جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مرداد 1390 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
فلوریان بسیار خوشحال شده بود که معجونش درست عمل کرده بود و حالا تصمیم داشت خورندگان معجون از او اطاعت کنند پس به فردی که آرام آرام به سمتش می آمد ، زل زد.

مرد بالاخره به جلوی مغازه بستنی فروشی فلوریان رسید و با صدایی ضعیف ، گفت: « دو تا بستنی »

فلوریان مرد را وارسی کرد و خیلی زود فهمید که او کیست و با دستپاچگی ، گفت: « حالتان خوب است آقای مالفوی؟ ... شنیدم معاون وزیر شدین ... درسته؟ »

مالفوی سرش را که روزنامه ی در دستش را وارسی می کرد ، را حرکت داد و با حالتی جدی رو به فلوریان کرد و گفت: « دو تا بستنی خواستم! »

فلوریان شروع به درست کردن بستنی شد و در نیم دقیقه دو بستنی را آماده رو به مالفوی گرفت و گفت: « بفرمایید »

مالفوی بستنی ها را گرفت و دو تا سکه گالیون هم به فلوریان داد و بدون هیچ صحبتی از آنجا دور شد اما همینکه چند قدمی از فلوریان فاصله گرفت ، فلوریان از مغازه خارج شد و او را دنبال کرد. مالفوی به طرف کوچه ی ناکترن رفت و وارد مغازه ی اجدادیش شد.

فلوریان از پنجره ، داخل مغازه را نگاه می کرد و مالفوی و مرد دیگری را می دید که مشغول صحبت بودند. در حین صحبت مالفوی مشغول خوردن بستنی شد اما مردی که با مالفوی حرف می زد ، لب به بستنی نزد.

بعد از مدتی مالفوی حالتی عجیب به خود گرفت و فلوریان همینکه این حالت عجیب مالفوی را دید ، چوبش را بیرون آورد و داخل مفازه شد. چوبش را به طرف مردی که با مالفوی صحبت می کرد ، گرفت و طلسمی به طرف او فرستاد که او را نقش بر زمین کرد. مالفوی بلند شد و با عصبانیت گفت: « داری چیکار می کنی؟ »

فلوریان قبل از اینکه مالفوی چوبش را بیرون بیاورد ، گفت: « بشین مالفوی »

مالفوی بعد شنیدن این کلمات بدون هیچ اعتراضی نشست و فلوریان هم کنارش نشست و ادامه داد: « همین الان برو به وزارت و منو به عنوان همکارت معرفی کن و بعد بیا جلوی مغازه من »

مالفوی از جایش بلند و از مغازه خارج شد. فلوریان هم به دنبال او از مغازه خارج شد و به طرف مغازه خودش رفت و خوشحال بود که تا چند ساعت دیگر همکار معاون وزیر می شود.

چند ساعت بعد - جلوی مغازه ی بستنی فروشی فلوریان


خورشید در حال غروب کردن بود و آسمون رنگی خونین به خود گرفته بود. صدای قار قار کلاغ ها از هر طرف به گوش می رسید و خبر از آمدن پاییز می داد اما این کلاغ ها نمی دانستند که در پایین جایی که اوج می گیرند ، چه اتفاق هایی می افتد!

تمام کسانی که از بستنی های فلوریان خورده بودند ، از اولین کسی که به انها دستور داده بود اطاعت می کردند و این باعث شده بود جیمز تا یک ساعت تدی را فوت کند تا تدی احساس خنکی بکند و صاحب مغازه کتاب فروشی هم در حال تحویل دادن تمام کتاب ها به پسر بچه ای بود که حالا صاحب تمام مغازه شده بود.

در این میان آقای مالفوی هم که از فلوریان اطاعت می کرد ، در حال آمدن به سمت مغازه بود. همینکه رسید ، فلوریان از او پرسید: « من همکارت شدم؟ »

مالفوی با حرکت سر حرف او را تایید کرد و فلوریان مشغول سخت مشغول فکر شد که نقشه ی بعدیش باید چه باشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/5/11 0:31:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 4 تیر 1390 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

با خوشحالی به آن کتاب نگاه می کرد. کتابی که برای او خوشبختی را به همراه می آورد. کتابی که بهترین دوستش به او هدیه داده بود. حال او میتوانست به تمام آرزو هایش دست پیدا کند. میتوانست وزیر سحر و جادو بشود. میتوانست دوچرخه بخرد. برعکس بچگی اش که پدرش تمام پول هایش را برای خرید نوشیدنی کره ای صرف می کرد.

