محفل زندست تا آخر ...
محفلیان هر کدام قسمتیاز بدت آلبوس را تکان می دادند و سعی داشتند او را بیدار کنند. آلبوس یکی از چشمانش را باز کرد و محفلیان همین که چشم بازش را دیدند ، داد زدند: « فلامل نگفته سنگ کجاست؟ »
آلبوس به سختی لب هایش را تکانی داد و این کلمه را بیرون داد: « وسط » و بعد دوباره بیهوش شد.
محفلیان دوباره هر کدام قسمتی از آلبوس را گرفتن و تکانش دادن. آلبوس دوباره چشمانش را باز کرد و به سختی و من من کنان گفت: « جنگل »
در این لحظه هری که ذوق کرده بود ، با خوشحالی گفت: « وسط جنگل
»تمامی محفلیان در یک چشم به هم زدن غیب شدند و و رد قسمت شمال جنگل پدیدار شدند.
آسمون ابری بود و نسیم سردی می وزید و سرما را برای محفلیان ارئه میداد. گلرت رو به هوا کرد و گفت: « مرتیکه بوقی وقت گیر آوردی؟
»در همین لحظه رعد و برق های متعددی ایجاد شد و این رعد و برق ها با هم در آشمان تشکیل این شکلک را دادند: «
»جسیکا در حالی که سعی می کرد ارایش صورتش را از نسیم تند دور کند ، گفت: « باو این آسمون رو بیخیال بشین ... بریم این سنگ لعنتی رو پیدا کنیم تا پوستم خراب نشده »
به این ترتیب محفلیان به سرعت به راه افتادن.
جنوب جنگل
مرگخواران که لباس های سیاه رنگی به تن داشتند و فرقی با چند سایه نداشتند ، در جنگل پیشروی می کردند. هیچ کدام حرفی نمی زد چون فکر می کردند که حرف شان رسته فکر اربابشان را بهم می زند.
درون فکر اربابشان: « باو امشب من تو مسنجر قرار داشتم ... فلامل لعنتی ... نمی شد این سنگو نابود کنی؟
»ولدمورت که کم کم حوصله سر می رفت و دپرس می شد ، رو به لینی وارنر کرد و داد زد: « کروشیو » لینی در خود پیچید و داد طد و بعد گفت: « واسه چی ارباب؟ »
ارباب: « واسه هیچی
»در همین لحظه یکی از مرگخواران کمی جلو دوید و بعد هراسان به طرف ولدمورت برگشت و گفت: « ارباب اونجا چند نفر هستن »
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




معلومه خوب اطرافت رو نگاه نکردی!! آره اینجا جنگله!! اصلن تو چطور جرأت میکنی با مقام ِ اعظم و بزرگتر و کبیرتر وووو .. بالاتر و والاتری مثل ِ من اینطوری رفتار کنی!!؟
دستاش تا حالا خار نرفته بود توشون!! واااااااااااای ببین استخون ترقوهش شکست!! 

