فلوریان بسیار خوشحال شده بود که معجونش درست عمل کرده بود و حالا تصمیم داشت خورندگان معجون از او اطاعت کنند پس به فردی که آرام آرام به سمتش می آمد ، زل زد.
مرد بالاخره به جلوی مغازه بستنی فروشی فلوریان رسید و با صدایی ضعیف ، گفت: « دو تا بستنی »
فلوریان مرد را وارسی کرد و خیلی زود فهمید که او کیست و با دستپاچگی ، گفت: « حالتان خوب است آقای مالفوی؟ ... شنیدم معاون وزیر شدین ... درسته؟ »
مالفوی سرش را که روزنامه ی در دستش را وارسی می کرد ، را حرکت داد و با حالتی جدی رو به فلوریان کرد و گفت: « دو تا بستنی خواستم! »
فلوریان شروع به درست کردن بستنی شد و در نیم دقیقه دو بستنی را آماده رو به مالفوی گرفت و گفت: « بفرمایید »
مالفوی بستنی ها را گرفت و دو تا سکه گالیون هم به فلوریان داد و بدون هیچ صحبتی از آنجا دور شد اما همینکه چند قدمی از فلوریان فاصله گرفت ، فلوریان از مغازه خارج شد و او را دنبال کرد. مالفوی به طرف کوچه ی ناکترن رفت و وارد مغازه ی اجدادیش شد.
فلوریان از پنجره ، داخل مغازه را نگاه می کرد و مالفوی و مرد دیگری را می دید که مشغول صحبت بودند. در حین صحبت مالفوی مشغول خوردن بستنی شد اما مردی که با مالفوی حرف می زد ، لب به بستنی نزد.
بعد از مدتی مالفوی حالتی عجیب به خود گرفت و فلوریان همینکه این حالت عجیب مالفوی را دید ، چوبش را بیرون آورد و داخل مفازه شد. چوبش را به طرف مردی که با مالفوی صحبت می کرد ، گرفت و طلسمی به طرف او فرستاد که او را نقش بر زمین کرد. مالفوی بلند شد و با عصبانیت گفت: « داری چیکار می کنی؟ »
فلوریان قبل از اینکه مالفوی چوبش را بیرون بیاورد ، گفت: « بشین مالفوی »
مالفوی بعد شنیدن این کلمات بدون هیچ اعتراضی نشست و فلوریان هم کنارش نشست و ادامه داد: « همین الان برو به وزارت و منو به عنوان همکارت معرفی کن و بعد بیا جلوی مغازه من »
مالفوی از جایش بلند و از مغازه خارج شد. فلوریان هم به دنبال او از مغازه خارج شد و به طرف مغازه خودش رفت و خوشحال بود که تا چند ساعت دیگر همکار معاون وزیر می شود.
چند ساعت بعد - جلوی مغازه ی بستنی فروشی فلوریان
خورشید در حال غروب کردن بود و آسمون رنگی خونین به خود گرفته بود. صدای قار قار کلاغ ها از هر طرف به گوش می رسید و خبر از آمدن پاییز می داد اما این کلاغ ها نمی دانستند که در پایین جایی که اوج می گیرند ، چه اتفاق هایی می افتد!
تمام کسانی که از بستنی های فلوریان خورده بودند ، از اولین کسی که به انها دستور داده بود اطاعت می کردند و این باعث شده بود جیمز تا یک ساعت تدی را فوت کند تا تدی احساس خنکی بکند و صاحب مغازه کتاب فروشی هم در حال تحویل دادن تمام کتاب ها به پسر بچه ای بود که حالا صاحب تمام مغازه شده بود.
در این میان آقای مالفوی هم که از فلوریان اطاعت می کرد ، در حال آمدن به سمت مغازه بود. همینکه رسید ، فلوریان از او پرسید: « من همکارت شدم؟ »
مالفوی با حرکت سر حرف او را تایید کرد و فلوریان مشغول سخت مشغول فکر شد که نقشه ی بعدیش باید چه باشد؟
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


بیا میخوام بهت لوح تقدیر بدم!
موافقم رابستن . ترشی نخوری یه چیزی میشی .
عزیزم فقط یه کم زود تر تفکراتت رو به سرانجام برسون . میبینی که منتظرن .
( تو دلش :
)
منو مسخره کردی عمو !؟
ببین من غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع ... ای ... گور ... ام !
ای گور ! 