به آرامی آن کتاب را باز کرد. همه چیز حاضر بود. مشغول تهیه ی معجون مخصوص شد. محتویات پاتیل در ابتدا آبی رنگ شد و سپس کم کم شروع به نارنجی شدن و در نهایت قرمز شدن کرد. تنها یک ماده بر روی میز باقی مانده بود.

فلوریان با شادی آن را درون معجون ریخت و به معجون نگاه کرد که به صورتی تغییر رنگ میداد. همه چیز طبق نقشه پیش رفته بود. بزودی او بر جهان جادوگری حکم می راند.

بار دیگر به آن صفحه نگاه کرد: صفحه ی 234 کتاب که بالای آن درشت نوشته بود : معجون اطاعت همیشگی!

بار دیگر دستورالعمل و مواد را دوره کرد تا مطمئن شود معجون اشتباه نباشد. اما بعد با دیدن چیزی که در پایین صفحه بود کمی اوقاتش تلخ شد. نمیخواست هرگز کسی آن صفحه را ببیند تا راه درمانی که در آنجا نوشته بود پیدا کند. خوشبختانه این کتاب تنها یک نسخه داشت و آن هم همین نسخه بود. به آرامی و بی توجه به باقی نوشته ها کتاب را بست. و نخواند که درون کتاب نوشته بود :

تنها روش کشف شده ی درمان کشتن سازنده یا دادن دستور آزاد به خورندگان این معجون توسط سازنده است.
اخطار : در هر جامعه ی جادوگری همیشه سفید و سیاه وجود دارد. این معجون بر روی آخرین 4 نفر باقی مانده از هر یک از این دو گروه اثر نمیکند. در نتیجه همیشه 8 نفر از این معجون مصون باقی می مانند مگر آنکه کشته شوند.


روز بعد

- آقای فورتسکیو، من یه بستنی میخوام

فلوریان با خوشحالی به اولین مشتری آن روزش نگاه کرد. جیمز هری پاتر. یک بستنی به او داد و با شادی به او نگاه کرد که از مغازه دور می شد و بستنی اش را می خورد.

در همین حین

- جیمز به منم میدی یکم؟

- نخیر تدی. امکان نداره. مگر اینکه برام اون یویویی که جلوی مغازه است رو بگیری.

- خب آخه اگه من الان پول داشتم که میرفتم میدادم یه بستنی میخریدم ابله!

ناگهان جیمز میخکوب شد. به آرامی سرش را گرفت و پس از مدتی با صدایی بسیار مهربان تر گفت : خیلی خب تدی، بیا بخور. عیبی نداره.

و با گفتن این حرف بستنی اش را جلوی تد ریموس لوپین گرفت. در مغازه ی بستنی فروشی فلوریان لبخند زد. نقشه اش به خوبی پیش می رفت.

-----
فکر کنم واضحه سوژه. این سوژه میتونه طنز هم بشه و لزومی برای جدی بودنش نداره. همین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 4 تیر 1390 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ راه دیگری برای سیریوس باقی نمانده بود. از پشت سر لرد ولدمورت و از جلو اسنیپ. سریوس با این فکر که می تواند سریوس را بی هوش کند به سمت در خروجی رفت.
اسنیپ با دیدن سریوس فریاد زد: اکسپلیارموس.
سریوس جای خالی داد و نعره زد:استیوپفای.
اسنیپ : پروتگو. طلسم به وسیله ی بازدارنده، به سمت سریوس کمانه کرد.
سریوس دوباره جای خالی داد و فریاد زد: پتریفیکوس توتالوس...
اسنیپ که اینبار غافلگیر شده بود، مورد اصابت طلسم قرار گرفت و درجا میخکوب شد.
سریوس با زحمت هری را کشان کشان، از بستی فروشی خارج کرد.
ناگهان با صحنه ی هراس انگیزی مواج شد. در میان دود و دم اطرافش، لرد سیاه و مرگخواران منتظر او بودند.
در مرام سریوس نبود که صحنه ی نبرد را خالی کند و پا به فرار بگذارد اما اینبار فرق داشت هری بیهوش در آغوشش بود و خود او دربین دشمنانش یکه و تنها بود. پس تصمیمش را گرفت و ...
سریوس بلک به سرعت نا پدید شد...
همان هنگام طلسم مرگ باری دقیقا از جایی که سریوس و هری در آن بودند، عبور کرد.
***
ولدمورت فریاد کشید: نه... من هری پاترو میخوام... برید احمقا... کروشیو... برید و اون رو زنده برام بیارین... زود باشین.
پس از نا پدید شدن مرگخواران، لرد سیاه چوبدستی اش را به سمت بستی فروشی فلوریان فورتسکیو گرفت.
ـ اینسندیو!
مغازه ی بستی فروشی آتش گرفت و شعله های آتش در چشمان سرخ رنگ ولدمورت می درخشید.
خیابان گریمولد، خانه ی شماره ی 12
سریوس هری را به داخل خانه رسانده و روی یکی از مبل ها گذاشته بود.
لوین وارد هال شد و با وحشت پرسید: هری چشه؟
مالی ویزلی هم وارد شد و وقتی هری را در آن وضعیت دید پرسید: چه اتقاقی برای هری افتاده؟ چی شده سریوس؟
سریوس گفت: من الان خیلی خسته ام، بعدا براتون تعریف می کنم.
و زمزمه کرد:رینرویت
و هری به هوش آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با شجاعت تمام ، هری را به خود فشرد و برای به دست آوردن چوب دستی اش تقلایی کرد . یکسلی و مورفین به هری و سیریوس نزدیک میشدند . مورفین آب دهانش را قورت داد و نزدیک تر شد . سیریوس به اشتباه چوبدستی هری را از ردایش بیرون کشید و این حرکتش یکسلی و مورفین را شگفت زده کرد . یکسلی فورا چوبدستی را بیرون کشید و سیریوس با قدرتی عظیم ، ورد را زیر لب زمزمه کرد .

سیریوس در حالی که با یک دستش هری را نگه داشته بود و سنگینی وزن هری از سرعتش می کاست فریاد زد :
اكسپليارموس .

در همین حین یکسلی نیز فریاد زد : کروشیو ...

درد در استخوان های سیریوس میپیچید و سیریوس از شدت درد بر زمین افتاد اما هری را در آغوش داشت . یکسلی مغرورانه نعره ای کشید و گفت : مورفین ، بیا جمع کن این جنازه رو !

- ژشم ، دمت قیژ داوش .

سیریوس در حالی که تلاشی وصف ناپذیر برای غلبه بر درد هایش و وفاداری به پسر خوانده اش می کرد ، بلند شد . مورفین که در اثر پیروزی سست شده بود توجهی نکرد و یکسلی فورا به دنبال چوبدستی اش می گشت . از آنجا که چوب دستی هری دوقلوی چوب دستی لرد ولدمورت کبیر بود ، قدرتش افسانه ای می نمود . چوبدستی را بازیافت و هری را محکم تر در آغوشش فشرد و فریاد زد : آواداکداورا !!

یکسلی مانند عروسکی بر زمین نقش بست و مورفین که کاملا مبهوت شده بود ، به طرف ِ در خروجی رفت . لرد وحشیانه و مقتدرانه فریاد میکشید که مورفین وارد شد .

- چی کار کردید ؟ یکسلی کجاست ؟ من اون پسره پاتر رو می خوام چرا نمی فهمید ؟

مورفین با ترس و وحشت گفت : شیریوش یکسلی رو کشت و خودش فرار کرد .

لرد فریادی کشید و رو به بلا و رابستن گفت : برید پیداش کنید ! من زنده می خوامش ! میکشمتون . عجله کنید . رودولف عجله کن . کروشیو بر همتون باد ...

در سویی دیگر

- هری ، هری ؟ خوبی ؟ هری باید بلند شی هری . من سیریوسم .

هری تکانی نمیخورد و سیریوس می دانست که بستنی فروش تنها یک در دارد و نگهبان آن در سوروس اسنیپ می باشد ! افکارش ذهنش را از هم گسسته می کرد ...

_________________________________________

امم ! پرسی کور شدم تا خوندم ویرایشتو ! من پستم رو تغییر میدم از اول می نویسم . ممنون از نیمفا و پرسی به خاطر رسیدگیشون . عذر می خوام بابت اشتباهم در رولم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1388/5/25 2:52:20
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/25 15:15:38
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/25 15:20:12
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/25 17:27:02
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به سرعت به سمت بستنی فروشی آپارات کرد و مرگخوارانش هم در همان لحظه رسیدند.

- بفرمایید تو قربان.

لرد سرش رو بالا گرفت و وارد بستنی فروشی شد ، نگاهی به دور و بر انداخت اما کسی را روی پیشخان ندید.

- ای احمق!پس این هری کجاس؟

فلوریان کنترل خود را از دست داد و بریده بریده گفت:خودم...خودم اینجا بیهوشش کردم ... حتما به هوش اومده و فرار کرده!

بلا چوبدستی اش را کشید و گفت:اثر اون دارو تا 2 روز طول میکشه!بعد تو میی نیم ساعت نشده به هوش اومده؟

- من...نمیدونم چه اتفاقی افتاده!
- کروشیو!

بلا با علامت لرد بی مقدمه زن را در جا پخش زمین کرد و ولدمورت در حالی که چشمانش مانند دو کاسه ی خون میدرخشید دستور داد.

- سرع همه جای بستنی فروشی رو بگردین ، حتما کسی پنهانش کرده وگرنه خودش بی هوشه!

مرگخواران به سرعت تمام مغازه را گشتند.

سویی دیگر:

- هری...هری...بلند شو ، حالت خوبه؟

سیریوس صورت هری را را چند بار تکان داد تا بلکه به هوش بیاید.

- هری بلند شو!هر لحظه ممکنه پیدامون کنن..

و هنگامی که نتیجه ای نیافت هری را بر کول خود گرفت و دوان دوان از آن جا خارج شد که ناگهان دو مرگخوار صد راهش شدند.

یاکسلی با نیشخند رو به مورفین گفت:این آقا کجا دارن تشریف میبرن؟
- فک کنم داره اژ دشت ما فرار میکنه!
- پس بدو ببمریمش پیش لرد یه دستمزدی بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 04:28
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن: خوب من موقع اومدن به اینجا فلورین رو وادار کردم که همه ی گالیونشو بده به من. نص نصف خوبه؟
یکسلی: قبوله!
بلاتریکس مشکوک به آن دو نگاه کرد و گفت: شما دوتا دارین چی میگین؟
راب و یکس یک صدا گفتند: هیچّی!
رابستن به سوی لرد رفت و لرد تقدیر مرگخواریت رو در دست گرفت.
لرد کله ی کچلش را خاراند و گفت: حالا قصد دارین چه جوری پاتر رو بیارین؟
- سرورم! من یک بطری کوچک از معجون بیهوشی خیلی قوی رو که سیوروس ساخته رو بهش دادم و گفتم توی بستنی پاتر بریزه و بعد به ما رو خبر کنه تا دستگیرش کنیم و برای شما بیاریم.
- خیلی خوبه. معجون بیهوشیت قویه سیوروس؟
- بله مای لرد، اون شیشه ای که من به یکسلی دادم پاتر رو 10 ساعت به بی هوشی مطلق فرو میبره!

3 روز بعد

عله* سیم سرور به دست، شاد و شنگول وارد مغازه شد. به سمت فلورین رفت و گفت: دو تا از همون همیشگی بده لوری جون!
مغازه دار معجون را قاطی بستنی کرد و داد دست عله. عله بستنی را گرفت و مشغول خوردن شد. هنوز بستنی اول تمام نشده بود که دراز به دراز بیهوش روی زمین افتاد. فلورین عله را پشت پیشخوان برد و سپس به سمت خانه ی ریدل آپارات** کرد.
فلورین جلوی در خانه ظاهر شد و در زد.
در خود به خود باز شد و او به سرعت داخل شد.

تق تق تق

کیه جرئت کرده در اتاق لرد ولدمورت رو بزنه؟!
- فلورین فورتسکیو!پاتر بیهوش پشت پیشخون مغازه من افتاده!
لرد سراسیمه از جا پرید و در را باز کرد. فورا علامت شوم را فشار داد و مرگخوار ها را صدا کرد تا به کوچه دیاگون برود ...

پی نوشت ترجمه اصطلاحات برای تازه واردان!

* عله نام مستعار هری است و به دلیل وبمستر بودن سیم سرور را از خود جدا نمیکند!
** آپارات کردن همان جسم یابی یا غیب و ظاهر شدن میباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/24 5:27:06
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن و یکسلی پس از پرداخت پول با آرامش به سمت میزی در گوشه ی دنج بستنی فروشی رفتند و با آرامش شروع به لیس زدن بستنی کردند.
رابستن لیسی به بستنی شکلاتیش زد و رو به یکسلی گفت:
-ببین یکسلی,کار کار خودمه.همچین طلسمش کنم که لردسیاه هم نتونه به حالت اولیه برش گردونه!

-رابستن!کار کار تو نیست.اینا همش تجربه میخواد.لرد سیاه میخواد کارا درست پیش بره!

-چی فکر گردی یکسلی؟!یادته آخرین باری که با دو تا بچه روبرو شده بودی چی شد؟تا اونجایی که یادم میاد درازت کردند!

-آره رابستن ولی تو خودت چی؟یادت میاد دیروز لرد چی بهت گفت؟

رابستن کمی خود را جمع و جور کرد و با حالتی خودپسندانه مرد بستنی فروش را صدا زد.
مرد با نگرانی به سمت میز آن ها به راه افتاد.از حالت چهره اش معلوم بود که سخت ترسیده است.با دستانی لرزان صندلی را عقب کشید و نشست.

-با من کاری داشتید؟

آره!یه کار خیلی خیلی کوچولو.

-ام..خوب..مثلا چی کار؟

اما در این هنگام رابستن چوبدستی آماده اش را به سمت مرد گرفت و زمزمه کرد:
-ایمپریو[/i]

خانه ی ریدل

ملت مرگخوار به افتخار این اتفاق فرخنده جشنی گرفته اند.رابستن و یکسلی با غرور در کنار لرد سیاه نشسته اند و با ابن کار بلا را واداشته اند تا [i]کروشیو
های بیشتری را روی رودلف انجام دهد.اسنیپ پوزخند همیشگی را گوشه ی لبش دارد و نارسیسا با متانت در کنار همسر و فرزندش نشسته است.
لرد سیاه با چشمانی درخشان رو به یکسلی و رابستن گفت:
-خب مرگخواران عزیزم,دلم میخواد داستان این شجاعت را از زبان خودتون بشنوم!

رابستن با غرور شروع به صحبت کرد:
-ارباب جونم براتون بگه که این پیرمرده یکمی شلوغ بازی کرد.یعنی همین که خواستیم طلسمش کنیم چوبدستیش رو در آورد و شروع کرد به دوئل کردن.اولش من کنار ایستادم ولی بعد دیدم که نه!این یکسلی به تنهایی از پسش بر نمیاد واسه همین با یه حرکت تکنیکی چوبدستیم را گرفتم طرفش و طلسمش کردم!

لرد سیاه:
-آفرین مرگخوار عزیزم بیا میخوام بهت لوح تقدیر بدم!

ملت مرگخوار:
-

بلا:
-

یکسلی:
-میخوای بگم که هنوزم وردها رو زمزمه میکنی؟بگم؟بگم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/5/24 4:33:33
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت متفکرانه نگاهی به یکسلی کرد و پرسید : یک بستنی فروش ؟ میشه ایده هاتو بذاری برای خودت بچه ؟ من دنبال شخصی هستم که هدفمندانه تر بتونه بهمون کمک کنه نه یک بستنی فروش .

- اوه ارباب عزیز من ، اینطور نیست . روابطشون گسترده و دوستانه اس . به نظر من مزایایی داره .

ولدمورت نگاهی بی تفاوت به یکسلی انداخت و ادامه داد : خب میشه بگی چه مزایایی ؟ من اعصاب ِ شکست و جنگولک بازی ندارم . ماموریت ما باید تمام عیار باشه و در نهایت به دستگیری پاتر منجر بشه . اگه شکستی در کار باشه یا تو یکسلی شخص رو درست انتخاب نکردی باشی ، مطمئن باش از گناهت نمیگذرم و زنده زنده کبابت می کنم ! متوجه شدی که ؟

رابستن به دفاع از پیشنهاد یکسلی با نهایت ادب به لرد گفت : از دید ِ من ، مزایایش اینه که اولا ما اگه بخوایم دنبال شخصی باشیم که از نزدیکان پاتر باشه و در عین حال عضو محفل نباشه تنها داریم وقت کشی می کنیم . چون تقریبا تمام نزدیکان ِ پاتر عضو اعضای ارشد محفل هستن و مزیت دیگه اینه که هرگز اون پاتر شکی به بستنی فروش نمیکنه چون حقیقتا اون تنها دوست ِ عادیشه . نظرتون چیه ارباب ؟

-
موافقم رابستن . ترشی نخوری یه چیزی میشی .

- لطف دارید ارباب !

چند ساعت بعد ، بستنی فروشی

رابستن و یکسلی با غرور مرگخوارانه ی خود وارد بستنی فروشی شدند . رو به روی پیشخوان ایستادند و یکسلی با لحنی گیرا در عین حال بی تفاوت گفت : دوتا بستنی قیفی (!) لطفا ...

بستنی فروش بستنی ها را آورد که رابستن لب به سخن گشود : اووم ، به نظر خیلی خوشمزه میاد . به نظرت این بستنی فروشی برای شخص توانمندی مثل ِ تو کم نیست ؟ پیشنهاد می کنم بعد از صرف بستنی هامون بیای سر میز ما تا با هم در باب ِ گسترش مغازه ات با هم صحبت کنیم .

بستنی فروش آب دهانش را قورت داد و با ولع به آنها نگاه کرد .

رابستن مغرورانه کیف پولش را باز کرد و پول بستنی ها را پرداخت و به یکسلی چشمکی زد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد:

بستنی فروش درحالی كه خودش ليسی به بستنی وانيلی اش ميزد پول باقی مانده را به مردی كه ريش كوتاهی داشت و شنلش در زير باد بر پشتش پيچ و تاب می خورد داد. مرد با ولع خاصی بستنی اش كه با طعم توت فرنگی بود را ليس زد و از آنجا دور شد. فلوريان به به ميزان ثروتی كه در آن روز موفق به جمع كردنش شده بود نگريست و لبخند شيرينی زد.

بلاتريكس با ترس و وحشت نگاهش را از چشمان عمودی، مارمانند، سرخ رنگ و نافذ ولدمورت می بريد. اسنيپ با خونسردی چشمان ولدمورت را نگاه می كرد و هرر از گاهی نگاهی تمسخرآميز به بلاتريكس می انداخت. لوسيوس دستانش را در دستان نارسيسا، همسرش، كه موهای طلايی و زيبايش با حالتی باسليقه در پشتش بسته شده گذاشته بود و با نگاهی پر از عشق به دراكو چشم دوخته بود. پس از مدتی سكوت توسط ولدمورت شكسته شد و مرگخواران به خود آمدند:
-فكر كنم تنها راه برای اونكه پسره رو گير بندازيم اينه كه يكر از نزديك ترين افراد بهش كه با محفل هم رابطه ای نداشته باشه رو تحت طلسم فرمان ببريم.

بعد نگاهش را به اسنيپ دوخت كه هميشه منبع اطلاعاتی قدرتمندش بود اما در آن موقع ساكت بود و مظلوم به نظر می رسيد. اينبار ياكسلی با حالتی افتخارآميز بلند شد و گفت:
-ببخشيد، سرورم، تو دياگون يه بستنی فروشی وجود داره كه صاحبش روابط خيلی خوبی با پاتر داره. فكر كنم مهار اون ميتونه به دستگيری پاتر كمك خيلی زيادی بكنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه باو ! از اون بهتر ! پیوز با یه روح غریبه داره از دیوار رد میشه بیاد تو ! بریم یه خورده سر به سرشون بذاریم ...

