جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مورفین، بلاتریکس و ایوان ــ غایبین جمع ــ به سمت زیر زمین هجوم بردن تا اون یه مقدار کار رو هم تموم کنن. مورفین در حالی که تو جیب هاش به دنبال پاکت سیگارش می گشت پرسید: حالا که شی؟ ارباب که فهمیده ما شی کار کردیم. فهمیده ما کارا رو شر وقت تموم نکردیم... ما رو می کشه!!

بلاتریکس با عصبانیت گفت:‌خفه مورفین! مطمئن باش ارباب سخاوت مندمون وقتی ببینه همه چیز مرتبه ما رو می بخشه! اصلا شاید فکر کنه ما شوخی...
- یافتم!

مورفین پاکت سیگارش رو که داخل جورابش بود بیرون کشید و با خوشحالی تکون داد. بلاتریکس با آرنج ضربه ای به گردن مورفین وارد کرد و گفت: وسط حرف من نپر!

پاکت سیگار مورفین از دستش دراومد و بعد از چند دور چرخیدن تو هوا، پشت چند تا بشکه ی پر از نوشیدنی الکلی افتاد.
- شیگارم...

بلا که دندون هاش رو به هم می سایید فریاد زد: ما الان اینجاییم که 1٪ کار باقی مونده رو به انجام برسونیم اونوقت تو... صب کن الان حسابتو می رسم!

ایوان که دید داره بهش بی محلی میشه و بر خلاف سایر سوژه ها، تو این پست ازش استفاده نشده؛ وسط دو مرگخوار پرید و اونها رو به آرامش دعوت کرد.
- همونطور که بلا گفت، باید بریم کارمونو تموم کنیم. بلا تو مورفین رو ول کن. با خودت و من هم کار راه میفته!

و همونطور که شونه های بلا رو گرفته بود، خیلی آروم و سنجیده اون رو به سمت گوشه ای برد که دیوارش احتیاج به کمی گچ کاری و رنگ داشت.
- بیا بلا...بهتره عجله کنیم. هر آن ممکنه لرد الستور رو کله پا کنه و وارد کافه بشه. فکر کن چقدر ناراحت میشه اگه ببینه از این وقت اضافه ای که بهمون داده استفاده نکردیم...

ایوان بعد از اینکه متوجه لرزش خفیف بلاتریکس و مشغول شدنش به کار شد لبخند پیروز مندانه ای زد. سپس رو به مورفین برگشت که کنار بشکه های نوشیدنی، روی زمین دراز کشیده بود.
- ااااه مورفین! چه وقت خوابه؟ بجای اینکار پاشو نگهبانی بده!

مورفین تکون خورد، سرش رو بالا آورد و جواب داد: هیچم خواب نبودم! داشتم دنبال این می گشتم.

دستش رو بالا آورد و پاکت سیگار رو تکون داد. ایوان روزیه آهی کشید و روش رو برگردوند تا به بلاتریکس کمک کنه. بعد از چند دقیقه دوباره صدای مورفین رو شنید: بشه ها، کبریت دارین؟ فندک شی؟

ایوان چشمای نداشته ش رو تو حدقه چرخوند و جواب داد: تو جادوگری ناسلامتی! خب از چوبدستیت استفاده کن...ورد اینسندیو. اینقدرم مزاحم ما.... نه! صبر کن! اینجا نه!

اما کار از کار گذشته بود. مورفین گانت ورد رو زمزمه کرد، از نوک چوبدستیش، برای لحظه ای نور خفیفی بوجود اومد و بعد به سمت بشکه ها کشیده شد. آتش قدرتمند و جادویی به سمت منبع گاز جادویی مهمونخونه که از طریق لوله کشی در تمام قسمت های ساختمون در جریان بود رفت و... بوم!


دقایقی قبل، کوچه ی دیاگون

- ایول ایوله ایول! ارباب چه یله، ایول!

در حالی که مرگخوارا از خوشحالی به حرکات موزون رو آورده بودن، محفلی ها با جیغ و گریه جسد الستور مودی رو زیر بغلشون زدن و آپارت کردن.

لرد ولدمورت چشم غره ای به مرگخوارا که رفت که باعث شد مرگخوارا به طور ناگهانی خفه خون بگیرن و بعد از چند لحظه سکوت به ابراز تاسف بپردازن.
- ارباب...غلط کردیم...
- ارباب...
- مامان!
- الان تمومش می کنیم! :worry:

لرد ولدمورت چند قدم از درب ساختمون فاصله گرفت و با خودش فکر کرد: سالازارا... آخه من چی کار کردم که همچین مرگخوارای بی عرضه ای به من دادی؟ ای کاش می شد همشونو از من بگیری راحتم کنی!

