه.
- مگه میخوام اکانت باز کنم؟
دراکو به خودش آمد.دوباره تکرار کرد:
- فیش فیس فوس فیس فیش!
چشمانش را بست.چند لحظه صبر کرد.هیچ اتفاقی نیفتاد...ناگهان سیفون توالت به کار افتاد و دراکو را به درون خود کشید!داخل لوله ای لزج و باریک رفت.لوله او را با خود آن قدر جا به جا کرد تا با شدت کف دریاچه برخورد کرد.شن های کف آنجا تمام موهایش را پوشاندند.سرش را تکاند و بلند شد.فقط یک دقیقه میتوانست نفسش را نگه دارد.به بالا نگاه کرد.سطح آب کمی
پایین آمده بود.قهرمان ها هنوز داشتند آب دریاچه را خالی میکردند!در همین لحظه متوجه جسمی نورانی کف دریاچه شد.جام آتش در لا به لای خزه ها و گیاهان آبزی جا خوش کرده بود.
- اوناهاش!
بلافاصله بعد از خارج شدن این حرف از دهان دراکو چند قلپ آب شور دریاچه وارد دهانش شد.راه نفسش را بست.با آخرین توانش به سمت جام رفت و دستش را با آن تماس داد.چشمانش سیاهی رفت.در آخرین لحظات بلند شدن از کف دریاچه را احساس کرد...

کنار دریاچه هاگوارتز

مینروا مک گوناگال و مادام پینس به سمت پیکر دراکو که روی زمین افتاده بود دویدند.جام در دستش بود.مادام،به وسیله چوبدستی نبضش را گرفت.
- مادام پینس؟حالش خوبه؟
مسئول درمانگاه لبخند تلخی زد و گفت:متاسفم!
اشک از چشمان خیس پرسی روی گونه هایش چکید!


منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
_شکلات بده یا بترسون!

این صدای چند سال سومی کوچک بود که با لباس مبدل ها یشان به طرف خانه ها در هاگزمید می رفتند.هاگزمید و هاگوارتز به مناسبت هالوین با کدوتنبل ها ی چشم و دهن دار تزئین شده بود.با این که شب سردی بود و باد سردی می وزید بچه ها با سرعت به در خانه ها می رفتند و با گفتن جمله ی "شکلات بده یا بترسون" صاحب خانه را غافل گیر می کردند.

کینگزلی با خنده یکی از سال سومی هایی که سعی کرده بود خود را مانند سر نیکلاس بی سر درست کند نگاهی کرد و با تمسخر داد زد:هی تو کوچولو! اگه قصدت این بوده که شبیه گلابی باشی باید یه کار دیگه می کردی...
جمعیت زیادی شروع به خنده کردند.زاخاریاس رو به سال سومی گفت:یا حداقل به کسی که بلده سر رو جابه جا کنه می گفتی..اینطوری به جای سرت،گوشتو جابه جا کردی...

سال سومی که دیگر سرخ شده بود فریاد زد:فکر کردی چون سال ششمی هستی هرکار بخوای می تونی بکنی؟
گابریل به او نگاهی کرد و گفت:آره!حداقل تونستم خودمو شبیه دراکولا بکنم!

آن شب همه چیز داشت خوب پیش می رفت.همه خوشحال بودند.چهار گروه،حتی اسلیترینی ها هم بگو بخند می کردند...همه چیز خوب پیش می رفت...اگر آن شب هالوین نبود!

_هی لورا!تو الان کی هستی؟

لورا در حالی که سعی می کرد موهایش را با کش بندد رو به ریتا لبخندی زد و گفت:می خواستم شبیه خوناشام بشم..ولی خب! سرم شلوغ بود.برای همین نتونستم کاملا اون شکلی بشم.
سپس لبخندی صمیمانه ای زد و ادامه داد:ولی لطف کن ننویس که یکی از منتخب های جام آتش لباسش صورتی بود!

ریتا لبخندی شرارت آمیز زد و گفت:نه عزیزم...این بین خودمون می مونه!فقط یه سوال.بگو ببینم تونستی راه ورود به مرحله ی سوم رو پیدا کنی؟

_نه..در واقع به یه جاهایی رسیدم...ببخشید من امروز کلاس تقویتی دارم..

و با سرعت هرچه تمام تر به طرف کافه ی سه دسته جارو رفت.او نمی توانست تصور کند که منظور پرفسور از "برای به دست آوردن جام آتش باید هم گریه رو تحمل کنید هم بوی بد رو!" چه بود!
ذهنش مشغول مرحه ی سوم جام آتش بود. تا نیم ساعت دیگر باید خود را آماده می کرد.
با سرعت به طرف هاگوارتز حرکت کرد.هوا دیگر تقریبا تاریک شده بود!آنقدر در فکر بود که نفهمید هیچ کس در کوچه ی تنگ و باریک نیست. در این هنگام یک حیوان غول آسا روی سرش پرید!

آن موجود وحشتناک خرناس می کشید و سعی داشت با دندان های تیزش گردن او را گاز بگیرد.لورا به عقب سکندری خورد.آن حیوان،شبیه یک گربه ی غول آسا،سرتا پایش پوشیده از پشم سیاه ژولیده بود.حیوان خرناسی کشید و فریاد زد:آبنباتاتو بده به من!

لورا در حالی که از وحشت نفسش بند آمده بود از جایش بلند شد و گفت:لودو! واقعا که منو ترسوندی..
لودو خنده ای کرد و گفت:این خودش یه موفقیت بزرگه..هی تا نیم ساعت دیگه باید حاضر بشی..من بهتره برم..چون نیم ساعت بیشتر فرصت ندارم!

سپس خرناسی کشید و به طرف هاگزمید حرکت کرد.

نیم ساعت بعد

_چی؟یعنی می خوای بگی که هیچ چیزی نتونستی پیدا کنی؟

آلبوس سوروس در حالی که سعی می کرد خود را کنترل کند بر سر لورا فریاد می زد.
جایگاه تماشاچیان کنار رودخانه کاملا پرشده بود.همگی با این که می دانستند مسابقه آن جا برگزار نمی شود ولی هرکس برای خود بر روی صندلی ها جا گرفته بود.

لورا چتری موهایش را با عصبانیت کشید و گفت:کی می دونست که دریاچه مسدوده؟ من فکر می کردم فقط باید شنا کنیم!همین..

و به بچه های ناامید نگاهی انداخت...

بالاخره مسابقه شروع شد.هرکس پی سرنخ خود به هر طرف می دوید.لورا با سرعت به طرف هاگوارتز دوید ولی نمی دانست باید چه کار کند.مسابقه دو ساعت دیگر تمام می شد...

یک ساعت می گذشت و هاگوارتز خالی بود.لورا با خستگی به طرف تالار رفت و با چهره ی ناامیدش بر روی تخت دراز کشید..ای کاش در جام آتش شرکت نکرده بود.

دقیقه ها می گذشت ولی لورا بر روی تخت کز کرده بود...تیک تاک..تیک تاک!

ناگهان حیوانی خود را بصورت وحشیانه ای درون اتاق انداخت.لورا اشک هایش را پاک کرد و با آرامش گفت:لودو! تو نباید اینجا باشی!شایدم مسابقه تموم شده..

لودو با حالت سردی گفت:می دونم لورا!ولی تو باید با سرعت بری به دستشویی میرتل گریان...عجله کن دو نفر دیگه از دو قسمت دیگه گذشتند..

سپس با سرعت از اتاق بیرون رفت.آن قدر با سرعت که حتی لورا نتوانست دنبال او برود..چرا باید به دستشویی میرتل گریان می رفت؟

ناگهان جرقه ای در مغزش خورد.به ساعت نگاه کرد..فقط نیم ساعت وقت داشت...

$$$$$

با قدرت درون آب پرت شد..بالاخره به خود جرئت پریدن را داد..در تعجب بود که چرا لودو به او کمک کرده..او از کجا می دانست..در آب سرد شنا می کرد..سپس چشمش چیزی را دید..نوری درخشان در آب...بله جام آتش..

ای کاش به آن می رسید...شاید..شاید اگر آن هیولای چسبناک پاهایش را نمی گرفت به جام می رسید.هیولایی که شبیه هشت پا ی صورتی بود او را گرفت و به طرف صخره ای پرتاب کرد.با برخورد او به صخره دست چپش زخم بزرگی براداشت.با زحمت از جایش بلند شد تا از اصابت دستان آن هیولا به خودش جلو گیری کند.اما هیولا با قدرت او را گرفت و به طرف چیز نرمی پرتاب کرد..لورا با زحمت از جایش بلند شد و در آن موقع بود که فهمید چیز نرم..جسد مونتگمری است.

