جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  132 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1389 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین : هوی ایوان، بدو برو خودتو موش کن بیا!

ایوان : هوم؟ با منی تو پدرسوخته؟ من برای چی برم؟ پس این بیلیز چیه اینجا؟

بلیز : وا! منو واسه چی قاطیه دعوای خودتون میکنید؟

آنتونین : خیله خب بابا! ما اهداف والایی داریم، الکی بحث نکنید با هم، ببینید ، اصن پالام پولوم پیلیشت میکنیم! بلیز پالام، ایوان تو پولوم ، منم پیلیشت ... خیله خب شروع میکنیم ... پالام پولوم پیلیشت ... اِ خودم اومدم که !

ایوان : اشتباه کردی عزیزه من، تو خودت نباید این کارو بکنی که، بذار من بگم ... پالام پولوم پیلیشت ! اِ ، بازم تو اومدی که آنتونین

آنتونین : نخیرم! اصن شما دارید جرزنی میکنید، بذار یه بار دیگه بگم من ، پالام پولوم پیلیشت ... عه نشد ، یه بار دیگه ، پالام پولوم پیلیشت ... نخیرم ! پالام پولوم پیلیشت ، پالام پولوم ، پیلیشت پولوم ، پولوم پالوم ، پیلوم پلوم

افکار بلیز : پوف! اگه با وزغ نویل همکاری میکردم بهتر از اینا میتونستم ماموریتو انجام بدم



اتاق لرد سیاه

آنتونین که خودش رو تغییر شکل داده بود به یک موش سفید و چاق و چله ، از زیر در ، وارد اتاق لرد سیاه میشه و یکراست به سمت سبد حصیری ای که نجینی توش لمیده میره .

آنتونین : نجینی بیا منو بخور

نجینی :

آنتونین : میخوری یا برم پیشی رو صدا کنم منو بخوره ؟

نجینی که به خاطر پریدن از خواب بی حوصله شد بود فش فش کنان به سمته آنتونین میره. آنتونین با سرعت از زیر در خارج میشه و جست و خیز کنان به سمت اتاق دامبلدور میره و از زیر در وارد اتاق میشه و یکراست میپره زیره پتوی دامبلدور و خودشو بین دو پای دامبلدور قرار میده .

نجینی هم که بسیار عصبانی شده ، با سرعت تمام به سمت پتوی دامبلدور هجوم میبره !

دامبلدور : آخـــــــــخ! این چی بود رفت ؟؟

آنتونین :

دامبلدور : باب ولدی باز شوخی ماگلی کردی؟ باب من چن بار قضیم با گریندل والدو برات تعریف کنم تا بیخیالِ ما شی؟ انقدر ازین شوخیا کردی که همه محفلیا یاد گرفتن دیگه، حتی امروز آبرکسس و رز رو دیدم که تو طبقه اول داشتن راز و نیاز میکردن با هم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1389 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین:

در همین حین، ایوان که از آنجا می گذشت آنتونین را دید و گفت:
_ آنتونین برق گرفتتت؟

آنتونین: مگه عمارت مالفوی برق هم داره؟
ایوان: هوووم ... چی میگه؟ اصلا برق چیه؟
آنتونین: تو که نمیدونی برق چیه چرا میگی برق گرفتتت؟
ایوان: ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیبه! حالا برق چیه؟ اصلا چرا ادیسون اختراعش کرده؟
آنتونین: ادیسون کیه؟
ایوان: همون که برقو اختراع کرده دیگه!
آنتونین:

یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و سی ثانیه بعد


ایوان: بله و اینطور شد که انیشتین توانست نظریه نسبیت را اثبات کند.
آنتونین: پرفسور روزیه! تو که همه چیو میدونی چرا میپرسی؟
ایوان:
آنتونین: سر کار گذاشتی؟
ایوان:
آنتونین: مرگ!
ایوان:

بعد از اینکه ایوان و آنتونین از بحث های شیرین علمی مشنگی فارغ شدند به یاد آوردند که باید نجینی را از اتاق لرد ولدمورت بربایند و در اتاق دامبلدور بگذارند. آن ها بعد از سوزاندن فسفرهای فراوان باین نتیجه رسیدند که باید یک نفر داوطلب بشود، خود را به شکل موش دربیاورد و به اتاق لرد برود تا نجینی را وسوسه کند و از اتاق بیرون بیاورد. بالاخره چون داوطلبی یافت نشد! آن ها تصمیم گرفتند بین خود قرعه کشی کنند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1389 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ظلمت شب به درون خانه ای که پر دوستی بود نفوذ کرده بود اما در این میان کسی بود که می خواست دوستی را از بین ببرد.

_من که میدونم داشت دروغ می گفت، اون فقط ترسیده. ترسیده، چون فکر می کرد ممکنه لو بره و سمتش رو از دست بده. آخر من چقدر به مدیر ها گفتم به این ایوان ترسو سمت ندیم، گوش نکردن. می بینی چقدر ترسو هست.

این صدای آنتونین بود که با خود حرف می زد و به سمت اتاق لرد سیاه می رفت.

آنتونین در را کمی باز کرد و..........

لرد و آلبوس داشتند روی تخت می گفتند و می خندیدند. لرد در حالی که می خندید گفت: آنتونین بیا ببین چقدر حال می ده.


_لرد بزرگ جسارته، چی کار می کنید؟

آلبوس در حالی که از ته دل می خندید گفت: داریم با یه دستگاه مشنگی.....ها....ها.......

ولدمورت که دید آلبوس از شدت خنده نمی تونه دیگه صحبت کنه ادامه داد: دارم با این چیز کوچولو که اسمش موبایل مزاحم دختر های مشنگی می شیم.

آلبوس:

ولدمورت: به یکی گفتیم (منو موتورسیکلت زیر کرده شماره پلاکش رو می خوام. گفت: وقتی شمارتو دادم بگیرم اون وقت می فهمی با کی طرفی)

آلبوس:

آنتونین: پس قربان من مزاحم نمیشم. شما به کارتون ادامه بدید.

و از اتاق خارج شد و به این شکل درآمد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 8 دی 1389 04:48
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریاد اعتراض آمیز دامبلدور لبخند آنتونین را روی لبانش خشک کرد.
-چی چیو برین گوشه خیابون؟شما ما رو دعوت کردین اینجا.نمیتونین اینجوری بیرونمون کنین.

لرد سیاه نجینی را-که به جای کمربند از آن استفاده میکرد-از دور کمرش باز کرد.
-نمیتونیم،هان؟...باشه...خودتون خواستین اینجوری بشه.نجینی، بخورشون!

نجینی نگاهی به لرد سیاه انداخت و خمیازه ای کشید.

-نجینی گفتم بخورشون..سیسیوسیشوسیشسو...

نجینی سرش را به نشانه امتناع، به دو طرف تکان داد.خمیازه دیگری کشید و بطرف ققنوسی که روی شانه دامبلدور نشسته بود خزید.ققنوس با دیدن نجینی پرواز کرد و درست روی سر مار غول پیکر فرود آمد.دو جانور سرگرم بازی همیشگی بخز بپر شدند!فاوکس سعی میکرد مانند نجینی روی زمین بخزد و نجینی سعی میکرد پرواز کند.

لرد سیاه و دامبلدور با دیدن بازی نجینی و فاوکس، دعوای خود را فراموش کرده و لبخندزنان دست در گردن هم انداخته و به تماشای آنها مشغول شدند!


آنتونین دست از تماشای این نمایش مسخره برداشت.وقت آن بود که وارد عمل شود.

-ارباب؟!
-کوفت!دو دقیقه ساکت باش ببینم بچم چه شیرین کاریای جدیدی یاد گرفته!

بدین ترتیب پروژه وارد عمل شدن آنتونین با شکست مواجه شد.


دو ساعت بعد،سر میز شام:

ملت سیاه و سفید در حالیکه نگاههای تهدید آمیزی به اعضای گروه مقابل می انداختند دور میز نشسته بودند.لرد سیاه به محض نشستن نمکدان را تصرف و ادعا کرد که نمکدان جزو میراث خانوادگی ریدلهاست.
سیریوس بلک که طبق عادت همیشگی به شکل سگ سر میز حاضره شده بود و معتقد بود این کارش به شدت بامزه و جذاب است،با شروع سرو غذا، پوزه بزرگش را داخل بشقاب لرد سیاه فرو کرد.چهره لرد از خشم سرخ شده بود.زمزمه های اعتراض آمیز مرگخواران کم کم تبدیل به فریاد میشد.

