جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1392 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مینروا که به شکل سالازار کبیر، تغییر شکل داده بود به در هاگوارتز رسید و ریشی به دست خودش کشید. در کمال تعجب دروازه ی هاگوارتز برای سه نفر باز شد. سه نفر وارد شدند. مینروا دوباره دستی به ریشش کشید و دروازه ها بسته شدند:
_ عه؟! نمیدونستم ریش سالازار، اینقده خاصیت داشته... الکی نیست که بهش قسم میخورن! حالا آشپزخونه کجاست؟
الا و دافنه با هم گفتند: زیر سرسرا !
مینروا به عادت مک گونگالی خودش خنده ای نخودی کرد:
_و شما اینو میدونید چون...
دافنه جواب داد: ... ریونکلاوی هستیم!



(همین لحظه_ پاتیل درزدار)

ملت ساحره مشغول براندازی وسایلی بودند که از خانه ی ویزلی ها کش رفته بودن؛ در این میان گاهی وقتی چیز جالبی پیدا میکردند همدیگه رو صدا میکردند و بهم نشان میدادند و پچ پچ کنان و زیرگوش هم میخندیدن!

فلور که بساط آشپزخانه ی ویزلی ها رو چک میکرد، دستی به بشقاب قابلمه ی مالی کشید و گفت:
_ای بابا ! اینا که دیگه دموده شده!
چو به ساعت مکانمای خونوادگی ویزلی ها و به طور دقیقتر به عقربه ی جینی ویزلی خیره شده بود که مکان نامعلوم را مشخص میکرد. زیر لب غرولندی کرد:
_جرات داری خودتو نشون بده!

آماندا از میون وسایل روی هم ریخته شده وسط پاتیل درزدار، رد میشد و به حجم انبوه خرت و پرتها نگاه میکرد:
_میگم ساحره های عزیز ! این وسایل که از خونه ی ویزلی ها کش رفتیم... یکم زیاده ها! به نظرتون متوجه نمیشن؟

کسی فرصت جواب دادن به سوال آماندا را پیدا نکرد چون در پاتیل درزدار با شدت زیادی باز شد و آیلین، نفس نفس زنان وارد شد:
_مالی ویزلی اومده دفتر سازمان، درخواست عضویت داده!
ملت ساحره به خوشحالی پرداختند. آیلین سرش را به در کوبید:
_ای بابا ! اگه بیاد ببینه وسایل خونه اش اینجاست که آبرومون میره!:vay: فعلا دست به سرش کردم... بجنبید باید وسایلش رو برگردونیم!



(یه لحظه بعد_ آشپزخانه ی هاگوارتز)

مینروا به هیبت سالازار وارد آشپزخانه شد. جای بزرگ ولی تاریک و نموری بود. در میان آشپزخانه چهار ردیف میز درست به شکل میزهای گروهها در بالاسرشان قرار داشت.

چشمهای تخم مرغی جن ها با دیدن سالازار، به اندازه ی تخم باسیلیسک شد:

_ سالااااازااار کبییییر !

مینروا که کلی حالی به حولش شده بود، دستی به ریشش کشید. جنها در برابرش خم شدند. وقتی دوباره صاف وایستادن، الادورا و دافنه هم وارد شده بودند. در یک لحظه جنهای خانگی جیغ کشیدند و پشت سر همدیگه پناه گرفتن:

_ما میمیرررریم...
_نه! من رو نکشید... من زن و بچه دارم!
_به جوونیم رحم کنید...

دافنه و مینروا به الا نگاهی انداختند. الادورا لبخندی زد:

_ اوووه ! یادم رفته بود! میدونید که ... تفریح گردن زدن جن های خونگی رو من ابداع کردم! از اون موقع به من میگن...

جنی از پشت سر همه ی جنها با ناله گفت: جلاد اسمشو نبر !

مینروا و دافنه :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/5/24 11:23:46
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/5/24 12:27:07
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مینروا که از استقبالی(!) که از ایده ش شده خوشش اومده، رو به ساحره ها میپرسه:

- حالا کی برای کمک به من هاگوارتز میاد؟

مینروا منتظر جواب نمیمونه و خودش جلو میره و دست دافنه و الادورارو میگیره و هرسه با صدای پاقی ناپدید میشن.

ملت ساحره:

هاگوارتز:

هرسه جلوی ورودی حیاط هاگوارتز پدیدار میشن و به ساختمون عظیمی که رو به روشون قرار داره خیره میشن. دافنه چند قدم جلو میره و پروانه ای رو اونور شوت میکنه.

