جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

112 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
107 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان!داره فرار می کنه!

دامبلدور انگشت اشاره اش را به طرف بلا گرفته بودمروپی نیم نگاهی به مرگخوار فراری انداخت.
-ولش کن پسرم.کاندیدای چندان جذابی محسوب نمی شه.تو هم که علاقه ای بهش نداشتی.برات بهترشو پیدا می کنم.ما تمایلی نداریم صاحب نوه های مو وزوزی بشیم.

دامبلدور نمی دانست که لرد سیاه با مادرش چطور رفتار می کرد و آیا اجازه دارد که خودش را برای مروپی لوس کند یا نه!ولی به هر حال او دامبلدور بود...لوس شدن جزئی از وجودش بود!
-من همشونو می خوام مامان!همشون باید جلوی چشمم باشن که بتونم انتخاب نهاییمو انجام بدم.

بلا در حال خارج شدن از در بود که با اشاره مروپی، در با شدت زیادی بسته شد و بلا در این حادثه بینی خود را از دست داد و از اینکه شباهتی با لرد سیاه پیدا کرده غرق در شادی و شعف شد.

مروپی اخمهایش را در هم کشید.
-پسرم؟کی به تو گفته قراره انتخاب کنی؟پس ما بیخودی ده ساله داریم لیست تنظیم می کنیم؟ما انتخاب می کنیم و تو می گی چشم...باشه؟

مخاطب بعدی مروپی بلاتریکس بود.
-و تو!کسی حق نداره از شیرینی خامه ای ما فرار کنه.غرورش جریحه دار می شه.تا اطلاع ثانوی همین دور و برا باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 05:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدمورت میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه. دامبلدور به لرد ولدمورت پیشنهاد می‌ده جاهاشون رو عوض کنن. یعنی دامبلدور بیاد رئیس مرگخوارا شه و لرد بره محفل. در محفل، لُرد در حال تأیید تازه‌واردین محفله که فرشته‌ی نگهبانش بهش یادآوری می‌کنه اگه یکی از اون دو نفر زیر قراردادش بزنه، می‌میره و نفر دوم رهبری هر دو گروه رو به عهده می‌گیره. در سمت ِ دیگه، دامبلدور درگیر یاد گرفتن ِ طلسم‌های نابخشودنیه که مادر لُرد با لیستش از راه می‌رسه تا برن خواستگاری...!
special thanks to miss gant!

_______________



بلاتریکس با موهای مواجی که مانند صحنه های برق گرفتگی سیخ شده و در هوا پخش شده بودند و چهره ی برافروخته چوبدستی لرد را از دامبلدور گرفت و در حالی که به طور ناخوداگاه اخگر های سبزرنگ کروشیو را از نوک چوبدستی به تمام جهات ساتع میکرد با لحنی که نشانگر ضعف اعصاب عمیقی بود و جیغ بنفشی که میتوانست در یک لحظه عمق اخلاق سگی او را برای شخصی که اولین بار بود او را میدید نیز کاملا آشکار سازد خواستار جلوگیری از ورود مروپ به خانه ریدل شد و مرگخوار ها نیز به سرعت با شیرجه هایی بلند که اگر نماینده ی ذی ربطی در آن لحظه شاهدشان بود قطعا نام خیلی از آن ها را در رکورد های جهانی شیرجه جاودانه میکرد سعی در خروج از تیررس طلسم های او داشتند اما ناگزیر تنی چند از مرگخوار ها ضمن انتخاب بد از بین بد و بدتر به جهت نامطلوب گریختند و با خروج از حال و ورود به راهرو مقابل مروپ قرار گرفتند و وظیفه ی خطیر دور نگه داشتن او از فرزند تغییر هویت یافته اش شدند!

بلا چوبدستی که از فرکانس بالای امواج خشم و طلسم در حال انهدام بود را به گوشه ای پرتاب کرد و ناگهان در یک حرکت آنتاحاری پرید روی دامبلدور تا او را از چشم مروپ دور نگه دارد!

اندکی آن طرف تر لینی و رز در چارچوب در ایستاده بودند و در حالی که لبخندی به پهنای صورتشان به مروپ تحویل میدادند بدون هیچ حرفی از ورود او به حال ممانعت میکردند!

- برین کنار دیگه :vay: چتون شده شما؟ چرا اینطوری میکنید؟ لینی میخوای از لیست حذفت کنم؟!

-

- نیشخند به من تحویل میدن باز! میرین کنار یا به خشم متوصّل بشم؟

-

- قــنــــد عـــســـــل؟؟ شــیــــر و شـــکــــر؟؟ این دیوونه ها نمیزارن مامانی بیاد پیشت ببردت خاستگاری گل نازم!

-


دامبلدور که فراموش کرده بود ریش هایش را به لرد داده گره آن ها با موهای بلاترکس را باز کرد و سپس بلاتریکس را هل داد کنار و پرید سمت در ...

- خاستگاری؟ امر خیر؟ آخ جـــــــون drool:

بلا در حالی که زیر لب ناسزا بار لینی و رز میکرد و میگفت "پخمه ها ... جز نگاه کردن هیچ راهی برای سرگرم کردن بلد نیستن " به سمت در پشتی رفت تا از آنجا متواری شود ... شاید دامبلدور او را انتخاب میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1392 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین

لُرد دستاشو فرو کرده بود توی موهای انبوهش و کم کم داشت به این نتیجه می‌رسید مُردن در مقام ِ مقایسه با این همه مو که از همه‌جاش زده بیرون، خیلی هم بد چیزی نیست.

به لیست درخواست‌های عضویت محفل نگاه کرد و با عصبانیت زیر لب گفت:
- جیغ نکش سرمون رفت! جستجوگر از بلاجر بدش میاد، دم ِ دماغش سبز می‌شه. سال به دوازده‌ماه این تحفه‌ی جیغ‌جیغوی پاتر سر و کله‌ش پیدا نمی‌شد ها. حالا تا عزرائیل اومد واسه‌ی ما شرط و شروط گذاشت...

همین لحظه فرشته‌ی شاهد و ناظر بر اعمال لُرد، روی شونه‌ش ظاهر شد. لُرد هم که اعصاب معصاب یوخده، داد می‌زنه:
- دیگه تو خلوت ِ خودم که می‌تونم اصالتم رو حفظ کنم. چی می‌خوای از جون ِ من آخه...

فرشته نگاه ِ طوری به لرد سیاه انداخت و گفت:
- شاید به این مسئله فکر نکردی که اگر یکی‌تون به قرار داد پایبند نباشه، برمی‌گرده و اونوقت محفل و مرگخوارا، توأمان میفته دست ِ اون یکی، هوم؟!

فرشته خیلی کار اشتباهی کرد. چون در همین لحظه، فکر مخوفانه‌ای در ذهن ِ لرد ولدمورت ِ مشغول تأیید اعضای محفل جرقّه زد..

کیلومترها آنسوتر - خانه‌ی ریدل

- ببین پشمک.. ینی ارباب.. بگو کرشیو! کاری نداره.. رز ویزلی! بی‌حرکت واسا انقد بالا پایین نپر! پیری... بخش بخش بگو اصن: کــِــ... خب؟ رو... شیو... لامصب بگو کروشیو دیگه!

بلاتریکس در حال آموزش وردهای نابخشودنی به آلبوس دامبلدور بود و پیرمرد پشمکی هم الحق، خنگ‌ترین دانش‌آموزی بود که بلا تا به حال باهاش برخورد کرده بود. قبل از این که بلا موهای وزوزی‌شو که ارباب ِ سابق این‌همه بهشون علاقه داشتند ( ) بکنه، صدایی از بیرون شنیده شد:
- قند عسل ِ مامانی! لیست ِ جدیدمو دیدی؟ وقت خواستــــگاریــــــــــه!

