" در میان درختان بهاری، دختر و پسر جوانی دست در دست یکدیگر داده بودند و زیر لب نجواهای عاشقانه سر میدادند! باد موهای دختر را به رقص درآورده بود، پسردستش را دور شانه های دختر حلقه کرده بود و به لبخندی همیشگی وی را نظاره میکرد! صدای چهچه پرندگان و پرواز شکوفه ها منظره ای بکر و عاشقانه را برای آن دو ساخته بود! دختر لبخندی میزند و خود را در آغوش شریکش جای میدهد!
و بدین ترتیب آنها سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی خواهند کرد! "
جسی کتاب قطور خاطراتی که در دستش داشت رو میبنده و نم اشکی که روی مژگان سیاهش جای گرفته رو پاک میکنه
و درحالی که آه میکشه به بچه های تالار خیره میشه که ناگهان چشمانش بر روی دوفروند انسان تازه وارد که در خود چماله شده بودند و با کم رویی به اطراف نگاه میکردند، ثابت میمونه!حرفهای دیگران نظرش را به خود جلب کرده بود!
- گودی میگفت سال اولی هستن! اما به هیکل اون دختره که موهاش ریخته رو صورتش نمیخوره!
- چرت نگو! بیشتر میخوره ورزشکار باشه!
- اینش به من مربوط نیس! مهم اینه که تعداد دخترای تالار زیاد شه! فقط جسی که نمیدونیم چرا فارق التحصیل نمیشه؟!
-
" ادامه ی گفتگو به دلیل توهین به راوی پخش نخواهد شد! باتشکر "
.:. مراسم عصرونه خوری .:. ( درپی ایجاد تحول در تالار و تشویق به فعالیت اعضا)

اعضای شجاع و گولاخ گریف ، بصورت کاملا دوستانه دور هم نشسته بودند و پای راستشان را روی پای چپشان قرار داده بودند و فنجان به دست ؛ چای، قهوه ، نسکافه و ... مینوشیدند و که نشان از شخصیت خیلی بالای بالای آنها داشت !

لی قوری حاوی قهوه را در دست گرفت و به سمت دو عضو تازه وارد رفت و قوری را بر روی میز عسلی کوچک کنار لاوندر قرار داد و گفت:
- میتونم کنارتون بشینم؟!
- نــه!
لی: یا مرلین! خدا رحم کنه !

.:. پایان مراسم .:.
جسی درحالی که چادر گلداری را به کمرش بسته بود و فنجانها را بر روی سینی بزرگی که در دستان دابی بود، قرار میداد ، لبخندی به آنجلینا و لاوندر زد و گفت:
- قرارمون اینه که هر روز یکی از بچه ها مسئولیت شستن ظرفهای کثیف رو برعهده بگیره، اما متاسفانه چون کسی که امشب نوبتش بوده سخت بیماره، شماها باید زحمتش رو بکشین ! هوووم؟ ... باشه خانومهای گل ؟!

لاوندر و آنجلینا نگاهی به هم میکنن و با اکراه به سمت آشپزخانه درحال حرکت بودند که صدایی توجه اونها رو جلب میکنه:
- ظرفای امشب با من !!
لاوندر و آنجلینا:
@×@×@×@×@×@×@×@×@×@×@×@×@×@
تـوجه ... تـوجه ...
دوستان پس از خواندن داستان به سوالات زیر پاسخ داده و پست بعدی خود را ارسال کنن!
1- در پاراگراف اول ، شخصیتهای دختر و پسر عاشق، معرف چه کسانی بودند؟!
الف) دیو و دلبر
ب) مگی و دامبل
ج) من و اون ! :دی
2- چه کسی توانست خود را در برابر دو دختر جوان قهرمان نشان دهد؟
الف) ناظر کمکی
ب) شمشیر گریفیندور
ج) باک بیک
د) یکی از پسرهای تالار! :دی

عالی بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

»
»
»







»
»






ناگهان در ان شلم شولبا رنگ چشمان انا مثل گوجه(از نوع فرنگی)شد.با نگاه بر ناظر گولاخ تالار چشمانش را همرنگ خود ساخت.

»
»
»



!!!!