جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 فروردین 1392 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای باز شدن در مغازه ساحره پیر را از جا پراند!با وجود مغازه ایلوپز مدت ها بود که مشتریانش کم بودند.
زیر لب ناسزایی به ایلوپز گفت و از جایش برخاست.
هری که تا بحال پایش به این مغازه باز نشده بود،با تمرکز و نوعی بهت به همه جا خیره شده بود.....صدای غور غور و هو هو و میو میو همه جا را پر کرده بود،هری زیر لب گفت:به جهم حیوانات خوش آمدید
هرمیون گفت:هی هری بس کن دیگه!!این چه حرفیه؟؟چرا جهنم؟؟؟به نظر من که اینجا جای فوق العاده ایه
هری چشمش را چپ کرد:اوه اره حتما مث چند تا از اون کتابای فوق العاده ات
هرمیون چشم غره ای به اون رفت و گفت:منظورت چی بود؟؟؟
هری به رون چشمکی زد...هیچی بابا
هرمیون عصبانی از آن دو نفر دور شد و به گشت و گذار در مغازه مشغول شد،حیوانات زیبا و بی نظیر زیادی آنجا بودند و هرمیون محو تماشایشان شده بود.
هری به ساحره ای با موهایی آجری رنگ نگاه میکرد که معلوم نبود دارد چه بلایی بر سر جغد بدبخت زیر دستش می آورد.
هری نجوا کرد:اوهوی!!حیوون خفه شد زیر دستت!!!
ساحره سرش را بالا آورد و گفت:فک نکنم تو متوجه باشی من دارم چی میکنم پسر جوان ضمنا اگه فکر میکنی خیلی واردی بهتره اول موهاتو شونه بزنی!
هری خنده اش را در نطفه خفه کرد و عمدا چتری هایش بالا زد. چشمان ساحره با دیدن زخم هری گرد شد و هری اصلا به روی خودش نیاورد.
ساحره که قصد داشت وانمود کند هری را نشناخته به سمت هرمیون رفت و گفت:میتونم کمکتون کنم خانم جوان؟؟
هرمیون که به یک گربه نارنجی خیره شده بود من منی کرد....اون
ساحره عینکش را بالا آورد و به هرمیون خیره شد:مطمئنی؟؟ نمیخوای از نزدیک تر ببینیش؟؟
هرمیون محکم ایستاد:ببینمش
ساحره به سمت قفس گربه حنایی رفت به محض باز شدن در قفس گربه بیرون جهید و روی سر رون فرود آمد درست هم رنگ موهای سر رون بود
رون جیغ بلندی کشید و گربه را جوری پرت کرد که در اغوش هری افتاد هری هم جیغ کشید و گربه را زمین انداخت و شروع کرد دور مغازه دویدن
و هر دو فریاد زدند:اهااااااای کمک
هرمیون گوشه ای ب دور از هیاهو ها ایستاده بود قهقه ای سر داد و گفت: همینو میبرم
رون و هری داد زدند:تو اینکارو نمیکنی!!!
و رون ادامه داد:این هیولا خال خالی رو میخوره
هرمیون بی توجه به حرف های رون به سمت پیشخوان رفت و گفت:قیمتش چقدره؟؟
ساحره لبخند زد:10 گالیون
هرمیون به آرامی 10 گالیون به فروشنده پرداخت و گربه را از روی زمین برداشت و گفت:گربه ی ناز من
و سرش را نوازش کرد،کرو شنکش خودش را ب هرمیون مالید و رون خصمانه به انها خیره شد.


ـــــــــــــــــــــــــــــ
تقریباً خوب بود.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/27 22:30:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 فروردین 1392 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
من به عکس نگاه کردم و یه داستان کاملا متفاوت نوشتم که هیچ کدوم از کرکتر هایی که شما گفتی اینجا نیستند، این یه داستان کاملا متفاوت با چیزیه که شما گفتی، علاوه بر اون من هیچ قانونی در پست اول مبنی بر این که من حق عوض کردن کرکتر ها و نوشتن یه چیز کاملا جدید ندارم، ندیدم..... امیدوارم خوشتون بیاد و اگر نیومد لطفا پیغام خصوصی بدید که بیام و یه چیز دیگه بنویسم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جسیکا جیمز با همراهی آلبوس سیوروس و جیمز سیریوس برای خرید یک حیوان خانگی به مغازه حیوانات فروشی واقع در کوچه دیاگون رفتند
آلبوس گفت: "به نظر من یه جغد بردار که بتونی باهاش نامه هم بفرستی...."
جسیکا: ولی جغداش رو نگاه کن! هیچ کدومشون قشنگ به نظر نمیان!"
جیمز: "چرا شما دخترا انقدر ظاهر براتون مهمه؟ مثلا اون جغد قهوه ای روشنه رو که پایین بالش سیاهه یه جغد خیلی سریعه! اونو برادر که سریع نامه هاتو برات برسونه و برات بیاره!"
جسیکا: "ولی انگار تو صورتش مشت زدی!"
آلبوس خندید
ناگهان یک گربه طلایی رنگ بر روی سر جیمز پرید
جیمز فریاد زد: "این چیه رو کله ام؟!"
متصدی با حیرت به گربه غریبه خیره شد
جسیکا با حیرت دستش را دربرابر دهانش گرفت و زیرلب گفت: "هوگو؟"
آلبوس با تعجب گفت: "این گربه از کجا پیداش شد؟"
جیمز درحال کلنجار با گربه گفت: "یکی اینو از من بکنه!"
گربه جستی زد و از روی سر جیمز به روی میز متصدی پرید
گربه با چشمان آبی اش به سردی نگاهی به جیمز انداخت و سپس به جغد قهوه ای رنگی درست پشت سر جیمز اشاره کرد
جیمز متوجه منظور گربه شد، دستی روی سر گربه کشید و گفت: "مرسی...."
گربه چشمانش را گرداند و از روی میز متصدی پایین پرید و خرامان خرامان از مغازه خارج شد
متصدی: "شما گربه رو میشناختی؟"
جیمز بدون سرخ شدن گفت: "گربه دوستمونه...."
متصدی گفت: "خب این بار اولی نبود که از این چیزا میدیدم خیلی سال پیش یه بار یکی از گربه های مغازه ام رو سر یکی از مشتری هام که برای درمان موشش اومده بود پرید، همراه همون پسری که برای درمان موشش اومده بود، اون گربه رو خرید! بعدا فهمیدیم که اون موش یه جاورنمای ثبت نشده بوده...."
آلبوس گفت: "جالبه.... فکر کنم اون دوتا روابط زیاد خوبی نداشتند!"
متصدی: "نمیدونم.... شاید همین طور بوده.... دخترم شما انتخابتون رو کردید؟"
جسیکا به گربه سفید بسیار ملوس و زیبایی به رنگ سفید زل زده بود، سرش را تکان داد و گفت: "بله، اینو میخوام..."
جسیکا با گربه از مغازه بیرون رفت، درست آن طرف مغازه هوگو جیمز، جانورنمای ثبت نشده، برادر بزرگ جسیکا و دوست صمیمی جیمز که امسال سال آخرش را در هاگوارتز میگذراند ایستاده بود و منتظر دوستانش بود تا باهم برای خرید کتاب بروند

