جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

96 کاربر(ها) آنلاین هستند (84 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
93 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1391 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي خش خش برگها در جنگل شنيده ميشد  برگهايي كه با تازيانه باد بر روي زمين خيس و گل آلود رها ميشوند. آن روز، روز شومي بود. ابرهاي سياه و باراني بر فراز جنگل، خبر جنگي خونين را بهمراه داشتند، اما جنگل و حيواناتش، هميشه در جنگها بيطرف بودند. ناگهان مردي در تاريكي جنگل ديده شد. در ميان درختان عظيم و تنومند، مرد همچون مورچه بنظر ميرسيد. مرد قدمهاي خود را تند تر كرد و با تمام تواني كه در خود ميديد ميدويد. 


مه نازكي بر سطح درياچه ديده ميشد. سيريوس دستان خود را در جيب فرو برد. دور تا دور درياچه و حياط هاگواتز مملو از جادوگران محفل شده بود. همه، با دلي نگران اما چشماني تيز به انتظار رسيدن مرگخواران بودند. ناگهان، از دل جنگل مردي بيرون پريد. چند چوب سريعا بسوي مرد نشانه رفت و چندين شعله نوراني بوسي وي شليك شد. مرد به زمين افتاد اما فرياد زنان گفت: نكشينشون! اونها مرد بي گناه هستن! لرد اونا رو طلسم كرده!نكشينشون. 
سيريوس نگاهي به ريموس كرد و گفت: پس اين نقشه جديدشونه. 


درنزديكي هاگواتز
رشته اي سبز رنگ از چوب لرد بسوي مرگخوار نشانه رفت. مرگخوار ماسك پوش بيصدا در هم فرو ريخت و نقش زمين شد. لرد فريادي كشيد و چوبش را اينبار بسوي لودو نشانه رفت: تو مرگ خودت رو با اين كارت نوشتي. اما فعلا نميكشمت. برنامه بهتري برات دارم. 
لرد نگاهي به مرگخواران نمود و با صداي خشك و بيروح گفت: فعلا صبر ميكنيم. تا فردا افراد بيشتري وفاداري خودشونو به من نشون ميدن. موجودات جادويي و غول ها در راه هستن. نبرد هاگواتز فردا شروع ميشه و اين بار، اين مدرسه جلوي من زانو ميزنه. 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1391 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس کمی به لرد نزدیک میشه و میگه:

- ارباب، اگه محفلی ها ببینن که پشت این جمعیت چند نفر نقابدار هم میاد، شک میکنند و نقشه مون لو میره!

- حق با توئه بلا، این یه بار رو خوب فکر کردی! مرگخواران من، گوش کنید؛ تو لودو و تو روفوس، شما باید نقاب هاتون رو بردارین و بین این افراد باشین و همشونو تحت طلسم فرمان بگیرین! بقیه ی مرگخوار ها با من و در پشت سر شما میمونن! ما منتظر علامت شما میشیم! مفهموم شد؟

مرگخواران یک صدا به لرد جواب مثبت دادند ولی در این بین لودو و روفوس از انتخاب خودشان ناراضی بودند! ولی میدانستند با اعتراض به لرد، کار برای خودشان سخت تر میشود!

- خوبه! راه بیفتید، ما هم منتظر شما میمونیم! ولی یادتون باشه، دست از پا خطا کنین، خودم میکشمتون!

لودو و روفوس سری تکان دادند و به سمت قلعه حرکت کردند!

داخل قلعه

تمام محفلی ها در سالن اصلی قلعه جمع شده بودند و منتظر بودند تا دامبلدور بیاید و وظایفشان را بگوید!

- یاران من، محفلیان دلیر، گوش فرا دهید! فکر میکنم همتون میدونید جریان چیه و چرا همگی الان آماده باش اینجا هستیم! دوستان من، یه بار دیگه تام میخواد ما رو نابود کنه! من از شما میخوام با تمام قوا از محفل ققنوس حمایت بکنید! چون با از دست رفتن محفل، روشنایی در جهان از بین میرود!

محفلی ها با شنیدن این حرف ها با نگرانی به همدیگه نگاه کردند، در ذهن همه ی آنها یک سوال پیش آمده بود:

آیا موفق میشویم؟

آلبوس بعد از دیدن چهره ی نگران محفلی ها، حرفش رو ادامه داد:

- ولی عزیزان من، نگران نباشید! ما هرگز شرور نبودیم، ما با قدرت عشق مبارزه میکنیم، قدرتی که نه تام و نه هیچ یک از مرگخوارانش نمیتونن حتی فکرش رو هم بکنن! ولی یاران من، این رو یادتون باشه، تام خیلی باهوشه، اون هرگز مستقیم حمله نمیکنه! مطمئن باشین که نقشه ای داره، باید مواظب همه چیز باشید.

- یاران من، اکنون همگی برین و در جاهای مخصوصتون قرار بگیرید و برای نبردی سهمگین آماده بشید!

دامبلدور با گفتن این جمله، چهره ی تک تک محفلی ها رو برانداز کرد و به هممه ی انها لبخند زد؛ ولی سایه ی ترس و ناامیدی را درچهره ی یاران اندک روشنایی دید.

بیرون قلعه

لودو در حالیکه هنوز ار انتخابش توسط لرد عصبانی بود، دنبال راهی برای شکست دادن نقشه ی لرد میگشت. روفوس که حالت متفکر چهره ی لودو رو نگاه میکرد، با حالتی نامعلوم از لودو پرسید:

- چی شده لودو؟ خیلی وقته تو فکر فرو رفتی! مثل اینکه میخوای کاری انجام بدی!

- هنوز از دست ارباب عصبانیم که چرا منو به عنوان قربانی انتخاب کرد و با این مشنگ ها فرستاد! باید یه جوری عصبانیتم رو خالی کنم؛ ولی چه جوری؟ هنوز خودم نمیدونم!

روفوس چون برای جواب دادن به این حرف لودو باید فکر میکرد و چون طبق گفته ی لرد اصولا فکر نمیکرد، ساکت شد!

نیم ساعت بعد:

چیزی به قلعه نمانده بود، دیوار های قلعه تقریبا دیده میشدند! همه جیز در نزد مردم دهکده آرام به نظر میرسید که ناگهان لودو با خوشحالی فریاد زد:

- فهمیدم روفوس! فهمیدم! ما یکی از این مشنگ ها رو از طلسم فرمان آزاد میکنیم! اون میتونه به محفلی ها خبر بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای سوسو باد در گوش تمام محفلیان که در حال خواندن ورد های عجیبی بودند ، می پیچید. لایه هایی رنگارنگ در اطراف قاعه روشنایی ایجاد می شدند و بعد مدتر نامرئی می شدند.

دامبلدور در اتاق خود لب پنجره ایستاده بود و کوه مقابل قله که همیشه پوشیده از برف بود ، نگاه می کرد. افکارش را نمی توانست کنترل کند. می دانست که ولدمورت همینطور ظاهر نمی شود و به قلعه حمله نمی کند. اون مطمئن بود که ولدمورت نقشه یهتری خواهد داشت.

به طرف میزش حرکت می کند. با انگشتانش چوب دستی خود را لمس می کند. اون صاحب یکی از بهترین چوب دستی ها بود. چوب دستی او بسیار خوش دست بود و به راحتی با دست آلبوس چفت می شد.

تکانی به چوب دستی داد و نوری ابی رنگ از آن بیرون آمد. نور آبی رنگ بیشتر و بیشتر شد و در نهایت تبدیل به صفحه ای شد که محفلی ها را نشان می داد که در حال کار گذاشتن طلسم های امنتی دور قلعه بودند.

صدای سیریوس به گوش می رسید که به ریموس می گفت: « بلد نیستی بزار من بکنم »

آلبوس خنده ای کرد. سیریوس همیشه یکی از بهترین های محفل بود و همیشه لب خندان محفل بود. نمی دانست چرا اینطوری شده است اما حس خوبی نداشت ... احساس می کرد آینده ی بدی در انتظار محفل است.

در یک لحظه در اتقش باز شد و استرجس وارد شد. البوس عینکش را از میز خود برداشت و آن را جلوی چشمانش گذاشت و نگاهی به استرجس کرد.

استرجس: « تمامی طلسم کار گذاشته شدند » مکثی کرد و ادامه داد: « دستور بعدی چیه؟ »

آلبوس آرام آرام قدم برداشت و دوباره به طرف پنجره اتاقش رفت و به کوه مقابل قلعه نگاهی انداخت. اینبار احساس کرد تفاوتی در قلعه ایجاد شده است. فهمید.

برگشت و رو به استرجس گفت: « به همه بگو خودشان را آماده کنند » و به طرف میزش رفت و چوبش را در ردایش جای داد و پشت سر استرجس از اتاق خارج شد.

کیلومتر ها دورتر از قلعه

ده ها انسان که همانند روبات ها راه می رفتند و قدم بر می داشتند ، به طرف قلعه پیش روی می کردند و در پشت سر آنها افرادی با نقاب هایی سیاه رنگ و ردایی سیاه رنگ ، ایستاده بودند و چوبشان را به طرف دهاتی ها گرفته بودند.

ناگهان لکه ای سیاه رنگ پدید آمد و چند ثانیه بعد تبدیل لرد تاریکی شد. نگاهی به اطراف کرد و گفت: « همه چی آمادست؟ »

یکی از نقاب پوشان جلو آمد و بعد از تعظیم بلندی ، گفت: « بله قربان »

ولدمورت: « پس شروع کنید ... »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/6/19 11:27:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 18 شهریور 1390 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



× شروع داستان ! ×

- الو! آلبوس، صدامو میشنوی؟! این بار کُری هایی که خوندن واقعیه! لرد دوباره قدرتمند شده، حتی اعضای وزارت خونه هم نمیتونن از دست طلسم های فرمان بی شماری که اونجا گذاشته فرار کنن! هر کی کوچکترین حرفی بزنه مرگش حتمیه! ... گوش دادی چی گفتم؟!
- البته دوستِ عزیز! من کاملا به حرفات آگاهم!
- خوبه! حالا بگو با قلعه چیکار میکنی؟! ... ممکنه لرد بخواد اونجا رو هم تسخیر کنه ؟!
- ...
- الو ؟ آلبوس دامبلدور ؟!... اون فهیمده قلعه ای هست! داره میاد اونجا... میخوای چیکار کنی؟... الو؟!
- ...
- اه لعنتی ! انگار جواب نمیده!
- ...


آلبوس دامبلدور درحالی که عینک نیم دایره ای کوچکش را روی چشمانش قرار میداد به غروب خورشید خیره شده بود و به حرفهای آرتور ویزلی فکر میکرد!
اتاقش در بالاترین سطح قلعه، مشرف به دشتی فراخ قرار داشت که وی میتوانست به خوبی گله ی اسب های وحشی را در آن نظاره کند. خوب به یاد داشت این مکان را با وسواسی شدید انتخاب کرده بود زیرا گمان نمیکرد روزی دشمن تاریکی ها بار دیگر برانگیخته شود و بتواند محل قرارهای مخفی او و یارانش را بیابد.
آلبوس نگاهی به قدحی که در سمت چپ میزش قرار داشت، میکنه و با چشمانی که امید در آن می درخشید از درب خارج و به سمت سرسرای اصلی قلعه میره تا یارانش رو از جنگی سخت آماده آگاه کنه!


.:. سالن اجتماعات قلعه .:.

