روفوس با قیافه ای عبوس به سه پاچه خوار رز نگاهی می اندازه و میگه:
- یالله ببینم ! برین بیرون از اتاق با رز کار خصوصی داریم !
اسکورپیوس در حالیکه داشت ناخن پای رز را لاک گل گلی با بوی توت فرنگی می زد با عصبانیت برگشت و رو به روفوس گفت:
- چشم ما روشن ! کار خصوصی ؟ اونم با رز ؟ دیگه چی. زود از اینجا برین بیرون فسیل های زنده.
رز هیچی نمی گفت. فقط با حرکت بالا و پایین کله اش حرف های پاچه خوارانش را تایید می کرد. کینگزلی و روفوس که در برابر آن چهار نفر شانسی نمی دیدند، با عصبانیت از اتاق نظارت خارج شدند و در را با صدای "بوم" مانندی محکم پشت سرشان بستند.
در این حین از بالای اتاق نظارت تابلوی مقدس سرژ تانکیان بر اثر بسته شدن محکم در به پایین افتاد و شیشه ی روی آن شکست.
رز:

سه پاچه خوار رز با وحشت پشت میز نظارت رز خزیدند. اسکورپیوس خودش را داخل کشو جای داد و کشو را کشید. ویکتور زیر دامن رز قایم شد و گلرت چون جایی پیدا نکرد، در نقش فرش خودش را پهن کرد و زیر کفش های رز دراز کشید.
شیشه های تابلوی سرژ کاملا پودر شد و روی زمین ریخت. کاغذ پوسیده نقاشی سرژ از تابلو بیرون افتاد. رز با وحشت در حالیکه با تابلوی خرد شده خیره مانده بود، کتاب فرهنگنامه تالار هافلپاف را برداشت و با وحشت صفحات را ورق زد و چشمانش واژه ها را تعقیب می کرد...
" سرژ تانکیان. افسانه ای فراموش نشدنی. شاید این جمعه بیاید ! شاید ! تنها نشانه بازگشت و نزدیکی او ، فرو افتادن تابلوی نقاشی مقدس و معطر آن افسانه است. اگر تابلو سقوط کند، او قطعا بازخواهد گشت و بازگشت او مصادف با شکنجه ناظر هافلپاف و سروری فرو دستان در هافلپاف است. " رز: اهم. اوهوم. ویکتور جان ! سرورم چرا رفتی زیر دامن من قایم شدی ؟ مثلا شما ناظر تالار هافل هستی. افت داره براتون.

صدای ویکتور از زیر دامن رز: غلطت کردی ! تا بوی سرژ اومد من شدم ناظر هافل ؟!
رز: منم که ناظر نیستم. من کارگرم. گلرت برو اون لباس کارگری منو بیار ! بدو !
همان موقع – اتاق نشیمن تالار هافلپاف روفوس: ای روزگار. می بینی چطور ما بزرگان محو میشیم از تاریخ ، کینگزلی جان ؟!

کینگزلی: ولش کن این مسائل رو. صبح که هاگرید خواب بود، رفتم جنگل ممنوعه ده دوازده تا سانتور بزنم از شانس بدم خوردم به یک خرسی ریشو که خیلی شبیه آدما بود اما شک ندارم خرس بود.
روفوس: خب. بقیه اش رو بگو ! خرسه رو زدی ؟

کینگزلی: نه. فرار کردم. من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و
لیز می خورد… من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و
لیز می خورد
روفوس: حالا خوبه تا اینجا رسیدی خودت رو خراب نکردی کینگزلی جان !
کینگزلی: پس فکر کردی برای چی خرسه لیز می خورد؟

در این حین که هر دو تصمیم گرفتند بیخیال نظارت شوند و به خاطرات لیز خوردن خرس و سایر چرندیاتشان می خندیدند، پیکر یک فرد ریشو و آغشته به رنگ شکلاتی و خود شکلات گویا در مقابلشان در تالار هافلپاف نمایان شد.
روفوس: هوی ! شما دیگه کی هستی اومدی توی تالار ما ؟!

کینگزلی: این که خودشه ! حلال زاده است خرسه !