اینجا، در قبرستان هم چند روزی هست که آن انسان هایی که مهمان اینجا بودند رفتند و فقط وجودشان به یک بود تبدیل شد. و البته تصویری در آسمان که جای جعبه ی خاطرات را پر کند. تصویری از مرگخوارانی که رفتند با همه ی حرص و نفرت و خشونتی که در قلبشان خانه داشت و تصویر شبح خون آشام و قهرمانی هایش!
رز و ارنی لحظاتی به تصاویر آسمانی نگاه کردند. جالب بود که اکثر کشته شده ها جادوگران بزرگی بودند، لارتن کرپسلی، مورفین گانت وزیر، دالاهوف، الادورا... رز در ذهنش به این ها فکر می کرد. از دیدن این چهره ها حتی پوزخند ناملموسی هم بر صورتش نشسته بود. با خوش گفت با این شرایط حتی اگر دامبلدور هم اینجا بود اول از همه می مرد، قهرمان مورد علاقه ی پدر و مادرش؛ یقینا زودتر از همه می مرد از بس که می خواست به همه کمک کند و کسی را نکشد و این حس های عشق مزخرف. گرچه می دانست کسی از وحشت وجود دامبلدور در مقابلش به پیرمرد نزدیک نمی شد ولی بالاخره در این بازی یا باید می کشتی یا کشته می شدی. اینجا اگر کسی را نکشی، روز بعد او تو را می کشد.
رز به ارنی نگاه کرد. پسرک ساده لوح دامبلدور مآب، بی خیال و در آرامش کنار آتش نشسته بود و رقص گرم شعله ها نگاه می کرد. فکر می کرد کنار دوست قدیمی ش نشسته اما هرچه که بود، رز ویزلی یک مرگخوار به حساب می آمد.
رز هم همین عقیده را داشت. دختر هرمیون گرنجر و رونالد ویزلی وقتی بتواند از خانواده ی هفت پشت محفلیش بگذرد به آن معناست که فرد قابل اعتمادی نیست. رز چوبدستیش را بیرون کشید و به ارنی نزدیک شد. ارنی داشت درباره چیزی سخنرانی می کرد که رز حتی آنها را نمی شنید.
چوبش را به سمت ارنی گرفت. به خاطر زنده ماندن خودش آن کلمه را بر زبان آورد:
- آواداکداورا!
***
بعضی چیزها در دنیا شبیه داستان هاست، اما به تمام کائنات قسم که حقیقت دارند. کسی که سرنوشت را می نویسد فقط نویسنده ی بسیار حکیمیست و دست نویسنده ی حکیم تقدیر می تواند گرگ و بره را در کنار هم قرار بدهد.
آماندا بدون چویدستیش مثل یک بره در میان قلمروی گرگها شده بود. فقط بین درختان می دوید و قلبش دیوانه وار به در و دیوار می کوبید. خدا خدا می کرد که یک جنازه پیدا کند که چوبدستی ش هم در کنارش افتاده باشد. این گونه مرگ او حتمی بود. لعنت به روزی که به این مسابقه آمده بود او فعلا نمی خواست بمیرد! نمی خواست بره ای باشد که راحت می میرد.
می دانست یک طرف آتشست، طرف دیگر توله های محفلی، یک سمتی هم حتما رز یا ارنی یا دیوانه ساز یا هر قاتل دیگری بود. به کجا باید می رفت. چند لحظه مردد ایستاد و اطراف را نگاه کرد. انگار که درختان یا سنگ ها و علف ها حالا زبان باز می کنند و می گویند از آن طرف برو که امن است!!
ولی به جای راهنمایی طلسم سبز رنگی از بین درختان بیرون پرید. هر کسی که بود به قصد کشتن آمده بود. یک مرگخوار، رز ویزلی یا.. چشمان آماندا از تعجب فهمیدن این حقیقت گرد شد، مروپ گانت!
- آواداکداورا!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


) و مروپی میدونن گذاشتن اون نشان روی رز، کار مروپه.