ناگهان، لرد با نیروی زیاد انفجار به عقب پرت شد. به سختی برگشت و به جایی که ساختمون پاتیل درزدار قرار داشت نگاه کرد.
-

از مرگخوار ها و ساختون، تنها تلی از خاکستر بجا مونده بود.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دم در کافه

الستور، ارتور، و سیریوس با دیدن لرد در پنج قدمیشان خشکشون زد ولی پرسی که از همه شجاع تر( ) بود چوبدستس اش را دراورد و روبه لرد نشانه گرفت.
- استوپفای!
طلسم از کنار لرد رد شد ولی محفلی ها به این صورت به پرسی نگاه می کردند.
- تو چی کار کردی؟
- توگفتی استوپفای؟
- تو اکسپلیارموس نزدی؟
پرسی که شرایط را برای سخنرانیش محیا می دید سینه سپر کرد و گفت: پیروان من، فکر نکنید که چون هری با اکسپلیارموس لرد را شکست داد ما نیز باید همین کار را بکنیم، دامبلدور را به یاد بیاورید...
ولی پرسی با برخورد اشعه ی قرمز رنگی نقش بر زمین شد و سخنرانیش نیمه تمام ماند. سیریوس فریاد زد: بگیر... اس... استو... استوپف...
ولی از او نیز به سرنوشت پرسی دچار شد. ارتور لبخند شیطانی لرد را دید و فریاد زد : اکسپلیارموس!
به گمان لرد این هم یک طلسم ساده بود ولی خبر نداشت که ارتور ویزلی طلسمش را سرشار از عشق و محبت کرده و به سمت قلب او نشانه رفته. عاطفه همان چیزی است که می تواند لرد را از این رو به ان رو کند. همان چیزی که در طلسم ارتور ویزلی بود. ولی خب لرد جا خالی داد و طلسم محبت ارتور به ان نخورد و در عوض یک استوپفای دیگر را شلیک کرد تا ارتور کف خیابون ولو شه!
- حالا فط من موندمو تو.
لرد این جمله را خطاب به الستور گفت.

- مدت ها منتظر این لحظه بودم.
- تو ضعیفی.
- درسته که بازنشست شدم ولی مطمئن باش همون قدرت را دارم.
مرگخواران که بیشترشان را مودی دستگیر کرده بود از کار نظافت غافل شدند و پشت پنجره شروع به دیدن مشاجره ی ان دو نفر کردند. ولی در ان جمع سه نفر غایب بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1392/4/11 15:55:10
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1392 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت که هنوز فاصله ی 10 سانتی متری اش را به مورفین حفظ کرده بود گفت: خوبه که خودتو آب نبرده! شما ها منم عین خودتون ابله فرض کردین؟ برا چی هی سد راه من میشین؟

- نه بوخودا ( به قول دافنه!) خواشتم فقط ...

در همین حین صدای فریادی از چوبدستی مورفین بگوش رسید و متعاقب آن صدای بلاتریکس آمد که:

- مورفین بیچاره شدیم! فورا دوباره برو سراغ ارباب و سرش رو گرم کن. فقط دو دقیقه... صدا مو داری؟مورفین؟

مورفین:

لرد:

بلاتریکس:

ملت جادوگر:

لرد پس از کروشیو های متوالی، مورفین را که بخاطر شدت درد روی زمین ولو بود را رها کرد و به سمت کافه که حالا در حدود چند متری آن بود به راه افتاد.

در کافه

- بچه ها بدبخت شدیم، الان لرد میاد... قضیه رو هم فهمیده... الان عزت و احترامی که پیش لرد بزرگ، لرد سیاه داشتم...

لودو: خفه شو ببینم چه خاکی-

در همین حین دوباره صدای مورفین از چوبدستی رسید: بـ..بـ ... بلا لرد با شما فقط به انداژه ی 15 شانیه فاشله داره!

آیلین که تا حالا ساکت مانده بود فریاد می زند: یافتم ! یافتم!

- محل قبر عمه ی مرحومتو یافتی؟

- نخیر! تنها چیزی که میتونه سر اربابو حسابی گرم کنه چند تا محفلی تپل مپله!

- تو چطوری می خوای ظرف چند ثانیه چندتا محفلی بیاری اینجا ینی؟

شترق!