سالن مرمرین و سپید قلعه که با بهترین کفپوش ها و لوسترهای زیبا و صندلی های سلطنتی گران قیمتی تزئین شده بود با همهمه ی بی امانِ اعضایش پر شده بود!
آلبوس دامبلدور لبخند دلگرم کننده ای میزنه و درحالی که نوشیدنی لذیذی برای همه ظاهر میکنه، شروع به حرف زدن میکنه:
- یارانِ باوفای من! ... امروز اینجا جمع شدیم تا بار دیگر از عهدهایی که در گذشته باهم گذاشتیم یاد کنیم! ... روزی که همگی برای جنگ یا پلیدی متحد شدیم و پیمان بستیم همواره در این راه تلاش کنیم!

محفلی ها با کنجکاوی ، درحالی که هزاران سوال در ذهن میپروراندند به سخنان دامبلدور گوش میدادند!

- امروز به من خبر رسید بار دیگر یکی از یاران سیاهی میخواد آرامش رو از مردم این دنیای پراز شگفتی بگیره! و کم کم داره نیروی زیادی رو تحت سیطره ی خودش درمیاره!

آلبوس کمی از نوشیدنی اش رو مزه میکنه و ادامه میده:
- تام ولدمورت برگشته و داره برای ورورد به قلعه نقشه میکشه!

چینی در پیشانی اعضای محفل نمایان شد و دستان مشت شده ای که نشان از نفرت هریک از آنها از لرد سیاه بود، بی شک آنها بی محابا برای حضور در این نبرد شرکت میکردند!

- هی رفقا! بهتره وقتتو از دست ندیم! باید بریم دور تا دور قلعه رو از طلسم هامون ایمن کنیم!

و بدین ترتیب اعضای محفل از جا برخاسته و برای برداشتن اولین قدم جهت محافظت از قلعه ی روشنایی شان از درب خارج شدند.



.:. مخفیگاه مرگخوارها .:.

- ارباب! اهالی دهکده همونطور که خواسته بودین با طلسم فرمان تحت اختیار ما هستن!
ولدمورت دستان استخوانی و کشیده اش را بر سر مار بزرگی که در کنارش قرار داشت میکشه و با صدای زنگداری میگه:
- اونها رو باید روانه ی مقرر دامبلدور کرد، مسلما" اونها احمق تر از اونند که نخوان تا عده ای آواره که به فلاکت رسیدند رو سرگردون رها کنند! ما میتونیم از اون دهاتی های بی مصرف به عنوان طعمه استفاده کنیم! به محض اینکه محفلی ها برای نجات اونها اقدامی کردند ما پیدامون میشه و غافلگیرشون میکنیم...چه سعادتی؛ طعمه هایی برای ارباب ...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 27 فروردین 1389 06:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- محفل در محاصره ی ماست! لطفا" قبل از اين كه مجبور به حمله بشيم، خودتون رو تسليم كنيد!

صدای بی روح و سرد لرد ولدمورت، پليدترين، خطرناك ترين و سياه ترين جادوگر آن زمان، در گوشه گوشه ی مقر اعضای محفل ققنوس نفوذ كرده بود. حتی جيمز سوروس پاتر، با تمام شجاعتی كه در خود سراغ داشت، از شدت ترسی كه بر محفلی ها حاكم شده بود، می لرزيد.

- بچه ها زياد نگران نباشين، من ابر چوبدستی رو دارم، می تونيم شكستشون بديم...

نگاه محفلی ها به « هری پاتر » معطوف شد كه موهای تيره رنگ و آشفته اش، در زير نسيم ملايمی كه می وزيد، تكان می خوردند. هری، ابر چوبدستی را محكم در دستش نگه داشته بود، اما نمی دانست كه اين ابر چوبدستی به كارش نمی آيد، نمی دانست صندوقچه ای كه در زير زمين محفل پنهان شده است، جلوی فعاليت ابرچوبدستی را می گيرد... او از اين چيزها خبر نداشت...


در همان لحظات، بيرون مقر:

ولدمورت رو به روی دربی ايستاده بود كه باز كردنش، می توانست محفل را برای هميشه نابود كند. چشمان سرخ رنگش، با حالت ابهام آميزی به ققنوسی خيره شده بودند كه روی درب مقر اختفای محفلی ها، با دقت خاصی و به زيبايی حك شده بود. در همين لحظه، صدای آرام « اوری »، يكی از مرگخواران و مريدان ولدمورت، نظر ولدمورت و ساير مرگخواران را به خود جلب كرد:
- سرورم، جعبه توسط جاسوسمون، پرسی ويزلی، توی زيرزمين ساختمون جا سازی شده، پس می تونيم وارد شيم...

اوری از ترس، لرزش خفيفی كرد، چرا كه چشمان ترسناك و قرمز رنگ ولدمورت، دقيقا" به چشمهای او نگاه می كردند و نگاه آن دو به سوی هم بود. ولدمورت، پوزخندی زد و با صدای بی روح هميشگی اش گفت:
- آفرين اوری، مرگخوارا آماده باشين، بايد بريم تو.

انگشتان باريك ولدمورت، به دور چوبدستی اش حلقه زدند، او چوبدستی را به سمت درب محفل گرفت و پس از كمی تاخير، با حالتی تحقير آميز، زير لب گفت:
- واقعا" دلم می سوزه! بايد بهترين دشمنمو نابود كنم!

و درب ساختمان، با نور بنفش رنگی كه از چوبدستی ولدمورت خارج شده بود و بر آن، فرود آمده بود منفجر شد، با منفجر شدن درب، چشمان ولدمورت به چشمان سبز رنگ هری دوخته شدند، كه از پشت عينك دايره مانندش، با جديت و شجاعت او را نگاه می كردند. هری دقيقا" در چند متری مرگخواران، رو به رویشان ايستاده بود و اعضای محفل ققنوس، پشتش ايستاده بودند...

- اكسپليارموس!

اين صدای هری پاتر بود كه ابر چوبدستی اش را به سمت ولدمورت نشانه گرفته بود، اما در كمال بهت و حيرت چوبدستی هيچ عملی را انجام نمی داد...

- تترق... تتوروق!

صدای عجيبی بود كه از زيرزمين بلند شده بود، اما هيچ كس به آن توجه زيادی نكرد، هری به ولدمورت نگاه كرد كه با پوزخندی كه بر صورت داشت، او را نگاه می كرد. هری چوبدستی را بار ديگر محكم در دستش گرفت و بار ديگر ورد مورد نظرش را بر زبان آورد:
- اكسپليارموس!

تلاش هری، باز هم بی نتيجه بود، اين در حالی بود كه پس از خواندن ورد، باز هم همان صدای عجيب از زيرزمين بلند شده بود، صدای سرد ولدمورت، اين بار با حالت تحقير آميز، بلند شد:
- هری پاتر، پسری كه زنده موند، بلد نيست از ابر چوبدستی استفاده كنه!

صدای قهقهه ی مرگخواران فضا را در بر گرفت، اما مالی ويزلی، برای پايان دادن به تحقير ها، چوبدستی اش را به سمت بلاتريكس گرفت:
- كروشيو!

جنگ شروع شده بود، ديگر آلبوس دامبلدوری نبود كه ناجی هری باشد، بايد ابرچوبدستی را به كار می انداخت، خودش هم بهتر می دانست كه محفلی ها نمی توانند در برابر ولدمورت دوام باورند، پس بايد عجله می كرد... صدای عجيبی كه بعد از خواندن هر ورد از زير زمين بلند شده بود، می توانست جواب معمايش باشد...

- چی شد هری؟ چرا كار نكرد؟

هری با عجله از كنار آرتور ويزلی كه با ناراحتی اين سوال را مطرح كرده بود، گذشت و با عجله جواب داد:
- الآن درستش می كنم...

در زير زمين با صدای ناهنجار « غژژ » مانندی باز شد، هری با آسودگی عرق هايش را پاك كرد و سرش را بالا گرفت، اما در كمال ناباوری يك نفر در زيرزمين منتظرش بود و او را نگاه می كرد... پرسی ويزلی درست جلويش ايستاده بود و چوبدستی اش را به سمت هری گرفته بود، چه طور ممكن بود؟...

- پس بالاخره فهميدی؟ فهميدی ابر چوبدستی به خاطر اين صندوقچه كار نمی كنه؟

بدون هيچ مقدمه ای، پسی شروع به حرف زدن كرده بود. هری به شكل ابهام آميزی او را نگاه می كرد، گويی نتوانسته بود اتافاقات اخير را به درستی هضم كند. پرسی در جواب نگاه سوال برانگيز هری به صندوقچه ای اشاره كرد كه در گوشه ی ديوارِ زير زمين قرار گرفته بود و ادامه داد:
- هر كی در صندوقچه رو باز كنه وارد صندوقچه ميشه، ديدالوس ديگل اين كارو كرد، اون صندوقچه يه جور ساعت زمانه كه كسی رو كه واردش بشه رو به دوران جيمز پاتر می بره. ديدالوس زمانی از صندوقچه بيرون مياد، كه يكی درش رو ببنده...

- من اين كارو می كنم.

صدای محكم هری بود، اما پرسی با زيركی طلسمش را به سمت او روانه كرد و هری چند متر عقب تر به زمين افتاد...

- توضيحاتم هنوز تموم نشده! جالب اينه كه اون صندوقچه رابطه ی عجيبی با ابر چوبدستی داره، به طوری كه اگه كسی داخل اون صندوقچه باشه، ابر چوبدستی به هيج وجه كار نمی كنه! به خاطر همينه كه ابرچوبدستيت كار نمی كنه!

هری همه چيز را فهميد، پس فقط به خاطر آن صندوقچه ی كوچك بود كه ابر چوبدستی اش كار نمی كرد، چوبدستی سی سانتی متری پرسی، با حالت تهديد آميزی تكان می خورد، هری می دانست كه تنها راه نجات محفل بپشت سر گذاشتن پرسی و رسيدن به صندوقچه است... پرسی به محفل ققنوس خيانت كرده بود...

- آواداكداورا!

طلسم سبز رنگ از چوبدستی پرسی خارج شد و بر سينه ی هری فرود آمد، بدون آن كه كوچكترين حرفی بزند يا توانايی انجام دفاعی را از خود داشته باشد، همچون يك عروسك خيمه شب بازی، بر زمين افتاد، همه چيز توسط پرسی تمام شده بود...

***

بابت تاخير عذر می خوام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1389/1/27 6:47:03
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 فروردین 1389 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در زیر زمین محفل اتفاقات عجیبی رخ میدهد (پیدا شدن صندوقچه ای از دوران جیمز پاتر . این صندوقچه ساعت زمان است که باعث میشود چند تن از افراد محفل که درب صندوق را باز کردند به زمان گذشته بروند )این اتفاقات باعث میشود که قدرت ابر چوب دستی که در دستان هری پاتر است از بین برود.

رون
هرمیون: رون! خیلی بی ناموس و بیشعوری! تو و اون مامان خیکیت از سادگی و مظلومیت من مثل یک کرم فلوبر کوچولو سوء استفاده کردین ... من نمیخوام زنت باشم ... من نمیخوام با تو تنهایی بیام زیر زمین محفل .. من ویکی رو میخوام اییییییییییییییییی! (بوق سانسور)
هوگو ویزلی: بابا بابا ... مامانو ول کن ... ناسلامتی بچه اینجا وایساده ها هووووووو با توئم!

در همون لحظه ناگهان اتفاقات عجیبی در زیر زمین محفل رخ میدهد.

هرمیون: هی رون یک لحظه صبر کن ... به گمونم همین الان اتفاقات عجیبی در اینجا رخ داد.
هوگو: چه خوب ... حالا شام چی داریم؟
رون: چیزی نیست خانم!ما رفتیم به گذشته! این معمای بسیار مشکل تاریخ محفل است و ما باید این معما رو حل کنیم! از الان چشم امید محفل و تمام جهانیان به ما دوخته شده است! (تریپ حماسی)

با گفتن این حرف هرمیون و هوگو خشکشون میزنه و دهنشون از تعجب باز میشه بعد رون هم از حرف خودش تعجب میکنه و خشکش میزنه و دهنش از تعجب باز میشه. بالاخره هرمیون اولین کسی هست که به خودش میاد و دهنشو میبنده.

هرمیون: اوه چه هیجان انگیر ... من الان خیلی هول کردم یه وقت نزنیم اشتباهی جهانو نابود کنیم! اوه مای گاد! اما رون تو اینا رو از کجا میدونی؟
رون: باز شروع نکن خانم! صد بار گفتم حرف تو دهن من نذار! من هیچی نمیدونم. ها؟! پیشاپیش روابط بی ناموسی با لاوندر و فلور و دابی و هاگرید هم تکذیب میگردد.

هرمیون: آخیش خیالم راحت شد! پس حالا که همه چیز معلوم شد بریم معما رو حل کنیم تا جهانو نجات بدیم.
هوگو: مامان میتونم اسکیتامم با خودم بیارم!؟

رون لبخندی به پسرش میزنه و در حالی که رودرروی پسرش قرار گرفته زانو میزنه و دستشو میذاره روی شونه هوگو.

رون: پسرم تو هنوز خیلی کوچیکی! این ماموریت برای آدم بزرگاست و من هرگز حاضر نیستم تو رو به خطر بندازم ...
هوگو: نه خب اگر خطرناکه که نمیام. خودتون تنهایی برین... اگرم برنگشتین هیچ نگران نباشین چون من مراقب خونه هستم ... فقط بی زحمت قبلش سهم ارث و میراث منو مشخص کنین تا اگر برنگشتین آیندم تامین باشه و اینا!

رون: بفرما خانم! بیا و پدری کن! پسره پررو لازم نکرده برگردی خونه ... همین الان برو معما رو حل کن ببینم! اصلا خانم این بچه ما چرا چشماش سبزه؟
هرمیون : اوه

مکان: محفل!

محفل به محاصره مرگخوارا درومده اما محفلی ها اصلا نگران نیستن چون سلاح بسیار مخوفی رو در اختیار دارند که مرگخوارا در خواب هم نمیبیننش ... ابر چوبدستی!!!

ناگهان هری میپره وسط و چند حرکت آکروباتیک میزنه و چوبدستیشو نشونه میگیره سمت لرد تاریکی.

هری: هووووهاهاهاها! بازی هنوز تموم نشوه ... ابر چوبدستی مال منه!اوه اوه اوه من چقدر مهیبم! من هری خفنم! وینگاردیو له ویوسا!

هیچ اتفاقی رخ نمیده!
هری: اه لعنتی! چوبدستی جاپونی! دوباره خراب شد ... خوبه تازه باطریهاشو عوض کردما ... وینگاردیو له ویوسا ! اه ... الوهومورا! بی ناموسیوس ...

ناگهان چوبدستی هری تبدیل به ماهی میشه ....
هری!!!!!!
لرد: لوووووهاهاهاها! این بود تمام قدرتت پاتر بوگندو؟
هری: هنوز هیچی مشخص نیست!

هری جیغ میزنه و به سمت لرد میدوئه و ماهیه رو تا دسته فرو میبره تو دماغ لردتاریکی و سه دور میپیچونه تا اینکه دم ماهیه از گوش چپ لرد میزنه بیرون. به دنبالش لرد و مرگخوارا خشمگین میشن و به سمت هری هجوم میارن و از دست هریم کاری بر نمیاد چون هوگو و رون هرمیون موفق به حل معمای پیچیده محفل نشدن و از همون ابتدا در ماموریتشون شکست خوردن به همین دلیل ابتدا لرد تاریکی و مرگخوارا حسابی ترتیب هری رو میدن تا دیگه از غلطا نکنه بعدم به اتفاق میرن و به سادگی محفلو با خاک یکسان میکنن و در آخر هم جهانو به تسخیر خودشون در میارن و دامبلم از ریش وسط میدون شهر آویزون میکنن تا عبرتی بشه برای قانون شکنان. و اما رون بعد از ناکامی در حل معما ،هرمیون و هوگو رو رها کرده و در همان زمان گذشته دست به ازدواج مجدد میزند و همراه با همسر و فرزندان جدید و پر تعداد خود تا سالیان سال به خوبی و خوشی زندگی میکند.

نکات بهداشتی:

نکته 1: هیچ وقت به چوبدستی خود اطمینان نکنید و قبل از استفاده همواره به برچسب استاندارد آن توجه کرده و از اورژینال بودن آن اطمینان حاصل فرمایید.

نکته 2: تنهایی وارد زیر زمین محفل نشوید چون خطرناکه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1389/1/19 17:20:57
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 فروردین 1389 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نورهای سبز و قرمز رنگ در همه جای قلعه باستانی و باشکوه هاگوارتز دیده می شد !

بیشتر نورهای به سپر رهای نامعلومی برخورد می کرد و از بین می رفت ولی بعضی هاشون هم به پیکر افرادی برخورد می کرد و برای ثانیه ای پیکر انها رو روشن می کرد و انها رو به زمین می انداخت !

قلعه باستانی هر از چندی تکون هایی می خورد و تعداد مهجمان بیشتر به سوی قلعه یورش می بردند !

محفلی های خواهان پیروزی کم کم تمام قدرت محافظت خود رو از دست داده بودن و کم کم به سوی نا امیدی پیش می رفتن !

رهبر سفیدان ، البوس دامبلدور فکر چاره ای بود و با سران محفل جلسه ای گذاشته بود و همه در سکوت بودن و افکار نا امیدشان اجازه تصمیم گیری به آنها نمی داد !

بار دیگر صدای هراس انگیز لرد سیاه در تمام مدرسه طنین افکن شد و باع شد بار دیگر محفلی ها نا امید تر شوند و به پسره برگزیده زل بزنند !

- دامبلدور گروه سفیدت دیگه کم کم نابود میشه ، اون پسرکو به من بده تا بذارم همتون زنده بمونین !

آلبوس دامبلدور چوب دستی شگفت انگیز خود رو در آورد و زیر گلوی خود قرار داد و گفت : هنوز زوده تام ،‌ زیادی خوش بینی !


دامبلدور چوب دستیشو پایین آورد و چهره اش از همیشه شکسته تر و پیر تر دیده می شد !

زیر زمین هاگوارتز !

پیکره های تیره ای در زیر زمین دیده می شدن که به سرعت به سوی صندوقچه قرمز رنگی در مرکز زیر زمین حرکت می کردن !

پسرکی مو تیره در صندوقچه رو باز کرد و نورقرمز رنگ فامی به همه جا تابیده شد و چهره سه نو جوان رو روشن کرد !

هری : فکر می کنم منظور دامبلدور همین صندوقچه بود !
رون : اره همین بود ، هم مال گریفیندور هاست و هم نشان خانوادگی شما روش هست !

هری رو به هرمیون و رون کردو گفت :‌آماده اید !؟

دو نوجوان با ترس سرخود رو به نشانه موافقیت علامت دادن و چشمانشونو بستن !

نور قرمز رنگ به همه جا تابیده شدو چند انیه بعد ، دیگر صدای شنیده نمی شد و سه نوجوان به چند سال عقب تر برگشته بودن !

زمان حال !

دامبلدور به چوب دستی خود خیره شده بود و دید قدرت چوب دستیش از بین رفت و با لبخنده به محفلی ها اعلام کرد!

- موفق شدن ، فقط امیداورم راهشو پیدا کنن !

زمان گذشته !

مادر بارداری که به یتیم خونه ای رفت و بچه ای به دنیا آورد و اسمشو گذاشت تام !

صحنه عوض شد !
کودک که حالا بزرگتر شده بود جلوی البوس دامبلدور نشسته بود و شعله ای آتش که کمدشو نمی سوزوند می ترسید !

صحنه تغییر کرد !

پسر بزرگتر شده بود و داشت با پیره زنی صحبت می کرد !

همینطوری پشت سر هم صحنه ها تغییر می کرد تا اینکه به صحنه آخر رسیدن !

پسرک که حالا دیگر چهره زشتی به خود گرفته بود وارد خانه پاتر ها شد !

جوانی مو شلخته رو به سرعت کشت ! رفت سراغ زنی با چشمان سبز زیبا و از اون خواست بچه رو بهش بده تا اونو زنده بذاره !

زن رو هم با حرکت چوب دستیش کشت !

مرد چوب دستی خود رو به سوی کودک گرفت و طلسمی رو به سوی او پرت کرد ! طلسم به سوی خودش برگشت و پیکر بی جان مرد بر زمین افتاد و علامت صاعقه ای رو پیشانی کودکی جا موند !

دوباره نور قرمز همه جا رو گرفت و نوجوانها رو برگردوند به زمان حال !

اتاق مدیر ـ محل جلسه محفل !

هری وارد شد و رو به دامبلدور کرد و گفت : فهمیدم پرفسور آخرین تیکه ماجرا برای پیروزی ماها من هستم !من باید خودمو فدا می کردم !

دامبلدور :‌پس حدسم درست بود و قطره ای اشک از چشمان آبیش سرازیر شد !

....!

هری خودشو فدا کرد ولی نمرد ،‌فقط جان پبچ کی تو وجودش داشت رو نابود کرد و در دوئلی بر لرد سیاه چیره شد !

هری : پرفسور من نفهمیدم سفر کردن ماها به چوب دستی شما چه ربطی داشت ! چرا اون از کار افتاد !

دامبلدور : برای این که این چوب دستی قدرت خالصی داره ،‌وقتی شما برگشتید به اون زمان قدرت چوب دستی اون زمان فعال شد و قدرت این چوب دستی از بین رفت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 13 فروردین 1389 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به امید پیروزی ... پیروزی نزدیک است ...
...........................................................
شروع داستان :
.....................فصل اول:
در زمستانی سرد مرگخواران به محفلیون حمله طاقت فرسا میکنند .
تعداد مرگخواران بسیار بیشتر از محفلیان بود ، محفلیان نیز آمادگی نداشتند.
در هنگام جنگ محفلیان با مرگخواران چند تن از اعضا محفل به زیر زمین محفل میروند.
در زیر زمین صندوقچه ای پیدا میکند ، روی صندوقچه چیزی عجیبی هک شده بود. *
اول از همه سیریوس به سمت جعبه میرود ، بقیه نیز پشت او جلو میروند.
وقتی سیریوس در را باز میکند ناگهان نور سفیدی میتابد و سیریوس و بقیه به قلعه نو و تمیز میروند .
روی در ورودی قلعه نوشته بود : *welcome to hogwarts*
همه بسیار تجعب کردند ، آنها به 30 سال قبل باز گشته بودند.
نوری از اتاق دامبلدر میامد ، همه متعجب بودند و هیچ کسی حرف نمی زد.
از آنجایی که سیریوس شجاع ترین فرد آنجا بود در را باز کرد و وارد قلعه شد.
رون و جینی نیز همراه آنها بودند ولی رون به شدت زخمی شده بود و جینی دست او را روی گردن خود گذاشته بود.
....................فصل دوم:
اولین نفری که سر حرف را باز کرد جینی بود ، او بسیار نگران رون برادرش بود.
او گفت:
-من دیگه خسته شدم ، برادرم زخمیه
سیریوس که سران آنجا بود گفت:
-نگران نباش جینی ، ما اول به بیمارستان میریم و دارویی برای رون رو پیدا میکنیم
جینی با حس ناراحتی گفت:
-اما الان حدود 30 سال پیش دوران اولیه وحشت و دوران جیمز پدر هری اگه کسی مارو ببینه چی میشه ؟
-نگران نباش شنر نامریی هری دست منه با اون میریم
-شنر نامریی ؟ اون دست تو چکار میکنه ؟
-چرا اینقدر سوال میپرسی ؟ برای جاسوسی مرگخوارها ، حالا باید بریم
............
در زمانی که همه به بیمارستان رسیدند ناگهان دست جینی به معجون ممنوعه* ( شیشه ای که جادو در آن عمل نمی کند) میخوره و کل زمین قرمز میشه ، سیریوس که عصبی شده بود گفت:
-اه خدای من حالا چطوری رون رو درمان کنیم؟ در داروخانه بیمارستان قفله و فقط با جادو باز میشه
-ولی سیریوس به اتاق اسنیپ میریم اونجا میشه کاری کرد؟
-باشه پس بریم.
............
در حالی سمت اتاق میرفتند آقای فلیچ سیریوس رو دید و سیریوس به زمان حال برگشت و همه چیز را برای دامبلدر گفت ، دامبلدر نیز در جنگ با مرگخوارها زخمی شده
دامبلدر گفت:
-ما اینجا زیاد دوام نمیاریم باید یه کاری کنیم.
-باشه قربان ، ولی چه کار کنیم ؟
-هری کجاست ؟
-بالا قربان در حال جنگه
............
در همان لحظه هری به پایین آمد و گفت:
- دامبلدر قدرت چوب دستیم از کار افتاده ما بدون اون قطعا شکست میخوریم.
دامبلدر با ناراحتی تمام گفت:
-لعــــنتی!! حالا چه کنیم !!
........................فصل سوم
اتفاقاتی که در زیر زمین محفل افتاده بود به یک چیز عجیبی ربط داشت ، یک نیرو به همین دلیل دامبلدر تصمیم گرفت خود به زمان گذشته بازگردد ...
...........
رون و جینی به اتاق اسنیپ رفتند و معجون لازم را به رون دادند .
Mini rolling
...........
در حالی که جینی و رون و چند تن از اعضای محفل در قلعه گشت میزدند تا راهی برای نجات گروه پیدا کنند ، دامبلدر آنها را پیدا کرد و پیش آنها رفت .
ناگهان دامبلدر به ذهنش آمد کسانی که با طلسمی خودشان به چند روج تقسیم میکنند چوب ابر قدرتی بر آنها اثر نمیکند و اگر طلسم مرگ بار را به آن بزنیم چوب دستی نیروی شگفت خود را از دست میدهد.
...........
به این دلایل پیچاپیچ دامبلدر و بقیه به دنبال جام پیچ ها رفتند تا انها را نابود کنند و نیروی ابر چوب دستی برگردد و ولدمورت را نابود کنند
..........................فصل چهارم (پایانی)
در زمان حال بیش از نیمی از اعضای محفل شکست خورده و زخمی بودند و مرگخواران نیز همین طوری پیش میرفتند و دیگر امیدی برای زنده باندن نبود
...........
همین طور که دامبلدر و بقیه از روی نقشه جام پیچ هارا پیدا و نابود میکردند چندین نفر راهی برای رفتن به زمان خود پیدا میکردند
............
تمامی جام پیچ ها نابود شده بود به غیر از جام پیچ آخر آنها با آن جام پیچ میتوانستند به زمان خود باز گردند ولی اگر
از آن استفاده میکردند هرگز نابود نمیشد به غیر از اینکه خود لرد آن را نابود کند.
............
ناگهان جینی فکری به سرش رسید و گفت:
-ما خودمونو به یکی از دانش آموزان نشان میدیم بعد همه دوباره برمیگردیم
دامبلدر گفت:
-ولی نمیشود جام پیچ را با خودمان ببریم
جینی گفت:
-همین جـــا جام پیچ رو نابــود میکنی!!
دامبلدر با استرس فراوان گفت:
-اگر اثر نکند همه مان اینجا میمانیم!!
.......................... پایانی
سر انجام دامبلدر و بقیه محفلیان چنین ریسکی را کردند و به زمان خود باز گشتند.
رون ماجرا را برای هری گفت ، هری نیز چوبدستی را برداشت و به سمت لرد رفت.
لرد خنده ای کرد ولی هری طلسم مرگ را به او فراخواند و لرد ولدمورت به صورت عجیبی کشته شد و همه مرگخواران فرار کردند و پیروزی را محفلیان جشن گرفتند.
پایان
مدت نوشتن:30 دقیقه
........................................سخن
ولی مرگ دوباره در انتظار همه بود، آیا واقعا ولدمورت کشته شد ؟ آیا واقعا سیاهی از بین رفت؟
گفتا ... از این سخن ... نابودی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بـرایان دامبلدور در 1389/1/14 16:14:18
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا را بر بالهای خود سوار نمود و با شیهه همچون رعد الادان، سه یار به راه افتادند.
انها همچون باد به سمت ناکجا آباد در حرکت بودند هیچ کس حرفی نمیزد و فقط ترس و دلهره از آنچه راسل دیده بود در چهره شوالیه موج میزد. آنها همینطور به جلو میرفتند تا اینکه آنتا به دویار خود گفت بهتره بایستیم شوالیه با تعجب روی خود را به سمت آنیتا کرد و به او گفت: چرا بایستیم؟
انیتا که ترس را در چهره شوالیه دیده بود خنده شیطانی سر داد و گفت : شوالیه چرا می ترسی. شوالیه با گفتن این جمله از دهان آنیتا عصبانی شده بود و غیظ میکرد فریاد زد : من نمیترسم . فهمیدی...
راسل به گفتگوی آن دو پایان داد و به دویار خود گفت که بهتره حرکت کنیم ولی آنیتا حرکت نمیکرد و مداماصار بر ماندن میکرد تا اینکه راسل از او پرسید تو چرا حرکت نمیکنی
آنیتا : آخه اون جادوگر که گفتی کی بود؟ تو گفتی جادوگر سیاه. چرا نریم ببینیم کیه ؟ من که میخوام برم کاری به شما ندارم
راسل و شوالیه هر دو شروع به فکر کردن کردند و هر سه به این نتیجه رسیدند به سمت آن جادوگر حرکت کنند شوالیه تسمه اسب رو به سمت آن جادوگری که فقط راسل دیده بود چرخاند و راسل به نمایندگی از آن سه در جلو شروع به حرکت به سمت افق کرد هیچ کس به زیر پای خود که سبزی دشت و آبهایی که همچون آبشار های پی در پی درحال حرکت بود نگاه نمیکرد و شش چشم مستقیم به روبه رو نگاه میکرد و هرسه به مقصد فکر میکردند تا اینکه آنها به آنجا رسیدند ولی با دیدن آن جادوگرا هرسه با دهان باز در خلسه ای وصف ناپذیر فرو رفتند هیچکس باور نمیکرد. آیا خواب میدیدند؟ ولی نه همه بیدار بودند یعنی ممکن بود آنها این جادوگر را در این مکان ببیند بله او کسی نبود جز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز شوالیه و آنیتا پا از قلعه بیرون نگذاشته بودند که راسل از جا برخاست و به سویشان آمد. آنیتا حیرت زده به وی نگریست. تا زمانی که یاران قلعه پا از آن بیرون نمیگذاشتند، هیچ کس حتی یارانی که بیرون قلعه بودند هم نمیتوانستند آنها را ببینند! پس چگونه بود که راسل...