- الان چطوری باید بریم تو؟ فک کردی به همین راحتیه؟

الا به پشت سرش نگاهی میندازه و وقتی میبینه ساحره ی دیگه ای همراشون نیومده میگه:

- حتی نیروی کمکی هم با خودمون نیاوردیم.

مینروا شیشه ی معجونی رو بیرون میاره و جلوی چشم اون دوتا تکون میده.

دافنه و الا همزمان: معجون مرکب پیچیده؟ برا تبدیل شدن به سالازار؟

مینروا که شوکه شده میپرسه: شما از کجا فهمیدین؟

دافنه و الا اشاره ای به خودشون میکنن و میگن: یادت رفته ما ریونی هستیم و البته باهووووش! :pretty:

مینروا لبشو کج میکنه و برمیگرده تا معجونو سر بکشه. بعد از چند دقیقه به جای مینروا، سالازار اسلایترین جلوی اونا قد علم میکنه.

- حالا فقط کافیه بریم و 30 تا از هزاران جن خونگی ای که اونجا هست رو برداریم و برای خودمون بیاریم. :zogh:

دافنه سوت کوتاهی میزنه و میپرسه: 30 تا؟ چرا اینقد زیاد؟

مینروا (در قالب سالازار) درحالیکه شروع به حرکت به سمت قلعه کرده جواب میده: یه عده هم برای تبلیغات نیاز داریم. به هر حال همه باید بفهمن که اونجا داره شروع به کار میکنه و برا اینکار باید تبلیغ کنیم.

دافنه و الا با حرکت سرشون حرف اونو تایید میکنن و دنبال مینروا به حرکت در میان. دافنه خودشو به مینروا نزدیک تر میکنه و میپرسه:

- حالا از کجا تونستی این معجونو پیدا کنی؟

- معجون؟ اونکه برا من کاری نداره، یعنی واقعا شغل و پیشه منو نمیدونی؟ باید بپرسی موی سالازارو از کجا آوردم.

الا سرعتشو تندتر میکنه تا از دو نفر دیگه جا نمونه و میپرسه: خب موشو از کجا آوردی؟

- دامبلدور عادت به جمع کردن موی ملت داره. از هر چهار موسس چند تار مو داره و خب منم که به دامبلدور خیلی نزدیکم ... از هرچهارتا یه دونه رو کش رفتم و واسه خودم مخفی کردم.

- آها ...

الا و دافنه اینو میگن و هرسه یهو متوقف میشن. حالا دیگه به در ورودی قلعه رسیدن و وقتشه که نقشه شونو به اجرا در بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
1 ساعت بعد خانه ویزلی ها

صدای باز شدن در آمد، آماندابه همه ساحره ها گفت :دیگه بسه باید بریم وهمه غیب شدن.
آرتور ویزلی وارد خانه شد انقدر خانه ریخت و پاچ بود که وقتی آرتور دید فکر کرد که زلزله آمده
ناگهان پایش به یک طناب گیر کرد ومحکم نقش بر زمین شد.

مهمون خانه پاتیل درزدار
آیلین گفت:سالزار را شکر نقشه با موفقیت انجام شد.
آماندا گفت:خوب ساحره های گرامی چون دیگر سوروس برای کمک به مانیست حالا باید چه کار برای چیدمان کنیم تازه هنوز هم مهمونخونه کثیفه کسی فکری برای اینجا داره ؟

جماعت ساحره:

ناگهان مینروا گفت:من فکری دارم میتونیم از جن های خانگی آشپز خانه هارگواتز کمک بگیریم این طوری کارها زود تر انجام میشه وما میتونیم به تفریح و حقوقمون فکر کنیم اگر خواستید من میتونم راضیشون کنم. :pretty:

آیلین و آماندا:

همه ساحره ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سازمان حمایت از ساحره ها برای شروع کارش، مهمونخونه ی داغون پاتیل درز دار رو خریده و به فکر تعمیرشه.
ساحره ها باید به خونه ی ویزلی ها برن و وسایل زندگیشون رو برای تکمیل مهمونخونه کش برن.




پادما با صدای تیلیک لطیفی (یکی از ویژگی های پریزادیه) کنار بقیه ی ساحره ها ظاهر شد.
- بوقی کجا بودی؟ :vay:
- رفته بودم در خواست کمک کنم! :pretty:
- از کی؟
- از لرد سیاه! اونم قبول کرد!
-

آیلین چهار زانو نشست و ناله سر داد:‌بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! لرد همه مونو می کشه!