آنتونین روی صندلی کنار ایوان روزیه نشسته بود.
-دیدی ایوان؟بهت گفته بودم سفیدا و سیاها نمیتونن با هم زندگی کنن.اصلا با طبیعتشون سازگار نیست!این دعوا مقدمه خوبیه.ولی کافی نیست.این اختلاف باید شدت پیدا کنه.همین امشب کارو تموم میکنم و تو هم کمکم میکنی.

ایوان کفگیر را به زور از مالی ویزلی گرفت.
-چطوری؟اینا که همش دعوا میکنن، بعدم انگار نه انگار که چیزی شده...به زندگیشون ادامه میدن.

آنتونین به صندلی لرد سیاه اشاره کرد.جایی که نجینی دور پایه های صندلی حلقه زده بود.
-این دفعه فرق میکنه.امشب نجینی ناپدید میشه.میدونی که لرد چقدر دوستش داره و بدون اون خوابش نمیبره ...و وقتی نجینی رو تو اتاق دامبلدور پیدا کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1389 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

دالاهوف قدیمی انجمن تفرقه بین دو جبهه سیاه و سفید را تاسیس کرد و به فرزندش دالاهوف جدید، وصیت کرد که راه پدر را ادامه دهد.

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل/تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند/مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی/خاک، زندان تو گشت ای مه زندانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی/بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

-----------

یک سال گذشت ...

دالاهوف بعد از مدت ها عزاداری به عمارت اربابی مالفوی برگشت. در بدو ورود لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور را دید که دست در گردن یکدیگر در حال پیاده روی و دیدن مناظر سرسبز عمارت هستند.

همینطور مرگخواران و محفلی ها را دید که مانند دوستان قدیمی با هم رفتار و نشست و برخواست میکنند. ریموس لوپین دست بلاتریکس را گرفته است و فنریر گری بک دست هرمیون را. مالسیبر با مالی ویزلی خوش و بش میکند و آرتور با نارسیسا در حال بگو و بخند هستند.

شب شد ...

لرد ولدمورت، آلبوس دامبلدور و سایر مرگخواران و محفلی ها با هم دور میز غذاخوری نشسته بودند. دالاهوف هم آرام و ساکت نشسته بود. بعد از خوردن غذا آلبوس و سایر محفلی ها به قسمت مخصوص خودشان در عمارت رفتند تا بخوابند.

بعد از رفتن آن ها دالاهوف از لرد اجازه گرفت، پیش او رفت و آرام در گوش لرد زمزمه کرد:

_ ای جــــــــــانم ارباب.
لرد: دالاهوف بابات مرد؟

دالاهوف: بعــــــــــله
لرد: عیب نداره، فدای سر ارباب شد. تو به جاش منو داری.
دالاهوف: اوهوم ... اوهوم ... ارباب میخواستم جسارتا یه جسارتی بکنم.

لرد: بگو.
دالاهوف: ارباب زیاد به این دامبلدور نزدیک نشید. شایعه شده که با گریندلوالد ...

لرد: نـــــــــــه!
دالاهوف: به جان مادرم. به سر همایونی قسم!

لرد ناراحت و مغموم با نجینی به اتاق خوابش رفت. دالاهوف بعد از رفتن لرد ولدمورت روبروی همه مرگخواران ایستاد و گفت:

_ خجالت بکشید! غیرتتون کجا رفته؟ شما دارید با یه عده خون لجنی مشنگ پرست نشست و برخاست میکنید؟!

مرگخواران: راست میگه!

بعد از اینکه مرگخواران هم ناراحت و شاکی شدند. دالاهوف به اتاق خواب دامبلدور رفت و به او گفت لرد ولدمورت خواسته یک پیام را به او برساند و بگوید شما شب که میخوابی ریش هایت را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟

فردا صبح

سر میز صبحانه دامبلدور رفت تا مثل همیشه کنار لرد ولدمورت بشیند اما لرد امتناع کرد و از دامبلدور خواست جای دیگری بشیند. دامبلدور که عصبانی شده بود گفت:

_ تام ریدل منم همچین دل خوشی از تو ندارم عزیزم. دیشب با اون سوالت باعث شدی من تا صبح نتونم بخوابم. هی ریشامو میذاشتم روی لحاف دوباره خوابم نمیبرد میکردم زیر لحاف! وسواس گرفتم!

لرد: کدوم سوال؟ به من تهمت میزنی پیرمرد؟

مرگخواران جام های نوشیدنیشان را بر زمین کوبیدند و در حمایت از لرد فریاد زدند

لرد ولدمورت: اصلا چهار دیواری، اختیاری! نمیخوام دیگه اینجا بمونید برید گوشه خیابون بخوابید!

---------

دالاهوف در گوشه ای نشسته بود و به جنگ و نزاع بین دو جبهه نگاه میکرد. او تا الان توانسته بود با موفقیت وصیت پدرش را عملی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1388 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در راه ...
نیم ساعت بعد
بلا از سمت راست و روفوس هم از سمت چپ ، دقیقا یک متری گرابلی در حرکت بودند . گرابلی هم مدام و پشت سر هم عطسه میکرد .
- روفوس ، یه دستمال میدی ؟
روفوس از فاصله ی یک متری دستمالی را به سوی او پرت کرد و او هم به زحمت دستمال را گرفت .
- پس چرا اینطوری دستمال میدی ؟
- هیچی باب ، خواستم ببینم توی این دوران مریضی ، چقدر آمادگی جسمانی داری !
گرابلی هم که موضوع خوبی دستش آمده بود ، شروع کرد به داستان گفتن ...
- من یه زمانی باشگاه بدن سازی داشتم . اون زمانا با آرنولد وزنه و دمبل و از این چیزا میزدیم . خیلی فاز میداد ...
و هر جمله ای را که با شوق و ذوق بیان میکرد ، با عطسه همراه بود .

نیم ساعت بعد
مطب دکتر
- عزیزم ، متاسفم و باید به شما بگم که دچار بیماری لاعلاجی به نام سرطان خون هستید .
- سرطان خون ؟ من ؟ نه ! نه ! من آرزو دارم .
بلا هم برای همدردی ناله ای سر داد ولی روفوس شروع کرد به چنگ زدن صورت خود ...
- واااای !‌ گرابلی !‌ گرابلی ، بچه هات یتیم میشن ! باباشون رو میخوان !
- و عزیزم برای اینکه مرگ آرامی داشته باشی ، باید بری پیش اقوامت ، بورکینا فاسو !
گرابلی با آه و ناله گفت : آقای دکتر ، من تمام اقوامم توی خونه ی ریدل هستن ! تامی و مرگخواراش ! من میخوام این روزهای آخر رو توی خونه ی ریدل بگذرونم !
روفوس و بلا : چی فرمودید ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/12/13 22:47:55
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 7 اسفند 1388 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با اصرار عجیب و باور نکردی گفت:نه امکان نداره!باید ببریمش دکتر!مگه میشه هم نوع ادم مریض باشه و دست رو دست بذاریم؟محاله!سریع اماده شو میریم دکتر!
گرابلی پلنک با تعجب نگاهی به آلبوس انداخت.آلبوس که تا حالا چنین لحن دلسوزی ان هم از بلاتریکس! نشنیده بود گفت:هوم،دستت درد نکنه فرزندم ولی اشکالی نداره خودمون هم میتونیم ببریمش!

روفوس به کمک بلا امد و گفت:نه!شما چرا زحمت بکشین؟شما مهمونین!شما بفرمایین توی آشپزخونه توسط انی مونی قراره ازتون پذیرایی بشه.تا شما یه صبحانه مفصل به بدن بزنین...یعنی میل کنین ما هم با دوست محفلی مون برگشتیم!
بلا دهانش را باز کرد و گفت:اوه البوس خواهشا نه...آلبوس؟آلبوس؟کجا رفتی یهو؟!

ایوان که سعی میکرد پوزخندش را مخفی کند به آرامی گفت:وقتی روفوس درباره آشپزخانه و پذیرایی آنی مونی صحبت کرد همه همراه آلبوس به سمت میز حمله...یعنی یورش...یا تو همین مایه ها بردن!
گرابلی سرفه ای زد و بلا که در نزدیکی اش ایستاده بود سریع به دو متر ان طرف تر اپارات کرد و گفت:هوم خب گرابلی عزیز برو اماده شو که راه بیوفتیم و بریم دکتر!

با رفتن گرابلی لرد از درون اتاق مجاور بیرون آمد و گفت:خیلی خب اوضاع چطوره؟لازم نیست بگی بلا خودم ذهن خونی کردم!به تو ربطی نداره ایوان که من اگه ذهن خونی میکنم چرا سوال میپرسم.سه تا کروشیو رفت توی حسابت!منتظر پرداختشون باش!

لرد به بلا نگاهی انداخت و گفت:حواستون جمع باشه مشکلی پیش نیاد.هیچ کدومتون هم لمسش نکنین.فاصله یک متری رو هم ازش حفظ کنین!ببینم دکتره چی شد؟اماده شده یا نه؟

بلا جواب داد:بله ارباب انتونین خبر داد که به دکتره کاملا توجیه شده و همه چیز تحت کنترله.
لرد سری به نشانه رضایت تکان داد و گفت:هر چه زودتر این قضیه رو تموم کنین.یه جایی بفرستینش که نتونه برگرده.بگین برو بورکی نافاسو اونجا چندتا فامیل داری!فقط دورش کنین.

درست بعد از رفتن لرد گرابلی وارد سالن شد و گفت:خیلی ممنونم بچه ها.خب کیا با من میان؟
بلا نگاهی به روفوس کرد و گفت:من و روفوس باهات میایم.
روفوس اهی کشید و به خودش که این پیشنهاد را داده بود لعنت فرستاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آذر 1388 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
من از پست دالاهوف ادامه ميدم چون پست زابيني هيچ ربطي به پست قبلي نداشته و اصلا رول قبلي رو ادامه نداده ...
---------------------------------------------------------------------------------
دامبلدور كه هنوز گرسنگي اش رفع نشده بود ، گفت : تام ، پس كي غذاي اصلي رو مياريد ؟
لرد با اينكه عصباني بود ، براي اينكه محفلي ها ناراحت نشوند ، دستور داد تا دو تا آهوي كباب شده ديگر هم براي محفلي ها بياورند . پس از اينكه محفلي ها ، دوتا آهو را در پنج دقيقه ميل كردند ، دامبلدور گفت : تام ، با اينكه غذا كم بود ولي بد هم نبود ...
لرد به تظاهر گفت : به هرحال اگر كم و كسري هست ،‌ به بزرگي خودتون ببخشيد ، استاد .
مرگخواران : استاد ؟

نيم ساعت بعد ...
پس از اينكه محفلي ها خوابيدند ، لرد دستور داد تا جلسه ي سري را درون آشپزخانه برگزار كنند تا مبادا محفلي ها متوجه سخنان آنها شوند . پس از اينكه همه ي مرگخواران وارد آشپزخانه شدند ، لرد شروع كرد به صحبت كردن ...
- مرگخوارهاي بي عرضه ... شما عرضه ي بيرون كردن يه محفلي رو هم ندارين ... اگه تا ده دقيقه ي ديگه كسي فكري به ذهنش نرسه كه از اين وضعيت خلاص شيم ، خودم همه تون رو ...
مرگخواران :

نه دقيقه و 50 ثانيه بعد ...

بلا كه بسيار آشفته بود گفت : زود باشيد ، ده ثانيه ي ديگه مونده ...
پس از گذشت نه ثانيه روفوس بلافاصله گفت : فهميدم ...
سپس رو كرد به لرد و گفت : ارباب ، فهميدم ... به بهونه ي همدردي ، گرابلي رو ميبريم دكتر ... قبل از اينكه گرابلي بره پيش دكتر ، ما ميريم به دكتر رشوه ميديم كه الكي به گرابلي بگه سرطان خون داره و براي اينكه مرگ آرومي داشته باشه ، بايد بره به محل تولدش و روزهاي آخر رو اونجا زندگي كنه ... خوبه ؟

لرد گفت : روفوس چيزي گفتي ؟ من نشنيدم ... آها من يه فكري دارم ... به بهونه ي همدردي ، گرابلي رو ميبريم دكتر ، قبل از اينكه گرابلي بره پيش دكتر ، ما ميريم به دكتر رشوه ميديم كه الكي به گرابلي بگه سرطان خون داره و براي اينكه مرگ آرومي داشته باشه ، بايد بره به محل تولدش و روزهاي آخر رو اونجا زندگي كنه ... همين پيشنهاد خوبه و تاييد هم شد . فردا صبح همينكار رو انجام ميدين .
مرگخواران :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/9/26 18:57:27
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/9/26 18:58:03
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1388 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دیییینگ دووووووونگ .... در همون لحظه ناگهان در باز میشه و گرابلی در حالی که مقادیر بسیار زیادی توت فرنگی زده زیر بغلش وارد میشه ..

گرابلی: اوه کجا رفتین یهو؟ عجب جای باحالی بود. خودم تنهایی کلی توت فرنگی جمع کردم! دفعه بعدی که دوباره رفتیم اونجا نوبت شماست که کار کنین تنبلا! گفته باشم! تازه یک راه جدیدم پیدا کردم دیگه لازم نیست چند بار جنگل رو دور بزنیم!
آنتونی و روفوس!!!!!!!
لرد: فکر میکردم گفتین دیگه نمیتونه راه برگشتو پیدا کنه؟
آنتونی و روفوس: ار... ار.. ارباب.... تته پته تت... پ پته!

در همون لحظه گرابلی یک عطسه خیلی گولاخ میکنه که کلا همه چیز و همه جا و همه کس خیس میشه و اینجاست که لرد و مرگخوارا متوجه میشن در چه وضعیت خطیری قرار گرفتن...

روفوس: امممممم گرابلی .... خب اینا که خیلی کمه .... ما احتیاج به توت فرنگیای بیشتری داریم!
گرابلی همینجور که دماغشو با آستینش پاک میکنه:
- نه اتفاقا ... یه مقدار از توت فرنگیایی که جمع کردمو بار چندتا کامیون زدم اونام تو راهن تا چند دقیقه دیگه میرسن!

آنتونی و روفوس!!!!!!!!!!!

آنتونی: امممم گرابلی جان ... نگفتی این همه توت فرنگی بدون نون بربری نمیچسبه؟ خب عزیز من موقع اومدن 5 تا نون بربریم میگرفتی دیگه! حالا مجبوری دوباره همه این راهو برگردی تا نون بربری تازه بگیری ....

گرابلی: نگران نباشین ... اتفاقا موقع برگشتن یادم بود ....امممم یه لحظه!
در همون لحظه گرابلی دست میکنه زیر رداش و 5 تا نون بربری داغِ داغِ تازه از تنور درومده رو میکشه بیرون!
جمعیت حاضر!!!!!!!!

همون لحظه گرابلی یه عطسه داغون دیگه میکنه که ملت قشنگ شیوع آنفولانزای خوکی رو در هوا احساس میکنند و کلا احساس آنفولانزا خوکی بهشون دست میده ....
لرد: رووووووووفووووووووووس!!!!

روفوس: بله ارباب ... امممم ... گرابلی خدا بد نده ... تو حالت خوب نیست ... فکر میکنم باید بری دکتر!
گرابلی: نه اتفاقا بعد از خریدن نون بربری ها رفتم دکتر و دکتر گفت بیماریم شدیدا واگیرداره و دیگه آنفولانزای خوکی کار خودشو کرده و چند روز بیشتر زنده نیستم ....

لرد:مااااااااااااااااااااا ... یکی یه کاری کنه الان هممون آنفولانزا میگیریم!
آنتونی: امممممم ... گرابلی کلا میخوای برو محفل ببین اوضاع بقیه محفلیا چطوره؟ بالاخره اونام دوستاتن .. باید بدونن وضعتو ...
گرابلی: اتفاقا پیش پای شما اونجا هم بودم و باهاشون برای آخرین بار خدافظی هم کردم ... همم خوب بودن و خیلی سلام میرسوندن ...
لرد: بوقی یعنی تو توی همین چند دقیقه همه اینکارا رو کردی؟
گرابلی: آهین :دی
همه!!!!!!!
در همون لحظه گرابلی ناخواسته توی صورت لرد یه عطسه دیگه میکنه ....
گرابلی: اوه ببخشید ....
لرد: لامصبا یه کاری کنید الان هممون میمیریم! آآآآآآآآآآآآآآآآآآ

روفوس: ببین گرابلی.... میگم میخوای برو یه هوایی بخور ... احتمالا الان حرفای دکتر رو شنیدی یکم تو شوکی ... هوا تازه بهت کمک میکنه .. بالاخره مرگ حقه .. بهتره در تنهایی باهاش کنار بیای ...
گرابلی: نه ممنون من الان کاملا ریلکسم و هیچ مشکلی ندارم و ترجیح میدم پیش شما باشم...