ناگهان متوجه شد که راسل هم او را زیر نظر گرفته است. گویی فکرش را خوانده باشد گفت:
_ چشمان من، میتونن ببینن! همه چیز...همه کس رو! به اونجا نگاه کن!

آنیتا امتداد انگشت راسل را گرفت و تا افق پیش رفت. جز دشت سبز پیش رویشان، چیزی آنجا نبود.

- خب!؟

راسل لبخندی زد و دستش را انداخت.
- اون دورها، درست جلوی خط افق، من گردباد سیاهی رو میبینم که داره جلو میاد! اینو میتونم ببینم آنیتا! ولی فقط این نیست! اون گردباد، یه انسانه، یه جادوگر...اون هم از نوع سیاه...

با شنیدن این حرف شوالیه به سرعت از قلعه بیرون آمد. قلعه که تا آن زمان آشکار بود، در پس قلعه دروغین کناری از نظرها پنهان گشت. شوالیه رو به دو یارش کرد و با چهره ای جدی گفت:
_زود باشید! باید فورا از اینجا بریم!

آنیتا در عمق چشمان شوالیه نگریست. هنوز همان چشمان آبی، درست مثل قبل، نگاهی که تا عمق جان نفوذ میکرد....اما چیز دیگری در آن چشمان راسخ بود. نوعی هراس، وحشت، ترس...
چه شده بود!؟ شوالیه...شوالیه دلیری که با هروحشتی مبارزه کرده و نابودش کرده بود، حالا از چه هراس داشت!؟ نکند از...

راسل با نگرانی گفت:
_ اون جادوگر سیاه...کیه شوالیه!؟
پس او هم ترس شوالیه را خوانده بود. شوالیه او را نادیده گرفت و مشغول مرتب کردن زین الادان شد.
- باید راه بیفتیم.


دیگر جای سخن گفتن نبود! شوالیه سوار بر الادان گشت و از دو همراهش پرسید:
_آماده اید!؟
آن دو سر به تایید تکان دادند. چهره راسل به ناگاه سخت و تیره شد و دستانش به طرز غریبی تکان خوردند. با هرتکان دست راسل، دود سیاه رنگی در هوا تکان میخورد و زود از میان می رفت. دقیقه ای بعد، از میان سیاه دودهای راسل، اسب قهوه ای رنگی پدیدار گشت و شیهه ای سر داد. راسل بی صدا پا در رکاب گذاشت.

دو اسب، پا بلند کردند و آماده تاختن شدند. آنیتا، سر برگرداند، به سوی افق دوری که گردبادی نادیدنی در آن به پیش می آمد. انگار که چیزی را پرتاب کند، دستهایش را با تکانی شدید به سمت افق تکان داد. موجی از آب روان از دستهایش پدید آمد و به سمت افق روانه شد. به لباسش تکانی داد و باد را به خود خواند. نسیم صورت مسافران را نوازش کرد. آنیتا را بر بالهای خود سوار نمود و با شیهه همچون رعد الادان، سه یار به راه افتادند.



پست زيبايي بود...از خوندنش لذت بردم...داستان زياد پيش نرفت و فقط يه حادثه در آينده ذکر شد ولي اشکالي نداره...
توصيفات خوب و ديالوگ ها به جا بود ...
فقط فکر مي کنم که وصفيات حالات راسل در پاراگراف يکي مونده به آخر بعضي هاش يه ذره متناسب با توصيف يک انسان نبود...
مثلا گفته بودي چهره راسل سخت و تيره شد که اگه مي گفتي خشن و تيره شد به نظرم بهتر بود و يا گفته بودي سياه دودها که يه ذره هم خوندنش سخته و هم فهميدنش و اگر مي گفتي دودهاي سياه رنگ مناسب تر بود...
همين ديگه..چيز خاصي به ذهنم نمي رسه!!

4 از 5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/10/24 12:55:51
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/11/18 21:13:01
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.