جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- تیغ

صدای با ابهت و سنگین خرسه توی سالن پیچید و چند تا از گلدون ها ترک خوردن.

روفوس گفت: کینگزلی فکر کنم می خواد تو رو از دم تیغ بگذراند.

کینگزلی پرید تو بغل روفوس و گفت: دوست عزیزم. جون عمت بیا و تو گردن بگیر. ایشالله جبران می کنم.

- برو پایین بینم. دلت خوشه. این میکشتم. چی رو جبران می کنی؟ در ضمن من عمه ندارم.

- بابا تیغ اصلاح می خوام.

این بار افکت صدای خرسه خیلی کمتر بود و کمی از ترس روفوس و کینگزلی کم کرد.

کینگزلی رفت و یه ژیلت براش آورد و گفت: ژیلت فیوژن پاور با قدر ویبره ای که داره باعث میشه که شما اصلاحی راحت و بدون درد داشته باشید.

یک ربع بعد

یک مرد بلند قد با از این ریش تابلو ها که روی چونست و یک کلاه لبه دار بلند جلوی ناظران اسبق تالار نشسته بود.

- آره... همونطور که می گفتم من شنیدم توی این تالار ظلم به زیر دستان زیاد شده. برای همین من ظهور کردم. ولی نمیدونم چرا اولای جنگل ممنوعه ظهور کردم و چند ماهی طول کشید که پیاده به این جا برسم. اما حالا که رسیدم می خوام ناظرتون رو از تخت سلطنت پایین بکشم و یک فرد با لیاقت را به جاش بذارم.

روفوس و کینگزلی:

سرژ ادامه داد: حالا ناظرتون کجاست؟ باید فکش رو بیاریم پایین.

کینگزلی جلوتر رفت و در اتاق نظارت رو باز کرد تا سرژ را راهنمایی کند. اما با صحنه ی عجیبی رو به رو شد. همه ی اتاق پر بود از عکس های کینگزلی و روفوس.

رز در حال پاک کردن میز با دامن وصله پینه دارش بود.
گلرت خودش رو روی سطح چوبی زمین می کشید تا تمیز شود.
اسکورپیوس سطل آشغال رو توی جیبش خالی می کرد.
ویکتور هم جام قهرمانی هافل رو برق می انداخت.

در همین حال که سرژ روفوس و کینگزلی ماتشان برده بود رز گفت: بچه ها زود باشین. الان آقای شکلبوت شلاقمون میزنه.

روفوس و کینگزلی:

رز و نوچه هاش:

سرژ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 13 تیر 1390 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس با قیافه ای عبوس به سه پاچه خوار رز نگاهی می اندازه و میگه:

- یالله ببینم ! برین بیرون از اتاق با رز کار خصوصی داریم !

اسکورپیوس در حالیکه داشت ناخن پای رز را لاک گل گلی با بوی توت فرنگی می زد با عصبانیت برگشت و رو به روفوس گفت:

- چشم ما روشن ! کار خصوصی ؟ اونم با رز ؟ دیگه چی. زود از اینجا برین بیرون فسیل های زنده.

رز هیچی نمی گفت. فقط با حرکت بالا و پایین کله اش حرف های پاچه خوارانش را تایید می کرد. کینگزلی و روفوس که در برابر آن چهار نفر شانسی نمی دیدند، با عصبانیت از اتاق نظارت خارج شدند و در را با صدای "بوم" مانندی محکم پشت سرشان بستند.

در این حین از بالای اتاق نظارت تابلوی مقدس سرژ تانکیان بر اثر بسته شدن محکم در به پایین افتاد و شیشه ی روی آن شکست.

رز:

سه پاچه خوار رز با وحشت پشت میز نظارت رز خزیدند. اسکورپیوس خودش را داخل کشو جای داد و کشو را کشید. ویکتور زیر دامن رز قایم شد و گلرت چون جایی پیدا نکرد، در نقش فرش خودش را پهن کرد و زیر کفش های رز دراز کشید.

شیشه های تابلوی سرژ کاملا پودر شد و روی زمین ریخت. کاغذ پوسیده نقاشی سرژ از تابلو بیرون افتاد. رز با وحشت در حالیکه با تابلوی خرد شده خیره مانده بود، کتاب فرهنگنامه تالار هافلپاف را برداشت و با وحشت صفحات را ورق زد و چشمانش واژه ها را تعقیب می کرد...

" سرژ تانکیان. افسانه ای فراموش نشدنی. شاید این جمعه بیاید ! شاید ! تنها نشانه بازگشت و نزدیکی او ، فرو افتادن تابلوی نقاشی مقدس و معطر آن افسانه است. اگر تابلو سقوط کند، او قطعا بازخواهد گشت و بازگشت او مصادف با شکنجه ناظر هافلپاف و سروری فرو دستان در هافلپاف است. "

رز: اهم. اوهوم. ویکتور جان ! سرورم چرا رفتی زیر دامن من قایم شدی ؟ مثلا شما ناظر تالار هافل هستی. افت داره براتون.

صدای ویکتور از زیر دامن رز: غلطت کردی ! تا بوی سرژ اومد من شدم ناظر هافل ؟!

رز: منم که ناظر نیستم. من کارگرم. گلرت برو اون لباس کارگری منو بیار ! بدو !


همان موقع – اتاق نشیمن تالار هافلپاف

روفوس: ای روزگار. می بینی چطور ما بزرگان محو میشیم از تاریخ ، کینگزلی جان ؟!

کینگزلی: ولش کن این مسائل رو. صبح که هاگرید خواب بود، رفتم جنگل ممنوعه ده دوازده تا سانتور بزنم از شانس بدم خوردم به یک خرسی ریشو که خیلی شبیه آدما بود اما شک ندارم خرس بود.

روفوس: خب. بقیه اش رو بگو ! خرسه رو زدی ؟

کینگزلی: نه. فرار کردم. من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و لیز می خورد… من هی می دویدم، خرسه هم هی پشت سر من می دوید و لیز می خورد

روفوس: حالا خوبه تا اینجا رسیدی خودت رو خراب نکردی کینگزلی جان !

کینگزلی: پس فکر کردی برای چی خرسه لیز می خورد؟

در این حین که هر دو تصمیم گرفتند بیخیال نظارت شوند و به خاطرات لیز خوردن خرس و سایر چرندیاتشان می خندیدند، پیکر یک فرد ریشو و آغشته به رنگ شکلاتی و خود شکلات گویا در مقابلشان در تالار هافلپاف نمایان شد.

روفوس: هوی ! شما دیگه کی هستی اومدی توی تالار ما ؟!

کینگزلی: این که خودشه ! حلال زاده است خرسه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جديد:

كينگزلی و روفوس توی تالار عمومی كنار شومينه نشسته بودن و در حالی‌ كه توی هوای سرد اون روز بهاری، به گرم كردن خودشون مشغول بودن، با هم به آرومی صحبت می‌كردن:
- ببين كينگزلی، من و تويی كه يه عمر واسه تالار زحمت كشيديم حالا بايد بشينيم كنار شومينه مگس بپرونيم، می‌بينی؟

- منظورت از يه عمر همون دو سه ماهه ديگه؟

روفوس:
- ، ببين اين دختره‌ی شترمرغ، رز رو می‌گم، ببين چه جوری نشسته تو دفتر نظارتی كه يه زمانی آدم های بزرگی مثل ما روش نشسته بودن...

- راست می‌گی. ببين، هر وقت تنها گيرش آورديم كلكش رو می‌كنيم و دوباره خودمون می‌شيم ناظر! بيا الآن بريم اتاق نظارت اگه تنها بود الآن كارو تموم كنيم.