فلور ، لینی، نارسیسا و بلاتریکس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1392 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد:

- میبینم که جوجه محفلیا جمعشون جمعه! :pretty:

محفلیون اول با قیافه به سر و وضع لرد نگاه میکنن و بعدش از ترس به هم میلولن و هرکدوم یه گوشه پناه میگیرن.

همون موقع فرشته کوچکی که فقط لرد میتونه اونو ببینه رو شونه ش ظاهر میشه و با عصاش محکم میزنه تو شونه لرد.

- هی چته بوقی؟ اصلا تو رو شونه ی من چی کار میکنی؟

فرشته ضربه ی دیگه ای به شونه ی لرد میزنه و اونو به سکوت دعوت میکنه و در عوض خودش شروع به سخنرانی کردن میکنه.

- لحنت رو درست کن! باید همه چیزت شبیه دامبلدور بشه و نه فقط رفتارت! ... پق!

فرشته ناپدید میشه و لرد همونطوری که داره شونه شو ماساژ میده چهره شو در هم میکشه و در حالیکه چیزی نمونده بالا بیاره رو به ملت متعجب محفلی میگه:

- فرزندان روشنایی! به آغوش روشنایی برگردین! من دوباره محفلو آباد میکنم و با هم جامعه رو از دست جادوگرای پلید نجات میدیم. مطمئنم که اگه همکاری کنین، حتما در این راه پیروز میشیم.

محفلیا که فک میکنن لرد حافظه شو از دست داده، یکی یکی از پناهگاهاشون بیرون میان و رو به روی لرد وایمیسن.

لرد دستاشو تا جایی که میتونه از هم باز میکنه و جوری تکونشون میده که محفلیا آروم جلو میان و تا جایی که جاشون میشه تو آغوش لرد جا میگیرن.

- واااای بزنین کنار!

همون موقع جماعت محفلی دسته جمعی میزنن کنار و لرد جاییکه چند لحظه پیش محفلیا وایساده بودن بالا میاره. لرد بعد از اتمام کارش(!) صاف سرجاش وایمیسه و میگه:

- خب چی میگفتیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1392 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1392 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدی میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه.
حالا ولدی به مقر مرگخوارها برگشته تا مرگخوارها رو در کارهاش همراه کنه که...

_______________________________

مرگخوارها با قیافه ی همچنان به لرد سیاه که در انبوه ریش های دامبل، قیافه ی مزحکی پیدا کرده بود، خیره شده بودند. همینجور خیره شده بودند که صدای در توجهشون رو جلب کرد. ایوان تلق تولوق کنان به سمت در رفت و در را باز کرد. پشت در ، دامبل بدون ریش ایستاده بود!

_هی! مرگخوارهای عزیز من! راهیان راه سیاهی و زشتی و پلیدی

جمعیت مرگخوار با همان چشمهای گرد شده ، لحظه ای به دامبل و لحظه ای به لرد و سپس برعکس نگاه میکردند و کلا هنگ کرده بودند که دامبل متوجه حضور لرد سیاه شد.

_هی تامی! خوب شد اینجایی! بیا میخواستم راجع به موضوعی باهات به تفاهم برسم.

لرد سیاه ابرویی بالا انداخت و به گوشه ای رفت که دامبل اشاره کرد.

_بگو بینم چی میگی پیری؟ نکنه باز کاسه ای زیر نیم کاسه است؟

دامبل خواست دستی به ریش اش بکشد ولی متوجه شد ریشش رو به لرد داده. دستی به ریش لرد کشید و گفت:

_نه بابا چه بدبین شدی تام! ببین این عزرائیل اومد واسه تو شرط گذاشت که جادوگر سیفیتی بشه درست؟

لرد سیاه سری به نشانه ی تایید تکان داد.

_و تو قبول کردی چون میخواستی در آخرین لحظه انتقامت رو از هری بگیری؛ درسته؟

لرد سیاه باز هم سری به نشانه ی تایید تکان داد.

_خب الان شرط بازگشت من درست برعکس تو بوده! باید همش کارهای زشت و سیاه و کشت و کشتار بکنم...با این وضعیت الان باز من و تو دشمن هم حساب میشیم. و ما همدیگه رو درک میکنیم ولی یارامون که درک نمیکنن.

لرد سیاه و دامبل نگاهی به مرگخوارهای داخل سالن انداختند که همچنان با چشم های گرد و دهان های نیمه باز، نظاره گر صحنه بودند. لرد سیاه کله ی کچلش رو خاروند و گفت:
_خب ! حرف حسابت چیه؟!
دامبل خنده ای از خوشحالی کرد و گفت:
_آهان! راهی هست که باعث میشه در هدفمون موفق تر باشیم... این که تو بری تو محفل رهبر محفلیا بشی، من بیام بشم لرد سیاه این مرگخوارا .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1391 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس اشک هایش را پاک کرد و گفت:
- تام، تو نمیتونی جلوی منو بگیری.من مجبورم.
آلبوس با ناراحتی شپشی را در آورد میخواست انگش هایش را به هم بچسباند که ولدمورت داد زد:
- نه، من به تو چنین اجازه ای نمیدم.باید از روی جنازه من رد شی.

ولدمورت بدون هیچ شوق و ذوقی گفت:
- همین؟
دامبلدور به فکر فرو رفت.از کجا باید این همه گواش سفید پیدا میکرد تا ریششو رنگ کنه؟
شاید بهتر بود از ریشش خلاص بشه.چون اون دیگه طرف بد ماجرا بود.اون داد زد:
- تام، موافقی چند لحظه یه امانتی از منو داشته باشی؟
سپس ریششو کشید و چسبسش در اومد و ریششو با امتناع به ولدمورت تقدیم کرد.

2 ساعت بعد؛ مرگخوار ها:


زندگی بدون ارباب حالی داشت که مرگخوار ها هیچ وقت تجربه نکرده بودند.تلوزیون بدون انجام وظایف خواندن دفتر خاطرات ارباب بدون ترس و لرز ،خواب حمام آرامش بخش و زندگی بدون دستور

مرگخوار ها در روز های خوششون فرو رفته بودن که دامبلدور وارد شد.
لینی از جا پرید و داد زد:
- اوهوی، تو، برو گمشو بیرون.فکر کردی کملتو رنگ کنی نمیشناسیمت دامبل؟

لرد ولدمورت داد زد:
- احمق ها، منم.کروشیو..نه نه.نو کروشیو.
روفوس گفت:
-ارباب شماین؟ا..شما چرا این جوری شدین؟مگه شما نمرده بودین؟
-احمق.ارباب نمیمیره.آماده شین.باید بریم برج سیرزو که داره میفته رو خوب کنیم.ممکنه ماگلا آسیب ببینن.در ضمن این لودو بگمن داره به مردم جادوگر زور میگه.باید اونو از بین ببریم. :zogh:

مرگ خوار ها با تعجب به هم نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و آلبوس در وضع اسفناکی گرفتار شده بودند، راهی که نه راه پیش داشت نه راه پس‏!‏
لرد نگاهی به سرو وضع خودش کرد و نیم نگاهی به وضع آلبوس و با حالت متفکرانه گفت:

- ..هی ریشو‏!‏ فک نمیکنی یه جای کار میلنگه؟
دامبلدور که درتلاش برای شکار شپش های ریشش بود سرش رو تکون داد و گفت:

- هیس.. ساکت‏!‏..فرزندم مگه نمیبینی دارم واسه زنده موندن تلاش میکنم؟ فعلا درحال انجام قتل و اعمال جنایتکارانه روی جمعیت شپشهام.. آهان.. یکیشو گیر آوردم.
.دامبلدور دستشو از لای ریش چند متریش به سختی بیرون میکشه و به شپشی که بین انگشتاش بود نگاهی میندازه و زیرلب میگه:

- طفلی.. شپش جان منو ببخش،مجبورم.