چند تا محفلی به سردستگی پرسی جلوی در کافه ظاهر می شوند.

ملت مرگخوار:

10 دقیقه قبل - خانه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد

الستور: پرسی بدو بیا اینجا! بالاخره فرکانس چوبدستی مرگخوارا رو پیدا کردم!

پرسی در حالی که دوان دوان به سمت آشپزخانه می آمد فریاد زد: امکان نداره! خدایا!

ریموس هم که حسابی کلافه بود گفت: دیوونه ها مگه نمی دونین اونا هر 5 ساعت فرکانسشونو عوض میکنن؟

- مهم اینه که حداقل برای چند دقیقه میتونیم مکالماتشون رو شنود کنیم!

- درسته! ریموس تو هم بیا اینجا تا ببینیم چه اطلاعاتی میشه از مکالماتشون در آورد.

چند دقیقه بعد

- ببینم مطمئنی این همون فرکانسه؟ هنوز که هیچ مکالمه ای صورت نگرفته!

- نمیدونم والا... چرا چرا! یه صدا هایی داره میاد.

چوبدستی:

-خش .. خش خش ... از هویج به پیکسی...6 دقیقه وقت خریدم،لرد داره نزدیک میشه!

- اوکی سالازار فرستاده شد!

ریموس: میبینی؟ اونا میخوان وقت بخرن... می خوان ولدک رو از جایی دور نگه دارن تا کاری رو اونجا انجام بدن.

- درسته، ولی چه کاری؟ کجا؟

دنگ! دنگ دنگ! دنگ دنگ دنگ!

سیریوس: لعنتی ها! صد دفعه نگفتم...

و در را بازمیکند...

- ببخشید شما؟

در آشپزخانه

الستور در حالی که هنوز چوبدستی اش را نزدیک گوشش نگه داشته بود گفت: سیریوس کی بود؟

- از دوستای ماندانگاس بود! به من گفت که ماندانگاس با اسم مستعار کور ممد میرفته و خونه ی مشنگا رو ...

... بعدش اون به بهونه ی آوردن دوستاش به کافه میره بیرون و این دوستشو میفرسته اینجا...

- حالا همه چی مشخص شد.حالا تو بهش چی گفتی؟

- گفتم یه ذره خرابکاری کنن اونجا تا ما برسیم!

- ما برسیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اما از صحنه حذف میشه و بلافاصله مورفین جلوی لرد سد میشه.

- اااا شلام ارباب. پش شما تشریف آوردین؟ راشتش میخواشتم در مورد موژوع خیلی مهمی باتون حرف بزنم. اژاژه هشت؟

لرد نگاهی به مورفین آش و لاش که کت و شلوار نویی به تن کرده بود میندازه و میگه: حتی با این لباسا هم نتونستی گوهر وجودتو پنهان کنی.

مورفین با شگفتی میپرسه: ااا ارباب یعنی شما هم فهمیدین؟

لرد با بیخیالی جواب میده: فک کنم تنها کسی که نفهمیده خودت هستی.

- نه ارباب منکه خودم از توانایی های خارق العاده م با خبر هشتم. این همه شال شعی کردم از شما پنهونش کنم پش فهمیدین چه گوهر ارزشمندی تو وژودمه. حقا که نواده ی شالاژار اشلایترینی! :zogh:

لرد نگاهی به ساعتش میندازه و با انگشتش(!) مورفینو یه ور دیگه هل میده و بدون کوچک ترین تعجبی با همین ضربه ی انگشت مورفین به سمتی همانند موشک پرتاب میشه و دیگه تو تصویر دیده نمیشه.

لرد که به چند قدمی در رسیده دستشو از توی رداش در میاره تا درو وا کنه که ...

- مورفین مورفین ... صدا میاد؟ هنوز تموم نشده! یه جوری سرگرم کن دیگههه!

مورفین که دستپاچه شده سعی میکنه هیکل له شده ش در اثر اصابت با سطل آشغالو از رو زمین بلند کنه و رو به لرد که دستش تو چند سانتی متریه دره فریاد میزنه:

- مژده بدین ارباااااااب مژده! ارباب نقشه محفلیارو یافتم.

صدا از تو چوبدستی فریاد میزنه: بیشتر تحریک کن!

- تمام تاشیشات محفل ققنوشو در آوردم.

- بیشتر!

- اشن هرچی از محفل ققنوش اژ ژمان تاشیش بوده تا الان دشت خودمه!

دست لرد متوقف میشه. مورفین به نزدیک شدن لرد به خودش نگاه میکنه و زیرلب میگه: ای بمیرین همه تون! الان شه غلطی کنم من؟ :worry:

- فقط چند ثانیه مونده، تحمل کن آخرشه!

لرد به دو قدمی مورفین میرسه که همون موقع دوباره صدا شنیده میشه که میگه:حللللللله! میتونی بذاری ارباب بیاد.

مورفین به لرد که فاصله ی صورتاشون به 10 سانتی متر رسیده خیره میشه و سعی میکنه قیافه مظلومی به خودش بگیره و میگه: اربااااااب همین الان از وزارت خونه خبر دادن که مدارکو آب برد. :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در حالی که به سختی پاتیل را نگه می داشت؛ در مورد پاتیل و محتویات آن با لرد سیاه شروع به صحبت کرد.

-ارباب قدرتمند من! سلام. میخواستم توجه شما رو به یک فیلم به نام هانسل و گرتل جذب کنم. اما بلاتریکس گفت که شما اونو دیدن. ارباب! ما چند ساعته که کافه رو تمیز کردیم و چون حوصلمون سر رفته بود آیلین و من تصمیم گرفتیم براتون یک وعده درست و حسابی ترتیب بدیم و اونو داخل این ریختیم. اما چو در شان شما نیست که سر خیابون غذا بخورین؛ بهتره بریم به یکی از رستوران ماگلا.

لرد نگاهی به داخل پاتیل کرد و چون اثری از دست و پای یک آدم ندید؛ با شک از اما پرسید: محتویات این وعده چیه؟ اگه آیلین این رو درست کرده باشه؛ پس مطمئنا گوشت هاش گوشت آدمن و ارباب هر چقدر هم بد باشه؛ آدم خوار نیست.
پس لرد سیاه لب به این غذای تو نمی زنه.

اما من من کرد و جواب نداد. این که در پاتیل درز دار هیچ گوشتی پیدا نمی شد و کلی هم آدم چاق و پر گوشت از کنار آن محل می گذشتند؛ هرکسی را وسوسه می کد. او در عوض به ساعتش نگاه کرد. یک دقیقه هم لرد را معطل نکرده بود. با بی چارگی چیزی سر هم کرد.
- اربابم! راستش من می خواستم بگم من و مورفین که اشتباهی گفتم من و آیلین. در واقع آیلین هیچ مسئولیتی تو درست کردن این غذا نداشت. حالا موافقین بریم به یک رستوران؟ :pretty:

لرد سیاه ریش خندی زد و گفت:
-امای عزیز! فراموش کردی که پاتیل درزدار جای بهتری برای خوردن یک وعده غذاییه تا یک رستوران ماگلی؟ در ضمن! لرد تاریکی ترجیح می ده همیشه گوشت آدم بخوره تا این که دست پخت مورفین و صد در صد "چیز" رو تحمل کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هوگو با لیوان اندازه ی کله تسترال قبل از آن که لرد وارد به اینور خیابان برسد جلوی او دوید و با لبخند ویزلی گونه ای گفت:ارباب چای میل دارین؟!

لرد با قیافه ای متفکر به لیوان هوگو نگاه کرد و پرسید:هوگو مگه تو نمیدونی ارباب فقط توی لیوان کمر باریک چی میل می کنه؟

هوگو با لکنت گفت:ارباب من که میدونم!آبدارچی ای مثه من اصن امکان داره ندونه؟!فقط ارباب می خواستم ببینم از این چای لیمویی جدیدم خوشتون میاد یا نه؟!:pretty:

لرد ابرویش را بالا انداخت،سپس متوجه شد به دلیل نداشتن ابرو هوگو منظور او را درک نمی کند پس گفت:هوگو تو برای این که ارباب فقط تست کنه یه پاتیل چای واسش اوردی؟!

هوگو با همان لبخند ویزلی گونه خواهش کرد:اربابا،مای لرد،ای سیاه ترین چای دوست، فقط یه قُلُپ!:pretty:

لرد با آزردگی گفت:هوگو زیادی سفید شدی،داری مثه مالی ویزلی رفتار می کنی!در ضمن وقت با ارزش اربابو تلف نکن،الآن چای میل ندارم!
سپس با یک حرکت چودستی هوگو را کنار زد و به سمت پاتیل درزدار به راه افتاد.

هوگو که چای لیمویی روی موهای نارنج اش ریخته بود،با ناامیدی رو به چوب جادویش زمزمه کرد:از هویج به پیکسی...6 دقیقه وقت خریدم،لرد داره نزدیک میشه!

از چوبدستی هوگو صدایی امد:اوکی،سالازار فرستاده شد!

لرد هنوز سه قدم برنداشته بود که سالازار از ناکجا آباد پیدایش شد و لرد را محکم در آغوش گرفت.سالازار بی توجه به چشم های لرد که از شدت فشار از کاسه بیرون زده بودند،پرسید:نوه ی گلیم!خیلی وقته دیگه از جد پیریت خبر نمی گیری!

سپس با تعجب به چهره لرد که سرخ شده بود و به بنفش تغییر رنگ میداد نگاه کرد و گفت:نوه ی گلیم!چرا مثه تسترال زالی شدی که که دارن گردنشو فشار میدن؟!چرا نفس نمیکشی؟!

لرد با آخرین نفس هایی که برایش مانده بود گفت:ارباب،خفه...

-بله فرزندیم؟!چی گفتی؟!کیــــــــه؟!؟کیــــــــه؟!

ناگهان بلا وارد صحنه شد و با جیغ بنفشی سیاهی لرد را از سالازار جدا کرد و گفت:مای لرد!نفس بکشین!مای لرد از دست نرین!ما بدون شما چی کار کنیم؟!

لرد سیاه که رنگ و رویش بر می گشت خودش را از بلا جدا کرد و شنلش را صاف کرد با عصبانیت به بلاتریکس دستور داد:بلا!فوری برای شنوایی جد ارباب یه کاری کن نزدیک بود اربابو به کشتن بده!

سپس با قدم های سریعی از سالازار و بلا دور شد،سالازار رو به چوب دستی اش زمزمه کرد:فرزندیم!نوه ایم داره میاد طرفتون!

لرد چهار قدم و نصفی برداشته بود که اما با پاتیلی در دست پیدایش شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/4/9 14:45:33
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا که بر اثر استرس زیاد کاری از دستش بر نمیومد و فقط از این طرف کافه به اونطرف می دوید، برای بار هفتم اطلاع رسانی کرد: بجنبین! فقط زیر زمین مونده! هی هوگو؟ چرا گریه می کنی تو این موقعیت حساس؟

هوگو به سینی چایی داخل دستش که کاملا زنگ زده بود و از چایی داخل فنجون هم بوی نامطبوعی بلند میشد اشاره کرد و گفت: تو انباری زیر زمین هیچ وسیله درست حسابی ای نیست! تو این 5 دقیقه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم! باید جادو کنیم!

از اون طرف صدای فریاد یکی از مرگخوارا که تازه کنکور داده بود اومد: نه! نکنین! جادو نکنین! طبق محاسبات من با جادو هم به موقع تموم نمی کنیم!

بالاخره لینی همه رو به آرامش دعوت کرد.
- باید شرایط پیش رو رو بررسی کنیم! ما نمیتونیم تو 5 دیقه زیر زمینو مرتیب کنیم درسته؟

مرگخوارا سرشون رو تکون دادن و بی صبرانه منتظر ادامه حرف لینی شدن. لینی شروع به قدم زدن بین میزهای کافه کرد و ادامه داد: یکیتون به من بگه؛ چرا ما حتما باید در طول 5 دقیقه کافه رو تمیز کنیم؟

آماندا که داشت از استرس موهای سفیدش رو می جوید گفت: معلومه دیگه! چون بعد از 5 دیقه لرد میاد و حسابمونو می رسه.

لینی مثل پاندول یه ساعت مدام جهتشو عوض می کرد و چشمای مرگخوارای مشتاق و عصبی هم به دنبالش حرکت می کردن.

- پس مشکل از ما نیست. ما نمی تونیم تغییری تو خودمون ایجاد کنیم. درسته؟
- جون بکّن بگو دیگه! :vay:
- پس باید کاری کنیم تا لرد نتونه تا 5 دیقه ی دیگه اینجا باشه! سرش رو گرم می کنیم تا کارمون تو زیر زمین تموم بشه.



کمی بعد


عده ای از مرگخوارا داخل زیر زمین ناپید شدن و تعداد کمی از اونا از ساختمون بیرون رفتن. بلافاصله لرد رو دیدن که اون طرف خیابون ظاهر شد.مرگخوارا در حالی که سر و وضعشون رو مرتب می کردن به سمت لرد دویدن تا کمی سرش رو گرم کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/4/9 0:53:23
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1392 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار که به کل ابهت و قدرت و جذبه و ... خودشونو فراموش کرده بودن یهو به اصل خودشون برمیگردن و جلوتر از همه بلا بعنوان سردسته لبخند شیطانی ای میزنه و میگه: الان بهت میگیم که کی هستیم!

