جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
رز با صدایی بلند که همه ملت بفهمند حرف ریتا را ادامه داد و گفت:« پس همه به صف شید. پشت دفتر من. بجنبید دیگه. »

بعد از حرف رز همه پشت در زرد رنگ دفتر او با نظم عجیبی که چند زخمی بر جای گذاشتبعد از گذشت بیست و پنج دقیقه به صف شدند. سپس رز گفت:
- همه بعد از نفر بعدیشان وارد دفتر بشوند. خب حالا نفر اول بیاد تو.

نفر اول گلرت بود. چون که از همه زور بیشتری داشت توانسته بود نفر اول بشود. وارد دفتر شد و کمتر از دو دقیقه بعد با چهره ای ناامید از دفتر باز گشت. همین جور گذشت که نوبت نفر آخر صف یعنی ریتا شد. ریتا وارد دفتر شد ولی او هم با نارحتی بیرون آمد.

رز که نمی دانست ریتا نفر آخر است گفت:
- نفر بعدی.
- دیگه کسی نیست.

رز بیرون آمد و گفت:
- پس چوبدستی مال کیه؟ کسی جا نمونده.
ملت به نشانه نه سر تکان دادند و رز ادامه داد:
- پس دوباره صف ببندید.

ملت دوباره صف بستند ولی با نظم بیشتری. چون هیچ یک امیدی نداشتند که ابر چوبدستی مال آنها باشد.

دوباره ملت یکی پس از دیگری از دفتر رز بیرون می آمدند و نفر بعدی وارد می شد.
نوبت به نفر آخر رسید که باز هم ریتا بود. او هم با ناامیدی وارد شد و با نارحتی خارج.

سدریک وارد دفتر رز شد و به او گفت:
- خودت امتحان کردی؟
- نه یادم رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه پیوز که خیلی گولاخ و باهوش و خردمند و فرزانه است و بسیار جیگر و خوش قلب و فداکاره و همه هافلی ها دوستش دارن و در قلب همشون جا داره و همیشه در مواقع حساس ظاهر میشه و کلا همیشه آماده کمکه و ... ()

بعله خلاصه ... این پیوز که توصیف کردم زبان به سخن می گشاید و درّ و گهر در میان مردم هافل می پراکند که :«آی ملت، همانا اینچنین نخواهد شد و گلرت را چوبدستی نشاید، که مالک حقیقی آن دامبلدور باشد و چوبدستی او بر زمین افتاده !

از ورد و عصای که بر آید / کز عهده جادو بدر آید »

(گلستان هلگا، دفتر اول، باب سوم، حکایت 11)

ملت هافل که همینطور مثل گاگول ها داشتن به همدیگه و به پیوز و به گلرت و به دامبلدور و به چوبدستی نگاه میکردند، به نگاه کردن خودشون به پیوز و به گلرت و به دامبلدور و چوبدستی ادامه دادن !!! پیوز در ادامه سخنانش گفت : « منظورم اینه که این چوبدستی دامبلدور الان افتاده روی زمین، یعنی یه نفر دامبلدور رو خلع سلاح کرده، ولی توی اون شلوغ پلوغی معلوم نیست کی اینکارو کرده، پس معلوم نیست صاحب ابرچوبدستی کیه ... !!! فهمیدین ؟ »

ملت :

بعد از چند دقیقه که کم کم بخار داشت از سر و کله ملت هافل بلند میشد و از توی گوش بعضیا دود میپاچید (!) بیرون و خلاصه کل ملت هافل تبدیل به آلاینده های زیست محیطی شده بودند تا اینکه ریتا که خیلی جوان و شادابه و اصلا هم پیر و فرتوت نیست () و مغزش هم خیلی خوب کار میکنه گفت: « به نظر من باید یه آزمایش طراحی کنیم که باهاش بشه فهمید کی صاحب حقیقی ابرچوبدستیه ... ! »

یهو دود و بخار و اینا متوقف شد و در اینجا من از همین تریبون از طرف سازمان حمایت از محیط زیست، سازمان هوای پاک، اداره حمایت از حیوانات و شهرداری هاگزمید از ریتا تشکر میکنم به خاطر اینکارش !!


در اینجا نویسنده پوزخندی میزنه و ادامه پست رو به نفر بعدی میسپاره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1390/5/2 23:42:53
ویرایش شده توسط پیوز در 1390/5/2 23:44:08
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام یکی (!) از کمد می پره بیرون.

- دِ آخه احمق! خودت پستو نوشتی! خودت میخواستی بکشی ملتو.

درک کمی فکر میکنه اما حرف اون یکی براش منطقی به نظر نمیاد. اما نکته ی دیگه ای به ذهنش میرسه که ترجیح میده با همه در میون بذاره.

- امم.. خب حالا همتون از کمد بریزین بیرون پس!

تمام هافلی ها از گوشه کنار و در دیوار و غیره می ریزن بیرون و مثل یه عده حشره که به یه تیکه عسل خشک شده حمله میکنن روی سر دامبلدور ریختند.

تنها کسانی که دور ایستاده بودند و نگاه میکردند، رز و درک بودند.

رز نیشخندی شیطانی زد و گفت:

- بوقی حالا دیگه من نویسنده پستم! بزنم بکشمت؟

درک از رز در این صحنه به شدت میترسه و به جمع حشرات دیگه می پیونده.

چند دقیقه بعد

دامبلدور پشت میزش افتاده بود و ستاره های زرد رنگ مرتب دور سرش می چرخیدند. هافلی ها یه گوشه دور هم جمع شده اند و به شدت در حال پچ پچ اند.

- بفروشیمش به دامبلدور؟

- مگه اون پیر خرفت پول داره؟

- معلومه که داره! بریم بگیم بهش؟

گلرت ناگهان جلو آمد و گفت:

-نوچ! من نمیذارم چوبدستیمو ازم بگیرین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک با چشمان باز به گلرت خیره شد و گفت:
- ابرچوبدستی رو ازت گرفت؟
- خب آره
- بعد تو همینجوری ایستادی و منو نگاه می کنی؟
- خب میگی چی کار کنم؟
سدریک یکی میزنه پس گردن گلرت و میگه:
- بی غیرت! تو غرور و شرف تمام هافلپاف رو به فنا دادی! تو آبروی ما رو بردی! آبرو به جهنم، بدون ابرچوبدستی چطوری بدهیمونو بپردازیم؟
ریتا: راست میگه، ما باید ابرچوبدستی رو پس بگیریم! باید!
رز حرف ریتا رو ادامه میده و با جیغ میگه: آره! من یه نقشه دارم!
بقیه ملت هافلی: چه نقشه ای؟
رز: میریم دفتر دامبلدور، میریزیم سرش و ابرچوبدستی رو ازش میگیریم!
بقیه ملت هافلی:
برتی: آخه باهوش! مگه ندیدی دامبلدور با کینگزلی چی کار کرد؟ هممون رو میندازه تو قفس فاوکس!
رز: نه! من محاسبه کردم دیدم فاوکس یه قفس بیشتر نداره که اونم الآن جنازه کینگزلی توشه و کسی دیگه ای توش جا نمیشه
بقیه ملت هافلی: ما می تونیم!!!
دو دقیقه بعد همه ملت هافلی با سربند های طلایی رنگ "یا هلگا" پله های دفتر دامبلدور رو سینه خیز میرن بالا! البته روی سربند سدریک نوشته بود "یا پروفسور والا مقام و گرانقدر، مرحومه مغفوره، بانو هلگا هافلپاف، فوق تخصص همت مضاعف، تلاش مضاعف، موسس و مدرس مدرسه سحر و جادوی هاگوارتز"
دابی رو به جمع میکنه و میگه: می خواید من فداکاری کنم دونه های برتی بات رو ببندم به رو بالشتیی که پوشیدم و خودمو بندازم زیر دفترش؟ اصولا فداکاری تو خون جن های خونگیه! پدر بزرگ خودم شب عروسیش وقتی داشت دنبال قطار سیر و السیر هاگوارتز می دوید، رو بالشتیش رو آتیش زد!
رز: واای! چه کار شجاعانه ای؟ بعدش چی شد؟
دابی: حراست هاگوارتز و جرم دزدی از آشپزخونه و آتش سوزی عمدی اعدامش کردن!
برتی: اگه پدربزرگت رو شب عروسیش اعدام کردن چجوری پدربزرگ تو شد؟
دابی: مادربزرگم بعدا با یه جن دیگه عروسی کرد و ...
ملت هافلی: عجــــــــــــــــــــــب!
سدریک: الآن وقت این حرفا نیست!
برتی: راس میگه بچه ها، ما الآن باید حواسمون به نقشه مون باشه! بیاید به دامبلدور حمله کنیم!
ملت هافلی: حق با برتیه! ما همه سرباز تویی، گوش به فرمان توییم برتی!
برتی: به شماره سه، یک... دو... فقط قبلش من اینو بپرسم، سدریک، الآن وقت کدوم حرفا نیست؟
سدریک:
----------------------
بالاخره بعد از ساعت ها و دخالت خارج از رول نویسنده پست، بچه ها به دفتر دامبلدور هجوم می برن!
----------------------
گلرت: آلوهومورا به شدتا!
ولی در برخلاف انتظار همه اصلا باز نمیشه! گلرت کمی فکر می کنه تا یادش میاد که چوبدستی نداره، در نتیجه جاشو به ریتا میده
ریتا: آلوهو... آخ یادم نبود خشونت با روحیات من سازگار نیست، اگه بود که من شکل جانورنمام گرگ میشد، سوسک نمیشد که! حداقل زنبور هم نشدم که نیش داشته باشم
ملت هافلی: برتی تو اول برو پس!
برتی: ریتا عزیز من گریه نکن! بیا اصن خودم یه دونه برتی بات با هر طعمی بهت بدم
ملت هافلی: هوی برتی با توایم ها! تو اول برو تو دفتر!
برتی:
نویسنده پست: هوی بوقی ها میرید تو یا نه؟ پستم طومار شد دیگه یالا حمله کنید! اصن من همین الآن میگم هر کی آخر از همه بره تو دفتر دامبلدور، توی پستم می کشمش!
بوووووووووووووووم!
در دفتر دامبلدور بدون هیچ وردی کان لم یکن(!) میشه و ملت هافلی هجوم می برن به سمت دامبلدور!
دامبلدور برای لحظه ای معادل یک میلیاردم ثانیه بهت زده میشه و بعد ابرچوبدستی رو بلند می کنه و به سمت برتی بات میگیره که از ترس جونش چندین متر جلوتر از بقیه است و میگه:
- هافلیوس قفسیوس!
برتی به طرف قفس فاوکس پرت میشه ولی همون طور که رز پیش بینی کرده بود، جنازه کینگزلی تو قفس بود و برتی توی قفس پرت نشد! ملت هافل نگاهی به همدیگه میندازن و پیروزی رو در ناصیه همدیگه می خونن!!!
هافلی ها رو به دامبلدور:
- به من می خندیدید؟ من می دونم و شما! هافلیوس گوشه کناریوس!
در کمد ها و کشوهای دفتر دامبلدور باز میشه و هافلی ها یکی یکی به گوشه و کنار دفتر دامبلدور پرت میشن! دامبلدور در حالی که به این شکل می خندید، ناگهان متوجه دود غلیظی وسط دفترش میشه و آخرین هافلی در میان دود ظاهر میشه. دامبلدور دوباره چوبدستش رو بالا میاره و با بی حالی میگه:
- هافلیوس گوشه کناریوس!
ولی هیچ اتفاقی نمی افته و هافلی تازه ظاهر شده به این شکل در میاد و میگه:
- پیرمرد خرفت! من خودم نویسنده پستم! حواست نبود من توی پست چندجا فضاسازی مخفی کردم و دفترت رو طوری تغییر دادم که گوشه و کنار دیگه ای نداشته باشه
دامبلدور به این شکل به درک که همون نویسنده پست بود نگاه میکنه و لبخند ملیحی به این شکل می زنه. درک با ابهت داد میزنه:
- نخند پیرمرد خرفت! می خوای توی پستم بنویسم که همه دندونات ریخته؟ ها؟ من که طومار به این درازی نوشتم، یه خط دیگه هم روش!
ولی دامبلدور باز هم به لبخند ملیحش ادامه میده و درک باز هم اونو تهدید می کنه اما هیچ کدوم از تهدیداش رو دامبلدور اثر نمیذاره
درک: خو بوقی یکم بترس حداقل ناسلامتی من نویسنده پستم
دامبلدور: خو بس که خنگی! برو چن خط بالاتر پست خودتو بخون تا ببینی خودت نوشتی هرکی آخر از همه بیاد تو دفتر من، میمیره!
درک:

------------------------------------------------------
می دونم خیلی طولانی شد ولی خو اونایی که منو یادشونه (مثلا این پیرزنه ریتا!) میدونن که من کلا به ندرت پیش میاد پست کوتاه بنویسم چه برسه به الآن که بعد از n سال دوباره دارم می نویسم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1390/5/2 16:21:12
ویرایش شده توسط درک در 1390/5/2 16:28:19
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور یهو بلند میشه و میکشه زیر گوش رز.

رز: تو که الان داشتی فکر میکردی. واسه چی میزنی؟!!!!

دامبلدور: اون دامبلدور پست سدریک بود که گاگول بود هیچی بهتون نگفت اما منو اینطوری فرض نکنید... اگه بخوام به حرف چهار تا وروجک مثل شما گوش بدم که دیگه هیچی. اصن شما دیگه نمی‌خواد تالارتون رو تمیز کنید، من به جن‌های مدرسه میگم این کارو ادامه بدن ولی بدهیتون پای خودتون!

در همون لحظه کینگز رو جو غیرت و اینا میگیره و در حالی که دکمه‌های لباسشو تا حد فاصل سینه و شکم باز میکنه به سمت دامبل هجوم میاره:
-به چه حقی رو دخترای تالار ما دست بلند می‌کنید؟ آآآآآآآآآی نفس کش ...

دامبلدور خیلی عادی و در کمال آرامش چوبدستیشو بالا میاره و کینگز با همون شدت و سرعتی که داشته به سمتش میومده اما در جهت عکس به عقب شوت میشه و سرش میره تو قفس فاوکس. در همون لحظه فاوکس هم که میخواسته تجدید حیات کنه آتیش میگیره و سر این کینگز هم این وسط آتیش میگیره و فاوکس تبدیل به خاکستر میشه و سر کینگز هم تبدیل به خاکستر میشه و یه ققنوس دیگه از درون خاکستر بیرون میاد اما هیچ کینگزلی جدیدی از درون خاکستر بیرون نمیاد.

هافلپافی آب دهنشون رو قورت میدن و به خاکستر کینگزلی نگاه میکنن و بعد به هم نگاه میکنن و چون کلا ته رفاقت و اینا بودن تصمیم میگیرن که انتقام دامبلدور رو بگیرن.

ریتا: گلرت. تو قوی‌ترین عضو هافلپاف در دوئل کردنی. برو با دامبلدور مبارزه کن و اونو شکست بده. برو گلرت ...
بقیه هافلپافی‌ها همه با هم: برو گلرت ...
ریتا: تو میتونی گلرت ...
بقیه هافلپافی‌ها: تو میتونی گلرت ...
ریتا: تو بهترینی گلرت ...
سایر هافلپافی‌ها: تو بهترینی گلرت ...

گلرت رو هم جو میگیره و در حالی که حواسش نبوده بقیه دارن از در پشت سرشون خارج میشن چوبدستیش رو بیرون میاره و به سمت دامبلدور هجوم میبره.

تالار هافلپاف:


ملت دور یه سفره محقر جمع شدن و به صرف نون و دانه‌ی همه مزه دارن شکم خودشون رو سیر میکنن و تو دلشون برتی رو دعا می‌کنن که در این بی‌غذایی و قحطی براشون دانه‌ی همه مزه آورده بود و البته اسکورپیوس رو هم دعا میکردن که از آشپزخونه براشون نون کش رفته بود هرچند نون رو با جغد فرستاده بود خودش هنوز به تالار برنگشته بود و بگذریم که از پشت اشاره میکنن که جن‌های خونگی احتمالا دستگیرش کردن دارن با جاروی آشپزخونه آدمش میکنن.

رز در حالی که یه نون کامل رو میچپونه تو دهنش تا مزه‌ی دانه‌ای رو که طعم پشم بز میداده از دهنش بره میگه:
-سدریک کجاست بچه‌ها؟

ریتا هم که اصن تو کلاسش نبوده نون و دانه‌ی همه مزه واسه ناهار بخوره در حالی که سعی میکره با ورد مافلیاتوس قار و قور شکمشو مخفی کنه جواب میده:
-گفت میره کتابخونه تالار تا یه راهی برای نجات تالار پیدا کنه هر چی باشه اون سدریکه و باید یه کاری بکنه.

برتی: احتمالا مرده تا الان. هیچ صدایی ازش نمیاد.

بوم!

در کتابخونه از جا کنده میشه و سدریک فریاد زنان بیرون میاد:
-یافتم! ... یافتم!
ریتا: اِ! ارشمیدس!
رز: ریتا یه چیزی بخور از گرسنگی توهم زدی. ارشمیدس کجا بود. سدریکه.
ریتا: عمرا چیزی بخورم. من حاضرم توهم بزنم اما دانه‌ی همه مزه با نون نخورم.

و چپ چپ به برتی نگاه میکنه.

برتی:

سدریک کتابی رو که تو دستش بوده میکوبه وسط سفره و تا اون اندازه که اندک گلوکز های خونش بهش انرژی میداده فریاد میزنه:
-اینجا رو بخونید!

ملت هافل خم میشن رو کتاب:

ابر چوبدستی، چوبدستی سرنوشت و قدرتمندترین سلاح شناخته شده در دنیای جادوگران. این چوبدستی که توسط مرگ به یکی از برادران پورال هدیه شد از با ارزشمندترین اشیا شناخته شده است که قیمت تقریبی آن 10 به توان شیش گالیون پیش‌بینی شده است. هرچند از مکان دقیق این چوبدستی اطلاعاتی در دسترس نیست.

هافلی‌ها سرشون رو بالا میارن و در حالی که تو چشماشون برق سکه‌های گالیون منعکس شده بوده با دهن باز به هم خیره میشن.

در همون لحظه گلرت وارد تالار میشه و با اوج فلاکت به بقیه نگاه میکنه اما ریتا با شادمانی فریاد میزده:
-گلرت تو زنده موندی! ما یه راه جدید برای پولدار شدن پیدا کردیم و چه کسی بهتر از تو میتونه این کارو انجام بده؟ ما ...

گلرت حرفش رو قطع میکنه:
-من شکست خوردم. دامبلدور چوبدستیم رو گرفت و حتی گفت در آینده آبروم رو هم میبره و کاری می‌کنه که همه با بدنامی ازم یاد کنن، به عنوان یه جادوگر سیاه.

رز: اشکال نداره، همین که زنده موندی نشون میده چقدر قوی هستی. چوبدستی برتی رو بگیر و برو ابر چوبدستی رو پیدا کن!
گلرت: حالیت نیست‌هاااااا ... میگم دامبلدور منو شکست داد و چوبدستیم رو گرفت. ابرچوبدستی دیگه متعلق به اونه.

ریتا: یعنی چی؟!

گلرت: تا چند دقیقه پیش من صاحب حقیقی ابرچوبدستی بودم چون من اونو از آخرین صاحبش دزدیده بودم...

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک نگاهش به پیوز افتاد و به او گفت:
- چرا قیافه تا همچینی می کنی؟

پیوز از سوال سدریک جا خورد و گفت:
هیچی. همینجوری.
ملت داشتند به سمت تالار هافل میرفتند و پیوز به فکر فرو رفته بود:
بگم نقشم را. نگم نقشم را. چی کار کنم؟ نه من نقشم را میگم. من باید به هافل خدمت کنم. من یه هافلپافی اصیلم.

تالار عمومی هافلپاف

پیوز همه بچه ها را دور میزی گردی بزرگ که پایه های طلایی رنگ داشت جمع کرده بود و بعد از خوردن نصفِ لیوان آب گفت:
- بچه ها ما امروز اینجا جمع ...
سدرریک با لحن تندی حرف پیوز را قطع کرد و گفت:
- برو سر اصل مطلب. ما که بی کار نیستیم. صد تا کار هست که باید بکنیم.
پیوز بدون توجه به حرف سدریک ادامه داد:
- ما اینجا جمع شدیم که راه حلی برای بی پولی پیدا کنیم که من خوشبختانه این کار را کردم.

مکثی کرد که عکس العمل ملت را ببیند. همه ملت مشتاق بودند که ادامه حرف پیوز را بشنوند. پیوزهم سوء استفاده نکرد و ادامه داد:
- وقتی رز داشت با دامبلدور حرف می زد. دامبلدور نمی خواست که هیئت مدیره چیزی بفهمد که من توالت شویی میکنم.
- که چی؟
رز با هیجان این جمله را گفت و منتظر شنیدن جواب پیوز شد.
- می تونیم از دامبلدور حق سکوت بگیریم و اگر قبول نکرد به هیئت مدیره میگیم. شاید آن ها یه فکری به حالمون کردند.
- قبوله. امتحانش ضرر نداره.
رز بعد از گفتن این جمله به سمت دفتر دامبلدور رفت و ملت کنجکاو هافل پشت سر او آمدند.

دفتر دامبلدور

رز تمام ماجرا را برای دامبلدور گفت و در عوض می خواست که تمام خرج های هافل بر عهده دامبلدور باشد.

دامبلدور بعد از شنیدن حرف های رز عینکش را بر روی میزش گذاشت و به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1390/5/2 0:36:06
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعاتی بعد

ریتا در حالی که روسری صورتی براق و خوشگل نظافتشو از سرش میکشید با قیافه ای خوفناک و چشمانی قرمز از عصبانیت از حموم اومد بیرون و با صدای ناراضی فریاد زد: اوی!

ملت:...
ریتا با صدایی بلندتر: اوهوی!
ملت:...
ریتا: هوی!
ملت:...!

...

همه اعضا دور هم جمع شده بودند و با قیافه های متفکرانه ای و کمی ابلهانه زل زده بودند به رز و کینگزلی که سرها رو به هم نزدیک کرده بودند و درحال مشورت بودند. بعد از گذشت چند دقیقه رز کله کینگزلی رو هول داد عقب و صداش رو صاف کرد و گفت: ام... خوب منو کینگز کلی فک کردیم و نتیجه این شد تنها راهش همینه که کار کنیم.

ریتا جوش آورد و گفت: یعنی چی؟ من جونم بالا اومد. فر موهام بهم خورده! از صبح وقت نکردم ناخونامو درست کنم! جانورنماییم مشکل دار شد از خستگی! کلی قرار رو کنسل کردم! دابی هم که رفت... من دیگه کار نمیکنم گفته باشم

رز: همه باید کار کنن
ریتا: منو نگا

ابر سیاهی دور صورت ریتا رو فرا گرفت و کم کم او را در خود گم کرد، ملت هافل با صورت هایی نگران به این صحنه نگاه میکردند... دوربین زوم کرد رو چشمان ریتا که شبیه دراکولا شده بود و ناگهان صاعقه ای زد و...

گلرت: پخ

تمام فضاسازی به فنا رفت و ریتا در حالی که به گلرت چشم غره میرفت که تمام خفنی صحنه پیش رو نابود کرده بود به پشتی صندلیش تکیه داد و دست به سینه نشست.

سدریک که جو خوشتیبی و خرخونی و دانایی و اینا کلا گرفته بودش گفت: من میگم همه بریم با دامبلدور صحبت کنیم، یه کم هم اونجا گریه زاری میکنیم و خودمون رو میزنیم و اینا دلش میسوزه خودش بدهی تالارو میده!

در نتیجه اعضای هافلپافی به راه افتادند و آسه آسه و ریسه ریسه به سمت دفتر مدیریت مدرسه رهسپار شدند.

پشت در دفتر مدیر

- از هاگوارتز میکشن کنار همینه دیگه! کل مدیریت من رفت زیر سوال. یعنی چی که ما شرکت نمیکنیم! همش هم زیر سر کینگزلیه. کلا اونه که هی همه رو میبره زیر سوال! حالا هم نوبت مدیریت من شد که بره اون زیر... یعنی زیر سوال
- آخه هیئت مدیره بفهمه دانش آموزا توالت شوری میکنن میان در مدرسه رو تخته میکنن!
- توالت رو دادن به پیوز. مشکلی نیست
- اع؟ پس دیگه مشکلی نباید باشه... حالا تو نزار هیئت مدیره بفهمه دیگه!

تمام این مکالمات از پشت در داشت به گوش هافلپافی ها میرسید که از شدت اشتیاق برای شنیدن پشت در پرس شده بودند. رز برگشت و نگاهی به ملت پشت سرش انداخت و همه در عمق چشم های هم غرق شده و به فکر فرو رفتند

پیوز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1390/5/1 21:50:55
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- ریتا حموم رو تمیز میکنه. کینگزلی خوابگاهو. سدریک مطبخو. لورا پایگاه مقاومت بسیجو. دابی و هوگو و لی لی هم که می رن خود محوطه عمومی تالارو
تمیز میکنن. منم شروع میکنم به تعمیر وسایل تالار.

همه بدون هیچ حرفی مشغول کار شدند. لحظه ای بعد همه با لباس کار سرمه ای رنگ ، که البته مال سدریک گل های صورتی هم داشت، و روسری های صورتی رنگ ،
که البته مال سدریک گل های سورمه ای داشت، و کفش های کارگری ، که البته مال سدریک از آن حوله ای ها بود که رویش سنجاب و خرگوش دارد ، از این طرف به آن طرف می رفتند.

دابی و هوگو و لی لی هر سه دور هم جمع شدن زیرا هر سه قرار شد که تالارعمومی رو تمیز کنن .
دابی رو به هوگو و لی لی کرد و گفت :
-خوب شد رز کار آسونی بهمون داده باید کارا رو بین خودمون تقصیم کنیم تا زودتر تموم بشه خوب هوگو تو برو شومینه رو تمیز کن .
دابی نگاهی به شومینه انداخت و دید کلی خاکستر ریخته پاش و روی تاقچه بالای شومینه کلی خاک جمع شده .
-خوب همان طور که خودتم میبینی هوگو جان شومینه کلی کار داره تو هم که میدونم از پسش برمیایی .
-وتو لی لی خانم شمابرین برای جمع کردن آشغالا رو زمین و تکوندن فرش اتاقا وجارو کردنشون .
لی لی نگاهی به هوگو کرد و هر دو باهم به دابی گفتند پس تو چی تو چیکار میکنی ؟
-من ؟خوب من نظارت میکنم !
-نه بابا ؟
-باشه منم میرم تابلو ها رو تمیزمیکنم و شیشه ها رو پاک میکنم خوب شد حالا؟

هوگو و لی لی هر دو موافقت کردنند و هر کس رفت تا کار خودش را انجام دهد .
هوگو به سمت شومینه رفت که خاکستر ها را جمع کند و لی لی نیز آشغالهای روی فرش رو جمع میکرد که یکهو شروع به داد و فریادکرد :
-هی داری چیکار میکنی من هی آشغالا رو جمع میکنم تو هی پشت سرم آشغال
میریزی
لی لی این را به لورا میگفت که داشت یکی دیگه ازاتاقا رو تمیز میکرد و آشغالای اون اتاقو داخل تالار میریخت .
-هان؟باشه ببخشید دیگه این کارو نمیکنم .
-بیا اینم یه پلاستیک آشغالات رو داخل این بریز
-باش مرسی .
لی لی دوباره شروع به کار کرد.
لی لی زیرچشمی نگاهی به هوگو کرد و هوگو نیز به لی لی چشمکی زد ولی لی به طرف هوگو رفت تا یکمی با هم اختلاط کنند. :fan:
دابی همینطور که داشت شیشه ها رو برق مینداخت از داخل شیشه یهو تصویر لی لی و هوگو رو دید که دارن با هم راز و نیاز میکنن !
دابی سرش رو چرخوند و گفت:
-هی شما دو تا دارین چیکار میکنین در ملع عام بد آموزی داره واسه بقیه!

لی لی و هوگو از هم فاصله گرفتن و هر کدوم دوباره به کار خودشون رسیدگی کردن

دابی همه شیشه ها رو تمیز کرد و رفت به طرف تابلو ها که یهو !
-اخ این چی بود دیگه ؟
دابی دستشو آورد بیرون از پشت قاب روی دیوار و دید یه مشت آدامس سبز رنگ چسبیده به دستش .
-چند بار بگیم که این آدامساتونو نذارین اینجا
دابی با عصبانیت تمام این رابه بقیه گفت و دوباره به کارش ادامه داد.
در همان حال سدریک در حال تمیز کردن مطبخ بود که فریاد زد :
-هر وقت کــــــــــــوفت میکننین این گازو تمیزکنیین هر چی میسابم تموم نمیشه یه عالمه چربی روشو گرفته !
ریتا ازاون طرف جیغ بنفشی کشید
همه به سمت حمام دویدنند و گفتند چته؟ چی شده؟
-ریتا که لباس کارشو محکم گرفته بود و همچنان جیغ میزد با فریاد گفت :

ســـــــــــــــــــو ســـــــــــــــک !ســــــــــــوســــــــــک

همهی دخترا با هم شروع به داد زدن کردن و
هرکس به یه طرف فرار میکرد !
دابی اومد جلو و گفت حالا یه سوسک بود چرا انقد داد و فریاد راه انداختین ؟
شـــــــــــــپلق
دابی با یکضربه سوسک را کشت و ان را در سطل انداخت بیادیگه کشتمش برو سر کارت ریتا بدو برو حمام رو تمیز کن .
ترسو ها...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- من روشن میکنم!

صدایی ناآشنا اما در عین حال آشنا این را گفت و به شکل عجیبی تالار غرق نور شد. رز چشمانش را تنگ کرد.

- امم... نمیدونستم اینقدر شمع داره تالار.

- نه این به خاطر خاموش کن منه!

سر ها همه برگشت و دامبلدور رو به روی همه مشاهده شد.

- از اوضاعتون خبر دارم. متاسفانه کاری نمیتونین بکنین. مگر اینکه هر روز به جای جن های خونگی تالار خودتون رو عین دسته گل تمیز کنین منم حقوق بهتون میدم.

توق تاق تیق

- امم... در ضمن فکر کنم بهتره اون میز هم تعمیر بشه. اینجا زیادی اوراق شده.

دامبلدور پس از گفتن این حرف ها از در تالار بیرون رفت. رز بار دیگر جریان امور را به دست گرفت و گفت:

- امم...خب دوباره تعیین وظیفه می کنیم!

صدای غرولند همه ی بچه ها به هوا رفت اما رز به حرف خودش ادامه داد.

- پیوز که همون شغل شریف و پر در آمد توالت شوری.

پیوز دو سه گوجه به رز پرتاب کرد که همه با جاخالی دادن رز وارد پنجره ی بی ناموسی ها شد و کمی بعد صدای جیغی از آن سوی پنجره به گوش رسید.

- ریتا حموم رو تمیز میکنه. کینگزلی خوابگاهو. سدریک مطبخو. لورا پایگاه مقاومت بسیجو. دابی و هوگو و لی لی هم که می رن خود محوطه عمومی تالارو تمیز میکنن. منم شروع میکنم به تعمیر وسایل تالار.

همه بدون هیچ حرفی مشغول کار شدند. لحظه ای بعد همه با لباس کار سرمه ای رنگ ، که البته مال سدریک گل های صورتی هم داشت، و روسری های صورتی رنگ ، که البته مال سدریک گل های سورمه ای داشت، و کفش های کارگری ، که البته مال سدریک از آن حوله ای ها بود که رویش سنجاب و خرگوش دارد ، از این طرف به آن طرف می رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خداحافظی کردن ملت همه پشت شومینه صف گرفتند و یکی پس از دیگری غیب می شدند و به سمت محل کار می رفتند. رز و کینگزلی هم پشت میز کارشان نشسته بودند و مشغول حساب و کتاب بودند.

پنج ساعت بعد

همه بچه ها از سر کار آمده بودند و دور میز گردی بزرگ که روی آن شیشه بود و پایه های طلایی رنگی داشت نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند.
لاکهارت با صدایی کلفت گفت:
- من خسته شدم این قدر مثل جن خونگی شستم و روفتم.

سدریک با عصبانیت گفت:
- به مرلین اگه من دیگه پام را تو اون مغازه بذارم. صاحبش فقط بلده دستور بده.

و در ادامه دابی گفت:
- من هم که اونجا حوصله ام سر رفت. اصلا هیچ کس نیومد.

ملت همچنان به مشغول به بحث بودند که رز از میز کارش بلند شد و گفت:
- شما ها راست می گویید. ما برای کار کردن درست نشدیم. ولی باید بگم که با توجه به هزینه هایمان باید دو شیفته کار کنید.

ملت:
-
و به سمت رز رفتند.( ) ولی از شانس خوب رز برق ها قطع شد و رز به گوشه ای قایم شد.
- من از تاریکی میترسم.

- کی از تاریکی میترسه؟

- من گفتم.

- خب تو کی هستی؟

- سدریکم دیگه.
و همه زدند زیر خنده.
رز جیغی کشید و گفت:
- سوژه را منحرف نکنید. بحث سر بی پولی هافل بود. برقمونم قطع کردند. باید از دامبلدور کمک بگیریم. حالا یکی که نزدیکه در ورودی شمع ها را روشن کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!