مورگان : اهم اهم ! ببخشید جناب پیوز ! من قبلا شما رو جایی دیدم !؟ قیافتون که خیلی آشناست ! صبر کن فکر کنم یه کم ...
پیوز : عزیزم فقط یه کم زود تر تفکراتت رو به سرانجام برسون . میبینی که منتظرن .

پیوز این جمله آخری رو با یه لحن خاصی ادا میکنه و به همون روح مونث غریبه که کنارش واستاده اشاره میکنه !

آنی مونی : اوووم ! میگم دوست عزیزم پیوز ! تا موری نتیجه بگیره تو رو کجا دیده منو این خانم میریم یه ذره آشنا بشیم ...

پیوز چشم غره ای رفت طوری که آنی فهمید لحظاتی بعد قراره قورت داده بشه . پس فرار رو بر قرار ترجیح داد و به سرعت برق و باد... د برو که رفتیم !

حالا از این جمله سه عددی با یک مجهول ( همون روح غریبه ! ) میمونه دو معلوم و یک مجهول .

معلوم زنده هنوز در حال تفکره .
مورگان : ( تو دلش : )
پیوز :

روح غریبه که کمی مشکوک میزد غیب شد و از جمله موند آنی و پیوز !

موری : نمیدونم ! جدی جدی یادم رفت کی هستی تو !!!
پیوز : منو مسخره کردی عمو !؟
موری :

اونطرف تر تو مرلینگاه آنی در حال اندیشه است ! البته به آینه جلوی روشویی داره نگاه میکنه !

آنی : چقدر پیر شدم جدیدا ! نوچ نوچ نوچ نوچ ! ببین چشام چقدر رفتن تو گودی ! اه ! همش تقصیر لردک بود منو اغفال کرد به ماری جوانا کشیدن ! اه اه !

همینطور مشغول تفکر بود که ناگهان با دیدن هاله ای سیاه و ارغوانی رنگ که پشتش ظاهر شد ؛ قرار ملاقاتی را با عزرائیل ترتیب داد . اما خدایگانش به او جان دوباره بخشید ! پس :

آنی برگشت و به روح مونثه گفت : ببین ! تو که با پیوز بودی ! آفرین دختر خوب برگرد پیش دوستت ! دنبال شر نمیگردم !
روح : غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع

خوب جای نگرانی نیست که سخنان شیوای روح قابل درک نیستند ! خوب یارو روح بوده ، غریبه بوده پس نتیجه میگیریم احتمالا تازه واردم بوده ! زبون روحا رم تازه تازه داره یاد میگیره !

آنی : چی میگی تو !؟ زیر سیکل حرف بزن استاد !
روح : بابا غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع این ! فهمیدی !؟
آنی : اوهوم !
روح : جدی !؟
آنی : نوچ !
روح : چقدر خر تشریف داری تو ! ببین من غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع ... ای ... گور ... ام !
آنی : گورت گم شده !؟ آخی بگردم !
روح : ای گور !
آنی : تو که باز داری گور به گور شدنت رو به رخم میکشی ! د جون بکن بگو محل دقیق گورتو دیگه ! برم کمکت !
روح : چقدر بوقی تو ! یک گومبز بزنم جانت در آد !؟ ( yak gombaz bezena janat der ad !? (لهجه شیوا و زیبای بجنوردی !!! ))

--
تو این بین نکته مبهم و کنکوری اینه که اون روحه اگه مونث بوده چرا ایگوره !؟ آیا ایگور رفته تو بدن یه روح مونث !؟ یا وقتی مرده مونث شده !؟
این داستان ادامه دارد تا نفر بعدی ادامه دهد !

ویرایش ناظر :
امتیاز پست شما 6 از 10 !
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:50:32
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:51:06
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:55:55
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/9/15 13:05:40
تصویر تغییر اندازه داده شده