ـــــــــــــ
البته که مشکلی نبود. اصلا اساس پیشرفت در اینجا به خرج دادن خلاقیته. حالا چه در خصوص شخصیت ها باشه چه در خصوص سوژه. فرقی نداره. اما خب شما صرفاً شخصیت ها رو عوض کردید. چندان سوژه دست نخورد. به عبارت بهتر زمان آینده رو آوردید توی رول که این خودش خیلی میتونید خلاقیت ایجاد کنه. منظورم از خلاقیت یک شیوه جدید برای نوشتن، توصیف ها، دیالوگ ها و کلا سوژه هستش. چیزی که جمع بزرگ طنز پسند ایفای نقش جادوگران رو جذب خودش کنه برای ادامه دادن نوشته های شما. چون قطعا متوجه شدید که در ایفای نقش سایت، اعضا رول های همدیگه رو ادامه میدن. پس خیلی مهمه که نوشته شما چیز جدیدی داشته باشه. اصلا هم ملزم نیستید خودتون رو در حصار دنیای جادویی هری پاتر و رولینگ تصور کنید. در ایفای نقش سایت از عناصر روزه مره طنز و انتقادی خودمون در جامعه ای که زندگی می کنیم استفاده می کنیم، با دنیای جادویی هری پاتر ترکیب می کنیم و سوژه های طنز آمیز، دیالوگ های طنز آمیز و توصیف های ظنز آمیز در خصوص شخصیت ها و محیط می نویسم. فرض کنید "تسترال برگر" ! یا "کباب تسترال" ! گوشتی هستش که مرگخواران نوش جان می کنند ! و البته یادتونه که تسترال که همون اسب بالدار و استخوانی بود رو فقط افرادی می دیدند که مرگ کسی رو دیده باشن. برای بقیه نامرئیه. اون وقت تصور کنید برگر گوشت تسترال رو ! یعنی نونی که خالی از گوشته ! مثل همبرگر بدون گوشت ! فقط کسانی می دیدن تسترال رو که مرگ رو دیده باشن. این مثاله. ظاهر طنز داره. یعنی در حقیقت یک مفهوم انتقادی داره. تفکر رو پرورش میده. منظور نبودن گوشت در میان جیره غذایی و خوردن نان مطلقه ! این طنز واقعا سازنده ست. با ظاهر هری پاتری داره یک سری واقعیت های تلخ رو بیان میکنه. یعنی کل دنیای خیالی رولینگ و شخصیت هارو وسیله قرار داده تا درست فکر کردن و سازنده نوشتن رو پرورش بده در اینجا. حالا طنز مثاله. سبک میتونه مثل نوشته شما جدی باشه. آزادید در این مورد.
خلاصه اینکه مشکل نگارشی و ادبی نداشتید. این 50٪ اهمیت داره و اگر هم چنین مشکلاتی داشتید، با ورود به ایفای نقش رفته رفته حل میشدن. 50٪ دیگه محتوای جذاب و خلاقیت شماست که مهمه. خلاقیت باید جذاب و سازنده باشه برای یک سوژه کلی. صرفاً تغییر اسمی شخصیت ها و تغییر کلی نحوه عکسل العمل اونها، چندان خلاقیت پخته ای به حساب نمیاد.
نسبتاً خوب بود. می تونست بهتر هم باشه به شرط نوآوری بیشتر.
تایید شد !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/24 10:13:51
_به من... نگاه... کن...
نگاه آن چشمان سبز به دو چشم سیاه افتاد و لحظه ای بعد، گویی در ژرفای آن چشمان سیاه چیزی از بین رفت و آنها رو خالی و خیره و مات کرد. دستی که هری را گرفته بود به زمین افتاد و اسنیپ دیگر حرکتی نکرد.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 فروردین 1392 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در فروشگاه حیوانات جادویی:
صدای باز شدن دری می اید!3نفر وارد مغازه می شوند.
-وای هری ممنونم این جا جای خیلی خوبی است!
-تو چی میگی این وسط. هری من را برای اسکیبرز این جا اورده نه برای هدیه ی تو.
-بچه ها دعوا نکنید!رون تو اول برو.
رون خیلی ارام و با وقار به سمت متصدی می رود و می گوید:سلام موش من...که در این هنگام گربه ی بزرگی روی سر رون می پرد!هرمون جیغ می زند و چوبدستی اش را به سمت گربه می گیرد ولی هری به سمت او میپرد و به همین خاطر طلسم هرمون به قفس حلزون های غول پیکر می خورد و حلزون ها روی متصدی می ریزند!هرمیون با فریاد از هری می پرسد:چرا این کار را کردی؟
-مگر یادت رفته تو هنوز به سن قانونی نرسیدی!
در این هنگام جغدی از وزارت خانه می اید ولی کج پا ان را یک لقمه ی چپ می کند!
وقتی ان سه به زور از فروشگاه بیرون می ایند جغدی دیگر از وزارت خانه می ایدونامه ای با متن زیر به ان ها میدهد:
دوشیزه گرنجر شما به علت پرتاب طلسم کروشیو به حبس در ازکابان محکوم شدید گربه ی شما نیز به علت خوردن پیک ما هم سلولی شما خواهد بود!


________
رول شما طنز های کوچکی داشت. اما چندان پرورش داده نشدن و پخته نبودن. در رول طنز می تونید از شکلک ها هم استفاده کنید در پایان دیالوگ ها فرضا. به نظرم بیشتر جای کار داشت اما حدسم اینه که میتونید سوژه های طنز آمیز بسازید. مشروط بر اینکه خلاقیت به خرج بدین، کمتر غلط املایی داشته باشید و ظاهر زیباتری هم به پست خودتون بدین. در ایفای نقش سایت جادوگران رول های پشت سر هم داده میشه و عده ای میان که رول های شمارو ادامه بدن در آینده. پس باید نوشته شما جذب کنه اونهارو تا ادامه بدن.
بازم میگم جای کار دارید اما میشه گفت از جهاتی حداقل ها رو داشتید.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/24 9:46:09
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 فروردین 1392 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در فروشگاه حیوانات جادویی

وقتی که هرمیون و هری و رون وارد فروشگاه میشوند:رون و هرمیون در یک لحظه شروع به صحبت میکنند
رون:این موو..ش من ... مریضه
هرمیون:من..یک جغد
که در این هنگام هری از حوصله خارج میشود میگه:ایییییییییییی بااااااابااااااااااااا.خواهشا دونه دونه.سرم درد گرفت.
که وقتی هری این حرف رو زد هرمیون و رون متعجب به او نگاه میکردند.که بعد یکدفعه ای زدند زیر خنده.
هری:خب رون اول تو بگو کارتو
رون.ممنون.خب این موش من مریضه و چند روزه حال نداره میشه ببینین چش شده؟
فروشنده:البته.بدش به من
وقتی که فروشنده درحال معالجه موش رون بود هرمیون با هری در حال مشورت بود و رون هم در حال نگاه کردن به موش که یک دفعه ای گربه ای نارنجی رنگ از کنار مغازه میاد و میپره روی سر رون.
رون:واااااااااااااااااااااااااااای.این چیه.برو کنار.وااا.....ییی
هری:یک لحظه اروم باش و تکون نخور.
هرمیون:اخییییی.چه گربه قشنگیه.بزار برش دارم.
رون:خدا رو شکر.این دیگه چه وحشیه
هرمیون:رون؟!!!!!!!!! گربه به این قشنگی.وحشی نیست.......خانم میشه من اینو به جای جغد بردارم؟
هری:مگه ازش خوشت اومده؟
هرمیون:اره خیلی قشنگه.
رون:خدا به داد اسکابرز و من برسه با این گربهه.
هرمیون:نگران نباش.حواسم بهش هست.
فروشنده هم با تکان دادن سرش رضایتش رو اعلام کرد.



امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظر جوابتون هستم.ممنون


ـــــــــــــ
چیز چندان جدید و خاصی نداشت. خلاقیت زیادی به خرج ندادید. از نظر فنی و نگارش مشکل خاصی نبود. حداقل ها رو میشه گفت داشتید برای تایید شدن.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/22 21:04:10
یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد

اما در همین مدت، یک حقیقت هنوز دارد بند

کفش های خود را می بندد تا حرکت کند.

(مارک تواین)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1392 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر جدید

متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

یک تصویری که طنز یا شاید هم هیجان انگیز به نظر می رسد
بر اساس روایت کتاب، تاریخ 19 سپتامبر 1993 یعنی تولد هرماینی گرنجر است و او به مناسبت تولدش، با هری و رون به فروشگاه حیوانات جادویی در کوچه دیاگون می رود تا به عنوان هدیه، جغد بخرد.
رون هم قصد داشت اسکابرز را برای معاینه به متصدی نشان دهد تا شربت تقویت کننده برایش بگیرد.
هرماینی به جای جغد، کروکشنکز (کج پا)، گربه ای حنایی رنگ را به عنوان هدیه میخرد.
در این تصویر کج پا روی سر رون پریده و به نظر می رسد میخواهد به سمت متصدی فروشگاه که موش رون (اسکابرز) را در دست دارد، حمله ور شود.

شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !

شخصیت ها: هری پاتر - رون ویزلی - هرماینی گرنجر - ساحره متصدی فروشگاه
موجودات: اسکابرز - کج پا - پیگمی های پفکی زرد رنگ - لاکپشت(یا حلزون غول پیکر) - قورباغه
مکان: کوچه دیاگون - فروشگاه حیوانات جادویی
اشیا: میز متصدی - قفس های پر از موجودات جادویی - فرش مقابل میز
چهره ها: به غیر از چهره متعجب متصدی، چهره بقیه معلوم نیست اما از نظر رفتاری همگی متعجب - رون در حال کلنجار رفتن با کج پا

٭ داستان این صحنه از نظر زمانی در کتاب سوم رخ داده است، اما شما آزاد و البته ملزم به تغییر محتوای این صحنه بر اساس خلاقیت خودتان هستید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1392 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله پروفسور ؟حتما کار مهمی داشتید که منو این موقع خبر کردید....!
-همینطوره پاتر! و مثل همیشه تو داری دردسر ساز میشی...

-مگه چی شده پروفسور؟

- بگو چی نشده! خطرناک ترین فرمول معجون سازی که تا حالا به عمرم دیدم رو پیدا کردم.

هری پاتر با ترس و لرز و استرس گفت:

خخخب ایییین چچه ربطی ببببه مممنن داره؟

-امروز بعد از ظهر که از اتاق پروفسور دامبلدور برمیگشتی آنقدر با عجله و شتاب رفتی که نفهمیدی من پشت سرت بودم و از اون بدتر اینکه نفهمیدی این کاغذ لعنتی از لباست افتاد پایین...

-بببباور کنید به پروفسور دامبلدور و من ربطی نداره

- به پروفسور که نه !ولی پایین این صفحه درست بعد از این فرمول شیطانی نام تو نوشته شده.

ترس هری خیلی بیشتر شد و زبونش بند اومد و فقط یه سوال پرسید:

مگه توش چچچی نوشته؟؟

هنوز پروفسور حرف نزده بود که هرمیون و رون بدون اجازه وارد شدن...

اسنیپ خیلی عصبانی شده بود و با لهجه ای اهریمنی پرسید شما اینجا چه غلطی میکنید؟؟


قبل از اینکه هرمیون حرفی بزنه اسنیپ کاغذ رو در آتش انداخت و از هرمیون خواست توضیح بده، انگار رون و هرمیون میدونستن اون کاغذ چطور به لباس هری چسبیده بوده ولی خود هری نمیدونست...

-پروفسور من و رون مثل همیشه دنبال هری میگشتیم که اون رو در حالی دیدیم که داشت با مافوی و دار و دستش مشاجره میکرد و این مشاجره تبدیل به دعوا شد ،ما نذاشتیم زیاد این دعوا ادامه پیدا کنه و سریعا رفتیم و جداشون کردیم ولی مافوی یه تکه کاغذ مچاله شده در یقه هری انداخت ،از اخلاق همیشگی مالفوی فهمیدیم حتما این کاغذ میتونه هری رو توی دردسر بندازه و حالا هم که اینطور شد.

اسنیپ مثل همیشه به اینا اعتماد نداشت پس چند ثانیه فکر کرد و گفت:

اگه خود مالفوی بدونه توی این کاغذ چی نوشته حتی سمتشم نمیره...شما ها برین دیگه (با لحن عصبانی)

- چشم پروفسور .

ـــــــــــــــ
نسبتاً خوب بود.
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/18 20:00:01
I Love Emma Watson but she don't know me ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
DANGER


I'm AWESOME


You are Not
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1392 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش اخطار: این داستان به نحو خارق العاده ای مزخرف است! اگر بالای پانزده سال سن دارید، از خواندن این داستان خودداری نمایید! به شدتــــــ!

- بومب! ( افکت انفجار )

در دفتر اسنیپ منفجر شد و هری با یه لبخند کج و موهایی آشفته و ظاهری کثیف و لجن، عین ِ دلقکای تازه به دوران رسیده و سوسکای حموم، در حالی که رداش پشت سرش پیچ و تاب میخورد و توی فضای دارک دفتر ِ اسنیپ معلوم نبود سرمه ای پوشیده یا سیاه و در شرایطی که احساس قدرت میکرد و جای زخمش مث ِ همیشه رو پیشونیش خودنمایی میکرد و ایــــن حرفـــا و این فضاسازیــــا که به شما خواننـــده ی محترم کمک میکنه مثلـــن بهتر درکــــ کنی من چی نوشتـــم... ( جون عمه ی آمبریج البته )

- پــــاتـــر... تو چه غلطـــی...

اما اسنیپ قبل از تموم کردن حرفش با حرکت سریع چوبدستی هری به صورت معوج در حالت وارو روی زمین پخش شد. هری قهقهه زد و با یه حرکت مواج دماغ اسنیپ رو به سمت نشیمنگاهش میل داد و روده ش رو از اعماق مری به مجرای خروجی جلویی بدنش هدایت کرد. اسنیپ به خودش پیچید ولی تا بفهمه چی شده با طلسم بعدی هری روی دیوار هموار شد.

