جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  253 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 فروردین 1392 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بدنبال تصمیم گرفته شده، گروه تجسس به سمت محلی که احتمال می رفت خانه جاگسن باشد به راه افتاد.
- خب، اینم از تقاطع بلوک سه و بلوک چهار، حالا باید بپیچیم توی کوچه سمت راست، در سوم....

بلاتریکس سرش را از روی نقشه بلند کرد و با چشمانی تنگ شده به ساختمان روبرویش خیره شد.
- اون اینجا زندگی می کنه؟!!
- اینجا که بیشتر شبیه خونه خرابه هست!
- خونه خرابه که در مقابل این به قصر بیشتر شباهت داره!

دافنه که با چندش به منظره روبه رویش نگاه می کرد، گفت:
- می گم چطوره تا شما میرین داخل خونه و یه سر و گوشی آب بدین من سر کوچه کشیک بدم.

ایوان به تابلوی کجی که در وردی حیاط خلوت خانه نصب شده بود اشاره کرد و گفت:
- اوهو...بگو می ترسم خونهه رو سرم خراب شه، دیگه نمی خواد فیلم برای ملت بازی کنی!
- به من می گی ترسو... بزنم اون چهارتا استخونت رو هم خرد کنم...
- خفه!

بلاتریکس چشمش را از تابلوی خطر! وارد نشوید برداشت و به سمت خانه براه افتاد و در همان حال گفت:
- در هر صورت برای احتیاط باید دو تا مراقب بیرون بزاریم، مورفین تو هم با دافنه بمون، بقیه هم با من بیاین.

پنج دقیقه بعد

- عجب احمقیه این جاگسن، اخه با خودش چی فکر کرده که این همه طلسم امنیتی روی در نصب کرده، فکر کرده کسی میاد توی این قصر برای دزدی!
- من که گفتم این یارو مشکوک می زنه!
- ساکت، تمرکزم رو به هم نزنین...

آنتونین که از شدت تمرکز قرمز شده بود آخرین افسونش را هم روی در ورودی اجرا کرد. صدای تق آرامی باعث شد که دو مرگخوار دیگر دست از غرولند کردن بردارند و با وسواس به دری که آرام آرام باز می شد نگاه کنند.
- بزنین بریم تو... می خوام بدونم این یارو تازه وارده چه چیزایی برای مخفی کردن از ارباب داره...

نیم ساعت بعد

- من که اینجا چیزه مشکوکی دال بر خیانتکار بودن اون نمی بینم. بی خودی داریم وقت تلف می کنیم. از اولم گفتم اگه به کسی باید مشکوک باشیم، آیلینه!
- ایوان ول کن دیگه... منم با بلا موافقم. اینجا جز چندتا کاغذ باطله و فضله جغد چیزه دیگه ای نیست! اصلا به نظر نمی رسه جاگسن این اواخر اینجا زندگی کرده باشه!
- به شما میگم باید اینجا رو بازم بگردیم. من مطمئنم که یه چیزی پیدا می کنیم. در ضمن گزارشا ثابت می کنه که جاگسن این اواخر بیشتر وقتشو اینجا میگذرونده!
- ما که خسته شدیم. اگه می خوای بازم بگردی خب بگرد، ما که میرم استراحت کنیم.

انتونین با گفتن این جمله به سمت یکی از مبل های مجاور اجاق مطالعه رفت و روی ان نشست. بلاتریکس هم در مبل دیگری فرو رفت. با این حال ایوان قصد کوتاه امدن از حرفش را نداشت و دوباره مشغول باز و بستن کمدهای اتاق شد.

کمی بعد آنتونین با احساس سرما، چوبش را به سمت اجاق خاموش گرفت تا ان را روشن کند، اما...
- بوم....

برای لحظه ای سه مرگخوار فکر کردند کل خانه بر روی سرشان آوار شد. اما زمانیکه مه عجیبی که از ناکجا اباد انها را احاطه کرده بود فروکش کرد، با تعجب متوجه شدند داخل یک دالان بر روی زمین افتاده اند.
- ابله... چیکار کردی؟!
- مم...من... من کاری نکردم... فقط اجاق رو روشن کردم!