وبعد چشمانش روکه ازشدت احساسات تر شده بود میبنده تا شاهد صحنه قتل نباشه و انگشتاش رو روهم فشار میده..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که دامبلدور و ولدمورت در حال فکر کردن برای تصمیم خود برای زندگی یا مرگ بودن ناگهان ولدموت به حرف آمد و گفت:
- من تصمیم خودم را گرفتم،من میخواهم به زندگی ادامه بدهم تا بتوانم انتقام خودم را از هری پاتر بگیرم.
- یعنی تو حاضری کارهایی انجام دهی که باعث شرمندگی ات میشود تا بتوانی از هری انتقام بگیری؟
- بله، من برای این که از هری پاتر انتقام بگیرم حاضرم هر کاری بکنم.

لرد این را گفت و شروع به تقسیم کردن نامه به دو قسمت مساوی کرد.به محض این که نامه را به دو قسمت کرد دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- لرد ولدمورت تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت.از تصمیم شما متشکریم.

دامبلدور در حالی که مشغول تماشا غیب شدن ولدمورت بود تصمیم خود را گرفت و نامه را به دو قسمت مساوی تقسیم کرد.

دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- پروفسور دامبلدور تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت. از تصمیم شما متشکریم.

پروفسور در خیابانی در کنار مانگل ها ظاهر شد و به دنبال ولدمورت گشت اما نتوانست او را پیدا کند.
پروفسور همان طور که در نامه گفته شده بود اولین مانگل را به قتل رساند.

ناگهان ولدمورت در کنارش ظاهر شد و گفت:
- من نمیگدارم تو مانگل ها را بکشی.
- دامبلدور که تعجب کرده بود گفت:
- تو نمیتوانی جلوی من را بگیری!من باید این کار را انجام بدهم تا زنده بمانم و هر سدی که سر راهم باشد را بر میدارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین

ولدمورت چشمانش را کمی ملش می دهد و دوباره نامه را می خواد و زمانی که می بیند نامه همان است که خوانده است ، دوباره اینکار می کند و باز هم همان نتیجه!

دامبلدور هم در سویی دیگر همان عما وبدمورت را تکرار می کرد و عینکش ا تمیز می کرد و دوباره نامه را می خواند ولی نامه اش همان بود که همان بود.

ولدمورت: « این یعنی چی؟:vay: »

دامبلدور عینکش را دوباره پاک می کنه و برای اخرین بار نامه را خواند و آهی بلند کشید و گفت: « آه خدای من! این غیر قابل باوره! »

هر دو به فکر فرو رفته بودند و نمی دانستند چکار کنند؟ اگر باز می گشتند باید کاملا برعکس همیشه می بودند وگرنه بایدی می مردند!

ولدمورت به این فکر می کرد که چگونه می تواند با ماگل ها دشمن نباشد و همراه سفیدی باشد و با سیاهی بجنگد و آلبوس نیز به این فکر می کرد که چگونه سیاه شود با آن همه ریش سفید؟

هر دو فکر می کردند و همه چیز را می سنجیدند تا اینکه ولدمورت گفت: « باید تصمیممون یکی باشه! اینطوری هر دو طرف ترازو یکسان میشه! »

آلبوس گفت: « به نکته ی خوبی اشاره کردی فرزندم! »

ولدمورت: « خب تو تصمیمت چیه؟ »

آلبوس: « نمی دونم! تو چی؟ »

ولدمورت: « نمی دونم! »

در همین لحظه صدایی از نا کجا آباد آمد و گفت: « مرتکیه ها! برزخ دیگه جا نداره و پشت صف کلی ادم هست! زود تصمیم بگیرید و گورتونو گم کنین دیگه! از طرف ازرائیل! »

ولدمورت و آلبوس: « »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/4/6 0:51:42
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.