همون موقع، اتاق نظارت هافل:

رز روی صندلی نشسته بود، در اوج احترام پاهاش رو روی ميز دراز كرده بود ( ) و يه ليوان آب پرتقال رو هورت گويان ( ) می‌نوشيد. اطرافش رو هم اعضای پاچه خواری از جمله ويكتور، گلرت و اسكورپيوس پر كرده بودن... امان از اين پاچه خوارها .

- تق تق تق. ( افكت به صدا در اومدن در )

رز در حالی كه پای راستش رو روی پای چپش می‌انداخت، گفت:
- ويكتور، من حال باز كردن در رو ندارم. زحمتش رو می‌كشی؟

ويكتور در حالی كه سعی می‌كرد خودش رو خسته نشون بده، گفت:
- من كه ديشب تا صبح بيدار بودم... گلرت؟

- تق تق تق.

گلرت:
- ويكتور، من وقتی فكر می‌كنم كسی كه پشت در منتظره چقدر حالش گرفته می‌شه، بخوام هم نمی‌تونم در رو باز كنم . اسكور، تو زحمتش رو می‌كشی؟

اسكور در حالی كه سرش رو می‌خاروند، گفت:
- منم كه مريضم، دكتر گفته نبايد تكون بخورم...

ملت:
-

- به جون خودم .

در اين لحظه كينگزلی در رو باز كرد و به همراه روفوس وارد اتاق شد و گفت:
- ديگه مجبور شدم خودم در رو باز كنم!

...

***

روند سوژه: كينگزلی و روفوس قصد دارن رز رو كله پا كنن و مقام سابق خودشون رو مجددا" تصاحب كنن. اون ها منتظرن رز رو تنها گير بيارن و كلكش رو بكنن، اما در اولين گام‌شون برای ورود به دفتر نظارت با يه جمعيت سه نفره‌ی پاچه خوار ( ) در اطرافش مواجه شدن. بقيه‌ی سوژه برای شما به شرطی كه نه شهيدش كنين و نه ارزشی پيش ببرينش شاد باشين .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اسفند 1389 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا با خوشحالی راه افتاد و همه جا دنبال جک سر کشید. او بطری را طوری در دستانش گرفته بود که انگار ماده ای مقدسو گرفته.
- جک؟جکــــــــــــــــــــی؟جک؟
پس از جستجوی فراوان لورا از تالار هافل خارج شد و جستجو در سایر مکان ها را شروع کرد. شکاف دیوار ها.... زیر کاشی های لق.... و با سرخوردگی به تالار بازگشت. او جک را نیافته بود. بطری را روی میز گذاشت و مشغول خواندن مجله شد.ناگهان صدای لا الله الا الله به گوش رسید. لورا از تالار خارج شد و نگاهی به راهرو انداخت و جسد جک را دید که روی دستان ملت هافل میگشت. غافل از این که جک فقط خودش را با دارویی ئر حد مرگ ضعیف کرده تا مرده به نظر برسد. سپس از قلعه خارج شود و لورا را با خود ببرد. لورا با دیدن پیکر بی جان جک جیغ بلندی را سر داد.(ورژن هافلی رومئو ژولیت)
جک با شنیدن این صدا سست شد و دیگر نتوانست به مرده بودنش ادامه دهد. از روی دستان مردم پایین پرید و لورا را در آغوش گرفت.

لورا:
جک:
ملت هافل:


لورا:
جک:
ملت هافل:

همین هنگام تالار هافل

لودو که بعد از غیبتی طولانی به تالار هافل برگشته بود با دیدن آبمیوه ی قرمز رنگی رکه روی میز قرار داشت دچار لرزش شد. آبمیوه را برداشت و یک نفس سر کشید. لحظه ای بعد روی زمین افتاده بود...

کمی بعد - در حدود 20 دقیقه- مهظر هافل

- آیا وکیلم که شما را به عقد دائم آقای جک دامبلدور در بیاورم؟
-بــــــــــــــــله.

- کلیلیلیلی....

دوباره تالار هافل 20 دقیقه بعد
)

- ا............. جیغغغغغغغغغغغ.... عروسی عزا شد!!!!!!! وایییی ! لودو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1389 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینطوری که کسی رو حذف نمیکنن !
این صدا باعث شد تا پیوز و فلورین رویشان را برگردانند و روفوس را ببینند ...

- منظورت چیه ؟

روفوس نیشخندی زد و با قاطعیت تمام و با صدایی رسا ، شروع کرد به سخن گفتن ...

- تنها یک راه وجود داره که بتونید این بچه قرتی رو از سر راهتون بردارید و به لورا برسید .

پیوز و فلورین که کنجکاوی به وضوح در صورتشان دیده میشد ، با حرص و ولع از روفوس پرسیدند ...

- اون راه چیه ؟ هرکاری بخوای واست میکنیم ! فقط بهمون بگو اون راه چیه که بتونیم از شر این بچه قرتی خلاص بشم ...

- بیاید تا بهتون بگم !

سه ساعت بعد ...
تالار هافلپاف

پیوز و فلورین که بعد از صحبت با روفوس بسیار سرحال به نظر میرسیدند ، به سمت لورا مدلی که در گوشه ای از تالار نشسته بود ، رفتند .

- لورا ، سلام !

پس از اینکه لورا چشمش به آن دو نفر افتاد ، با عصبانیت از سرجایش بلند شد و چوبدستی اش را به سمت آن دو نفر گرفت و با عصبانیت نعره زد ...

- استیبزفو !

طلسم زرد رنگی از نوک چوبدستی او خارج شد که به صورت فلورین اصابت کرد ...

فلورین :

اینبار لورا چوبدستی اش را به سمت پیوز گرفت ...

- استیبز ...

- دست نگه دار ! ما اومدیم اینجا تا ازت عذرخواهی کنیم . ما اصن دیگه با تو و جک کاری نداریم . ما اصن دور تو رو خط کشیدیم .

قدری از عصبانیت لورا کم شده بود ولی همچنان آثار خشم بر صورتش هویدا بود . پیوز هم معطل نکرد و سخنانش را ادامه داد ...

- در ضمن واسه اینکه کارای زشتمون رو هم جبران کرده باشیم ، من و فلورین واسه جک یه معجون تقویت کننده قوای جنسی درست کردیم که مصرف کنه و حالشو ببره !

و پیوز هم بلافاصله یک شیشه کوچک از جیب ردای فلورین درآورد و به لورا داد .

- اگر هم شک داری میتونی معجون رو بدی به من تا خودم همینجا از این معجون بخورم که یه وقت فکر نکنی این معجون خطرناک یا بدیه !

- نه نیاز نیست . من حرفتونو باور کردم ... حتما به جک میدمش !

پیوز هم لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست . او بخوبی میدانست که این معجون میتواند کار جک را تمام کند ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1389 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی چی جک رو حذف کنیم؟
پیوز از شدت عصبانیت خودش را یکی دومتر از فلورین دور کرد و با عصبانیت به او چشم دوخت. فلورین گفت:
- آهان! من همین الن فهمیدم چی میگی.
پیوز لبخندی رضایت مندانه زد و گفت:
- برو دستگاه پینت بالتو بیار فلورین.
فلورین بعد از دقیقه ای برگشت و پیوز با لبخندی شیطانی گلوله ای رنگ درون تفنگ پینت بال گذاشت و ان را به سمت جک نشانه گرفت.
- یک ... دو.... سه!
پیوز پشت سر هم شلیک میکرد و گلوله ها هم به جای برخورد با جک یکی پس از دیگری به صورت لورا خوردند.لورا در حالی که صورتش مخلوطی از رنگ های سبز و زرد و آبی و قرمز شده بود قیافه ای عصبانی به خود گرفت و گفت:
- ببینم شما اینجا چیکار میکنید؟
جک قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و دست لورا را کشید و او را برد.
و پیوز را با فلورین که با عصبانیت به او خیره شده بود تنها گذاشت. پیوز گفت:
- باری شادی روح روحم صلوات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1389 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از آنکه لورا با یک بوسه از فلورین جدا شد و رفت ، در یک لحظه که کاملا حواس فلورین پرت بود ، پیوز سطل رنگ های جادویی را بلند کرد و سطل را به سمت سر او روانه کرد .