- پروفسـور سوروس اسنیپ! مردک ِ کله روغنی! بیچاره ی بدبخت... هــاهــا! هری جیمز پاتر اینجاس تا تو رو به درک واصل کنه!

دوربین در یک حرکت انتحاری سه دور پیرامون کله ی پاتر میچرخه، روی زخمش زوم اوت میکنه، و با یه حرکت تکنیکی مستقیم و خیلی خیلی آروم به سمت چهره ی درمونده ی اسنیپ نزدیک میشه... اسنیپ لبخند تلخی میزنه و به دوربین نگاه میکنه، در این لحظه فیلم بردار زیرزیرکی و از زیر دوربین یه شیشه معجون ِ سبز رنگ میذاره تو دست اسنیپ و اون رو از دیوار جدا میکنه و هیبت اسنیپ رو بازسازی میکنه تا تصویر مورد نظر کارگاه نمایشنامه نویسی ایجاد بشه... و وقتی این اتفاق میفته فیلم بردار آروم آروم محو میشه و به خاطرات میپیونده...

بعد از این که فضای داستان مشابه عکسی که آمبریج توی تاپیک گذاشته بود شد، هری با یه پوزخند چوبدستیش رو بالا آورد و به سمت سینه ی اسنیپ گرفت تا به اراده ی نویسنده ی قدرتمند و نیرومند و پر ابهت و پر قدرت داستان رو تموم کنه:
- آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ روی سینه ی اسنیپ فرود اومد...


ملتـــ خواننده:
- آخــه این چه داستانیه؟ اصن معلوم بود نویسنده چی نوشته؟ اصلن این داستان سر و ته داشت؟ این چیـــــه؟ مـــــــــــــــــــــــع! عـــــــــــــــــر...

و در این لحظه دستان پرتوان نویسنده بالا میاد و ملاج خواننده ها رو پای مانیتور خورد میکنه و با یه لبخند پت و پهن به آمبریج نشون میده که در صورت عدم تایید چه بلایی میتونه سرش بیاره...

پس نوشت: نوشته ی بالا، حاصل ِ توهمات گندیده و متعفن و عدم ِ خلاقیت مطلق و عدم خطور سوژه ی مناسب به یک ذهن متورم میباشد. به جای تمسخر دهانتان را ببندید و آن کسی که این عکس های دارک و بی مایه را میگذارد برای ما بدبخت ها، سر و تــه کنید!


ــــــــــــــــ
اوخخخ فدای ذهنت بشم من !
تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/15 23:44:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1392 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
_بیا تو!
هری وارد اتاق شد. بوی اود در هوا پیچیده بود.
_با من کار داشتین، قربان؟
_آره، این هفته رفتار خوبی ازت دیدم. می خوام موبایلتوکه توقیف کرده بود بهت پس بدم. اینجا منتظرم بمون.
و از اتاق خارج شد. هری نگاهی به اطراف انداخت. نامه ای روی میز بود. نتوانست جلوی خود را بگیرد. به سمت
میز رفت. در زیر کاغذ نوشته بود :« از طرف لی لی » در همان لحظه صدای قدم هایی آمد و او مجبور به عقب نشینی
شد. اسنیپ وارد اتاق شد و موبایلش را به او پس داد.
_ حواست به کارات باشه هری. وگرنه دوباره توقیفش میکنم.
_بله، قربان.
_ در ظمن بهتره سیم کارت رو عوض کنی. سیمکارتای جاروی اول هیچجا آنتن نمیده. مال هاگسل بهتره. میتونی بری.
هری عقب عقب به سمت در رفت و دید که اسنیپ نامه را درون آتش انداخت.


_______
بازم عمیق تر بخونید توضیحات قبلی من رو. با این وجود کمی بهتر بود. در حداقل حالت قابل قبوله.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/15 14:44:52
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1392 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
_این حرفا باید بین خودمون بمونه.
اسنیپ در حالی که کاغذ را مچاله می کرد این حرف را زد.
_فهمیدی پاتر؟
_ولی قربان پس نامه چی؟
_نامه ای در کار نیست...
و نامه را ر آتش انداخت.
_هیچ نامه ای درکار نبوده، منظورمو میفهمی پاتر؟
بوی اود در هوا پیچیده بود وباعث ایجاد فضای بدی شده بود. معلوم
بود که هری موضوع را درک نمی کرد. موضوعی به این مهمی نباید مخفی
می ماند. او پس از کمی تأمل گفت:
_بله، قربان
_خوبه... این نامه هیچ وقت در داستان نمیاد؛ بهتره حواست باشه وسط
داستان سوتی ندی.
_بله، قربان.
_میتونی بری.
نامه کاملا سوخته بود. هری به سمت در رفت. در فکر نامه بود. نامه ای
سرنوشت ساز که هرگز در هیچ یک از کتاب ها نیامد؛ ولی اگر می آمد
ممکن بود کتاب به مسیر دیگری برود.این رازی بود که اسنیپ و هری به گور
می بردند


ـــــــــــــ
ببینید، رول شما حالت رول نبود خیلی. یعنی فکر می کنم آشنا نیستید به طریقه رول نوشتن شاید. به پست های نفرات قبلی در پایین و ویرایش های سبز رنگ زیر اونها توجه کنید.
متوجه میشید که داستان دقیقاً از چه قراره. شما از کتاب و تغییر سرنوشت کتابها نوشتید که بخشی از افکار هری بود در داخل رول شما. خب این نمیخوره با ایفای نقش. بله. در حالت طنز گاهی این کارو میکنن، همونطور که ممکنه در چند پست پایین تر نمونه اش رو ببینید.

ما در اینجا با توجه به عکس داده شده، نمایشنامه یا همون رولی رو می نویسیم که سوژه اش رو خودمون پرورش بدیم. سوژه شما مبهم و مرموز اصلا، ایرادی نیست، اما هیچ چیزی در سوژه خلق شده شما وجود نداره که قابل توجه باشه. چیزی که خواننده رول شمارو جذب کنه.

فرضاً در ایفای نقش همگی رول های ادامه دار می نویسیم، اگه چنین رولی بزنید مثلا، نفر بعدی ممکنه ترغیب نشه که ادامه بده و سوژه ای که مثلا به شکل گروهی پرورش داده شده، نصفه کاره ول میشه. خوب نیست این شکلی. اصلا منظور من این نیست که در انحصار سبک جدی و وحشت و طنز و غیره باشیم. دست نویسنده رول باید باز باز باشه. اما چیزی که بهش تاکید دارم پرورش خلاقانه سوژه و رعایت حداقل های نگارشی هستش.
از نظر نگارشی مشکلی ندیدم من. اما از نظر محتوایی و سوژه، رول پخته ای ندیدم ازتون.

جای یه کمی کار بیشتر داره. به نظرم یه سوژه بهتر پرورش بدین و بنویسید بهتره خیلی.
برای نمونه و مثال، پست های پایینی از نفرات قبلی که تایید شدن رو بخونید حتما. همینطور ویرایش های سبز رنگ انتهای اونهارو. مطمئنم دفعه بعدی رول خوبی ازتون می بینم. تلاش کنید یه بار دیگه بنویسید، یه چیز متفاوت بنویسید.

فعلا تایید نشد !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/15 12:23:36
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1392 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در هاگزمید:
هووووووووووووووووووووووووووووی!!!!!!!!توی#%&#$%@^^*&#%@%^%#%$&%^#$@%@$%$@
میای تو دفترم...همین حالا...
چند دقیقه بعد:
-بله پرفسور...کاری داشتید؟
-چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!!!!!!!!!!!من تورو خفه میکنم پاتر...یعنی نمی دونی چیکار کردی؟؟؟یا خودتو به اون را میزنی؟؟؟؟؟ :vay: یه بار دیگه اونجاها ببینمت کله تو از بیخ میکنم...میدمت به اون کچله ی بی دماغ...به جون لیلی جون قسم که می کشمت...
- چیییییییی؟به جون لیلی جون؟؟؟از کی تاحالا مادر منو لیلی جون صدا میزنی؟؟؟؟؟مگه خودت خواهر،مادر نداری؟؟؟؟
_ ...!!!!!!به تو چه پسره ی پرروی@#$^%&^%$%#$&&)*$#$^*%$&$^%^&^$#%$#$%@#$&^%...!!!!!!
گفته باشم یه بار دیگه تو کارای من فضولی کنی تحویلت میدم به اون کچله بی دماغ تا تورو میان وعده اون مار #@$%$&#$%#اش بکنه...!!!!!به جون لیلی تحویلت میدم...
-چییییییییییییییییی؟؟؟؟هرکاری دلم بخواد میکنم؟!؟!؟!؟!در ضمن خیییییییییلی داری تند میری ما هنوز تو کتاب سومیم...من تو این کتاب با سیریوس آشنا میشم...
- پسره ی احمق چرا زودتر نگفتی؟؟؟؟؟؟حالا همه زودتر فهمیدن من لیلی رو دوس دارم...تو کتاب آخر سر صحنه مرگم دیگه هیجان نداره...
-دهنتو میبندی یا ببندمش برات؟؟؟؟؟؟داری همه چیو لو میدی...همه فهمیدن که مرگخواری دیگه کار من بیفایده میشه...تازه لو دادی که میمیری...
-چه خبرته؟!؟!؟!؟!صداتو بیار پایین...ساختمون رو رو سرمون خراب کردی...هزار ساله که سالم مونده اگه همین حالا خرابش نکنی...
-آخرسر که خراب میشه...تازه ریپارو رو برا این وقتا گذاشتن...
بعد از کلی جر و بحث و لو دادن کل داستان:
- :
هی!!زرزروس...!بپر بیا بالا کارت دارم.
-از دست این پیرمرد بوقی!!!!همین جا بشین پاتر...بر میگردم...!!!!
-باشه
بعد از بیرون رفتن اسنیپ:
-خاک توسرت بدبخت عاشق...راستی این چیه رو میزش؟!؟!؟!؟!
هری یه کاغذ پوستی قدیمی رو از رو میز اسنیپ برداشت.
- این دیگه چیه؟؟؟؟من میگم عاشقی بد دردیه...!!!!خودم میدونم... تو کتابای بعد کار دستمون میده...!!!!بدبخت بیکار اومده لیلی اوانز رو نستعلیق نوشته...!!!!
در باز شد و اسنیپ بااین حالت :vay: اومد تو.
-داشتی چیکار میکردی پاتر؟؟؟
-هیچی به جون تو
-حالا گورتو گم کن برو بیرون تا حالتو نگرفتم ...به اندازه کافی از دست این پیرمرد بوقی اعصابم خورده...!!!!آخرشم هم منو به کشتن میده هم خودشو...!!!!
هری با کمال میل از اتاق اسنیپ بیرون رفت(با کاغذ پوستی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونم خیلی داستان بی سرو ته و مسخره ای نوشتم.ولی به هر حال نظر بدید ممنون میشم.


ــــــ
طنز نوشته شما نباید زیاد وابسته به عناصر لفظی و دیالوگ باشه و باید خلاقانه ایجاد بشه و از رفتارها و محیط هم منشاء بگیره. و البته تا حدودی جادویی و مرتبط با هری پاتر هم باشه. بد نبودا. اما خب چیز جدیدی نداشت نوشته شما. خلاقیت خاصی ندیدم به اون صورت. چه در خصوص سوژه آفرینی شما چه در خصوص رفتار شخصیت ها و دیالوگ هاشون و چه در مورد محیط. سعی کنید از شکلک ها به تعداد کافی استفاده کنید تا تصویر زیباتری از پست شما در ذهن خوانندگان شکل بگیره. پست شلوغ و پلوغ و پر از شکلک چهره جالبی به پست شما نمیده. باید سعی کرد جهت توصیف حالت رفتاری و گفتاری شخصیت ها در پایان دیالوگ ها، از شکلک استفاده کرد. اون هم با رعایت یک تعادل. الزماً همه دیالوگ ها توی رول طنز نیاز ندارن که آخرشون شکلک داشته باشن. در کل بد نبود اما جای کار داشت قطعاً رول شما. معمولی بود. در یک سطحی بود که بشه باهاش وارد ایفای نقش سایت شد و پیشرفت کرد. امیدوارم موفق باشید. می تونید به مرحله بعدی برین و معرفی شخصیت کنید.

تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط kathryn در 1392/1/11 19:18:37
ویرایش شده توسط kathryn در 1392/1/11 19:24:26
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/1/11 20:08:51
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده