جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  84 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  214 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  305 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  207 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ سوال اول
خلسه حالت خاصی از آگاهی که بدن در این حالت در خواب عمیق (ریلکسیشن) بوده ولی ذهن کاملاً آگاه و بیدار باشد.

این روشی است که دارای روش‌های گوناگونی از جمله روش طناب روبرت مونرو-روش مرحله بین خواب و بیداری و… است

این حالت توام با آرامش خاصی است با فعال شدن اعصاب پاراسمپاتیک با نرمال کردن کنش‌های بیولوژیکی که دارای یک آستانه است و با تمرکز و تلقین ناخودآگاه هم می تواند همراه باشد. خلسه در حالت‌های هیپنوتیزمی و مدیتیشن و ورزش‌هایی با تمرکز ذهن و تجارب روحی متعالی عرفانی همراه هست. حالت ترانس (خلسه منفی) می‌باشد که با تحریک شدید اعصاب سمپاتیک و با تحریک اعصاب و انقباض عضلانی و اظطراب همراه هست. مواردی چون حالت‌های افیونی و رقص‌های تند دراویش و دانس‌های مدرن ترانس وجود دارد. در هر دو حالت خلسه فاصله از -آگاهی- وجود دارد. در خلسه فراهوشیاری و در ترانس اختلال در خودآگاهی است.

پاسخ سوال دوم
شبی از شبهای پر باد اکتبر بود و ماه ،درخشان در پهنه ی ظلمانی آسمان خودنمایی میکرد.

مدیره ی مدرسه به همراه روح یک مرد بسیار بلند قد در طول راهرو های خالی هاگوارتز قدم می زد .

صدای گفتگوهایشان بسیار آرام بود چرا که میخواستند سنگ دیوارها آن گفتگوها را استراق سمع نکنند.

- بابابزرگ....این حقیقت داره.اون حتی جوری خودشو تو دل جامعه جا کرده که مردم واقعا فکر میکنن اون مثل باباش نیست.ولی چیزی که منو خیلی عصبی کرده اینه که مثل پدرش درخواست تدریس دفاع دربرابر جادوی سیاه رو داده.یکی نیست به من بگه من چه کنم!عمو آلبوس باهام قهر کرده که چرا سرخود و بی مشورت کار میکنم ،بابا آبر هم که رفته سفر خارجه....تمام امیدم به شماست!

پرسیوال با لحنی آرام پاسخ داد:
- آنیتا....باباجون....به این سادگی خودتو نباز...اصلا مگه دیدیش که این طوری از ابهتش وحشت کردی؟بابا...محل اقامتش الان کجاست؟

آنیتا با صدایی لرزان گفت:
- خونه ی دراکو مالفوی مهمونه....مثل این که محل زندگیش ولزه!

پرسیوال با شادی گفت:
- خیلی خوبه...با دراکو هماهنگ کن بریم برای ملاقاتش....فقط حواست باشه نوه ی گلم این ملاقات باید برای اون سرزده باشه!

صبح روز بعد-ویلتشایر-عمارت اربابی مالفوی

آنیتا دامبلدور بلندقد با شنلی که پشت سرش در اهتزاز بود به سمت دروازه ی ورودی عمارت مالفوی گام بر میداشت و روح بلندتر پدربزرگش به همراهش در پرواز بود.

آنیتا چوبدستیش را به هوا بلند کرد و چرخاند و فی الحال یک شیردال بزرگ و سفید به سمت اتاق دراکو به پرواز در آمد.

اتاق دراکو-شیردال لب به سخن گشود
دراکو...پدربزرگ پرسیوال و من الان رسیدیم پشت در ...طوری در رو باز کن که نشون بده ما سرزده اومدیم.

لحظاتی بعد آنیتا و روح پدربزرگش به در ورودی ساختمان رسیدند
در باز شد و دراکو با صدای بلند گفت:
- خیلی خوش اومدین جناب مدیر....مشرف فرمودین جناب دبیرکل.....بفرمایین داخل....بیش از این ما رو خجالت زده نکنین!
آن دو از کنار دراکو گذشتند.

مالفوی به آرامی گفت:
- تو کتابخونه س...بریم اونطرف!

و هرسه به سمت سالن کتابخانه ی شخصی مالفوی ها حرکت کردند.

دراکو در را با دستانش گشود و گفت:
- خانوم مدیر و جناب دبیر کل....در مورد اون موضوعی که قبلا بحث کرده بودیم اینجا تونستم مدارکی مبینی بر...اِ جناب ریدل شما هم اینجا تشریف دارین؟خیلی خوب شد...ایشان رو معرفی میکنم...جناب آرتیکوس ریدل کبیر و جتاب ریدل ایشون آنیتا دامبلدور مدیره ی هاگوارتز و این روح گرانقدر هم سرپرسیوال دامبلدور دبیرکل سازمان ملل جادوگری هستن!

ریدلِ پسر که تا کنون چشمانش بر روی برگه های یک کتاب قطور ثابت بود سرش را بالا آورد.

آنیتا نفسش را درسینه حبس کرد...پرسیوال در هوا ثابت ماند.

آرتیکوس نمونه ی کوچکتر پدرش در دوران جوانی بود اما برق چشمان سبزش چیز دیگری را در ذهن دامبلدورها تداعی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/4/30 2:43:55
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

خلسه حالتی بین خواب و بیداری است که امواج ذهنی در شرایط آلفا قرار می گیرند و تلقین پذیری انسان افزایش مییابد و ضمیر خودآگاه کنار رفته و ضمیر ناخودآگاه پدیدار میگردد.خلسه از نظر کیفیت به دو نوع مثبت و منفی تقسیم بندی میشود باید خلسه منفی را شناخت و اگر پیش آمد از خلسه خارج شد.در خلسه ی مثبت تنفس آرام و عمیق است و احساس رهایی به آدم دست می دهد در حالی که در خلسه منفی تنفس تند و سطحی است و شخص حالت اظطراب و تنش دارد.


2.

تری در خانه در حال خواندن روزنامه بود که کسی به در زد.

تق تق تق! تق تق تق!

-درد دو ساعته بگیری! اومدم باو! اِ لینی؟ تویی؟

-هن هن هن...(افکت صدای نفس نفس زدن ) آر...آرتی...کو...

-

-آرتیکوس!

-چی؟ آرتیکوس؟ پسر اسمشو نبر؟

-آره

-خب چی شده؟ آرتیکوس چی شده؟

-میگن آرتیکوس برگشته.الآنم توی اون کافه که اسمشو یادم نیست تو کوچه دیاگونه

-چرت نگو باو.دو سال پیشم می گفتن برگشته.ولی کو؟! ما که ندیدیم!

-خب بیا بریم همون کافه ای که میگن.انگار این دفعه خیلی جدیه

و تری و لینی به طرف کافه راه افتادن.

اندکی بعد

قیژژژژژژ! (افکت صدای باز شدن در کافه!)

تری: دیدی لینی! کسی اینجا نی... اوه مای گاد! آر...

مرد شنلپوشی که سر میزی در انتهای کافه نشسته بود نگاهی به عقب انداخت و با صدای بلند قهقهه ای سر داد.

-ها ها...آره تری! این منم! آرتیکوس کبیر! ها ها ها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

این مجموعه انسان را به حالت خلسه و بی وزنی می‌‌برد که در این حالت انسان احساس آرامش و حالاتی خاص را تجربه می‌‌کند، در خلسه انسان از محیط خارج می‌‌شود طوری که گویی در این دنیا وجود ندارد و حالتی بین خواب و بیداری است که امواج ذهنی در شرایط آلفا قرار میگیرند و تلقین پذیری انسان افزایش می یابد.

به طور واضح تر میتوان گفت که خلسه حالت خاصی از آگاهی است که بدن در این حالت در خواب عمیق (ریلکسیشن) بوده ولی ذهن کاملاً آگاه و بیدار باشد.

این روشی است که دارای روش‌های گوناگونی از جمله روش طناب روبرت مونرو-روش مرحله بین خواب و بیداری و… است

این حالت توام با آرامش خاصی است با فعال شدن اعصاب پاراسمپاتیک با نرمال کردن کنش‌های بیولوژیکی که دارای یک آستانه است و با تمرکز و تلقین ناخودآگاه هم می تواند همراه باشد. خلسه در حالت‌های هیپنوتیزمی و مدیتیشن و ورزش‌هایی با تمرکز ذهن و تجارب روحی متعالی عرفانی همراه هست. حالت ترانس (خلسه منفی) می‌باشد که با تحریک شدید اعصاب سمپاتیک و با تحریک اعصاب و انقباض عضلانی و اضطراب همراه هست. مواردی چون حالت‌های افیونی و رقص‌های تند دراویش و دانس‌های مدرن ترانس وجود دارد. در هر دو حالت خلسه فاصله از -آگاهی- وجود دارد. در خلسه فراهوشیاری و در ترانس اختلال در خودآگاهی است.

2.

صدای هوهوی باد در تمام کوچه های باریک و خیابان های کم پهنای دهکده ی کوچک میپیچید. هیچ منطقه ای در این دهکده پیدا نمیشد که روشنایی داشته باشد. فقط بعضی از خیابان ها دارای چراغ هایی بود که تک و توک روشن بودند و نور ضعیفی که سوسو میزد از آن خارج میشد. در این میان تنها ماه را میتوانیم بعنوان منبع روشنایی آنجا نام بریم.

صدای پرت شدن قوطی نوشابه ای همراه با باد شنیده میشود. دختری که شنل بلندی پوشیده بود و کلاهش را تا ته پایین کشیده بود، عامل ایجاد کننده ی صدای قوطی بود. بی توجه به این اتفاق، شروع به حرکت در امتداد خیابان کرد. هر از گاهی صدای غیژی یا بامبی شنیده میشد که در اثر باز و بسته شدن درها بود. این شهر، شهر مردگان بود. یعنی دختر این چنین تصور میکرد. چون هیچ پرنده ای در آنجا پر نمیزد.

به کافه ای در انتهای خیابان رسید. در کافه تلو تلو میخورد و در اثر وزش باد در حرکت بود. دستش را درون جیبش کرد و برگه ای را بیرون آورد. شکل و آدرس درست همین کافه را نشان میداد. اما او اصلا درک نمیکرد که هدف آن غریبه از تهدید کردن او و وادار کردنش برای آمدن به آنجا چه بود. او خانواده اش را تهدید کرده بود و دخترک چاره ای جز قبول خطر نداشت.

نفس عمیقی کشید، از پله بالا آمد و در را باز کرد و وارد شد. اکثر میزها و صندلی یا شکسته بودند و یا به گوشه ای پرتاب شده بودند و واژگون بودند. آن هایی که سالم مانده بودند نیز توسط تارهای عنکبوت و حشرات گوناگون احاطه شده بودند. در آن لحظه احساس کرد نور کوچکی را در گوشه ای از کافه دیده است. بنابراین برگشت و به اتاق گوشه ی کافه خیره شد. درست دیده بود، نوری ضعیف در آنجا دیده میشد. آب دهانش را قورت داد، چوبدستیش را بیشتر درون دستش فشرد و به سمت آنجا رفت. در آستانه در که ایستاد، صدای حبس شدن نفسش شنیده شد.

مردی قوی هیکل و درشت اندام، با قدی بلند و چهره ای وحشتناک، رو به رویش ایستاده بود و چوبدستیش را با حالت تهدید آمیزی به سمت او گرفته بود و چشمانش مستقیم به او خیره شده بودند. دخترک چند قدم عقب رفت و بعد از برخورد با صندلی ای، تعادلش را از دست داد و افتاد. ابتدا به مرد و سپس به چوبدستی او که در حال بالا آمدن بود نگاه کرد. قبل از اینکه کاری از دستش بر بیاید طلسمی به سرش برخورد کرد و پخش زمین شد.

صدای قهقهه ی مرد سراسر آنجا را فرا گرفت. باد خنده ی ترسناک مرد را با خود حمل کرد و تا دوردست ها با خود برد. این صدای عجیب و وهم انگیز تا لحظاتی تمام دهکده و بیابان اطرافش را فرا گرفته بود. حالا دخترک در اختیار مرد بود و تحت فرمان او بود. او کنترلی از خود نداشت و تنها مجبور به اطاعت از دستورات مرد بود. اما چرا این مرد او را انتخاب کرده بود؟ در این لحظه این موضوع اصلا مهم نبود، به هر حال او دیگر اختیاری از خود نداشت. مرد سرش را به سر دختر نزدیک کرد و درون گوشش زمزمه کرد: دیگه دنیا دست آرتیکوس ریدله!

3.

لرد هرگز به قلب سیاه و پر افتخار خودش اجازه نداد که کسی جز خودش رو دوست داشته باشه و هیچ وقت از هیچ زنی خوشش نیومد. بنابراین این آرتیکوس ریدل میتونه پسر ِ برادر ِ مروپ باشه! برادر مروپ قبل از مرگش بچه دار شد، اما از اونجایی که هرگز پدر و مادرش دیده نشدن و از همون روز تولدش بی کس بود (مامانش همون روز تولدش ناپدید شد)، با توجه به اینکه مردم منطقه ای که خانه ی ریدل توش قرار داره نسبت تام ریدل و مروپ رو میدونستن، فکر کردن اون پسر این دو نفره و این نام خانوادگی رو براش گذاشتن. پس ولدمورت و این شخص با هم نسبت فامیلی دارن. این شخص پسرداییه تام ریدله!

( اختیاری بود دیه؟ بنابراین از خودم بلغور کردم )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ویرایش نمرات!


ریونکلا : 24
لونا لاوگود : 27
15+ 12
لینی وارنر : 31
11+15+5
زنوفیلیوس لاوگود : 22
7+15
ارگ کثیف : 22
12+10
اندرومیدا بلک :20
10+10

اسلیترین:6

ایگور کارکاروف :25
15+10

گریفندور : 6

گودریک : 15
5+10
دابی : 20
10+10

هافلپاف:12
سدریک : 20
10+10
کینگزلی : 29
15+14

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/18 19:30:51
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/19 12:25:34
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/19 14:23:48

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

اول می خوام بگم که کلاست خیلی پرباره و درضمن معلمی که با شلوارک وارد کلاش بشه ... دیگه خدا می دونه بقیش چی می شه!

1. حالت خلسه چیست؟در مورد آن توضیح دهید. 10 نمره


یک نوع حالت روحی و روانی که در مواقع گرمای شدید و تابش سوزان خورشید اتفاق می افتد و فردی که در این حالت قرار گیرد ، حرف هایی می زند که خبر از آینده می دهد!

این حالت در مشنگ ها هم پیش می آید اما آنها بجای پیش گویی ، چرت و پرت می گویند و به آن گرما زدگی می گویند اما در جامعه ی جادوگری این اتفاق نادر پیش می آید و در مواقع وقوع اطلاعات مهمی توسط فردی که اینگونه شده ، انتقال می آید.

2. رولی بنویسید که در آن شما کسی هستید که شاهد بازگشتن آرتیکوس ریدل هستید. عکس العمل خود را توضیح دهید. 20 نمره

در باز شد و گودریک از خانه ی خود بیرون آمد. تی شرت سفید و شلوار سیاه رنگی پوشیده بود و بسیار خوش تیپ به نظر می رسید. شروع به حرکت کرد تا اینکه به دم در خانه ای رسید.

ایستاد و شروع به سوت زدن کرد.

ناگهان دختری از در بیرون آمد و همینکه گودریک را دید ، پرید بر بغل گودریک و بعد از احوال پرسی چسبناک ، همراه گودریک به راه افتادن.

کوچه دیاگون


گودریک و دختر ناشناس بر روی سنگ فرش های کوچه ی دیاگون قدم می زدند و هر از گاهی جلوی دکانی می ایستادند و چیزی می خریدند.

گودریک: « عزیزم اینو می خواهی بخرم یا اونو؟ »

دختر انگشت خود را روی چانه اش گذاشت و کمی فکر کرد و گفت: « هر دو تاشو »

گودریک: « »

در همین حین صدای جیغ و فریادی از یکی از کوچه های دیاگون به گوش رسید و چند نفر در حال دویدن مشاهده شدند. تمام عابران پیاده مات و مبهوت به آن ها نگاه می کردند اما بعد از ظاهر شدن مردی سیاه پوش در جلوی یکی از کوچه ها ، تمام عابران پیاده هم شروع به دویدن کردند.

دختر کنار گودریک بر بغل گودریک پرید و در حالی که می ترسید ، گفت: « من می ترسم عزیزم »

در این لحظه گودریک شجاعت روحی بسیار قدرتمندی از عزیزش گرفت و او را زمین گذاشت. چوبش را درآورد و به طرف مرد سیاه پوش رفت.

گودریک: « کروشیراواداکادورا و این خرت و پرتا »

در این لحظه از چوب گودریک طلسمی با رنگ های مختلف بیرون آمد و درست به قلب مرد سیاه پوش برخورد کرد و او را کشت و به این ترتیب پسر ولدمورت در همان اول کار کشته شد. ()



3. آرتیکوس ریدل چه کسی می تواند باشد؟ آیا لرد می تواند
پسر داشته باشد؟ هر چه در مورد او می دانید بنویسید! ( 5 نمره ی قانونی )


می تواند یکی از اقوام دور ولدمورت باشد و یا همان پسرش باشد چون من شایعاتی شنیدم که ولدمورت در خانه ی ریدل یک حرم سرا دارد اما آن را از همه پنهان می کند.

و یا می تواند یک اراذل و اوباش باشد که شاخ شده و این نام را بر خود گذاشته باشد تا دیگران را بترساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 18 تیر 1390 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
1. حالت خلسه چیست؟در مورد آن توضیح دهید. 10 نمره

حالت خلسه از نظر لغوی از حالت ترانس که یک کلمه ی فرانسوی به معنای ترس و اضطراب شدید است گرفته شده است.

خلسه حالتی ست بین خواب و بیداری، کسی که در حالت خلسه قرار گرفته است، توجه ش از عوامل عادی دور میشود، کاملا آرامش میگیرد، حواس های برترش قوی تر میشود، ضمیر خودآگاه او بسیار قوی و پدیدار میشود، حواس پنج گانه فیزیکی آن تضعیف میشود.

در حالت کلی خلسه دو نوع است: 1- مثبت. 2- منفی.

اگر حالت منفی پیش آمد باید از آن جلوگیری کرد و از آن حالت بیرون آمد.

ویژگی های خلسه ی مثبت: 1- تنفس آرامو عمیق 2- ظربان طبیعی قلب 3- احساس رهایی که به آدم دست میدهد.

ولی در خلسه ی منفی همه چیز برعکس خلسه ی مثبت است.

لحظات قبل از بخواب رفتن و بلافاصله بعد از بیدار شدن یک خلسه طبیعی عالی، مثبت، عمیق و بسیار سودمند و مفید میباشد.قرار گرفتن در خلسه برای سلامتی جسم و ذهن و تقویت تمرکز مفید میباشد.

1. رولی بنویسید که در آن شما کسی هستید که شاهد بازگشتن آرتیکوس ریدل هستید. عکس العمل خود را توضیح دهید. 20 نمره

نفس های لونا به شماره افتاده بود، نمیدانست چه اتفاقی افتاده، پسرکی آمد و به او ظرفی که در آن استخوان و یک مشت مو بود داد و به او گفت آن را نیمه های شب کنار قبر شخصی سیزده بار بگرداند.

پسرک به او قول داده بود اگر اینکار را بکند تا ابد خوشبخت میشود، لونا نیمه شب به قبرستانی که مایل ها دورتر از شهر بود رفت و طبق گفته ی پسرک اینکار را انجام داد، همین که سیزدهمین دور را زد همه چیز عوض شد ...

زمین شروع به لرزیدن کرد، حرکت باد میان شاخه های درختان باعث صدایی شبیه به صدای زوزه ی گرگ های گرسنه را میداد، او حس میکرد خاک زیر پایش تر شده و هرآن ممکن است فرو بریزد.

اما همان موقع بود که نفس لونا قطع شد، سنگ قبری که او مدتی پیش به دورش میچرخید شروع به ترک برداشتن کرد و همان موقع توده ای شفاف به رنگ خاکستری از درون خاک سربرآورد.

توده کم کم شکل گرفت و لونا توانست هیکلی زشت و به شدت ترسناک را در مقابل خود ببیند.

ظاهرش به مرد ها میخورد، موهایی بلند که پشت سرش بسته بود، ردایی مشکی و براق، چوبدستی که در جیبش خودنمایی میکرد و وقتی سرش را به سمت لونا برگرداند او توانست به یاد آورد.

مرد چشمان باریک و نافذی داشت، زخمی کهنه کنار لبش بود که به حالت عجیبی در حال خون آمدن بود، اما لونا او را شناخت، او آرتیکوس ریدل بود، عکس او را در کتاب های تاریخ دیده بود، او از طایفه های مادر لرد ولدمورت بود!

آرتیکوس که هر لحظه به انسان ها بیشتر شبیه میشد قدم هایش را به سمت لونا تند کرد.

لونا میتوانست در چشمان مرد آثار حرص و طمع و خوشنودی زیاد از بازگشتنش را ببیند، این پایان دنیا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/4/18 11:46:33
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 17 تیر 1390 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
رز با چهره ای گرفته وارد کلاس شد و این دفعه هیچ کس از لباس های ایمو یش تعجب نکرد. او یک بلوز بنفش یاسی با یک شلوارک مشکی پوشیده بود.

- سلام بچه ها چه خبرا؟

بچه ها با دیدن لحن خشن و در حال انفجار رز صلاح دیدند ساکت بمانند.

- آخه این چه تکالیقیه؟ این چه وضع کلاسه؟ من اومدم خوش اخلاق باشم سواستفاده میکنین؟ یه رول میخواستین بنویسین از انواع و اقسام روش های ضایع کردن من بهره بردین! واقعا که !

رز لیوان آب خنکی خورد تا آرام تر شود.

- تکالیفتون روی میزه! بیاین برشون دارین!

[spoiler=تکالیف]ریونکلا : 21
لونا لاوگود : 25
15 + 10
لینی وارنر : 20

5+15
زنوفیلیوس لاوگود : 20
5+15
ارگ کثیف : 20
10+10
اندرومیدا بلک :20
10+10

اسلیترین:6

ایگور کارکاروف :25
15+10

گریفندور : 6

گودریک : 15
5+10
دابی : 20
10+10

هافلپاف:12
سدریک : 20
10+10
کینگزلی : 29
15+14


[/spoiler]


- خب! همون طور که قبلا گفتم علم پیشگویی کلا خیلی مزخرفه...


صدای رز عین رادیویی که صدای کم شود قطع شد. همه سرشان را از روی مجله های مد و.. بلند کردند و به رز نگاه کردند که چشم هایش مات شده بود.

- آرتیکوس ریدل... جانشین لرد سیاه.... روز قدرت نزدیک است...

صدای رز بار دیگر کم شد.

- اینقدر مزخرف که نگو!

-


تکالیف جلسه ی دوم

1. حالت خلسه چیست؟در مورد آن توضیح دهید. 10 نمره

2. رولی بنویسید که در آن شما کسی هستید که شاهد بازگشتن آرتیکوس ریدل هستید. عکس العمل خود را توضیح دهید. 20 نمره

3. آرتیکوس ریدل چه کسی می تواند باشد؟ آیا لرد می تواند
پسر داشته باشد؟ هر چه در مورد او می دانید بنویسید! ( 5 نمره ی قانونی )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/17 15:40:09

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 تیر 1390 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
1. سه تعریف از پیشگویی ( بنا بر برداشت خودتان) بنویسید

1. حدس اتفاقاتی که در آینده می افتد
2. رفتن در حالت خلسه و دیدن آینده (مانند اقوامی که در هاوایی زندگی می کردند !)
3. گزارش اتفاقاتی که احتمالا در آینده می افتد با توجه به گذشته ی فرد .

2. یک رول طنز بنویسید که در آن خودتان پیشگویی اتفاقی که درون کلاس از آن صحبت شد را انجام می دهید


آندرومیدا به همراه لینی و لونا که ته کلاس نشته بودند مشغل صحبت بود.
_ امروز کلاس آتیش میگیره تقصیرش هم می افته گردن گودریک .
_خیالاتی شدی .از لونا هم بد تر !!
_یه دقیقه وایسا لینی !! گفتی تقصیرش می افته گردن گودریک ؟؟!!
_من ؟! نه !! گفتم تقصیر گودریکه !!!
_ لینی خانوم حالا میبینی که آتیش میگیره یا نه !!!
در افکار آنی :
_اگه نگرفت چی ؟!!
_میگیره !!
_حالا اگه نگرفت ؟!!
_باشه خب بابا سر ده گالیون . خوبه ؟!!
_و من هم پیش گویی میکنم تو امروز ده گالیون به من می بازی !!
_خواهیم دید !!
آندرومیدا در حالی که یک شیشه بنزین به دست داشت به سمت قسمتی از کلاس رفت که گازی برای درست کردن قهوه در آن قسمت قرار داشت و بنزین را بر روی زمین پاشید و منتظر گودریک ماند .
زمانی که گودریگ برای درست کردن قهوه برای گروهش آمد او گفت : گودریک !! کبریت داری ؟!!
_برای چیته ؟!!
_حتما کار دارم دیگه !! حالا داری ؟!!!
_آره بیگیر !!! ( )
_اگه میشه روشنش کن بده .
تق تق چق چق ( افکت روشن کردن کبریت !!)
_بگیر .
_دستت درست .
و کبریت را از عمد بد جو گرفت که بر روی زمین بیافتد !!
_ای وای خاک تو سرم !!
_چیزی نیس !! الان درسشتش میکنم !!
پروفسور که بوی دود را میان بوی ادکلن گوچی اصلش ( ) تشخیص داده بود به سمتی برگشت که آنی و گودریک بودند .
_اون جا چه خبره ؟!!
گودریک پشتش را کرد به آتش و گفت : هیچی نیست!!!
_از هیچی نیس که دود بلند نمیشه !! اونجا چه خبره ؟!!!
(در این قسمت ردای گودریک آتش می گیرد !!)
_اوی اوی !!!! سوختم !! باو یکی کمک کنه !!
و گودریک وسط زمین و هوا داشت جلز و ولزش در می آمد !!
_گودریک رو ببریدش درمونگاه و آندرومیدا تو هم همراه گودریک شنبه ی دیگه میای دفتز من تا تنبیه جدیدم رو روتون اعمال کنم که یاد بگیرید دفعه ی دیگه کاغذ دیواری اسپرت قشنگم رو خراب نکنید و بوی عطر گوچی اصلم زو از بین نبرید .
و ادامه داد : جلسه ی امروز تمومه !! بفرمایید گروهاتون !!
_رد کن بیاد ده گالیون رو !!
_ولی گودریک مقصر شناخته شد !!!!!
_ همراه با تو !!!! بده بیاد !!!
آندرومیدا با انزجار ده گالون رو انداخت بالا !
_دفعه ی دیگه هم از این پیشگویی نکن که برات ده گالیون خرج برداره !!!! بریم لونا !!
و لونا همچنان در این فکر بود که : چطوری لینی دو تا پیشگویی درست کرد ؟!! هم مو های من آتیش گرفت هم آنی بهش ده گالیون باخت !! نکنه اون واقعا یه پیشگو س ؟!! من کم کم دارم بهش ایمان می آرم !! نکنه ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندرومیدا بلک در 1390/4/9 12:59:43
ویرایش شده توسط آندرومیدا بلک در 1390/4/9 14:38:00
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 تیر 1390 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
1. سه تعریف از پیشگویی ( بنا بر برداشت خودتان) بنویسید

1 :تعريفي غلط از يک موقعيت که باعث برانگيختن يک رفتار جديد و به حقيقت پيوستن تصور و ادراک غلط اوليه ميشود.

2 :روندي که در طي آن انتظارات شما از فرد ديگر در نهايت منجر به آن ميشود تا فرد به نحوي رفتار کند که انتظارات اوليه شما تاييد گردن

3 : علم خبر دادن از حوادث در گذشته، حال یا آینده؛ که بر غیب‌گو پنهان است، با دخالت ارادهٔ غیب گو



2. یک رول طنز بنویسید که در آن خودتان پیشگویی اتفاقی که درون کلاس از آن صحبت شد را انجام می دهید


پرفسور رز در طول کلاس در حال راه رفتن بود و با لحنی جدی در باره پیشگویی و روش های ان صحبت می کرد ، در مقابل بچه ها کوچک ترین توجه ای به صحبت های رز نداشتند و در حال ور رفتن به هم بودند !

- پیشگویی علم دقیق و ظریفی هستش ، هم می تونه کمک حال باشه هم می تونه ویرانگر باشه ، مهم اینه که این توانایی در اختیار چه کسی است اما باید به این توجـــــ.... ارگ اون ته چه گــ...ی می خوری !

یک دانش اموز خودشیرین با صدایی بلند گفت : هَم رِِِِ مِمالن !

دختری که کنار ارگ نشسته بود رنگ لبو شد و سرش را پایین انداخت اما ارگ با نیش باز به صورت رز خیره شده بود !

رز : واسه اینکه همه بدونیم داشتی به صحبتامون دقت می کردی یک پیشگویی بکن !

ارگ سخت به فکر فرو رفت

نیم ساعت بعد

رز : خب چی شد !

ارگ با چهره ای در هم گفت : ن .. نم .. نمیاد !

رز اسرار کرد : با چشم دلت نگاه کن به اطراف ، سخت تمرکز کن ، با دلت نگاه کن !

ارگ با خوشحالی سری تکان داد وگفت : خب از اول می گفتی دیگه !

ارگ : : هیی ، هییی هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !
رز : چرا داری زور میزنی !
ارگ : نمـــیــــــــــــــــــــــــاد !
رز : چـــــــــــــــــــــــــــی !؟
ارگ : پرفسور من دلم تو باسنمه !

رز که از شدت خشم در حال ترکیدن بود به سمت ارگ رفت ، او را از یقه گرفت و به جلو کلاس در کنار گویی زرین سفیدی برد.

رز : دستتو بزار روی این لامصب و بگو چی می بینی !

ارگ بی معطلی دستش را به گوی کشید و روی صورتش تبسمی نقش بست ، رز که احساس می کرد این نشانه خوبیست به سمت ارگ متمایل شد و گفت : چی شد !؟

ارگ : عالیه .. نرمه !
رز : چی !؟
ارگ که از شدت لذت شل شده بود گفت : گوی !

پرفسور رز که دیگر صبرش تمام شده بود فریاد زد : توی اون ما در ..... ده چی می بینی !

ارگ اینبار دستانش را به دور گوی حلقه کرد و صورتش را نزدیک ان برد :

- داره میاد
رز :
ارگ : یه چیزی می بینم ، یه .. یه عدده ، 9 فکنم .. یه بچه هم می بینم !

ارگ این را گفت و چشمش را به گوی چسباند و شدید متمرکز شد .

رز : چی کار می کنی !؟
ارگ : ساکت .. دارم نگاه می کنم ببینم دختره یا پسره ... من که چیزی نمی بینم احتمالا دختره !
رز : از کجا فهمیدی !؟
ارگ : اخه جوراباش صورتیه !

ارگ ادامه داد : اون دختره ای که اول زنگ کنارم بود رو هم می بینم ... چه قدر اینجا دماغش کنده اس !

رز :

ارگ نا گهان فریاد زد : فهمیدم ، اون دختری که اول زنگ کنار من نشسته بود تا 9 ماه دیگه بچه دار میشه میشه !!

ناگهان دختر که اخر کلاس نشسته بود غش کرد و به زمین چسبید !

ارگ : اینا ضعفای دوران حاملگیه !
رز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
arAm EsSa
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 تیر 1390 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین

1. سه تعریف از پیشگویی ( بنا بر برداشت خودتان) بنویسید


1- پیشگویی = پیش + گویی = گفتن پیش = گفتن گذشته... = تعریف خاطره. پس در نهایت پیشگویی همان گفتن خاطره است

2- پیشگویی یعنی گفتن اطلاعاتی که از پیش میدانید. برای مثال شما میدانید که شخصی در بانک برنده ی جایزه شده اما این خبر فردا اعلام میشود. پس شما میتوانید به آن شخص بگویید بزودی برنده ی جایزه ی بزرگی می شود. این پیشگویی است.

3- پیشگویی، یعنی استفاده از زمان برگردان در آینده و برگشتن به حال، و گفتن اتفاقات آینده به حال خود.


2. یک رول طنز بنویسید که در آن خودتان پیشگویی اتفاقی که درون کلاس از آن صحبت شد را انجام می دهید


ایگور پس از نگاهی به اطراف چوبدستیش را در اورد و با لبخندی شیطانی زمزمه کرد : هامروتورا!

نوری آبی رنگ به سمت میز رفت. ایگور به آرامی روی میز خم شد و ورد ریداکتو را زمزمه کرد. صدای ترق و توروق چوب میز، شنیده شد اما هیچ اتفاقی رخ نداد. ایگور با خوشحالی از آنجا دور شد. حتما موفق می شد این امتحان را پشت سر بگذراند.

گودریک با خوشحالی نور سرخی که به آرامی رنگ نقره ی فام به خود میگرفت را نگاه میکرد. او تمام این لحظه را ثبت کرده بود.

حال میتوانست اثبات کند اسلیترین متقلب است. اما این کافی نبود، باید ایگور را بیشتر اذیت میکرد. چوبدستیش را در اورد و زمزمه کرد : رفلکتوگلادین!

یک نور دیگر به سمت میز رفت و ناگهان نوری از روبروی میزهای سمت چپ درخشید. گودریک شیشه ی حاوی خاطره را در جیبش گذاشت و با خوشحالی به سمت حیاط رفت.

لحظاتی بعد در کلاس

رز با متانت در کلاس را شکست و پس از ابراز خوشحالی اش از درست در آمدن پیشگویی، وارد کلاس شد.

- خب همونطور که میدونید امروز امتحان دارید و اینا. زود باشید یه ورق دربیارید. هرکس یه پیشگویی از اون نوع دومی که جلسه پیش گفتم انجام بده. آخر کلاس هر پیشگویی که اتفاق بیفته نمره رو میگیره و اونایی که پیشگویی شون اتفاق نیفتاده، فردا شب میان دفتر من تا یکم باهاشون صحبت کنم .

و پس از دیدن خنده ی دانش آموزان و شنیدن زمزمه ی آنها که میگفتند به هیچ وجه از کمی خواب بدشان نمی آید ادامه داد : البته طبیعتا این صحبت، با استفاده از فنون ویژه ی تنبیه که خودم اختراعش کردم انجام میشه.

10 دقیقه بعد

- ایگور ، تو پیشگویی کردی که این میز امروز نمیشکنه؟ خب این که نشد پیشگویی!

- اما این که پیشگویی غلطی نیست!

- هووم، راست میگی. ولی خواهد بود.

رز به سرعت چوبدستیش را به سمت میز گرفت و گفت : ریداکتو!

طلسم رز به میز برخورد کرد، رز با شنیدن صدای ترق و توروق چوب های میز با خنده به لینی نگاه کرد و اسم ایگور را در لیست صحبت شوندگان(!) تیک زد.

- خب نفر بعدی، گودریک، تو پیش بینی کردی گلدون عزیز من میشکنه؟ عمراً... راستی این میز چرا...

رز با تعجب به میز سالم نگاه کرد و سپس نور ورد خود را تماشا کرد که به سمت گلدان محبوبش می رفت.


شترق!


رز در حالی که به شدت سعی میکرد عصبانیت خود را که ناشی از شکستن گلدانش بود بروز ندهد گفت : بچه ها جلسه تمومه. همه ی شما هم بخشیده شدید... البته... نه همه ی همه. ایگور، برو تو این اتاق گودریک لطف کرد و تقلب تو رو بهم گزارش داد. ایگور تو هم همینطور. میدونم اون گلدون کار ایگور نبوده.

لحظاتی بعد

زنوفیلیوس با خوشحالی به رز نگاه می کرد که نمره ی کامل را برای او در لیست می گذاشت.

- زنوفیلیوس، تو نمره ی کامل رو گرفتی، چون قبل از کلاس پیشگویی کردی گلدون من میشکنه و نجاتش دادی. ولی اگه دفعه ی بعد بدون اجازه به گلدونم دست بزنی حتی اگه واسه نجات دادنش باشه اونوقت تو هم وارد اون اتاق میشی.

زنوفیلیوس با خوشحالی از آنجا خارج شد. واقعا شانس آورده بود که آن روز برای ترساندن رز زیر شنل نامرئی در کلاس پنهان شده بود!

در درون اتاق

گودریک و ایگور به صندلی بسته شدند و به تابلویی که روبروی آنها نصب شده است نگاه می کنند : اتاق جیغ!

رز بدون توجه به پوزخند گودریک و ایگور گفت : خب، حالا تنبیهتون شروع میشه. 10 دقیقه مداوم واستون جیغ میزنم.بعدش یاد میگیرید که دیگه نباید تقلب کنید و ضمنا نباید سعی کنید گلدون منو بشکونید. خب از الان شروع میشه. جیــــــــــــغ!

10 دقیقه بعد

نه تنها پوزخند از لبان گودریک و ایگور پاک شده است بلکه هردو به این نتیجه رسیدند که جیمز هری پاتر تنها کپی ای از روی رز ویزلی بوده است. و در این مورد کپی برابر اصل نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1390/4/7 15:16:14