پادما با مظلومیت جواب داد: اما اون گفت به ما کمک می کنه!

آیلین با دو دستش تو سرش زد.
- دیگه بد تر!

دافنه با عصبانیت گفت:‌ باو پادما تو که لردو خوب نمی شناسی! لرد هیچ وقت اهل کمک نبوده اونم به زیر دستاش![ارباب به طور کلی، در هر شرایطی کمک می کنن، اما تو این سوژه نه! ] در خواست کمک از لرد سیاه مساویه با... با... اصلا تو چرا اینقدر بی احتیاطی کردی؟ لرد سازمانمونو با خاک یکسان می کنه!

آماندا که با دیدن بی حواسی های پی در پی پادما امیدی تو دلش جرقه زده بود از پادما پرسید: تو دقیقا به ارباب چی گفتی؟
- گفتم "من به كمك شما نياز دارم.ما مى خوايم كمى وسايل او خونه ى ويزلى ها كش بريم. شما كمكمون مى كنين؟ " بعدشم عشوه اومدم و لرد هم قبول کرد!

آماندا با خوشحالی بشکنی زد و گفت:‌پس تو اسمی از سازمان حمایت از ساحره ها نبردی! ینی چیزی که لرد از "ما" استنباط می کنه... فلور!

فلور که در کمال تعجب همگان منظور آماندا رو فهمیده بود منوش رو درآورد و قسمت گروه های پادما رو باز کرد و گفت:چیزی که لرد از "ما" استنباط می کنه، یا کاربران عضوه، یا اعضای ایفای نقش و یا اعضای راونکلاو ــ ینی ما ــ !

آماندا به سرعت دستور داد: راونکلاو رو بکنش هافلپاف!
- چشم!

همگان:

آماندا قیافه ای حق به جانب گرفت.
- چیه؟ خو ما تو سازمانمون عضوی از هافلپاف نداریم، دیگه لازم نیست نگران حمله ی ارباب به گروهمون باشیم!

بعد در حالی که نگاه های شوک زده ی بعضیا رو نادیده می گرفت گفت: فلور، تو باید مکان پناهگاه رو بدونی، درسته؟
- من ساحره ی تمیز و نظیفی هستم، چرا فکر می کنی باید بدونم؟
- چــــــــــــــــــی؟ تو خونه مادر شوهرتو بلد نیستی؟ بوقی! بوقی! بوقی!
- آهان! از اون نظر؟! حالا که فکر می کنم، باید تو آرشیوم داشته باشم. الان میابمش.

زمانی که فلور با منوش درگیر شد، آیلین از سکوت به وجود اومده استفاده کرد و گفت: ببینین بچه ها، حتی الامکان سعی کنین ارتش مرگخواران و محفل رو وارد رول نکنین! نا سلامتی ما ساحره ها مستقلیم... راستی سوروس مامان می تونی بری. کارت داشتم صدات می کنم.

سوروس "ایش" غلیطی گفت و در یه عرض چشم به هم زدن نا پدید شد. بعد از چند ثانیه در سکوت، فلور گفت: ایناش! انگاری می دونم خونه ی ویزلی ها کجاست!

آماندا نگاهی به جمعیت انداخت و با فریاد گفت:حالا همه دستتونو به فلور بزنین! اون ما رو به پناهگاه می بره!

همه: (شکلک "حالا همه دستتونو به فلور بزنین! اون ما رو به پناهگاه می بره!" )



پناهگاه - محل اقامت 2 ویزلی بالغ و حدود 300 تا بچه ویزلی. تعداد ویزلی های حاضر در پناهگاه در این زمان: نا معلوم


بعد از اینکه همه تو حیاط پشتی پناهگاه آپارات کردن و به خونه ی چند طبقه و رو به موت روبروشون خیره شدن، آماندا با فریاد گفت: همه چیزو غارت کنین، به یه نفرم رحم نکنین! حمله!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/5/23 0:41:33
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

بعد از بيرون كردن سالازار لينى با سردرگمى گفت:پادما كجاست؟

بچه ها

در همان حال خانه ى ريدل

پادما مو هايش را مرتب كرد و در زد.

بلاتريكس در را باز كرد و تا مى خواست چيزى بپرسد پادما پيش دستى كرد و گفت: سلام بلا جان چطورى؟

بلا :شما

-ببخشيد ، من پادما پاتيل هستم. يه سؤال كوچولو ازت دارم. مى تونم بيام تو؟

بلا در حالى كه از لحن پادما گيج شده بود گفت: البته.

پادما با ژستى كه تا به حال كسى از او نديده بود وارد خانه شد و به سمت سالن غذاخورى به راه افتاد.

بلا مى خواست جلويش را بگيرد ولى پادما سرش را پايين انداخت و وارد شد.

پادما تا چشمش به لرد سياه افتاد كه داشت غذا مى خورد، روى صندلى جلوى او نشست و گفت:حالتون چطور لرد؟ :pretty:

لرد سياه كه گيج شده بود گفت:خوبم.

بلا بدو وارد اتاق شد و گفت:ارباب من معذرت مى خوام سعى كردم جلويش را بگيرم ولى...

لرد جلوى حرف زدن او را گرفت و گفت: برو بيرون.

و بعد رو به پادما كرد و گفت: شما كى هستيد اى فرشته ى زيبا ؟

پادما : جواب داد من پادما هستم.

-چى مى خواى؟

-من به كمك شما نياز دارم.ما مى خوايم كمى وسايل او خونه ى ويزلى ها كش بريم. شما كمكمون مى كنين؟ :pretty:

لرد گفت:البته.

پادما بلند شد و از خونه ى ريدل بيرون رفت.

در راه با خودش مى گفت:خوب شد كمى از قدرت پريزادى فلور رو كش رفتم. وگرنه يه هفت تايى كروشو بهم ميزد .


(نويسنده بعد از كلى تلاش مداوم بالاخره تونست تو اين تايپيك پست بزنه.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/5/22 22:04:34

به ياد قديما
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
علامت سوال درخشانی بالای سر فلور بوجود امد که زیر نگاه خشمگین آماندا کمی جلز ولزکرده و جای خود را به لوستری ده لامپه داد!

-اورکا، اورکا...!

ناگهان سالازار از ناکجا آباد به درون کادر پرید و فریاد زد: کیـــه؟کیــــه؟!ارشی خودتی؟!ارشمیدس من مگه تو نمرده بودی؟!

لینی دست سالازار را گرفت و همانطور که او را به بیرون کادر هدایت می کرد پرسید: پدر جـان شما از کجا صدای اونو رو شنیدین؟!

-داشتم واسه نوه ی گلیـم، لاک می زدم...که عصبانی شد و منو بیرون انداختـیه...منـم اومدم این جا یه سرپناه بگیرمـیه...

-بلـه!متوجهــم! ولی اون فلور بود، نه ارشمیدس!

سالازار همانطور که بی توجه به حلزونی که همراه با سالازار شروع به حرکت کرده بود و به مناسبت این پیروزی که زودتر از کادر خارج شده جشن گرفته بود، گفت:دروغ نگو...!من صدای ارشیو هر جاییـه بشناسم تشخیص میدمیـه!

لینی آهی کشید و به دلیل چشم غره ی همزمان آیلین و آماندا سالازار را کول کرد و به بیرون از کادر برد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه، به حقیقت تلخ و البته خیلی آشکاری اشاره کرده بود. با این حال ساحره ها که خودشون رو برای رویارویی با یک بحران دیگه آماده نمی دیدن، جیغهای رنگ و وارنگی کشیدند که موجب شد درز ِ پاتیل درزدار به مقدار دو سانت بیشتر درز دار تر شود!

دافنه که تازه به عمق سوال بنیادی اش پی برده بود، پوفی کرد و ابرو بالا انداخت :

_خیلی بده که جمعیت سازمان حمایت از ساحره ها ، ندونن خونه اسطوره ی زنان ، مالی ویزلی کجاست! نچ نچ نچ!

و نگاه گولاخ و "دیدین نمیشه به این ماموریت رفت "ی به کل جمعیت ساحره نگاهی انداخت. همهمه ای در بین جمعیت شکل گرفت؛ هر یک دیگری رو در این باره مقصر میدونست.

آیلین دستهاش رو از دو طرف باز کرد و جمعیت رو به آرامش دعوت کرد:

_دوستان! بیاید فکری برای حل این مسئله بکنیم! ما نیاز به جمع آوری اطلاعات در مورد محل زندگی ویزلی ها داریم... کی میتونه بهمون کمک کنه؟!

آماندا به سرعت به وسط جمع پرید و گفت: بانوی چاق! بانوی چاق!

بانوی چاق در قاب عکس خودش تکونی خورد و جواهراتش را تکانی داد:

_من چکار میتونم بکنم؟! برم تو یه تابلویی تو خونه ی ویزلی ها و بگم ببخشید آدرستون کجاست؟!

جمعیت ساحره دوباره به بن بست رسیده بودند که فلور با نور بالا وارد بحث شد. دافنه گفت: خاموش کن اون چراغ رو میام براتا !!!
و حالتی تهدید آمیز به خود گرفت. فلور نگاه بی حواسی به دافنه کرد و به گونی که زیر بغلش بود اشاره کرد:

_من الان به کتاب ها و فیلمهای هری پاتر مراجعه کردم... تو کتاب هری پاتر و تالار اسرار بیان شده، ویزلی ها تو پناهگاه زندگی میکنند. آدرسش مشخصا بیان نشده. تو کتاب هری پاتر و جام آتش ، اشاره شده خونه شون نزدیک خونه ی لونی لاوگود هست... کسی میشناسدش؟

ساحره ها ابتدا به گونی، بعد به فلور ، بعد به همدیگه و باز به فلور نگاه کردند و سر تکان دادند. فلور ادامه داد:

_تو فیلم هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه، بلاتریکس و بروبچز مرگخوار خونه اشون رو آتیش میزنن... دافنه میدونی چرا اینکارو کردن؟

دافنه جواب داد: والا لرد سیاه هم نمیدونه!

چو که گویی زخمی کهنه را یادش آورده باشند، فریاد زد: خوب کاری کردن! هری و اون دختره موقرمزه میخواستن کارای +18 کنن... خیلی خوب کاری کردن... خانه ی فساد ویزلی ها نابود باید گردد!

فلور اندکی عقب کشید و ادامه داد : و در کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ، اونا در خونه شون، عروسی بیل ویزلی و فلور دلاکور رو برگذار میکنن... که باز هم آدرسی توش نیومده! بنابراین بهترین گزینه به نظرم اینه که بریم از بلا بپرسیم... هوم؟! چرا اونطوری نگاه میکنید؟

ساحره ها و سوروس که به تازگی به اونها پیوسته بود، به حالت ی به فلور نگاه میکردند.
فلور: :zogh:
ملت:
فلور:
ملت: :vay:
فلور: :worry:
ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1392/5/22 12:28:12
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1392 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه که خوشبختانه مشت نداشت تا روی میز بکوبه گفت:
-آخه آماندا لی لی حوضک جادویی داری بازی می کنی مگه؟!!

آماندا و بقیه نگاهی به دافنه انداختن که موجب شد جد و آبادش به صورت سه بعدی اچ دی از جلوی صورتش عبور کنن.

کات.

روز، خارجی، بیرون پاتیل درزدار

لینی، چو و دافنه بیرون در مهمونخونه ایستاده بودن. جمعیت ساحرگان دلیـــــــر پشت سرشون از پنجره های نداشته ی ساختمون آویزون شده بودن تا اونا رو بدرقه کنن. باد ملایمی می وزید و گرد و خاکی که از جاروی اسنیپ بلند می شد مستقیما به حلق گروه ضربت می فرستاد.

چو که تنها عضو مصمم گروه بود نگاهی به دو تا هم تیمی اجباریش انداخت:
-آماده این؟

لینی و دافنه نگاهی به هم انداختن و بعد برگشتن و پشت سرشون رو دید زدن. به وضوح جای برگشت براشون نمونده بود... یَک وضعیت اسفناکی بود اصلا...!

لینی زیر لبی گفت:
-آماده نباشیم چیکار کنیم؟!

آماندا بدو بدو خودش رو به بچه ها رسوند و چیزی رو توی دست لینی چپوند. یه قاب عکس سه در چهار بود که بانوی چاق توش به صورت minimize شده دست تکون می داد و لبخند می زد.
-اینم داوطلب شده! ببرینش شاید به دردتون خورد! ممکنه ویزلی ها به رنگ روغن علاقه مند باشن و بتونه بره جاسوسی کنه تو خونه شون!

چو گفت:
-حالا گیرم به لئوناردو داوینچی هم ارادت داشته باشن، پولشو دارن که تابلوشو بخرن اصلا؟! که این خواد بره اونجا جاسوسی؟!

[این هم نکته سرنوشت سازی بود بالاخره...نویسنده این نکته را تعبیه می کند در راستای کمک به رول بعدی!]


در این بین، دافنه انگشت جادویی نداشته ش رو بالا برد:
-من یک سوال مهم دارم که نصف رول های این صفحه رو زیر سوال ببرم!

لینی با نگرانی گفت:
-باز دیگه چیه؟ :worry:

دافنه نیشخند زد:
-کسی میدونه ما باید به کدامین سو آپارات کنیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!