و بعد سرشو تکون میده و مرگخوارا به تکاپو میفتن. هانا آب دهنشو قورت میده و میگه: اممم فک کنم کاملا متوجه شدم شما کی هستین ...

هانا شروع به عقب عقب رفتن میکنه و ادامه میده: دیگه بهتره برم و فردا برا تحویل اینجا برگردم. عجله ای نیست به هر حال شما هم باید بند و بساطتونو از اینجا جمع کنین دیگه. :worry:

بعد از گفتن این جمله با یه حرکت سریع برمیگرده تا به سمت در هجوم ببره و ازش خارج بشه که ییهو یک مشت مرگخوار با چوبدستیای بیرون کشیده جلوش قد علم میکنن.

هانا با صدایی لرزون میگه: حالا چرا خشونت؟ بیاین صحبت کنیم حتما میتونیم حلش کنیم.

بلا با حالتی تهدید آمیز رو به مرگخوارا فریاد میزنه: مگه مشکل قبلا حل نشده؟

مرگخوارا حرف بلارو تایید میکنن و به هانا نزدیک تر میشن. سالازار دستشو دراز میکنه و میگه: اون سندو بده و برو. میتونم به واسطه ی دوستی گذشته مون جونتو حفظ کنم.

هانا:

دقایقی بعد:

- زودباشین بینم تنبلا! یه تمیز کردن که اینقد طول نمیکشه! :vay:

- ولی نه بدون جادو هاااا!

دافنه رو صندلی ای ولو میشه و میپرسه: ارباب دقیقا کی میرسه؟

فلور با دیدن ساعت با وحشت جواب میده: پنج دقیقه دیگه!

سر تمام مرگخوارا دورتادور کافه میگرده ... قسمت اعظمی از کافه تمیز شده بود اما قسمتای باقیمونده هم در عرض پنج دقیقه تمیز نمیشدن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1392 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1392 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
پس کجا باید چیکار کنم؟؟؟ شماها کی هستین؟؟؟ تو کافه من چیکار میکنین؟؟!!

بلا از پشت مرگخواران بیرون میاد و میگه تو دیگه کی هستی؟؟

_من کی هستم ؟؟گفتم که من صاحب این کافه ام..!
:zogh:

_ بلا که از عصبانیت داشت منفجر میشد گفت ما خیلی وقته تام رو از اینجا بیرون کردیم...پس این یعنی اینکه اینجا صاحب نداره!! حالا یا درست میگی کی هستی یا چند تا کروشیو هم نثار تو میکنم که توی کارمون وقفه ایجاد کردی!

_ باشه حالا که اینطوره میگم...من هانا آبوت هستم صاحب این کافه...هانا مشغول گشتن توی جیبهای شلوارش بود که گفت:اهان پیداش کردم اینم سند منگوله دارش که رولینگ زده به نامم...حالا یا همتون بزنین به چاک یا من میدونم وشما..

مرگخواران دور بلاتریکس جمع شدند..بلا طوری که هانا متوجه نشه سند رو به گروهش نشان داد و پرسید کسی بین شما هست تا از این کاغذه سر در بیاره و بفهمیم که اصله یا نه؟؟

همه سند رو دست به دست میکنن تا اینکه سالازار ظاهر میشه...

سالازار ...سالازار بزرگ میشه به ما بگی که این سند اصله یا نه...

سالازار که به هانا خیره شده بود گفت اره اصله..

_ولی تو که هنوز سندو نگاهش نکردی...!! :vay:

_من از قبل میدونستم که رولینگ این کافه رو داده به یکی دیگه فقط وقتشو نمیدونستم که الان سر رسید!!

_حالا باید چیکار کنیم؟؟ اگه لرد امشب بیاد و ببینه ما کاری نکردیم و اینجا هنوز کثیفه خیلی عصبانی میشه چه برسه به اینکه بفهمه اینجا صاحابم پیدا کرده...!!

_ هانا اهن اوهونی میکنه و میگه اگه بررسیتون تموم شد سندمو بدین بیاد..

بلا سند رو به هانا بر میگردونه و هانا میگه خب حالا تعریف کنین بگین کی هستین و اینجا چیکار میکنین؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!