بلاتریکس به سختی از روی زمین بلند شد و بار دیگر چوبدستیش را روشن کرد. ظاهرا روشن کردن اجاق کلید ورود انها به دالانی مخفی بود. ایوان که ذوق زده شده بود دستان استخوانیش را به هم مالید و با خوشحالی گفت:
- دیدین گفتم این یارو خرد خاکشیر داره!

لحظاتی بعد هر سه در امتداد دالان، زیر نور لرزان چوب دستی هایشان پیش می رفتند. شیب دالان کمی تند و رو به پایین بود و باعث می شد گاه گاهی پاهایشان بلغزد. با این حال در زمانی کوتاه هر سه در مقابل دری تیره رنگ قرار گرفتند که عبارتی طلایی روی آن خود نمایی می کرد.
- به اصالتت افتخار کن...اصالت همیشه راهگشاست!

بلاتریکیس چند بار نوشته طلایی را خواند. سپس ظاهر در را بررسی کرد و در نهایت با لبخندی شوم رویش را به سوی دو مرگخوار دیگر برگرداند و گفت:
- هوووم... فکر نمی کردم این یارو اونقدرها هم به اصل و نسب اعتقاد داشته باشه.... آنتونین چاقو!


چند لحظه بعد

- اوخ.... لعنتی مجبور نبودی دستمو اینجوری ببری!
- ساکت... یالا دستتو بذار روی در!

آنتونین با چهره ای در هم دست خون آلودش را روی در قرار داد. ظاهر در همچنان به محکمی و نفوذناپذیری قبل به نظر می رسید اما هنگامی که انتونین دستش را حرکت داد، تا مچ درون در فرو رفت.

- دره نفوذ پذیر شده... ایوان اول تو برو تو!

چند ثانیه بعدتر

- ها ها ها... بلا فکرکنم رقیب پیدا کردی...
- ببند اون نیشت رو!

تصویر متحرک بزرگی از لرد سیاه کل دیوار رو به رویشان را اشغال کرده بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن در 1392/1/20 3:00:32
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 19 فروردین 1392 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن و پرنس پس از تحویل دادن سفارش تام ریدل جلوی درب خانه ایستادند تا به این فکر کنند که ماموریتشان را از کجا شروع کنند. جاگسن از زیر شنلش نقشه ای را درآورده بود و مکان هایی را که احتمال می داد می توانند در آن به دنبال نخود سیاه بگردند علامت گذاری می کرد. ایلین پرنس به نقشه خیره شده بود که به سرعت به نقشه راهنمای علایم ضربدری تبدیل میشد. آرام نگاهی به دو رو برش انداخت تا مطمئن شود کسی برای فضولی آن اطراف نایستاده و آهسته پرسید:
- چیزه... میگم به نظرت این قضیه یه کوچولو مشکوک نیست؟
جاگسن بی آنکه سرش را از روی نقشه بلند کند گفت:
- همینکه یهو از صبح همه مرگخوارا یه دفعه با هم غیبشون زده و ارباب ما دو تارو فرستاده دنبال نخود سیاه؟
- دقیقا... نمی دونم چرا این جمله آخرت یه نموره آشنا می زنه... انگار قبلا یه جایی شنیدمش
جاگسن با بی حوصلگی نقشه را تا کرد و داخل جیب شنلش گذاشت:
- به هرحال هرچقدر هم مشکوک باشه این اولین ماموریتمونه و ما باید از پسش بربیایم. نباید وقتونو با این فکرهای الکی هدر بدیم.اگه بدون نخود سیاه برگردیم پیش ارباب باید با کله هامون خداحافظی کنیم اونوقت :worry:
هر دو از این تصور بر خود لرزیدند.
- خب باشه... میگی از کجا شروع کنیم دنبال نخود سیاه بگردیم؟
- اول بریم دیاگون.
- نخیر اول بریم هاگزمید.
- همون که اول گفتم... می ریم دیاگون.
- حالا که معلومه به توافق نمی رسیم باید به شیوه پست قبلی رفتار کنیم.
هر دو بار دیگر دست هایشان را بالا بردند و با گفتن سنگ کاعذ قیچی پایین آوردند. اینبار آیلین برنده شد. بلافاصله هردو شنل هایشان را به دور خود پیچیدند و ثانیه ای بعد صدای پاق بلندی که نشانه آپارات بود به گوش رسید.

