خلاصه:
در اثر بی احتیاطی رز ویزلی، نجینی وارد اتاق تسترالها میشه.تسترالها گازش میگیرن و نجینی تبدیل به مارمولک کوچیکی میشه.لرد به لینی دستور میده از تسترالی که نجینی رو گاز گرفته خون بگیره و پادزهر درست کنه.ولی بعد از اینکه لینی به اتاق تسترالها میره مشخص میشه که تسترال مورد نظر تبدیل به هیولایی با بدن مار و بالهای تسترال شده و لینی رو به عنوان مادرش میشناسه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لرد سیاه:تو میتونی مادر خواهر اون جونور باشی...به من ارتباطی نداره.تنها چیزی که من ازت خواستم کمی از خون این هیولا بود.
لینی گوشهای تستمار(هیولا) را گرفت.
-ارباب بهش نگین هیولا...ناراحت میشه.
لرد سیاه که بشدت عصبانی شده بود شروع به داد و فریاد کرد.
-به درک که عصبانی میشه.ریختشو ببین...چقدر سعی کرده شبیه دختر زیبای من بشه.همچین بزنم اون چشمای ور قلمبیدش...

لینی با شنیدن صدای غرش جانور کمی نگران شده بود..ولی لرد سیاه بی وقفه ادامه میداد.
-جونور دراز بالدار...تازه ما هفت مترشو میبینیم.معلوم نیست چقدرش نامرئیه...برای من جهش پیدا کرده...اصلا کی به تو اجازه داد جهش یافته بشی؟تو با اون دماغ...

لرد سیاه به دنبال کله ای مناسب برای وصف دماغ تستمار گشت...ولی قبل از اینکه موفق به یافتن آن شود تستمار خیز کوتاهی برداشت.لینی افسار تستمار را کشید و سعی کرد آنرا مهار کند.ولی موفق نشد...و در یک چشم به هم زدن، دندانهای تیز تستمار در بازوی لرد سیاه فرو رفت!
-
آآآآآآآآآآآآآخ....جونور وحشی.میدونم باهات چیکار کنم.اون دندوناتو تک تک میکشم.چی شد؟صدای من چرا اینجوری شد؟
لرد سیاه با وحشت به لینی و هیولا نگاه کرد.
-شماها...چرا اینقدر بزرگ شدین؟
لینی از هیولا پایین آمد و افسارتستمار را به پایه میز بست.با احتیاط لرد را از روی زمین برداشت.
-ارباب...ما بزرگ نشدیم...شما هم مثل نجینی کوچیک شدین.شکل و شمایلتون همونه ها...فقط بند انگشتی شدین!فکر میکنم باید برای شما هم پادزهر درست کنیم!
یک ساعت بعد...جمع مرگخواران:-آه ارباب...این چه بدبختی بزرگیه!
-بفرمایین ارباب...براتون از چوب کبریت چوب جادو درست کردم.
-ارباب نگران نباشید.خودم بزرگتون میکنم.

-ارباب من حاضرم براتون پدری کنم.
لرد سیاه: