جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به سرعت به سمت بستنی فروشی آپارات کرد و مرگخوارانش هم در همان لحظه رسیدند.

- بفرمایید تو قربان.

لرد سرش رو بالا گرفت و وارد بستنی فروشی شد ، نگاهی به دور و بر انداخت اما کسی را روی پیشخان ندید.

- ای احمق!پس این هری کجاس؟

فلوریان کنترل خود را از دست داد و بریده بریده گفت:خودم...خودم اینجا بیهوشش کردم ... حتما به هوش اومده و فرار کرده!

بلا چوبدستی اش را کشید و گفت:اثر اون دارو تا 2 روز طول میکشه!بعد تو میی نیم ساعت نشده به هوش اومده؟

- من...نمیدونم چه اتفاقی افتاده!
- کروشیو!

بلا با علامت لرد بی مقدمه زن را در جا پخش زمین کرد و ولدمورت در حالی که چشمانش مانند دو کاسه ی خون میدرخشید دستور داد.

- سرع همه جای بستنی فروشی رو بگردین ، حتما کسی پنهانش کرده وگرنه خودش بی هوشه!

مرگخواران به سرعت تمام مغازه را گشتند.

سویی دیگر:

- هری...هری...بلند شو ، حالت خوبه؟

سیریوس صورت هری را را چند بار تکان داد تا بلکه به هوش بیاید.

- هری بلند شو!هر لحظه ممکنه پیدامون کنن..

و هنگامی که نتیجه ای نیافت هری را بر کول خود گرفت و دوان دوان از آن جا خارج شد که ناگهان دو مرگخوار صد راهش شدند.

یاکسلی با نیشخند رو به مورفین گفت:این آقا کجا دارن تشریف میبرن؟
- فک کنم داره اژ دشت ما فرار میکنه!
- پس بدو ببمریمش پیش لرد یه دستمزدی بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 04:28
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن: خوب من موقع اومدن به اینجا فلورین رو وادار کردم که همه ی گالیونشو بده به من. نص نصف خوبه؟
یکسلی: قبوله!
بلاتریکس مشکوک به آن دو نگاه کرد و گفت: شما دوتا دارین چی میگین؟
راب و یکس یک صدا گفتند: هیچّی!
رابستن به سوی لرد رفت و لرد تقدیر مرگخواریت رو در دست گرفت.
لرد کله ی کچلش را خاراند و گفت: حالا قصد دارین چه جوری پاتر رو بیارین؟
- سرورم! من یک بطری کوچک از معجون بیهوشی خیلی قوی رو که سیوروس ساخته رو بهش دادم و گفتم توی بستنی پاتر بریزه و بعد به ما رو خبر کنه تا دستگیرش کنیم و برای شما بیاریم.
- خیلی خوبه. معجون بیهوشیت قویه سیوروس؟
- بله مای لرد، اون شیشه ای که من به یکسلی دادم پاتر رو 10 ساعت به بی هوشی مطلق فرو میبره!

3 روز بعد

عله* سیم سرور به دست، شاد و شنگول وارد مغازه شد. به سمت فلورین رفت و گفت: دو تا از همون همیشگی بده لوری جون!
مغازه دار معجون را قاطی بستنی کرد و داد دست عله. عله بستنی را گرفت و مشغول خوردن شد. هنوز بستنی اول تمام نشده بود که دراز به دراز بیهوش روی زمین افتاد. فلورین عله را پشت پیشخوان برد و سپس به سمت خانه ی ریدل آپارات** کرد.
فلورین جلوی در خانه ظاهر شد و در زد.
در خود به خود باز شد و او به سرعت داخل شد.

تق تق تق

کیه جرئت کرده در اتاق لرد ولدمورت رو بزنه؟!
- فلورین فورتسکیو!پاتر بیهوش پشت پیشخون مغازه من افتاده!
لرد سراسیمه از جا پرید و در را باز کرد. فورا علامت شوم را فشار داد و مرگخوار ها را صدا کرد تا به کوچه دیاگون برود ...

پی نوشت ترجمه اصطلاحات برای تازه واردان!

* عله نام مستعار هری است و به دلیل وبمستر بودن سیم سرور را از خود جدا نمیکند!
** آپارات کردن همان جسم یابی یا غیب و ظاهر شدن میباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1388/5/24 5:27:06
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن و یکسلی پس از پرداخت پول با آرامش به سمت میزی در گوشه ی دنج بستنی فروشی رفتند و با آرامش شروع به لیس زدن بستنی کردند.
رابستن لیسی به بستنی شکلاتیش زد و رو به یکسلی گفت:
-ببین یکسلی,کار کار خودمه.همچین طلسمش کنم که لردسیاه هم نتونه به حالت اولیه برش گردونه!

-رابستن!کار کار تو نیست.اینا همش تجربه میخواد.لرد سیاه میخواد کارا درست پیش بره!

-چی فکر گردی یکسلی؟!یادته آخرین باری که با دو تا بچه روبرو شده بودی چی شد؟تا اونجایی که یادم میاد درازت کردند!

-آره رابستن ولی تو خودت چی؟یادت میاد دیروز لرد چی بهت گفت؟

رابستن کمی خود را جمع و جور کرد و با حالتی خودپسندانه مرد بستنی فروش را صدا زد.
مرد با نگرانی به سمت میز آن ها به راه افتاد.از حالت چهره اش معلوم بود که سخت ترسیده است.با دستانی لرزان صندلی را عقب کشید و نشست.

-با من کاری داشتید؟

آره!یه کار خیلی خیلی کوچولو.

-ام..خوب..مثلا چی کار؟

اما در این هنگام رابستن چوبدستی آماده اش را به سمت مرد گرفت و زمزمه کرد:
-ایمپریو[/i]

خانه ی ریدل

ملت مرگخوار به افتخار این اتفاق فرخنده جشنی گرفته اند.رابستن و یکسلی با غرور در کنار لرد سیاه نشسته اند و با ابن کار بلا را واداشته اند تا [i]کروشیو
های بیشتری را روی رودلف انجام دهد.اسنیپ پوزخند همیشگی را گوشه ی لبش دارد و نارسیسا با متانت در کنار همسر و فرزندش نشسته است.
لرد سیاه با چشمانی درخشان رو به یکسلی و رابستن گفت:
-خب مرگخواران عزیزم,دلم میخواد داستان این شجاعت را از زبان خودتون بشنوم!

رابستن با غرور شروع به صحبت کرد:
-ارباب جونم براتون بگه که این پیرمرده یکمی شلوغ بازی کرد.یعنی همین که خواستیم طلسمش کنیم چوبدستیش رو در آورد و شروع کرد به دوئل کردن.اولش من کنار ایستادم ولی بعد دیدم که نه!این یکسلی به تنهایی از پسش بر نمیاد واسه همین با یه حرکت تکنیکی چوبدستیم را گرفتم طرفش و طلسمش کردم!

لرد سیاه:
-آفرین مرگخوار عزیزم بیا میخوام بهت لوح تقدیر بدم!

ملت مرگخوار:
-

بلا:
-

یکسلی:
-میخوای بگم که هنوزم وردها رو زمزمه میکنی؟بگم؟بگم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/5/24 4:33:33
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت متفکرانه نگاهی به یکسلی کرد و پرسید : یک بستنی فروش ؟ میشه ایده هاتو بذاری برای خودت بچه ؟ من دنبال شخصی هستم که هدفمندانه تر بتونه بهمون کمک کنه نه یک بستنی فروش .

- اوه ارباب عزیز من ، اینطور نیست . روابطشون گسترده و دوستانه اس . به نظر من مزایایی داره .

ولدمورت نگاهی بی تفاوت به یکسلی انداخت و ادامه داد : خب میشه بگی چه مزایایی ؟ من اعصاب ِ شکست و جنگولک بازی ندارم . ماموریت ما باید تمام عیار باشه و در نهایت به دستگیری پاتر منجر بشه . اگه شکستی در کار باشه یا تو یکسلی شخص رو درست انتخاب نکردی باشی ، مطمئن باش از گناهت نمیگذرم و زنده زنده کبابت می کنم ! متوجه شدی که ؟

رابستن به دفاع از پیشنهاد یکسلی با نهایت ادب به لرد گفت : از دید ِ من ، مزایایش اینه که اولا ما اگه بخوایم دنبال شخصی باشیم که از نزدیکان پاتر باشه و در عین حال عضو محفل نباشه تنها داریم وقت کشی می کنیم . چون تقریبا تمام نزدیکان ِ پاتر عضو اعضای ارشد محفل هستن و مزیت دیگه اینه که هرگز اون پاتر شکی به بستنی فروش نمیکنه چون حقیقتا اون تنها دوست ِ عادیشه . نظرتون چیه ارباب ؟

-
موافقم رابستن . ترشی نخوری یه چیزی میشی .

- لطف دارید ارباب !

چند ساعت بعد ، بستنی فروشی

رابستن و یکسلی با غرور مرگخوارانه ی خود وارد بستنی فروشی شدند . رو به روی پیشخوان ایستادند و یکسلی با لحنی گیرا در عین حال بی تفاوت گفت : دوتا بستنی قیفی (!) لطفا ...

بستنی فروش بستنی ها را آورد که رابستن لب به سخن گشود : اووم ، به نظر خیلی خوشمزه میاد . به نظرت این بستنی فروشی برای شخص توانمندی مثل ِ تو کم نیست ؟ پیشنهاد می کنم بعد از صرف بستنی هامون بیای سر میز ما تا با هم در باب ِ گسترش مغازه ات با هم صحبت کنیم .

بستنی فروش آب دهانش را قورت داد و با ولع به آنها نگاه کرد .

رابستن مغرورانه کیف پولش را باز کرد و پول بستنی ها را پرداخت و به یکسلی چشمکی زد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد:

بستنی فروش درحالی كه خودش ليسی به بستنی وانيلی اش ميزد پول باقی مانده را به مردی كه ريش كوتاهی داشت و شنلش در زير باد بر پشتش پيچ و تاب می خورد داد. مرد با ولع خاصی بستنی اش كه با طعم توت فرنگی بود را ليس زد و از آنجا دور شد. فلوريان به به ميزان ثروتی كه در آن روز موفق به جمع كردنش شده بود نگريست و لبخند شيرينی زد.

بلاتريكس با ترس و وحشت نگاهش را از چشمان عمودی، مارمانند، سرخ رنگ و نافذ ولدمورت می بريد. اسنيپ با خونسردی چشمان ولدمورت را نگاه می كرد و هرر از گاهی نگاهی تمسخرآميز به بلاتريكس می انداخت. لوسيوس دستانش را در دستان نارسيسا، همسرش، كه موهای طلايی و زيبايش با حالتی باسليقه در پشتش بسته شده گذاشته بود و با نگاهی پر از عشق به دراكو چشم دوخته بود. پس از مدتی سكوت توسط ولدمورت شكسته شد و مرگخواران به خود آمدند:
-فكر كنم تنها راه برای اونكه پسره رو گير بندازيم اينه كه يكر از نزديك ترين افراد بهش كه با محفل هم رابطه ای نداشته باشه رو تحت طلسم فرمان ببريم.

بعد نگاهش را به اسنيپ دوخت كه هميشه منبع اطلاعاتی قدرتمندش بود اما در آن موقع ساكت بود و مظلوم به نظر می رسيد. اينبار ياكسلی با حالتی افتخارآميز بلند شد و گفت:
-ببخشيد، سرورم، تو دياگون يه بستنی فروشی وجود داره كه صاحبش روابط خيلی خوبی با پاتر داره. فكر كنم مهار اون ميتونه به دستگيری پاتر كمك خيلی زيادی بكنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه باو ! از اون بهتر ! پیوز با یه روح غریبه داره از دیوار رد میشه بیاد تو ! بریم یه خورده سر به سرشون بذاریم ...

مورگان : اهم اهم ! ببخشید جناب پیوز ! من قبلا شما رو جایی دیدم !؟ قیافتون که خیلی آشناست ! صبر کن فکر کنم یه کم ...
پیوز : عزیزم فقط یه کم زود تر تفکراتت رو به سرانجام برسون . میبینی که منتظرن .

پیوز این جمله آخری رو با یه لحن خاصی ادا میکنه و به همون روح مونث غریبه که کنارش واستاده اشاره میکنه !

آنی مونی : اوووم ! میگم دوست عزیزم پیوز ! تا موری نتیجه بگیره تو رو کجا دیده منو این خانم میریم یه ذره آشنا بشیم ...

پیوز چشم غره ای رفت طوری که آنی فهمید لحظاتی بعد قراره قورت داده بشه . پس فرار رو بر قرار ترجیح داد و به سرعت برق و باد... د برو که رفتیم !

حالا از این جمله سه عددی با یک مجهول ( همون روح غریبه ! ) میمونه دو معلوم و یک مجهول .

معلوم زنده هنوز در حال تفکره .
مورگان : ( تو دلش : )
پیوز :

روح غریبه که کمی مشکوک میزد غیب شد و از جمله موند آنی و پیوز !

موری : نمیدونم ! جدی جدی یادم رفت کی هستی تو !!!
پیوز : منو مسخره کردی عمو !؟
موری :

اونطرف تر تو مرلینگاه آنی در حال اندیشه است ! البته به آینه جلوی روشویی داره نگاه میکنه !

آنی : چقدر پیر شدم جدیدا ! نوچ نوچ نوچ نوچ ! ببین چشام چقدر رفتن تو گودی ! اه ! همش تقصیر لردک بود منو اغفال کرد به ماری جوانا کشیدن ! اه اه !

همینطور مشغول تفکر بود که ناگهان با دیدن هاله ای سیاه و ارغوانی رنگ که پشتش ظاهر شد ؛ قرار ملاقاتی را با عزرائیل ترتیب داد . اما خدایگانش به او جان دوباره بخشید ! پس :

آنی برگشت و به روح مونثه گفت : ببین ! تو که با پیوز بودی ! آفرین دختر خوب برگرد پیش دوستت ! دنبال شر نمیگردم !
روح : غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع

خوب جای نگرانی نیست که سخنان شیوای روح قابل درک نیستند ! خوب یارو روح بوده ، غریبه بوده پس نتیجه میگیریم احتمالا تازه واردم بوده ! زبون روحا رم تازه تازه داره یاد میگیره !

آنی : چی میگی تو !؟ زیر سیکل حرف بزن استاد !
روح : بابا غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع این ! فهمیدی !؟
آنی : اوهوم !
روح : جدی !؟
آنی : نوچ !
روح : چقدر خر تشریف داری تو ! ببین من غŒ ! ط¬ط§ط¯ظˆع¯ط±ط§ظ† ع ... ای ... گور ... ام !
آنی : گورت گم شده !؟ آخی بگردم !
روح : ای گور !
آنی : تو که باز داری گور به گور شدنت رو به رخم میکشی ! د جون بکن بگو محل دقیق گورتو دیگه ! برم کمکت !
روح : چقدر بوقی تو ! یک گومبز بزنم جانت در آد !؟ ( yak gombaz bezena janat der ad !? (لهجه شیوا و زیبای بجنوردی !!! ))

--
تو این بین نکته مبهم و کنکوری اینه که اون روحه اگه مونث بوده چرا ایگوره !؟ آیا ایگور رفته تو بدن یه روح مونث !؟ یا وقتی مرده مونث شده !؟
این داستان ادامه دارد تا نفر بعدی ادامه دهد !

ویرایش ناظر :
امتیاز پست شما 6 از 10 !
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:50:32
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:51:06
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/9/9 21:55:55
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/9/15 13:05:40
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی از جلو و جیمز ایگوری و مورگان از پشت سرش بستنی فروشی را ترک کردند . ( تمام ماجراها باید توی بستنی فروشی اتفاق بیفته ! پس نمی تونن بستنی فروشی رو ترک کنن )

فیلم را به عقب برمی گردانیم

*********

آنی مونی دوباره پشت صندلیش نشست . جیمز با اینکه ردای ایگور برایش بلند بود ولی با کلی زحمت ، ژست بزرگترها را گرفت و روی صندلیی که ایگور قبلا اشغال می کرد ، نشست .

مرگخوار سوم ، درحالیکه حوصله اش سر رفته بود ، به ساعت بستنی فروشی نگاهی انداخت . عقربه بزرگ ساعت به اسکلتی که به جای عدد دوازده وجود داشت نزدیک می شد و عقربه کوچک ، پاورچین پاورچین خود را به سر باسیلیسکی که جای عدد یک را اشغال کرده بود می رساند .

مرگخوار سوم غرید :
- قرار بود این بارتی بیاد و برامون بگه نقشه ارباب چیه . یعنی چرا پیداش نیست ؟ دو دقیقه دیر کرده ها !

آنی مونی جوابی نداشت که بدهد ولی جیمز تنش می خارید :
- حتما رفته نهار بخوره که بعدا مجبور نباشه دستپخت آناکین رو تحمل کنه !

آناکین ضربه ای محکم به پس سر جیمز زد :
- مورگان ببین این ایگور چی میگه ! کار به جایی رسیده که اینم از دستپخت من ایراد می گیره !

مرگخوار سوم که همان مورگان بود ، خم شد و مج جیمز را گرفت :
- و نکته مهم تر ! ایگور جان ، تو از کی تا حالا آنی مونی رو به اسم کامل صدا می زنی ؟ مچ دستت چرا اینقدر باریک شده ؟ جثه ت چرا اینقده ریزه ؟ چرا اینقدر لاغر شدی تو این هجده و اندی دیقه گذشته ؟

جیمز که هول شده بود ، اولین چیزی که به ذهنش رسید گفت :
- آخه بسکه این بستنیه عالی بود ، هر چی تو وجودم بود تو دسشویی بالا آوردم ...

و شروع کرد به شرح و تفصیل محتویات معده اش که در مرلینگاه تخلیه کرده بود تا جایی که مورگان و آنی مونی شاکی شدند :
- جون مادرت بس کن دیگه ! فهمیدیم ! مارفهم شدیم ! ول کن جون اون کروشیوهای ارباب !

مورگان با عجله به در اشاره کرد :
- بچه ها اونجا رو !

آنی مونی فورا به طرفی که مورگان اشاره کرده بود نگاه کرد :
- چیه ؟ بارتی اومد بالاخره ؟

- نه باو ! از اون بهتر ! پیوز با یه روح غریبه داره از دیوار رد میشه بیاد تو ! بریم یه خورده سر به سرشون بذاریم

ویرایش ناظر :
امتیاز پشت شما 7 از 10!
موفق باشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/9/3 14:28:44
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه اوستا من میترسم...

مرلین با عصبانیت به شاگرد کوتاه قامتش نگاه کرد.
_ خجالت بکش ! تو مثلا" یه محفلی هستی. تو خیلی خفنی. باید به مرگخوارا ثابت کنی که اونا هیچی نیستن. تو باید مشت محکمی به دهان مرگخوارا بزنی...تو. هی وایسا ببینم ، کجا رفتی جیمـــــــــــــــز !!!!

جیمز در حالیکه یویو اش را در جیبش جا میداد ، به سمت دستشویی دوید.
_ اوستا دارم میرم تا به مرگخوارا نشون بدم که هیچ غلطی نمیتونن بکنن...

مرلین در حالیکه در دلش به جیمز میخندید ، با حرکت سر او را تشویق کرد.
_ تو میتونی. برو منم پشتتم !

در همان هنگام که جیمز ، در دستشویی را پشت سرش میبست ، آنی مونی به کنار مرلین رسید.
_ آقا ببخشید این رفیق ما نیومد پس چرا!؟

مرلین با دستمالی شروع به تمیز کردن پیشخوان مغازه کرد.
_ نمیدونم واالله... هیجده دقیقه و بیست و چهار ثانیه ی پیش رفت توی دستشویی ولی من ندیدم که بیرون بیاد.

آنی مونی با تعجب نگاهی به مرلین و بعد از آن به پیشخوان مغازه که روی آن جسد هزاران هزار مگس به چشم میخورد نگاه کرد. و به سمت در دستشویی حرکت کرد.

تق تق تق

_ اهم اهم
آنی مونی : اهمو کوفت! تو چرا نمیای بیرون!؟ مردی مگه !؟
_ اهم اهم
آنی مونی با عصبانیت ضربه ای به در دستشویی زد.
_ بیا بیرون ایگور ... دیرومون میشه ها! دیر برسیم ارباب کروشیو مون میکنه ها...
و بعد در حالیکه دهانش را به در دستشویی نزدیک میکرد آرام زمزمه کرد : مگه یادت رفته ماموریتمون رو!؟!

جیمز در داخل دستشویی ایستاده بود و حالیکه نقاب ایگور را به صورتش میزد ، فکری شیطانی به سرش زد.
در فکر جیمز :

حالا بهترین وقته که من به عنوان ایگور وارد جمع مرگخواران بشم و از کارای اونا سر در بیارم... مگه چی میشه منم دوتا شناسه داشته باشم!؟ این همه آدم هزار تا شناسه دارن . خب منم دو تا داشته باشم!!!!

جیمز در حالیکه سعی میکرد صدای ایگور را تقلید کند ، گفت : اومدم اومدم بزار این سیفونش گیر کرده آخه!

جیمز لگدی به جسد ایگور مرحوم زد و راه خود را باز کرد ، در همان حین فکری به ذهنش رسید. دستش را به سر ایگور نزدیک کرد و دسته ای از موهای او را کند.
جیمز : اینا لازمم میشه...

و باشجاعت تمام در دستشویی را گشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

بنگ...

-اه چه خونی هم داشت این لامصب.تا کی باید بشینم اینجا مگس بکشم؟

چرا پس مشتری نمیاد؟

ناگهان درب بستنی فروشی باشدت باز میشه و سه نفر که ماسک رو صورتشون بوده میریزن تو و پشت یک میز میشینن.

-یک میوه ای با خامه ی اضافه و دوتا فالوده.

مرلین که با دیدن مشتریا خوف کرده بوده سریع پاهاشو از رو میز میندازه پایینو به شاگرد جدیدش که خوابش برده بوده یک دیپالسو میزنه و اونو از خواب بیدار میکنه.

-پاشو بچه مشتری اومده . 3 تا میوه ای با خامه ی اضافه.

بچه هه سریع از جاش بلند میشه وبستنی ها رو آماده میکنه و میده دست برادران مرگخوار.

-میگم خوب حالشونو گرفتیم گرفتیم . بیچاره نمیدونست کجا فرار کنههههخخخخققق....فوشت.

ایگور:من حالم خوب نیس. میرم دسشویی .

15 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.

16 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.

17 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.
...

مرلین: هوی بچه این چرا نیومد بیرون برو ببین چکار میکنه؟

بچه هه میره یه نگاه میندازه تو دسشویی و میبینه ایگور با سر رفته تو توالت و جان به جان آفرین تسلیم کرده.

-اوسا. این یارو مرده.

-چی میگی؟نه! امکان نداره.بذار ببینم...ای وای مرده حالا چکار کنیم؟ دیدی بدبخت شدم .... دیدی بیچاره شدم... اینا الان مارو میکشن ... این چه بستنی ای بود به خرد اینا دادی؟

بچه:اوسا من که گفتم اینجا رو بکوب شما به حرف نکردی که نکردی بیا خوب شد حالا درستش کن .

-ساکت شو ببینم ، بکوب بکوب.

آنی مونی: ایگور آهای ایگور کجایی؟ داریم میریم...

مرلین :وای داره میاد اینطرف برو تو دسشویی لباسای اونو تنت کن و نقابشو بزن بدو تا به درک واصل نشدیم...

________________________________________

کاراکتر شاگرد بچه رو نفر بعد هر کی خواست معرفی کنه.

ویرایش ناظر :

امتیاز این پست 5 از 10 و 5 امتیاز هم به خاطر سوژه جدید به شما تعلق میگره...که در مجموع میشه 10 امتیاز.
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/30 14:58:38
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به پوستر هاي بستني هاي خوشمزه كه روي ديوار مغازه بود نگاه كردم! زبون ِ خشك شدم از دهنم آويزون بود و ردام از گرما به تنم چسبيده بود.تصویر تغییر اندازه داده شده با خودم فكر كردم قبل از اينكه بيهوشش كنم، يك بستني بزنم تو رگ!!!
رفتم و روي اولين صندلي نشستم. الكتو موردره از پشت پيشخوان نگاهي به من كرد و گفت:
-" چي ميخواي؟؟؟"
با تعجب گفتم:
-"مگه چيزي به جز بستني هم داريد؟! شايد يك معجون خوشمزه... "
الكتو با عصبانيت و آهسته گفت:
-" يك معجوني بهت بدم كف كني!!!"
ظرف بزرگ بستني تا دقايقي بعد جلوم، روي ميز بود. نگاهي به بستني كردم....آبي رنگ بود و خيلي خيلي بد بو.... غير طبيعي به نظر مي رسيد. يكجورايي فكر كردم اين همون معجون ِ خطرناك است و اون ميخواد من او رو بخورم!!! نميدونستم چه تآثيري روم دارد اما نبايد ميخوردمش... هوا گرم بود و طاقت من داشت كم كم تموم ميشد!!! الكتو با چشماش منو زير نظر داشت! لحظه اي صبر كردم و بعد فرياد زدم:
-"ایوانیوم لنگریوم"
الكتو به آرومي روي زمين افتاد. ميدونستم كه ورد بيهوشي معمولي به دلايلي روش اثر نميكنه! به بستني روبروم نگاه كردم! قلبم از هيجان لبريز شده بود! چوبدستيمو بالا آوردم و زمزمه كردم:
-"ترانريوم رايتاري"
وقتي واژه رايتاري رو ميگفتم، چوبدستي رو به سمت ميز گرفته بودم و اكنون مواد تشكيل دهنده ي بستني كه حالا مطمئن شده بودم كه همون معجون است، روي ميز حك ميشد! سرم رو به ميز نزديك كردم و با دقت خوندم:
-" عرق ِ زير بغل سوسك ژاپني... ناخن هيپوگريف... پودر ِ استخوان آدميزاد و پر ِ توپ اسنيچ"
عرق روي پيشونيم رو پاك كردم و كاغذي رو كه پروفسور لوپين بهم داده بود رو در آوردم. قلم پرم رو از جيب ردام خارج كرده و شروع به نوشتن كردم:
-" مام ِ موگلي. خون تك شاخ. پودر استخون تسترال."
قلم پر رو بين موهام فرو كردم و سرم رو باهاش خاروندم. تا به حال در مورد پادزهر براي پر ِ اسنيچ، جايي چيزي نخونده بودم! يهو يك چيزي به ذهنم رسيد! روي كاغذ نوشتم:
-" پادزهري براي پر ِ اسنيچ."
مام و خون تك شاخ و پودر استخوان تسترال فورآ ظاهر شد. اما پادزهري براي پر اسنيچ نيومد! به جاي آن نوشته هايي روي كاغذ نوشته شد. فورآ دستخط پروفسور لوپين رو تشخيص دادم:
-" دنيس كمي دقت كن. خودت بايد پادزهر رو پيدا كني."
روي كاغذ نوشتم:
-" پروفسور خواهش ميكنم. لااقل يك راهنمايي بكنيد!"
براي چند لحظه فكر كردم پروفسور نمي خواد جوابم رو بده. اما بعد يادداشتهايي روي كاغذ حك شد:
-" تو خودت يك بازيكن كوييديچ هستي! مقداري فكر كن. براي اين پادزهر به يك چيز تكميلي احتياج داري"
سرم رو بين دستام گرفتم. هوا به قدري گرم بود كه مغزم كار نميكرد. با خودم فكر كردم:
-" يك چيز تكميلي... يك پر اسنيچ به چي احتياج داره؟؟ چيزي كه تكميلش كنه!؟؟؟"
يهو چيزي به ذهنم رسيد. خوشحال روي كاغذ نوشتم:
-" ممنون پروفسور"
و اضافه كردم:
-" توپ اسنيچ"
توپ خيلي سريع ظاهر شد. فورآ اونرو گرفتم و در حالي كه ازش معذرت خواهي ميكردم پرهاي كوچيكشو ازش جدا كردم. توپ ِ بي پر تو دستاي من آروم گرفت.
حالا همه چيز براي تهيه پادزهر آماده بود. پاتيلم رو از كوله ام بيرون آوردم و مشغول شدم. بعد از گذشت حدود پونزده دقيقه همه چيز آماده بود. معجون و پادزهر رو برداشتم و تا خواستم از در بيرون برم الكتو فرياد زد:
-" كوچولوي خبيث... نميتوني از دستم فرار كني."
برگشتم و با وحشت به پشت سرم نگاه كردم. الكتو به هوش آمده بود! خيلي طولش داده بودم. چوبدستيش رو بلند كرد. من هم به سرعت همين كار رو كردم. الكتو فرياد زد:
-" ايمپريمنتا"
اما من از او سريع تر بودم و فورآ وردش رو دفع كردم و فرياد زدم:
-" ابليوييت"
و به راحتي ذهنش رو پاك كردم. الكتو گيج به من نگاه ميكرد و من هيجان زده از وردي كه اجرا كرده بودم؛ با خوشحالي مغازه رو ترك كردم.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم