
دوربین تصویر مجری رو نشون میده که گراوپ بالای سرش ایستاده تا در صورتی که دست از پا خطا کرد و انتقاد غیر سازنده از وزیر کرد له بشه ... البته از نقد سازنده به شدت استقبال میشه

- بله همونطور که خودتون هم با خبرید وزارتخونه با قدرت زیاد شروع به کار کرده و هیچ ایرادی در کار وزیر و کابینه فوق العاده مجربشون دیده نمیشه :worry: در همین راستا خبرنگار اعزامی ما صحبت کوتاهی با ایشون در رابطه با ارتش وزارتخونه داشتن که با هم میبینیم

مجری بلافاصله شروع به دویدن میکنه و توی ره اسنعفا نامشو روی میز مدیر میزاره!
- جناب وزیر طبق گفته شاهدان عینی شما در ارتش وزارتخونه مشغول تولید سلاح هسته ای هستید! در این باره چه توضیحی دارید؟
- نمیشنوم چی میگی
خبرنگار فریاد زد: آیا شما در ارتش وزارت مشغول تولید سلاح هسته ای هستید؟ شما بمب اتم دارید؟
- گراوپ مثل این که ایشون متوجه نمیشه من گوشم سنگینه ...
گراوپ خبر نگار رو رو بلند میکنه و به ناکجاآباد پرتاب میکنه. خبرنگار دیگه ای جلو میاد و با ترس و لرز میپرسه: جناب وزیر! گفته میشه با توجه به مرگخوار بودن شما ارتش وزارت قصد داره بر علیه محفل ققنوس فعالیت کنه (خبر نگار با چشمش به گراوپ افتاد و ادامه داد) درمورد این شایعات بی اساس چه توضیحی دارید؟
- سوال نسبتا خوبی بود! این شایعات کاملا بی اساسه و ارتش وزارتخونه فقط و فقط برای مبارزه با هر تشکلیه که امنیت جامعه جادویی رو به خطر بندازه. هر گروهی که باعث بشه امنیت از بین بره ما از مجرای قانون پودرش میکنیم. در پایان باید از تمام جادوگران و ساحرگانی که توانایی کمک کردن به مام میهن رو دارن دعوت کنم که برای عضویت در ارتش درخواست بدن، چون همونطور که میدونید امروز خیلی ها بر علیه من یعنی در واقع بر علیه ملت هستن و تعداد سرباز کمی که ما داریم کفاف نمیده. مردم خودشون باید دست به دست هم بدن و تو دهن این افراد بزنن. هر کس بر علیه منه بر علیه این ملته چون من با رای این ملت وزیر شدم
- با تشکر از شما جناب وزیر ...
- گراوپ سیبیل این خبرنگاره رو مخ نیس یکم به نظرت؟
تصویر قطع میشه و از سرنوشت خبرنگار مذکور کسی با خبر نمیشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) سایت با منه! با یک اشاره ی دست من بلاک شدی الفیاس.
رخت بر مي بندد و پرواز براي كوچ را آغاز مي ...
ستم هاي بي پايان اسمشو نبر
! من پدرمو ...


... فهميديم مرگخوار شده ، چند روز بعد داداشم سياه و كبود اومد خونه ، گفت كه كار بابا بوده ، فرداش با بابا حرف زدم ، ولي اون گفت كه ديگه منو دوست نداره ! گفت كه اربابش خيلي مهم تره و اعتراف كرد كه مامانمو از قصد كشته !