تا جایی که توان داشت پا زد و خود را به صخره ی ترک خورده ای رساند.سپس چوبش را در آورد و وردی را رو به هیولا زمزمه کرد...از دیدن جسد مونتگمری حالش بد شده بود...چند ثانیه بد هیولا بر روی زمین افتاد!

فردا صبح...

بچه ها با خوشحالی ظاهری دور تخت لورا در بیمارستان جمع شده بودند.زاخاریاس سعی کرد لبخندی بزند و گفت:هی قهرمان..چطوری؟

_ممنون زاخار..بچه ها از همتون ممنونم..فقط اگه بشه دوست دارم با لودو صحبت کنم..

ناگهان چهره ی همه بچه ها عوض شد..آسپ آهی کشید و گفت:اممم!راستش لودو دیروز قبل از مسابقه ..یعنی...

ریتا از پشت سر آنها ظاهر شد و گفت:ما جسد اونو سه ساعت قبل از مسابقه بر روی زمین پیدا کردیم



Re: فینال جام آتش
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
سارا اوانز به جای آبرفورث دامبلدور این مرحله را به انجام می رساند.

_ هی سوزان تو سارا رو ندیدی؟
سوزان که سخت مشغول خوردن دسر هلو بود با بی تفاوتی در جواب لیلی سری به نشانه " نه " تکان داد.

سرسرای عمومی شلوغ و مملو از جمعیت بود. تالار برای جشن هالووین تزیینات همیشگی و زیبایش را به خود داشت.

لیلی اندکی از روی صندلی اش کنار میز گریفیندور بلند شد تا شاید بتواند با نگاهی به اطراف سارا را بیابد. اما به زودی از این کار نیز ناامید شد. روی صندلی نشست و به کسانی که کنارش و رو به رویش نشسته بودند نگاه کرد.

در میان چهره ها در حال جست و جو بود که ناگهان نگاهش بروی جینی ثابت ماند.
_ جینی ، تو میدونی سارا کجاست؟
جینی که مشغول خواندن روزنامه صبح بود سرش را بالا آورد و گفت :
_ نه من باید از کجا بدونم؟
_ آخه یادمه بعدازظهر با هم رفتید خوابگاه! به تو نگفت که می خواد کجا بره و چی کار کنه؟

جینی قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت :
_امم... یه چیزایی در مورد جام آتش گفت. و این که می خواد تمام شب رو روی این موضوع کار کنه! نمی دونم ولی فکر کنم هنوز هم توی خوابگاه باشه!

لیلی با خوشحالی از جینی تشکر کرد و به سرعت از سالن خارج شد و قصد تالار گریفیندور را کرد. باید هرچه زودتر سارا را می یافت. باید مطالبی را که بدست آورده بود به او می گفت. مطمئن بود که یافته هایش سارا را در جام آتش موفق می کند. شاید هم امیدوار بود که این اتفاق بیافتد.

***
_ سارا ، سارا ، اینجایی؟
_ خب دوباره مرور می کنیم! دریاچه یخ بسته و ... آره من اینجام... و راه ورودی به دریاچه بسته شده. ما باید توی هاگوارتز... لیلی توئی؟

لیلی آرام وارد خوابگاه دختران شد.
_ چرا برای جشن به تالار نیومدی؟ هنوزم دیر نشده! پاشو تا با هم بریم.

سارا لبخندی زد و گفت :
_ ولی من نمی تونم بیام. خودت که میدونی چند روز دیگه مسابقست و من هنوز راه درستی برای ورود به دریاچه پیدا نکردم. می دونی که برنده شدن تو جام آتش چقدر برای گروه ما مهمه. من باید تلاشمو بکنم.

لیلی که حالا به نزدیکی سارا رسیدن بود خم شد و دست سارا را گرفت و در حالی که می کشید گفت :
_ باید با من بیایی! در مورد مسابقه هم باید یه چیزایی بهت بگم.نمی خوای که این فرصتو از دست بدی؟ هوم؟

سارا هیجان زده پرسید :
_ توی کتابخونه چیزی پیدا کردی؟بگو ... زود باش من خیلی مشتاقم!
_ پاشو بریم توی راه برات می گم.

****
_ خب از اونجایی که ما باید راهی به دریاچه پیدا کنیم باید دنبال راهی باشیم که به زیرِ زمین ختم بشه. و من راهشو پیدا کردم. باید از دستشویی های میرتل گریان این کار رو بکنی!

_ مطمئنی؟ تو از کجا فهمیدی؟

_ خب من دیشب یه سر به بخش ممنوعه کتابخونه زدم...اونجا یه کتاب در مورد راه های مخفی و فراموش شده هاگوارتز پیدا کردم و راه دستشویی به دریاچه رو هم اونجا خوندم.

سارا به محض شنیدن این حرف از حرکت ایستاد و در حالی که خیره به لیلی نگاه می کرد گفت :
_ لیلی واقعا تو این کار رو کردی؟ رفتی به بخش ممنوعه؟اوه... باورم نمی شه!

_ مجبور شدم... چاره ای نبود. به خاطر گریفیندور و به خاطر تو!
_ آه لیلی نمی دونم چطوری باید ازت تشکر کنم.تو بهترین خواهر روی زمینی!
و لیلی را در آغوش فشرد.

****
دستشویی به نظر ساکت می آمد. شاید با کمی دقت می شد صدای قطرات آب که بروی زمین می افتاد را از چند گوشه و کنار دستشویی شنید.

آرام و بی صدا وارد دستشویی شد. اما در آن سکوت صدای حرکت و گام برداشتنش در تمام آنجا بازتاب می کرد و به وضوح شنیده می شد. با دقت همه جا را از زیر نظر گذرانید. شاید منتظر دیدن میرتل گریان بود و شاید هم دنبال علامت یا نشانه ای می گشت. حالا رو به روی دستشویی ها بود. ایستاد. با خود گفت :
_ خب از دستشویی های آخر کار جست و جو رو شروع می کنم. فقط امیدوارم زود پیداش کنم!

درب آخرین دستشویی را باز کرد. همه چیز عادی به نظر می رسید. کمی آنجا به بررسی پرداخت. گوشه و کنار دستشویی را از نظر گذرانید. بروی دیوار و موزاییک های سفیدش دقیق شد...نه...

ساعتی بعد

در حالی که خسته به دیوار تکیه می داد بروی پاهایش نشست. فقط دو دستشویی باقی مانده بود. افکار گوناگون در ذهنش چرخ می خورد. یعنی ممکن بود دستشویی های قبلی را خوب نگشته باشد؟ ممکن بود کتاب بخش ممنوعه در مورد راه موجود در اینجا دروغ نوشته باشد؟ یا لیلی...
_ نه! من مطمئنم که همین جاست... یکی از همین دو تاست...من راه ورودی رو پیدا می کنم. باید این کار رو بکنم...آه خدای من!
در همین افکار و تصورات غوطه ور بود که ناگهان :
_ سلام...شما کی هستید و اینجا چه کار دارید؟ منتظر کسی هستید؟
سارا که یه لحظه با شنیدن صدای میرتل گریان ترسیده بود ، در یک لحظه ایستاد و خود را به عقب کشیده بود. اما بعد از اینکه متوجه میرتل شد نفسی کشید و گفت :
_ اوه میرتل! منو ترسوندی... من سارا هستم...سارا اوانز عضو گریفیندور... منتظر کسی هم نیستم!
میرتل همانطور که پرواز کنان از سارا دور می شد گفت :
_ آهان از آشناییتون خوشبختم. ولی...اممم... پس اگه منتظر نیستی واسه چی اینجا...
_ من دنبال چیزی می گردم... یه نشانه...یه علامت...امم...شاید هم یه راه!
میرتل با تعجب به سارا نگاه کرد و پرسید :
_ راه؟ اونم اینجا؟ توی دستشویی من؟ جایی که سالهاست خیلی ها اونو فراموش کردن! و منو...
و خواست گریان وارد یکی از دستشویی ها شود که سارا با عجله گفت :
_ نه صبر کن! تو باید به من کمک کنی! من باید وارد دریاچه بشم... خواهش می کنم.
میرتل ناراحت در حالی که سعی داشت اشک هایش را پاک کند گفت :
_ اون یکیه! فقط کافیه دستگیره رو بکشی!
و با دستش به دستشویی اول سمت چپ اشاره کرد و سپس با ناراحتی به سرعت آنجا را ترک کرد.

سارا چند دقیقه به خاطر اینکه این اولین دیدارش با میرتل بود، در شک رفتار عجیب او بود. اما به زودی تمرکز خود را یافت. آرام به دستشویی مورد اشاره میرتل نزدیک شد.
این یکی هم مانند قبلی ها به نظر می رسید. به دستگیره متصل به شیری که برای ورود آب استفاده می شد نگاه کرد.
دستگیره را لمس کرد. نفسش را در سینه حبس کرد و بدون اتلاف وقت آن را با تمام توانش به طرف جلو کشید.همزمان با این کار به طرز عجیبی متوجه شد که نیروی او را به داخل دستشویی می کشد. شروع به فریاد زدن کرد و چشمانش را بست. او به داخل دستشویی سر خورد.کنترلش را از دست داده بود.اما لحظاتی بیش نگذشته بود که احساس کرد بروی زمین سفتی پرتاب شد.

کمی در ناحیه کمر و پا احساس درد می کرد. مثل آن بود کوفته شده باشند. زمان زیادی نداشت. شاید هم او اینطور فکر می کرد. چون از عملکرد رقیبانش بی اطلاع بود. پس سعی کرد از جایش بلند شود.
درون یک تونل که بی شباهت به یک لوله بزرگ آب نبود افتاده بود. همه جا تاریک بود اما سقف تونل را به دلیل کوتاهی که داشت می توانست ببیند.
دستش را بروی زمین گذاشت. خواست با یک حرکت بلند شود که متوجه شد زمین سرد است. غیر عادی سرد بود.
کمی با دستش بروی زمین به کنجکاوی پرداخت. متوجه فرو رفتگی و برجستگی هایی بروی سطحی که روی آن فرود آمده بود شد. شاید شبیه یک نوشته یا یک علامت.
درد را فراموش کرد. چوب دستی اش را کشید و از جا بلند شد.
_ لوموس
و چه می دید؟ آنجا یک دریچه بود. او روی یک دریچه ایستاده بود. در همین لحظه دریچه شروع به لرزیدن کرد. سارا متعجب ایستاده بود.به شدت لرزش لحظه به لحظه اضافه می شد و در نهایت دریچه به اعماق بی نهایت سقوط کرد.سارا نیز در یک لحظه خود را به طرف دیگر پرت کرده بود.

دوباره حس درد بود که تمام بدنش و ذهنش را پر کرد. اما مجبور بود ادامه دهد. با چشمانی ریز شده در اثر درد در حالی که چوب دستی اش را همچنان در دست می فشرد به راه افتاد. باید هر لحظه منتظر یک اتفاق می بود. وقتی درون تونل صاف ایستاد متوجه شد که سقف آنجا برای راه رفتنش کوتاه و غیر مناسب است. پس خمیده خمیده ادامه داد.

مدتی به همین وضع حرکت کرد. حواسش جمع بود و با دقت همه جا را می پایید اما متوجه چیز عجیبی نشد. کم کم از دور در آهنی بزرگی که نیمه باز بود توجهش را به خود جلب کرد. گردنش به خاطر این طرز راه رفتن خشک شده و کمی درد گرفته بود. پس سرعتش را بیشتر کرد تا زودتر بتواند از آن وضع نجات یابد.

فضای بزرگی در مقابلش بود.اما اولین چیزی که توجه را جلب می کرد و البته ناخوش آیند هم می نمود بوی بدی بود که به مشام می رسید.با این مشخصه واضح بود که به کجا آمده بود. بله به کانال اصلی فاضلاب رسیده بود. لوله های کوچک از هر طرف در امتداد دیوار کشیده شده بودند. در مورد سقف هم همین وصف صادق بود.

در وسط کف فاضلاب لجنزاری راکد به وجود آمده بود. که البته می شد حدس زد به خاطر مورد استفاده نبودن دستشویی های میرتل گریان این وضع بوجود آمده بود.

مجبور شد داخل لجنزار شود. تا میانه های ساق پایش دیده نمی شد. از این وضعیت هم احساس رضایت نداشت. اما وقتی متوجه راه باریک کنار لوله ها نزدیک دیوار شد چند قدمی به سختی برداشت و خود را به آنجا رساند. حالا راحت تر می توانست حرکت کند.

چوب دستی اش را درون جیبش جا داد و آنگاه با دو دست یکی از لوله ها را گرفت و با کمک آن راه جلو را در پیش گرفت.
زمانی گذشت. از مکان اولیش به قدری دور شده بود که دیگر دیده نمی شد. ولی هنوز به جایی نرسیده بود. کمی ایستاد. اطراف را می نگریست و سعی می کرد نتیجه قابل قبولی از این جست و جو پیدا کند.
اما صدای چک چک آب تمرکزش را به هم می زد.

اما ثانیه نگذشته بود که متوجه چیز عجیبی در فاصله دوری از خود شد. نمی توانست درست آن را ببیند اما تصور می کرد یک لوله باریک که عرضی به اندازه عرض شانه های یک انسان معمولی را دارد، با شیبی تند است.
خود را به این طرف و آن طرف می کشید تا بتواند بهتر آن را ببیند. مطمئن بود که این چیزی که می دید زایده تخیلاتش نیست. اما شاید اسم " راه خروجی " ساخته پرداخته خودش بود.

_ بهرحال دیدنش ضرری نداره.

و با این جمله قصد کرد نزدیک تر شود. اما هنوز اولین گام را برنداشته بود که ناگهان با صدای وحشتناکی که با نعره بلندی نیز همراه بود ، چیزی از پشت سرش از درون لجنزار به بیرون پرید.

سارا که برای لحظه ای به شدت وحشت زده شده بود به درون لجنزار افتاد. با دستش صورتش را پاک کرد. حالا می توانست قیافه آن حیوان شش دست هفت متری را ببیند که چطور نعره می کشید. دستش را به طرف چوب دستش اش برد. اما چوب دستی سر جایش نبود.
دست پاچه شده بود. دستانش می لرزید. درون لجنزار و در میان آن مرداب دنبال چوب دستی اش می گشت. حالا دیو وحشی توجهش به سارا جلب شده بود.

یک قدم به سویش برداشت. زمین لرزید. قلب سارا تند تند می تپید . قدمی دیگر... فاصله ای نمانده بود. غول نعره ای دیگر زد. چشمانش مثل آن بود که در حرارت بسوزد. از دندانهایش خون می چکید. خم شد و دستش را به طرف سارا دراز کرد.

سارا برای آخرین بار با ناامیدی نگاهی به درون لجنزار انداخت و با دستانش در پی پیدا کردن چوب دستی گشت. فرصتی نمانده بود. چشمهایش را بست. باید منتظر خورده شدن می شد؟ یا تکه تکه شدن؟ یا...نه...چوب دستی...بله این چوب دستی بود که آن را لمس می کرد. به سرعت آن را برداشت.

_ اکسپلیرامس

دیو کمی عقب کشید اما قدرت طلسم زیاد نبود. فقط او را کمی گیج کرده بود. حالا تنها فرصت برای سارا بود. باید خود را به همان لوله می رساند. بلند شد و شروع به دویدن کرد. راه رفتن بروی آن لجنزار بسیار سخت می نمود ولی او تمام توانش را به کار بسته بود.

حالا غول هفت متری نیز به دنبالش حرکت می کرد. قدم به قدم. نعره می کشید. عصبانی می بود. اما سارا به عقب بر نگشت. تنها به جلو و به لوله خاکستری رنگ خیره شده بود.نزدیک نزدیک و نزدیک تر...

حالا آن حیوان دهشتناک می توانست سارا را بگیرد اما سارا فاصله ای با لوله نداشت. کمی دیگر...غول دستش را دراز کرد اما در فاصله یک هزارم ثانیه کار تمام شد... سارا به درون لوله پریده بود...

کمی بعد احساس کرد که در فضایی نرم ، خنک و بسیار آرام وارد شد. آنجا دریاچه بود...او موفق شده بود.

صبح روز بعد جام آتش با تلالویی خاص زینت بخش تالار گریفیندور بود...


ویرایش شده توسط سارا اوانز در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۹ ۱۹:۳۶:۳۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.