آنتونی: بابا یه لحظه برو بیرون مثل اینکه یکی داره صدات میزنه ...
گرابلی: نه کسی صدام نمیزنه ....
آنتونی!!!
روفوس: کلا یعنی نمیخوای بری بیرون دیگه؟ نه؟
گرابلی: نه

لرد: لعنت بر هر چی مرگخوار بی عرضست ... اصلا من میخوام برم این آخر عمری، تلویزیون بازی کوییدیچ اسلی یونایتدو ببینم که امشب بازی داره ...

گرابلی: ااااااهههه ... بازم کوییدیچ ... من که هیچی از کوییدیچ نمیفهمم ... هر جا میرم همه دارن کوییدیچ نگاه میکنن! حالم از هر چی کوییدیچه به هم میخوره .... اه اه اه .... از همتون بدم میاد بدسلیقه ها... انشاالله همتون منشور اخلاقی شین!

گرابلی اینو میگه و قهر میکنه و در رو میکوبه به هم و میره!

لرد و آنتونی و روفوس

لرد: خب ... اینم از این ... برین شامو درست کنین....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1388/9/24 12:52:42
Re: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1388 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجا که لرد سیاه و مرگخواران مجبور بودند اصطلاحا به سبک سفید زندگی کنند مجبور شدند خیلی مودبانه یا بقول خودشان سوسولی! محفلی ها را هم برای شام دعوت کنند.

بعد از اینکه لرد سیاه روی صندلی شاهانه اش جلوس کرد و بقیه مرگخواران هم بعد از او نشستند، لرد با صدای بلند و بی رغبتی گفت:
_ دامبلدور عزیز! بفرمایید شام!! بقیه محفلیارم لطفا!!! بیار.

بعد از چند لحظه دامبلدور و محفلی ها به سر میز شام آمدند یا در واقع بهتر بگوییم هجوم آوردند. آنها منتظر اجازه لرد نشدند و بلافاصله در میان بهت و حیرت مرگخواران شروع به خوردن کردند و چیزی نگذشت که در یک چشم به هم زدن از مرغها و بره های بریان روی میز چیزی جز چند استخوان باقی نماند. :root2:

مرگخواران:

دامبلدور: خب تام عزیز غذای اصلی چیه؟
لرد ولدمورت: جان؟؟
دامبلدور: غذای اصلی ... میگم غذای اصلی چیه ... مگه اینا پیش غذا نبود؟

لرد ولدمورت چیزی نمانده بود که از عصبانیت کلا بیخیال واکسن و هورکراکس و غیره بشود و همانجا محفلی ها را با خاک یکسان کند.

در این لحظه ناگهان گرابلی در را باز میکند، می آید تو و بی مقدمه روی یکی از صندلی ها مینشیند و میگوید: _آخ که چقد گرسنه م شده. انگار بموقع اومدم. آنتونین، روفوس کجا گذاشتین یدفعه رفتین؟

آنتونین که از فرط گرسنگی داشت یک استخوان را لیس میزد با دیدن گرابلی استخوان در گلویش پرید و شدیدا بسرفه کردن افتاد.

در همین حین لرد ولدمورت که از دیدن گرابلی بشدت تعجب کرده بود و از دست آنتونین بخاطر درست انجام ندادن ماموریتش خیلی عصبانی بود پای آنتونین را که در صندلی کنارش نشسته بود از زیر میز بشدت لگد کرد و سرفه های آنتونین با آخ و اوخ و اشک چشم هم همراه شد.

دامبلدور که نگران آنتونین شده بود گفت: _آنتونین، پسرم، چی شده؟ میخوای کمکت کنم؟

قبل از اینکه آنتونین جواب بدهد لرد چشم غره ای به او رفت و در جواب دامبلدور با پوزخندی ساختگی گفت: نه ممنون آلبوس. من خودم کمکش میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!