فلورین :
پیوز : لورا تا ابد ماله منه و هرگز هم اجازه نمیدم یکی مثه تو اونو ازم بگیره .

فلورین که از شدت درد ، دستش را به سرش گرفته بود ، به سختی جواب پیوز را داد ...

- حالا که میبینی عاشق من شده و از من خوشش اومده . اگه روحی کاری کن که ما دوتا از هم جدا شیم !
ـ بچرخ تا بچر...

پیوز نتوانست جمله ی خود را کامل کند زیرا پیوز با قدرت شنوایی خاص خود ، متوجه مکالمه بین دو نفر در قسمت پشتی تالار شده بود . با اشاره به فلورین او را ساکت کرد و هر دو به صورت پنهانی به قسمت پشتی تالار رفتند .


ده دقیقه بعد ...

- عزیزم ، نگران من نباش . سعی میکنم که بیشتر از یک روز کارم طول نکشه .
- پس منتظرت میمونم !

برای چند ثانیه به هم خیره شدند و باز هم دست هایشان دور کمر همدیگر حلقه شد و ...
از دیدن این صحنه ها ، فلورین و پیوز در آتش حسادت و خشم میسوختند . هر دو یک دشمن مشترک داشتند و به این نتیجه رسیدند که باید به یکدیگر کمک کنند .

- پیوز ، به نظرت باید چیکار کنیم ؟
- تنها راهی که وجود داره اینه که جک رو حذف کنیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 27 آذر 1389 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
جک با ناراحتی وارد تالار هافل شد و گفت:
-لورا! عزیزم!کجایی؟ یه اتفاق وحشتناک!البوس گفته باید از اینجا برم!

لورا..؟ لورا کجایی؟

هی سلام

هی.. تو دیگه کی هستی؟

من فلورین ام .. خوش بختم خوش تیپ... دنبال لورا میگردی؟

آره جیگر

نیست رفته بیرون دوستش رو ببینه

جک : چـــــــــــــــــــی؟ کدوم دوست؟

فلورین: نمی دونم خوش تیپ .. گفت داره عاشقش میشه

جک: ...

دخترهای تالار:

پسرهای تالار:

فلورین:

جک یک چیزی زیر لب میگه و دست از مو دراز تر از در میره بیرون
در همون لحظه لورا در خوابگاه وارد تالار میشه و میگه: کی اینجا بود؟
فلورین میگه هیچکی اومده بودن واسه سرشماری
لورا : عجب بوی عطری میاد.. عطر کیه؟ خیلی باحاله
فلورین: عطر منه .. خوشت میاد؟ تازه از بازار قرمز ه کوچه پس کوچه های پشت هاگوارتز خریدم
لورا: آره .. بوش من رو یاده جک می ندازه هـی روزگار.. هی جـــــــک .. کجایی که لورات رو ببینی ...راستی جک کجاست؟ چند روزه یه جغد هم برام نفرستاده

فلورین: بابا لورا خارجکی ها رو وللش.. بیا داخلی ها رو بچسب .. ایشالا شاید مرده باشه

لورا: چــــــــــــــــی؟ جیییییییییییییییییییییییـــــ .......

فلورین درجا پرید و لورا رو بغل کرد و لب هاش رو گذاشت و :bigkiss: .......

( از همون پشت صحنه های پیوز اشاره می کنن زیاد شورش نکن .. تازه اومدی .. اما من مجبور شدم به خاطر شکستگی دست راستش به جای انگشت کل دستم رو نشون بدم )

پیوز در همون حال که داشت تو هوا کمربندش رو می بست چشماش گرد شد و چهره ی گل افتاده لورا و نگاه های دلنشین فلورین به لورا رو دید ... نگاه خسمانه ای به فلورین کرد و تو دلش گفت: هرکی با پیوز در افتاد ، بستنی هاش ور افتاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][size=medium][
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببخشید شربت میل دارین؟

جک برگشت و چشمش به لورا افتاد . در هین هنگام پیوز از زیر سینی رد شد و شربت ها ریخت روی سر لورای بیچاره!جک گفت:
- اسکرجیفای!

شربت ها پاک شد و همین طور هونصد قلم آرایش لورا!جک گفت:
- آهان!حالا خوشگلتر شدی!بیا جلو ببینم! آخیش!دوست داری دوست دختر من باشی؟(با عرض پوزش)

لورای بیچاره دست و پاشو گم کرد و با صدای لرزان گفت:
-فکر کنم آقای دامبلدور!

جک گفت:
آقای دامبلدور چیه!به من بگو جک یا جکی!

تمام دختر ها صورتشون قرمز شده بود و خون خونشونو میخورد.سبیل های روفوس دوباره ریخته بود و حاج درک هم در مقابل این صحنه چشاش رو بسته بود و نعوذباالله میگفت.ریتا زودتر از همه به خودش اومد و گفت:
-وای چه صحنه ای!! آقای دامبلدور شما واقعا عاشق لورایین؟لورا تو چی؟

و 3-4 تا عکس گرفت.جک هم دستش رو دور گردن لورا انداخت و گفت:
-مطمئنا!

دختر ها:

سه روز بعد


جک با ناراحتی وارد تالار هافل شد و گفت:
-لورا! عزیزم!کجایی؟ یه اتفاق وحشتناک!البوس گفته باید از اینجا برم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/9/26 17:07:29

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان راهب چاق پرید داخل تالار و بلند فریاد زد: جک دامبلــــــــــدور، ابر مرد تاریخ جادوگـــــــــــــری، گولاخ گولاخـــــــــان، مردی از تبار گولاخی جهت بازدید از تالار وارد میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود!

ملت جیغ و هوار کنان این طرف و آن طرف میپریدند و دختر ها سعی میکردند بر مالیده های خود بیفزایند و بی وقفه میمالیدند
راهب چاق: بسه دیگه چه قدر میمالین؟ جناب دامبلدور دارن وارد میشن...
هنوز جمله ی راهب چاق تمام نشده جک دامبلدور در حالی وارد تالار شد که یکی از مبل ها برگشته بود و کلاه گیس کینگزلی از گوشش آویزان بود و سیبیل روفسو در دماغش رفته بود و ریتا رژ لب را تقریبا غورت داده بود و پیوز کاملا بی لباس جلوی همه روی هوا شناور بود

به ناگاه حاچ درک از ناکجا آبادی که به آن جا رفته بود برای چند لحظه برگشت و ورد آسلامیوس را به قوتی اجرا کرد که چند دقیقه همه جا را دود سفید و غلیظی فرا گرفت و پس از از بین رفتن آن همانطور که اثری از حاچی نبود اثری از بیناموسی هم نبود. چادر سر دختر ها شده بود و عبایی دور پیوز را پوشانده بود.

جک دامبلدور: کــــــــی بـــــــــــود؟ چـــــــــــیــــــــــــه؟ چـی شده؟ نشون بده!


داخل خوابگاه مختلط

لورا که بیهوش شده بود بالاخره به هوش آمد و از جا برخواست، یواشکی از سوراخ در نگاه کرد، تا چشمش به جک افتاد نزدیک بود دوباره بیهوش شود اما به زحمت بر خودش مسلط شد و با یک حرکت چوبدستی هفتصد قلم روی تمام بدنش مالید و کلا یک چیز دیگری شد!
معجون عشق را با شربت قاطی کرد و از در خارج شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده