جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار عمومی هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- وای بدوین... بدوین.. بدوین... دنبالم بیاین دنبالم بیاین!

ریتا همان طور که ایستاده بود و روی اشک های کینگزلی لیز می خورد و در جا می زد این حرف ها رو بیان کرد. هر کس به طرفی می دوید و وضعیت هافلی ها دقیقا مثل وقتی بود که آب در لانه ی مورچه بریزد.
ناگهان روحی با لباس زرد رنگ و موهای مشکی ظاهر شد و با چرخشی عجییب شکل و شمایلش تغییر کرد و تبدیل به برتی بات شد.

- بیایید فرزندان من! از آن طرف بروید تا نجات پیدا کنید...

تمام مردم هافلپاف پشت سر روح آسپ در بدن برتی به سمت راست رفتند. سر راه کینگزلی را هم با خود کشیدند.

وقتی همه چیز آرام گرفت رز گفت:

- خب. راه بسته شده و ما فقط با پیدا کردن گنج نجات پیدا میکنیم.

ریتا چشمانش را فشار داد و گفت:

- نقشه رو بیار.

و رز هرجا را گشت و هر جا را دید نقشه را پیدا نکرد!

- نقشه نیست! وای ما کجاییم! کجاییم؟ جیـــغ! ببخشید دیگه کینگزلی لازم بود.

ریتا هم شروع به جیغ زدن کرد و رز و ریتا چهار ستون بدن هافلی ها را به لرزه در آوردند. نقشه ای نبود. راه بسته شده بود. و هیچ کس نمیدانست کجا هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
رز یکی میزنه پس گردن کینگزلی.

-شاید چیه؟ خب معلومه باید دیوار رو خراب کنیم. نقشه که اشتباه نمیکنه. نقشه بوده که ما رو تا اینجا آورده. نقشه هست که میخواد ما رو ثروتمند کنه. نقشه میخواد به ما پول و اعتبار و زندگی بده. البته تو این چیزها رو نمی‌فهمی!

کینگزلی سر خورده میشه میره یه گوشه میشینه زار میزنه. رز یه ضربدر قرمز با چوبدستیش روی دیوار سمت چپش میکشه و رو به گلرت میکنه:
-گلرت! با کلنگ بکوب دقیقا این وسط! ریتا تو هم نور بنداز که اینجا بیشتر روشن بشه، چون گلرت اگه بیناییش در حد موش کور نبود که تو نبرد با دامبلدور پیروز شده بود و الان ابر چوبدستی دست هافلیا بود نه دامبلدور!

ریتا: حیف اون هم نقدی که کردم ... روزی هفصد تا نقد میکردم اونوقت میان اینجوری میگن. مادر نزاییده بود کسی بیاد پشت سر من اینجوری میگه!

رز: اما مثه اینکه مادر کینگزلی همچین کسی رو زاییده.

کینگزلی اونور دیگه پاشو هی میکوبه تو دیوار و سنگ ها و با شدت بیشتری زار میزنه جوری که اشک هاش کف زمین جاری میشده.

کمی اونطرف تر دو تا هافلی که کنار هم ایستادن در حال صحبتن.

کاربر شماره یک: پاتو بردار از رو پام، درد گرفت.
کاربر شماره دو: آخه چشمام جایی رو نمی‌بینه.
کاربر شماره یک: چشات جایی رو نمی‌بینه اما پاتو که میتونی برداری.
کاربر شماره دو: خب وقتی چشام جایی رو نمی‌بینه پام رو بردارم اونوقت کجا بزارم؟ نمیتونم که همینجوری تو هوا نگه دارم.
کاربر شماره یک: میگم پاتو بردار حیوون!
کاربر شماره دو: چرا فحش میدی توله سگ؟
کاربر شماره یک:

در همین لحظه کاربر شماره یک قاطی میکنه و با مشت میکوبه تو صورت کاربر شماره دو. اما نمیتونه بکوبه که! چون همه جا تاریک بوده به جاش مشتش میخوره تو صورت ریتا و ریتا پخش زمین میشه. یهو همه جا تاریک میشه و گلرت که در حال پایین آوردن کلنگ اشتباهی به جای دیوار میکوبه تو سقف! صدای مهیبی به گوش میرسه و سقف ریزش میکنه و ملت هافلی میان که فرار کنن اما چون اشک‌های کینگز کف زمین جاری بوده همشون لیز میخورن و میفتن رو همدیگه و تونل هم کمی اونطرف تر خراب میشه.

الان شما تصور کنید شیش نفر افتادن رو هم!

از بالا، اولی: آه ... سرم داره گیج میره یا واقعا بالاتر از سطح زمین قرار دارم؟
از بالا دومی: الان رو من قرار داری عزیزم. تو کی هستی اصن؟
دوباره اولی: من کاربر شماره یکم. و شما؟
دومی: من کاربر شماره دو هستم. واسه چی فحش دادی؟
اولی: تو اول فحش دادی! حیف که زیرمی دستم بهت نمیرسه وگرنه بهت می‌گفتم!
از بالا سومی، اسکور: الان شما دقیقا چی دارید میگید؟ اسمتون چیه؟
اولی: ما چون قرار بوده فحش بدیم نویسنده تشخیص داده اسممون وارد نشه تا خدای نکرده آبرومون نره.
اسکور: کینگزلی کجاست؟
از بالا چهارمی نه، پنجمی: کینگز اونور داشت زار میزد اما دیگه صداش نمیاد ... آی کمرم. یه چیز تیز و محکم داره به کمرم فشار میاره. کی بالای منه؟
چهارمی: منم گلرت.
رز: ماااااااااع ... اون تنه‌ی بیناموست رو بده اونور بی‌تربیت ... واقعا خجالت نمی‌کشی؟ با ناظر تالار هم آره؟ مگه دامبلدورم من؟
گلرت: چی میگی تو؟ کلنگی که دستم بود الان بینمونه تیغه‌ش رفته تو کمرت!
رز: دروغگو!
گلرت: به هلگا قسم دروغ نمیگم... ببین.

و یه فشار به پایین میده و کلنگ تا دسته میره تو کمر رز!

رز: مامااااااااااااااااااااان ...
از بالا ششمی، اون ته ته دیگه صداش به زور در میومده: ناممدا ... اول کِ دوئان ِ نظاعتم رو زیِ ساعال بدید ... آلا هم کمن بنتید منو بکشید ....

رز همچنان در حال هوار کشیدن!

گلرت: چی میگی ریتا؟ صدات نمیرسه ... کاربر شماره یک و دو بلند بشید از رومون!
کاربر شماره دو: ما نمیتونیم دیگه. اگه بلند بشیم معلوم میشه کی هستیم لو میریم و خیلی بد میشه، آبرومون میره!
رز عربده میکشه: پااااااااااااااااشید کمرم داره از درد آتیش میگیره ...من با همین کلنگ سرت رو قطع می‌کنم گلرت!

کاربر شماره یک و دو شروع میکنن به مذاکره کردن که برای مراعات حال رز بلند بشن ولی دیگه صبر رز به سر میرسه و چوبدستیش رو از رداش به زور بیرون میکشه، وردی رو زیر لب زمزمه میکنه و همه جا منفجر میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1390 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت: صدای چی بود؟
ملت مقابل(!): نمیدونیم...
ملت: حدس بزنید!
آن یکی ملت: لطفا راهنمایی کنید!
ملت: از شما میپرسند...

ریتا بی توجه به هرگونه سوال و جواب و تردید و گنج و اینایی رو کرد به کینگزلی و گفت: من گند زدم زمان نظارتم آره؟ من با اون همه نقد ماندگاری که کردم... شبانه روز نقد میکردم... همش در حال نقد بودم... من که با نام ریتا و نقدش معروف بودم... من که نقاد (!) بودم... من... من...!

کینگزلی:

گلرت برای اینکه به این بحث های خاله زنکی پایان بده دوباره کلنگش رو برداشت و کوبید... دوباره کوبید... محکمتر کوبید... و کلا دریچه رو خورد کرد!

گلرت: پیداش کردم

داخل تونل

رز در حالی که جو رهبری گرفته بودش جلوتر از همه حرکت میکرد و نور چوبدستیش رو انداخته بود رو کله کینگز تا شعاع نوری گسترده تری رو فراهم کنه تونل خاکی بود و سقف کوتاهی داشت. به نظر میرسید هر لحظه امکان ریزش آن وجود دارد و به همین دلیل گلرت بعد از کلی تفال (تفعل؟) زدن به این نتیجه رسیده بود که برای جلوگیری از تخریب آن حین حرکت دسته چوب هایی رو به صورت عمودی فرو کند آنجای تونل... یعنی سقف تونل! به همین دلیل بعد از هر قدم حرکت مثل هانسل و گرتل واسه خودش علامت گذاری میکرد!

ریتا همچنان بی توجه به وقایع اطرافش در حال حرف زدن بود: من بودم که نقد میکردم! مگه میشه کسی یادش بره؟! همه اون نقد ها... مدیریت هاگوارتز به خاطر نقد های من بهم جایزه داد، اون وقت این بوقی... کاش دستم میشکست و اینقدر نقد نمیکردم تا حالا نیان همه وجه آدمو ببرن زیر سوال

اندکی جلوتر رز نقشه رو گرفت جلو صورت کینگزلی و گفت: نگا این جا فلش زده به سمت چپ اما راه این تونل مستقیم به سمت جلوئه! تو چرا آخه همیشه این بچه های معصوم و بی گناه رو میزاری سر کار؟ تازه به نظارت ریتای محترم هم توهین کردی... نه چیز... یعنی تازه نصفه شبی همه رو هم بیدار کردی.

کینگز دستی به کله کچلش کشید و گفت: شاید باید دیوارو خراب کنیم بریم سمت چپ؟!

...............

خوشمان آمد از سوژه گفتیم رولی بزنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
انبار هافل پاف

همه ملت هافل به جز گلرت بیل برداشتند و چون گلرت تنومند تر از بقیه بود کلنگ را برداشت و ملت شروع به حرکت به سمت تالار اصلی کردند.

در تالار اصلی

همه مانند یک تیم عمله حرفه ای بیل به دست و در مورد گلرت کلنگ به دست کنار شومینه ایستاده بودند.

کینگزلی بار دیگر نقشه را خواند و گفت: « طبق چیزی ک در نقشه نوشته شده، دریچه گنج اینجاست. »
و به مکانی کنار شومینه اشاره کرد و ادامه داد: « بهتره اول فرش را برداریم. »

پس از حرف کینگزلی همه ملت به کمک هم فرش کنار شومینه را کنار زدند و سپس کینگزلی با گچ قرمز علامت ضربدری بر روی زمین کشید و گفت: « پیش به سوی گنج. گلرت کلنگ را بزن روی این ضربدر. »

گلرت به نشانه موافقت سر تکان داد و با تمام نیرویش به زمین ضربه زد و صدای "بومب" بلندی تولید کرد. گرد و خاکی از روی زمین بلند شد. چند دقیقه بعد گرد و خاک از بین رفت و بقیه ملت هافل شروع به کار کردند.

دو ساعت و پنجاه دقیقه بعد

همچنان ملت هافلپاف مشغول به کار بودند و چاله ای بزرگ درست کرده بودند. با گذشت زمان امید آن ها هم کمتر و کمتر می شد. در کنار چاله خاک و سنگ های کوچکی بر روی هم انباشته شده بودند و تپه ای کوچک درست کرده بودند.

گلرت بار دیگر با کلنگ بر روی زمین کوبید و صدایی متفاوت با قبل به گوش ملت رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- رز!

کینگزلی رز را صدا زد و به صورت شیطانی خندید.

- اسکور!

کینگزلی اسکور را صدا زد و به صورت شیطانی خندید.

- گلرت!

کینگزلی گلرت را صدا زد و به صورت دو نقطه دی خندید.

- سدریک!

کینگزلی سدریک را صدا زد و به صورت همر خندید.

- ریتا!

کینگزلی ریتا را صدا زد و چشمانش را چرخاند.

- پیوز!

کینگزلی پیوز را صدا زد و خمیازه کشید.

- وای چقدر ملت زیادن! ملت هافلپاف!

با گفتن این حرف تمام ملت هافلپاف با لباس های مختلف از جمله حوله و لباس خواب و لباس هایی از این قبیل از خوابگاه مختلط بیرون آمدند.

- مرتیکه کچل نصفه شبی خواب برامون نذاشتی!

کینگزلی در حالی که به یاد آورده بود که ساعت دو نصفه شب همه را از خواب بیدار کرده گفت:

- کار مهمی دارم. یه نقشه ی گنج پیدا کردم.

- بابا اینجا که هر روز یه نقشه گنج شما پیدا میکنین! برو دو سوژه قبل توی داستان اشتراکی گنج پیدا کردیم.

کینگزلی در حالی که خنده اش گرفته بود جواب داد:

- اما این یکی توی تالاره. زیر تابلوی هلگا. بدوین برین بیل و کلنگ بیارین.

مردم هافلی به سمت خوابگاه و انبار دویدند تا بیل و کلنگ آمده کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جديد:

كينگزلی در تاريكی شب و در ميان نوای خر و پف اعضای هافلپاف كه از خوابگاه بلند می‌شد و در تالار عمومی اكو پيدا می‌كرد ، مشغول مرتب كردن خاطرات و كتيبه‌ها و ساير اوراق فسيل شده‌ی تالار بود . كينگز، در حالی كه زير يك چراغ مطالعه‌ی كوچك خم شده بود و توسط كله‌ی كچلش نور چراغ را به شكل گسترده در تالار منعكس می‌كرد و به طور مداوم خميازه می‌كشيد، زير لب چيزهايی را برای خودش زمزمه می‌كرد:
- تو رو به مرلين نيگا كن. معلوم نيست اين ناظرهای قديمی توی تالار چی كار می‌كردن! اصلا" نظم و ترتيب سرشون نميشد. اين اوراق قديمی رو همين طوری ول كردن رفتن. حالا هم كه نيستن و پيداشون نميشه، هر چه قدر فحش بخوام می‌تونم بهشون بدم . اون پيوز كه اصلا" از همون اولش بويی از انسانيت نبرده بود، روح بود، دنيس و آسپ هم كه جفتشون نقش ماست رو ايفا می‌كردن، ريتا هم كه به جز خرابكاری كاری بلد نبود، روفوس و لورا رو هم كه ديگه نگو... فقط حيف كه بچه‌های تالار بالای هيجده سال نيستن كه بتونم چاهار تا فحش درست و حسابی تر بار اين ناظرهای قديمی بكنم، حيف !

كينگزلی در ميان خميازه‌هايش، آهی از سر حسرت كشيد. كتاب دستور آشپزی هلگا را در ميان كتاب های قديمی‌ گذاشت، گل رزی كه اولين خواستگار هلگا برايش آورده بود و به طور كامل به يك چوب خشك تبديل شده بود، در يك ليوان آب قرار داد، نوشته‌های قديمی پيوز را برای ساختن موشك های كاغذی در جيبش چپاند و دفترچه‌ی خاطرات آسپ و ريتا را بدون تفكر يكراست به سطل زباله منتقل كرد .

- آخيش، واسه امشب ديگه بسه كار ، بهتره ديگه برم بخوابم... اون چيه؟!

كينگزلی در ميان كاغذهای پراكنده و قديمی، متوجهِ يك كاغذ طلايی رنگ شد كه به شكل عجيبی می‌درخشيد و برخلاف ساير كاغذها از تازگی عجيبی برخوردار بود. كينگزلی كاغذ را برداشت و آن را نگاه كرد. دهانِ كينگزلی بلافاصله بعد از ديدن عنوان « نقشه‌ی گنج » در بالای كاغذ، به قطر شكم پيوز گشوده شد .

نقشه‌ی گنج بی‌نظير هافلپاف

در زير تالار عمومی هافلپاف، دو متر دور تر از شومينه در راستای تابلوی هلگا هافلپاف كه هيچگاه از ديوار تالار كنده نمی‌شود، گنجی بسيار ارزشمند واقع است. ابتدا بايد نقطه‌ی مورد نظر، يعنی فاصله‌ی دو متری از شومينه در راستای تابلوی هلگا را حفر كرد، سپس به يك دريچه خواهيد رسيد. بعد دريچه را باز كنيد و طبق نقشه به سوی گنج هلگا هافلپاف حركت كنيد. اگر با چوبدستی خود يك بار روی اين كاغذ بزنيد، نقشه‌ی گنج هلگا از دريچه به بعد برای شما نمايان می‌شود.


- عجب چيــزی! ديگه از بدبختی و گدايی و دنبال يارانه دويدن خبری نيس! ديگه لازم نيس نگران قبض گاز و تورم باشيم ! بايد سريع تر بچه‌ها رو صدا كنم، بدبختی، خدافس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 21 خرداد 1390 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- آره راست میگی خوبه.

- خب پس همین الان کلاس اولو رز شروع میکنه!

ملت هافل دوباره به جنب جوش افتادند و بر سر و مغز هم ضربه زدند تا جا هی خوب را بگیرند . بالاخره وقتی همه جا گیر شده و رز جسد تعداد زیادی مگس را جمع کرد. کلاس آغاز شد و همه دفتر هایشان را باز کردند.

- خب ! مورد اول!! تیتر بزنین! در چه مواردی گریه میکنیم. کسی میدونه؟

دست روفوس و اسکورپیوس و کینگزلی بالا رفت.

- بگو اسکور!

- وقتی که میخوایم 9.5 بشه 10 تا رد نشیم.

دست روفوس و کینگزلی افتاد. رز در حالی که با تاسف سر تکان میداد گفت:

- هیچ کدوم دخترا نظری ندارن؟

دست اما بالا رفت.

-اما؟!

- وقتی میخوایم 19.75 بشه 20!

رز بار دیگر با تاسف سر تکان داد و خودش شروع کرد.

- شما باید سیاست داشته باشین! یکی از مهم ترین بخش های گریه که فقط توی امتحانات مستمر جواب میده، اینه که سوالی که نمره زیاد داره و بلد نیستین رو خالی بذارین. بعد برین گریه و زاری که معلمم، عزیزم، جا انداختم!! تو رو خدا نمره شو کم نکن. این خیلی مهم بود. مورد بعدی رو کسی میدونه؟

دست هستیا بالا رفت. رز در حالی که خیلی امیدوار بود از او خواست تا حرف بزند.

- وقتی پیاز پوست میکنیم!

- آخه چه ربطی داشت؟ امروز بسه براتون سنکوب می کنین! بقیش فردا! هوگو!! نوبت توئه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 21 خرداد 1390 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رز:ما نابود خواهيم شد .
اين را گفت و لگدي نسار ملحفه اي كه جلويش بود زد
هوگو:اوخ . مگه مرض داري?
رز : ببخشيد داداشي .بخشيدي ?بخشيدي?آهاي فسقل بخشيدي?
هوگو كه محو تماشاي ملتي بود كه كله هايشان را با پنجره پرس كرده بودند ,شده بود با شيون خواهرش به خود آمد و البته اون پرس شده ها هم توجه شان جلب شد
-جوابم بده
-بخشيدم بابا بخشيدم , ولي ما نابود نمي شيم البته با اين كار ها شايد شديم من يك نقشه دارم, خوب ما اينجوري به نتيجه نمي رسيم بنابر اين بايد معلم ها رو بخريم
اما:درست نشنيدم ,بله! اون ها رو بخريم?
-آره از فردا دو كلاس آموزشي ايفاي نقش شامل نحوه ي گريستن و ..... نزد رز و كلاس نحوه ي تقلب نزد من.خوب موافقين
.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 20 خرداد 1390 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح- ساعت 5

ویکتور در حالی که جارویش را در دست گرفته بود به سرعت به سمت دریاچه می رفت. احتمالا ورزش صبحگاهی دیر می شد. وای او نباید دیر میکرد. از دور پیکر کسی را تشخیص میداد که دور درختی قدم می زد. لباس زردش مشخص میکرد که هافلی است. ویکتور بر سرعت قدم هایش افزود. و وقتی به دریاچه رسید، درک را دید که شلوار زرد رنگش را در جورابش و بلوزش را در شلوارش و عمامه اش را در بلوزش و موهایش را درعمامه اش کرده بود دید! ظاهر درک آن قدر خنده دار بود که ویکتور ناخودآگاه قهقهه زد.

- چته بچه؟

- هیچی. چیزی نیس. بقیه کجان؟

- همه در حال خرو پف توی خوابگاه.

- خب... مهم نیست. شروع می کنیم تا بقیه بیان.

-

- بدو! دنبال من بدو. تا وقتی من می دوم تو هم می دوی.

و درک شروع به دویدن کرد. ویکتور دور دریاچه دور می زد . بعد از حدود 63 بار چرخیدن درک از حرکت ایستاد و باعث شد ویکتور به عقب برگردد.

- چی شده؟

- فکر کنم بدنم گرم شد دیگه... سونا شد.

- خب. میریم سر کار بعدی...

تالار عمومی هافل

ملت هافل همه پشت پنجره جمع شده بودند و به درک می خندیدند. لورا گفت:

- این طوری فایده نداره. این کارای درک بیهوده ان. باید یه کار دیگه برای اول شدن بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 20 خرداد 1390 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار در سکوت محض فرو رفت و فقط صدای وز وز خرمگس چاق و چله ای که از پنجره مجازی وارد تالار شده بود به گوش می رسيد.
روفوس زودتر از بقيه صبر خودش را از دست داد و در حالی که ديوانه وار سبيلش را دور انگشتانش می چرخاند فرياد زد:
- پس چرا هيچی نميگی؟ فکری داری يا نه؟
لورا از جايش پريد و تته پته کنان گفت:
- ميخواستم هيجان به اوج خودش برسه بعد نظرمو بگم!
-
لبخند خودپسندانه ای که باعث جهش پلک بچه های هافل شد بر لبهای لورا نشست و بعد از مکث کوتاه ديگری بالاخره گفت:
- اگه هافل بهترين گروه هاگوارتز بشه نميتونن حذفمون کنن، درسته؟
ملت هافل طی يک عمل هماهنگ که حکايت از يکپارچگی بی نظيرشان داشت با حالت به لورا خيره شدند؛ هيچکدام متوجه منظور او نشده بودند!
- يعنی ما اگه ميخوايم از حذف شدن گروهمون جلوگيری کنيم بايد در همه زمينه ها از گروههای ديگه جلو بزنيم. بايد بهترين گروه هاگوارتز بشيم!
همانطور که عبارت "بهترين گروه هاگوارتز" در پس زمينه اکو پيدا می کرد درک لورا را کنار زد و در جايگاه سخنران ايستاد.
- دقيقا! جواب درست همينه! و حالا برای رسيدن به اين هدف، بدون اتلاف وقت، من وظايف هر يک از اعضا رو مشخص ميکنم.
ويکتور با لحن شکايت آميزی پرسيد:
- اين مگه فکر لورا نبود؟ چرا درک داره تعيين تکليف ميکنه؟!
- راس ميگه!
قبل از اينکه مخالفت بچه ها اوج بگيرد چشمان درک برقی زد و بلافاصله رو به ويکتور گفت:
- اول از همه ويکتور، تو مسئول ورزش صبحگاهی هستی!
- ورزش صبحگاهی؟!
- همه بايد ببينن گروه ما گروه سالم و پر نشاطيه در نتيجه از فردا هر روز ساعت پنج صبح کنار درياچه ورزش صبحگاهی برگزار ميکنيم!
- پنج صبح؟ عمرا!
- اونموقع همه خوابن کسی چيزی نمي بينه!
اما روحيه ورزشکاری ويکتور تحريک شده بود و جارويش را که به دلايل نامعلومی هميشه به همراه داشت مثل شمشير بالا گرفت و گفت:
- بسپرينش به من!
- احسنت.
بعد از آن نوبت ساير هافلپافی ها بود. هر چند هيچکدامشان از اينکه نقشی به زور بر عهده شان گذاشته ميشد راضی نبودند ولی اگر اين کار به بر جای ماندن گروه دوست داشتنيشان کمک می کرد آنها اعتراضی نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!