در هاگزمید
تیم تحقیقاتی مرگخواران متشکل از آنتونین، دافنه، مورفین، بلاتریکس و ایوان در خیابان اصلی هاگزمید ظاهر شدند. ایوان بدون توجه جیغ و داد مردم که از ظهور ناگهانی 5 مرگخوار وسط خیابان اصلی هاگزمید وحشت زده شده بودند، به اطرافشان نگریست:
- خب اینم از هاگزمید... اول بریم در مورد کدومشون تحقیق کنیم؟
بلاتریکس که از هیاهوی مردم چندان راضی به نظر نمی رسید گفت:
- من میگم اول از همه ته توی کار زنه رو در بیاریم... هر چی باشه مامان اسنیپه. از همون روز اولم به قیافه اش می خورد خیلی موذی باشه.
ایوان با تکان سر موافقتش را اعلام کرد:
- آره منم موافقم. اصلا انگاری مادر و پسر این جاسوس بازیا تو خونشونه.
آنتونین مخالفت کرد:
- نه طبق اطلاعاتی که لرد داد جایی که جاگسن زندگی می کرده به اینجا که ظاهر شدیم نزدیکتره... من میگم اول بریم اونجا واسه تحقیق.
بلاتریکس با عصبانیت کروشیویی را حواله آنتونین کرد که با جاخالی دادن او به زنی که پشت سرش در حال فرار کردن بود، برخورد کرد:
- به چه جرئتی با من مخالفت کردی؟ تو چرا نمی فهمی؟ من باید اول از همه ته توی کار این زنه رو در بیارم. مطمئنم یه مدارکی می تونم پیدا کنم که به لرد نشون بدم اسنیپ از اولش هم خائن بوده. :vay:
قبل از اینکه آنتونین چیزی بگوید دافنه مداخله کرد:
- نه آنتونی راست میگه... ما همینجوریش بدجوری داریم جلب توجه می کنیم. اگه اول بریم دنبال تحقیقات برای آیلین پرنس باید کلی راهو تا اینجا برگردیم. ممکنه تا اون موقع محفل بریزه اینجا. اول بریم سراغ پیشینه جاگسن بعدش هم آیلین پرنس چون اون تو خود هاگزمید زندگی نمی کرده و محل زندگیش اطراف هاگزمیده.
نظر تو چیه مورفین؟
مورفین:
بلاتریکس دندان قروچه ای کرد ولی چیز دیگری نگفت. دافنه با خوشنودی گفت:
- عالیه... خب طبق این ادرس جایی که قبلا جاگسن زندگی می کرده دو تا کوچه اونورتره.
مرگخواران آماده حرکت شدند و مورفین با کمک تو سری انتونی از خواب ناز پرید و غرولند کنان به راه افتاد. تیم تحقیقاتی در طول خیابان که حالا پرنده در ان پر نمیزد به راه افتاد.
دقایقی بعد از رفتن تیم تحقیقاتی
دو صدای بلند بار دیگر سکوت خیابان اصلی هاگزمید را بر هم زد. دو قامت در هیبت مرگخواری پیچیده در شنل هایی سیاه در خیابان اصلی ظاهر شده بودند. هر دو در حالیکه شانه به شانه هم قدم بر میداشتند همان مسیر را در پیش گرفتند که دقایقی قبل تیم تحقیقاتی مرگخواران از آنجا عبور کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 19 فروردین 1392 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن و پرنس جلوی در داروخانه رسیدند و من من کنان همدیگر را نگاه کردند. صحنه آهسته شد، نگاه هایشان در هم تنیده شد و هر دو دانستند که به سیاق سابق باید چه کنند! دست ها را مشت کردند، به طرف هم گرفتند و گفتند:
_ سنگ... کاغذ... قیچی
_ سنگ... کاغذ... قیچی
_ سنگ... کاغذ... قیچی

نتیجه، دو به یک به نفع جاگسن شد و در حالی که پوزخند میزد پشت سر پرنس وارد داروخانه شد. خانم دکتر با لبخندی روی لبش به طرف آن ها آمد و گفت:
_ چه کمکی از دست من برمیاد؟

پرنس من من کنان گفت:
_ هیووووم .. امممم ... چیزه ... چیز ...

خانم دکتر با تعجب گفت:
_ بگو عزیزم راحت باش چرا خجالت میکشی؟

پرنس:
_ آخه میدونید چیه من دفعه اولمه به داروخانه مشنگی چیز یعنی داروخانه شما میام. بعدم یه چیزی بهم گفتن بگیر که اصلا نمیدونم چیه و میترسم چیز بدی باشه!

خانم دکتر:
_ نه بگو عزیزم راحت باش. مشخصاتشو بده من راهنماییت میکنم!

پرنس آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ خب گفتن که شبا معمولا استفاده ش میکنن!

خانم دکتر با ابروهای بالا امده جواب داد:
_ خــــب!

پرنس:
_ بعدش گفتن طعم های مختلفی داره و طعم تلخشو نمیخوان! شیرینشو میخوان!

خانم دکتر:
_ خـــــــب!

از اونطرف جاگسن داشت یواشکی شلوار پرنس رو میکشید و بهش اصرار میکرد ادامه نده و میگفت بیا بریم! پرنس که سعی میکرد دست جاگسن رو از روی شلوارش برداره گفت:
_ بعدش گفتن که سفیده و وسطش خط داره!

خانم دکتر زد زیر خنده و گفت:
_ آهان شما قرص میخواین! قرص خواب آور! احتمالا برای پدربزرگ یا مادربزرگتون میخواین! بفرمایید میشه ده اودلار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1392 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-تــــــــــــــق!

هیـجـان زده نشویـد! این صدای بسته شدن درب خروجی دفتر کار ارباب بود که جناب جاگسن با بی دقتی و تمام زورش،آن را به هم کوبیـده بـود!

چهره ی لرد در پشت میـزکار:

جاگسن و آیلین هر دو سعی کردند که به آرامـی از پله های دفتر لرد پایین بروند اما خب، تلاششان بی فایده بود!جاگسن به خاطر ماموریت جدید،ذوق مـرگ شده بود زیرا همیشه به دنبال فرصتی بود تا خود را به لرد اثبات کند.

ولی آیلین وضعیت دیـگری داشت.گرچه هردوی آنها هیـجان زده بودند اما دلیل هیجان آیلین چیـز دیگری بود! اینکه همه ی مرگخواران توی یک روز غیبشون بزنه برایش خیلی عجیب بود و عجیب تر از همه اینکه ماموریت ارباب "نـخــود سیــاه" بود.

پـرش ذهنـی نویسنـده:مــــامــــان لطفا ساکت باش!نمیزاری آرامش داشته باشم،بـالاخره از این خونه میــرم!

مادرم به من نگاهی اندر سفیه می اندازه و میگه(محـاوره!):

-وا،چـه غلـطا !

نفــس عمیــق...و پایان پرش ذهنی!

درحالی که هـردوی آنها مات و مبهوت -البتـه هرکـدام به یک دلیـل-جلوی پله های دفتر ارباب ایستاده بودند،تــام به صورت پارازیت وار همانند کودکان پیش فعال، با پـرشی از آشپزخونه بیرون میاد.

جاگسن قدمی به جلو میـره و لحنی نصیحت آمیز،گفت:

- پدرجـان با این سنّتون اینکارا دیر نیست؟!نمیگید ارباب یتیم بشه؟!

در همان موقع صدایی زنـونـه(!) از داخل آشپزخانه به گوش رسید که با لحنی ملوس گفت:

- تــامی جـــون،منتظـرمـا !

تـــام یک نگاه به جاگسن و یک نگاه به آیلین می اندازه و با صدای بلند شروع به فکر کردن میکنـه :

-اینکه اصلا سرو وضعش نمیخوره داشته باشه! این یکی هم که شوتـه اصلا! (تو خماری بمونین کدوم یکی!)

مقدار کمی پـول از جیبش در میاره، به جاگسن میده و میگه:

- برو داروخونـه،یه بسته..گوشتو بیار! هرچی اضافی موند هم برای خودت باشه!

جاگسن قبل از اینکه اطاعت کنه،میگه:

- از قیمت دلار خبـر ندارید،نه؟!فکر کنم کلی هم باید روش بزارم اما چون شمایید،چشم!

و با آیلین، دوتایی به سمت داروخونه روانه میشن.این فرصتی بود براشون تا خوب فکر کنن ،شک های ایجاد شده در ذهنشون رو برطرف کنن و بعد به ماموریت "نخود سیاه"برسن!

درک سبـک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/1/18 22:03:54
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1392 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-ایوان؟پس کجاست این جاگسن؟نمیدونه به محض اینکه ارباب احضارش کرد باید اینجا ظاهر بشه؟

ایوان روزیه با حالتی مضطرب به در اتاق لرد چشم دوخته بود.
-ارباب منم نمیدونم.همه اینا رو بهش تفهیم کردیم.ولی ظاهرا حالش نشده.اگه اجازه بدین من برم بیارمش.

لرد با خونسردی به نوازش کردن نجینی ادامه داد.
-نه ایوان.لازم نیست بریم دنبالش.من مطمئنم خودش میاد اینجا.

ایوان از اینکه لرد سیاه هنوز تحت تاثیر کتاب هفتم بود بشدت تحت تاثیر قرار گرفت.درست در همین لحظه چند ضربه کوتاه به در خورد.لرد اجازه ورود داد و ایوان نفس راحتی کشید.ولی به جای جاگسن، آیلین پرنس وارد اتاق شد و تعظیم کرد.
-ارباب منو احضار فرموده بودین؟

لرد با تردید نگاهی به آیلین انداخت.نجینی هم سعی کرد نگاه نافذ ارباب را تقلید کند ولی موفق نشد.ایوان با دستپاچگی به طرف آیلین رفت.
-کی تو رو صدا کرد؟ارباب جاگسن رو احضار فرمودن.دیروزم به تو ماموریت دادم،جاگسن اومد گزارش داد.سریع برو بهش بگو بیاد اینجا.

آیلین تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.لرد سیاه دو پوشه سیاه رنگ را از روی میز برداشت و باز کرد.
-ایوان؟این دو تا همون مرگخوارایی هستن که به تازگی تاییدشون کردم؟

ایوان با اشاره سر تایید کرد.
-بله ارباب.البته همون موقع هم بهتون گفتم که این دو تا حرکاتشون مشکوکه.شما فرمودین بهتره دهنمو ببندم.اون جاگسن هر شب بعد از خوابیدن همه چند جغد به مکانهای نامعلومی میفرسته.این آیلین هم همیشه چیزایی رو میدونه که اصولا نباید ازشون اطلاع داشته باشه!همین دیشب از من پرسید چرا شبا جورابهامو لای کتابم میذارم!کسی از این قضیه اطلاع نداشت.دو روز پیش هم میگفت دامبلدورسرما خورده.بهتره به جای کباب تسترال بهش شلغم بدن.
لرد سیاه به عکس سه در چهار جاگسن که در صفحه اول پرونده اش در حال تعظیم به سمت لرد بود خیره شده بود.
-یعنی ممکنه جاسوس باشن؟


ساعتی بعد...مکانی نامعلوم در خانه ریدل:

-یاران وفادار ارباب!آنتونین دو دقیقه اون قلم پر رو بذار کنار.ارباب داره حرف میزنه...دافنه میشه بپرسم اون نخ رو برای چی داری به دنده های ایوان میبندی؟...همه به اینجا توجه کنن!

با خشن شدن تن صدای لرد، توجه مرگخواران به او جلب شد.
-خب...امروز همه شما رو برای انجام ماموریت مهمی اینجا جمع کردم.دو مرگخوار جدید داریم.جاگسن و آیلین پرنس.اخیرا ایوان حرکات مشکوکی از این دو نفر دیده.قسم میخوره که هر دوی اینا جاسوس هستن.

ایوان:من؟؟:worry:

لرد سیاه به سخنرانیش ادامه داد.
-حالا وظیفه شماست که حقیقت رو هر جا که هست بیابید و برای ارباب بیارید.پرونده هر دو نفر اینجاست.ازتون میخوام درباره شون تحقیق کنین.هر دوی اینا قبل از ورود به ارتش سیاه در هاگزمید زندگی میکردن.میتونین از اونجا شروع کنین.


ساعتی بعد تر...دفتر کار لرد سیاه:


در اتاق لرد با صدای بلندی باز شد و جاگسن نفس نفس زنان وارد اتاق شد.
-ارباب نمیدونین چی شده!
لرد:ارباب همیشه همه چیز رو میدونن جاگسن.
جاگسن:نه ارباب ایندفعه نمیدونین.
لرد:با ارباب مخالفت میکنی جاگسن؟
جاگسن:نه ارباب.
لرد:باز که مخالفت کردی جاگسن!
جاگسن:آخه خبر مهمی براتون دارم ارباب.
لرد:پس قبول کردی که مخالفت کردی جاگسن؟اصلا تو چرا در نزده وارد شدی؟
جاگسن:ارباب آیلین هم در نزده وارد شد.ولی هر دوی ما رو ببخشین.چون بسیار هیجان زده هستیم.مرگخوارا...غیبشون زده!

لرد سیاه با خونسردی به طرف تخت سلطنتش رفت و روی آن نشست.
-میدونم.همشون رفتن مرخصی.کاملا اتفاقی بود که مادربزرگ دافنه فوت کرد وپسر آنتونین در کنکور مشنگی قبول شد و خواهر مورفین ازدواج کرد.حالا فقط شما دو تا باقی موندین که براتون ماموریت مهمی دارم.قراره برین دنبال یه چیزی.

آیلین با شنیدن کلمه ماموریت ذوق زده شد.جلوتر رفت و پرسید:
-البته ارباب،مادربزرگ دافنه قبلا فوت کرده بود، آنتونین پسری نداره و خواهر مورفین همون مادر شما هستن.ولی اینا به ما ربطی نداره.مهم ماموریته. دنبال چی باید بریم ارباب؟سنگ جادو؟شنل نامرئی کننده؟کفشهای پرنده؟

لرد کمی فکر کرد.ولی از آنجایی که هیچ مرگخواری برای کمک به او حضور نداشت به نتیجه ای نرسید.
-نه نه...دنبال چیز...چیز...دنبال نخود سیاه!...شما باید برای ارباب نخود سیاه پیدا کنین.ارباب برای درست کردن نوعی معجون شدیدا به نخود سیاه احتیاج دارن.من مطمئنم که شما از پسش بر میایین.ارباب به شما اعتماد داره.
دو مرگخوار در حالیکه جمله "ارباب به ما اعتماد داره" را زیر لب تکرار میکردند از اتاق خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 8 دی 1390 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 3 نصفه شبه و فقط صدای جاروی کارگر محترم و زحمت کش شهرداری به گوش میرسه که در این هوای سرد مشغول رفت و روب کوچه س. دامبلدور خیلی وسوسه شده که بره بخوابه چون هم خسته س هم اینکه هوا فوق العاده سرده و پتو الان بزرگترین نعمت دنیا و مهمترین اختراع بشریه.

ولی دامبلدور نمیخوابه چون خونش به جوش اومده. دامبلدور دستشو میکنه تو مانیتور و سوروسو از اونور مانیتور میکشه تو و میندازه تو اتاق!

سوروس که پیژامه و لباس خواب تنشه خودشو حمع و جور میکنه و با یک علامت سوال بزرگ دامبلدورو نگاه میکنه.

دامبلدور: سوروس؟ پسرم؟ ...
سوروس: جانم پرفسور؟
دامبلدور: ... دکترم؟ عزیزم؟ نامرد! آدمکش! از کجا شروع کنم آخه؟ اولا بهت گفتم آروم بزن، تازه لحظات آخر خیلی معصومانه گفتم:"سوروس پلیز!"

ولی توی سنگدل همچین آودا زدی که از بالای برج شصت طبقه هاگوارتز شوت شدم پایین. بعدشم تازه دوباره رفتی عضو مرگخوارا شدی. بعدشم یدفعه میری چند وقت بعد میای. الانم که اومدی شایعات رولینگو درباره من ادامه میدی!

سوروس: اووووم ... اممممم ... همه اینا درسته ولی من توی ترین ها بهت رای دادم پرفسور!

دامبلدور: جان من؟ کو؟ آهان راست میگی. خب باعث افتخاره که یک پرفسور و دکتر منو لایق دونسته! ... اهم اهم ... حالا در هر صورت میری پست قبلیتو دوباره مینویسی و ایندفعه شایعات رولینگو وارد پستت نمیکنی! بدو بپر تو مانیتور برو خونتون! نصفه شبی حرف برامون در میارن عین همین حرفایی که خودت در مورد من و هری درآوردی! دهه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آذر 1390 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_ آخ! آخ! پام! پام! آلبوس مگه کوری!؟

هری با عصبانیت سعی میکرد دامبلدور را از روی خودش بلند کند. دامبلدور که گویی هنوز گیج و منگ بود بی حرکت بر روی هری افتاده بود و تلاشهای هری راه به جایی نمیبرد.

دامبلدور : منو این همه خوشبختی محاله...

ریموس که موقعیت را مناسب میدید با سرعت هرچه تمام دوربینی رو که قبلا" در مناسب ترین زاویه اتاق نصب کرده بود برداشت و به سمت در حرکت کرد.

هری با تمام قدرت سیلی جانانه ای را به گوش دامبلدور نواخت که البته به دلیل انبوه ریش های دامبلدور بی اثر ماند!()
_ پاشو آلبوس. پاشو! بوی توطئه میاد... این نوره چی بود؟

دامبلدور با تعجب گفت :

_ چه توطئه ای مثلا"؟ اینجا که به نظرم همه چیز خوبه!

هری با اکراه صورتش را کنار کشید.
_ اییییش!

همان موقع جیمز وارد اتاق شد.
_ چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

و سپس برقها را روشن کرد...

جیمز : وای!

آلبوس با دیدن جیمز خود را جمع و جور کرد و هری نفس راحتی کشید. جیمز با شیطنت تمام به پدرش و دامبلدور چشم دوخت.
_ داشتید چی کار میکردید؟

_ نیشتو ببند پسره پر رو! این مسخره بازی رو تو ترتیب داده بودی؟

جیمز که متوجه عصبانیت پدرش شده بود لبخند بر صورتش محو شد.
_ نه به مرلین. من استثنائا" اینبار رو بی گناهم... فقط دیدم عمو ریموس سریع از اتاق اومد بیرون و الانم داشت میرفت بیرون از خونه...

هری با عجله جیمز را از سر راهش کنار زد و به سمت در خروجی رفت و ریموس را بیرون از خانه دید که با غم و اندوهی فراوان به خانه گریمولد نگاه میکرد.

_ ریموس! تو چی کار کردی؟

ریموس با دیدن هری چند قدم به عقب برداشت.
_ متاسفم هری... اینو به دامبلدور هم بگو!

قطره اشکی از گوشه چشم ریموس بر روی صورتش لغزید و با صدای پاقی ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 14 آذر 1390 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که دامبلدور را تعقیب میکرد ، فکر بهتری به ذهنش رسید ...

او تصور میکرد که باید از نقطه ای به دامبلدور ضربه بزند که همیشه مدنظر رسانه های جادوگری بوده است . در حقیقت ریموس به مشکلات اخلاقی دامبلدور فکر میکرد !
بنابراین از تعقیب او منصرف شد و به سوی اتاق خود قدم برداشت تا بتواند در آرامش ، نقشه ای زیرکانه طراحی کند . او باید تمام تلاش خود را میکرد تا بتواند حداقل تا یک روز آینده نقشه خود را عملی کند ...

یک روز بعد ...
اتاق جیمز

- عمو میشه بلاخره برم تو اتاقم ؟ یه پک جدید یویو خریدم فوق العادس ... بیا بریم نشونت بدم !

ریموس برای عملی کردن نقشه اش ، به جیمز اجازه ورود به اتاقش را نمیداد . پس از گذشت دقایقی هم هری را مجبور کرد تا وارد اتاق جیمز شود و پس از ورود او ، همه ی چراغ ها را خاموش کرد و پس از آن یک میله فلزی بر روی زمین قرار داد .

- ریموس ، تو که نگفتی با من چیکار داری ولی دیگه چرا چراغارو خاموش میکنی ؟

ریموس بدون توجه به حرف های هری از اتاق خارج شد و راهی اتاق دامبلدور شد . وقتی که به اتاق دامبلدور رسید ، در زد و وارد شد ...

- آلبوس ، اون وسیله عجیبو آماده کردم تا نشونت بدم . گذاشتمش توی اتاق جیمز منتها چراغا باید خاموش باشه تا اون وسیله کار کنه .

- خیلی خب ، الان میام !

سه دقیقه بعد ...

دامبلدور به آرامی در اتاق جیمز را باز کرد و بدون اینکه چیزی ببیند به جلو قدمی برداشت . کمی که جلوتر رفت ناگهان پایش به یک شی که در آن تاریکی مشخص نبود گیر کرد و ...

گروووومپ !

به سمت جلو پرت شد ولی به جای اصابت با زمین حس کرد که به چیز دیگری اصابت کرده است .... دامبلدور برروی هری افتاده بود !

عکس گرفته شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 12 آذر 1390 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس لوپین چند بار رمز را پیش خودش تکرار کرد تا فراموش نکند.سپس به همراه جیمز وارد خانه شد.

آلبوس دامبلدور روی کاناپه مورد علاقه اش نشسته و سرگرم مطالعه روزنامه بود.با دیدن ریموس لبخندی زد و گفت:
-ریموس!کجا بودی؟رمز عوض شده بود.چطور تونستی وارد بشی؟...خب اینا رو ولش کن.موفق شدی پول جور کنی؟
ریموس با دلخوری سرش را تکان داد و جواب مثبت داد.آلبوس خمیازه ای کشید.روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت و گفت:
-آه....چقدر خسته هستم.جیمز، لطفا نیم ساعتی جیغ نکش بذار استراحت کنم.قول میدم بعد از بیدار شدن اجازه بدم یویوهای رنگارنگتو به ریشم گره بزنی.موافقی؟
جیمز با صدای بلند موافقتش را اعلام کرد ولی ریموس در حال فکر کردن به رداهای خواب دامبلدور بود.ناخودآگاه لبخندی زد.رداهای خواب دامبلدور به حدی مضحک و مسخره بودند که میتوانستند سوژه مورد نظر لرد سیاه باشند!

ریموس دوربین قدیمیش را در جیب ردایش گذاشت و سوت زنان به دنبال دامبلدور به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 11 آذر 1390 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس در همان لحظه با صدای پقی خانه ریدل را ترک کرد و به میدان گریمولد آپارات کرد.

میدان گریمولد

میدان گریمولد مانند گذشته خلوت و ساکت بود. ریموس با صدای آرامی گفت:
- محفل ققنوس، خانه شماره 12 گریمولد.

ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. بر خلاف دفعه قبل این بار با صدای بلندی تکرار کرد:
- محفل ققنوس، خانه شماره 12 گریمولد.

باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد. ریموس نا امیدانه شنلش را دور خودش پیچید تا دوبار به خانه ریدل آپارات کند اما پسری کم سن و سال که در حالی که سرش پایین بو و سوت می زد راه می رفت مانع این کار او شد. ریموس بلافاصله آن پسر را شناخت. او جیمز سیریوس پاتر بود. لبخندی بر لبان ریموس نمایان شد.

جیمز پس از دیدن ریموس گفت:
- سلام عمو ریموس. چرا نمیری توی خونه؟

ریموس اخمی به جیمز کرد و گفت:
- آخه تو را دیدم گفتم با هم بریم. راستی چرا تو این موقع روز این جایی؟

جیمز سرش را زیر انداخت گفت:
- آخه عمو داشتم با تدی بازی می کردم یهو گمش کردم. فکر کنم الان اومده توی خونه. حالا بذار بریم توی خونه و ببینیم هستش یا نه.راستی می دونستید رمز عوض شده؟

- نه. رمز حالا چیه؟

- سربلندی مال محفیان است و بس.

بعد از گفتن این حرف جیمز خانه شماره دوازده میدان گریمولد ضاهر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده