هوا سرد و تاریک بود. از تکون خوردن برگ درختا معلوم بود باد هم بی خوابی به سرش زده! با این همه از خونه بیرون اومدم. نگاهمو به آسمون پر ستاره دوختم. ماه با وضوح هر چه تمامتر تو آسمون جلوه می کرد. نگاهمو از آسمون گرفتم و به زیر پام دوختم. تمام دهکده زیر پام بود هرچند در اون ساعت از شب به خواب رفته بود. هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. ظاهرا من تنها مهمون شب زنده دار اون منطقه بودم البته اگه جغدی رو که روی شاخه تک درختی نشسته و تک تک حرکات منو زیر نظر گرفته بود ندیده می گرفتم! مسیر حرکتم رو به سمت چپ تپه کج کردم. دهکده مقصدم نبود...
ماه با نور بی رمقش با سخاوتمندی هرچه تمامتر مسیرو برام روشن می کرد. قدم هام بی اراده منو به سمت جلو هدایت می کردن.
چند لحظه بعد از بین دروازه سنگی قبرستان کوچیک دهکده عبور کردم. نیمه شب وارد اینجا شدن شجاعت زیادی می خواست اما در اون لحظه به قدری احساس تنهایی می کردم که برام مهم نبود ممکنه با چی رو به رو بشم.
از بین سنگ قبرها عبور کردم و زیر نور ماه دنبالش گشتم. به نظر می رسید حتی جغد هم با سر دادن آوای هوهوی همیشگیش می خواست منو به ادامه راهم تشویق کنه...
دقایقی بعد در دور افتاده ترین نقطه گورستان موفق شدم پیداش کنم. چند وقت بود که بهش سر نزده بودم؟ درحالیکه اون مدت ها بود منتظر من مونده بود... چه دوست بدی هستم! با روز اولش تفاوت زیادی پیدا کرده بود. کاملا مشخص بود مدت هاست کسی بهش سری نزده. وجودم پر از اندوه شد....
درحالیکه نگاهم روی نوشته های سنگ قبر می دوید غرق در مرور خاطراتم شدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوم ژانویه n سال پیش
اون روز مثل همیشه بود... بارونی و سرد. هنوزم دلیل این همه اصرار پدرمو به فروش خونه نمی دونستم چون به هیچ وجه علاقه ای نداشتم خونه ی محل تولد و بزرگ شدنمو ترک کنیم. من از اونجا دوستا و خاطرات زیادی داشتم. خونه چشم انداز قشنگی به دهکده داشت و حتی از اینجا میشد برج و باروی های هاگوارتزو دید. چون خونه مون یکم از سطح دهکده بالاتر بود. مهمتر اینکه قرار بود یه زودی به یکی از جاذبه های گردشگری تبدیل بشه! باورکردنی نبود پدرم این همه مزیتو نادیده می گرفت. همه اینارو بهش یادآوری کرده بودم ولی مثل همیشه وانمود کرده بود نشنیده. همیشه حرفی رو که دوست نداشت نشنیده می گرفت. هرچند اون لحظه تمام فکرم این بود که دفترچه خاطراتمو پیدا کنم... فقط اگر رابی بهش دست زده بود...
هیچوقت علت علاقه برادر کوچکم به وسایل شخصیم رو نتونستم درک کنم. همیشه وقتی تو اتاق من مشغول سرک کشیدن بود مچشو می گرفتم ولی هر دفعه با زبون بازی خودشو از دستم نجات می داد. البته دیگه به این کارش عادت کرده بودم و در عوض قول داده بود به وسایل خاصی نزدیک نشه اما اون لحظه درحالیکه داشتم اتاقو برای پیدا کردن دفترچم زیر و رو می کردم متوجه شدم زیادی به اینکه سر قولش می مونه خوشبین بودم! وقتی صدای در اومد داشتم زیر تختمو بررسی می کردم. داد زدم:
- کیه مامان؟
جوابی نشنیدم. به اینکه نادیده گرفته بشم هم داشتم عادت می کردم. از پایین صدای پا و حرف زدن چند نفر رو می شنیدم اما صدای هیچ کدومشونو نمی شناختم. برای همین مصرانه با صدای بلندتری صدا زدم:
- مامان؟
باز هم جوابی نیومد. در حالیکه گشتن دنبال دفترچمو فراموش کرده بودم بلند شدم تا شخصا قضیه رو بررسی کنم. البته این موضوع به فضول بودن ذاتی من هیچ ارتباطی نداشت. من فقط یه کم کنجکاو شده بودم. همین!
وقتی رسیدم پشت در اتاقم صدای پای کسایی که از پله ها بالا می یومدن رو شنیدم و همینطور صدای خنده یه زن...
از سوراخ کلید که تبدیل شده بود به برج دیده بانی من قضیه رو بررسی کردم... دوتا مرد و یه زن که داشتن به دقت اطرافو نگاه می کردن و پشت سرشون با مشقت تونستم صورت مادرم رو تشخیص بدم که با یه لبخند مصنوعی مثل مجسمه های سنگی ایستاده بود. موقعیت خوبی برای صدا کردنش بود اما به نظر ایده ی خیلی خوبی نمی رسید. به ویژه که نگاهش به وضوح خسته و کلافه بود. چیزی که اصلا با خنده رو لبش هماهنگی نداشت. می دونستم اونم زیاد مایل نیست خونه رو بفروشه ولی هیچ وقت نتونسته بود رو حرف پدرم حرفی بزنه.
درست همون لحظه صدای پاهایی رو شنیدم که به اتاقم نزدیک می شدن. همون زنه بود. ناخودآگاه از در فاصله گرفتم. می تونستم صدای چرخیدن دستگیره ی درو بشنوم. خشم تمام وجودمو گرفته بود. چه گستاخ! اینجا اتاق منه! آماده بودم به محض اینکه در باز شد بپرم جلوشو بگم پخ! عجب هیجانی...زود باش!معطل چی هستی؟ درو باز کن!سه...دو...
- معذرت می خوام... اون اتاقو هنوز خالی نکردیم...
بخشکی شانس!صدای مادرم بود وچند لحظه بعد صدای قدمای زن رو شنیدم که از در دور میشد... قرار نشد عیش مارو منقص کنیا! باشه مامان یکی طلبت!
بیست و سوم ژانویه همون سال!
روز خوبی نبود. ظاهرا قضیه نقل مکان جدی شده. هیچکس به نظر من اهمیتی نمیده... آه! من چه تنهام! دارم کم کم به این نتیجه می رسم پدر زده به سرش!هیچ دلیل منطقی برای این کار وجود نداره. شاید اگه بهش بفهمونم که خونه امون در آینده چقدر معروف میشه دست از اینکار برداره. ولی چطوری باید ثابت می کردم اینارو از کجا می دونم؟
کاش قضیه به همینجا ختم میشد ولی بدتر از اون این بود که مادرم هم کم کم داشت با عقاید پدرم همسو میشد. اعتقاد داشت ما نمی تونیم همه وسایلو با خودمون به خونه جدید ببریم چون کوچکتر از خونه فعلیمونه. در نتیجه مجبور شدم تمام مدت از پشت پنجره به حراج وسایل خونمون خیره بشم و ببینم که مردم چه طوری دارن خریدارانه وسایلی که ازشون خاطره های زیادی دارمو زیر و رو می کنن... چه حس دردناکی!وقتی دختر همسایه مون جاروی منو به مادرش نشون داد حسابی عصبانی شدم. دختره پررو همیشه چشمش دنبال وسایل من بود. دستتو بکش! این هدیه تولد یازده سالگیمه!
باشه... خودتون خواستین!پس منم جور دیگه ای مجبورتون میکنم به حرفم گوش بدین!
دوم فوریه
تقریبا یه هفته ای هست که مثل دیوونه ها تو اتاقای خونه می چرخم و به هر گوشه اش سرک می کشم. به ویژه شبا. خب خوابم نمیبره! اما ظاهرا خانواده ام چندان از این کار خوششون نمیاد به ویژه برادرم که اتاقش طبقه بالاست. چند شب پیش یواشکی رفتم تو اتاقش و دیدم هنوز بیداره. فقط می خواستم با هم حرف بزنیم ولی به قدری از این که پتو رو از روش کشیدم ناراحت شد که از اون موقع اتاقشو برده طبقه پایین و دیگه حاضر نیست طبقه بالا بخوابه. خیلی احمقانه است... کلا از بچگی مادرم لوسش کرده!
البته هیچکدوم از این کارا به پای شاهکار دیروزم نمی رسه. با این همه باید اعتراف کنم ایده اش مال من نبود. کاملا اتفاقی پیش اومد. رو تیرک محبوبم روی سقف شیرونی لم داده بودم که یکی از مشتریا اومد تا یه نگاهی به اتاق زیر شیرونی بندازه. وقتی از زیر تیرک رد شد متوجه اش شدم. هرچند مشخص بود اون منو ندیده. وقتی داشت از پنجره بیرونو نگاه میکرد منم به عادت همیشه به صورت برعکس از تیرک آویزون شدم تا اونو بهتر ببینم... دیگه این تقصیر من نبود که تا در ورودی یه نفس جیغ می زد. فکر کنم خودشم یه خرده حساس بود. درست مثل برادرم!
همون لابد فوریه!شایدم یکی دوماه اونورتر!
کم کم داره حساب روزا از دستم در میره. قبلا خاطراتمو یه گوشه یادداشت می کردم تا وقتی خواستم وارد دفترچه ام کنم زمان دقیقشو بدونم. ولی الان شب و روز برام یه نواختن. نمی دونم علتش چیه؟چون دیگه کسی برای دیدن خونه نمیاد؟ یا چون دفترچه خاطراتمو نتونستم پیدا کنم؟ نمی دونم دیگه کجارو باید دنبالش بگردم.... همه اش چند روز نبودم ولی انگار خونه تو نبودنم زیر و رو شده.
با این همه دیشب وقتی داشتم تو اتاقای طبقه بالا برای خودم بی هدف می چرخیدم خبرای عجیبی شنیدم. تاحدیکه گم شدن دفترچه خاطراتمو فراموش کردم. از لا به لای صدای مشاجره والدینم که تا بالا می یومد متوجه شدم تو هاگزمید شایع شده خونه ما روح زده است!چه چرندیاتی!کلا مردم دهکده خیلی خرافه پرستن. مادرم کاملا مطمئن بود این اتفاقایی که تو خونه می افتن مثلا اینکه وسیله ها گم میشن یا این سر و صداهایی که از طبقه بالا میاد و ترسوندن مشتریا و... زیر سر منه و می خوام با این کارا ناراحتیمو نشون بدم. دارم به خودم افتخار می کنم مثل اینکه خواسته ناخواسته دارم به هدف اصلیم نزدیک میشم! ولی باید اعتراف کنم مامان بعضی وقتا واقعا بی انصاف میشه. همیشه عادت داره منو برای هر چیزی مقصر بدونه و سرزنش کنه. چون حتی گم شدن وسایل جهازشو به من نسبت داد. آخه اونا به چه درد من می خوره؟من که فکر میکنم یکی از همین موزه های آثار باستانی که دنبال جمع آوری اشیا عتیقه است شبونه اومدن سراغ وسایل جهازش! در مقابل پدرم فکر می کرد مادرم دیوونه شده و امکان نداره کار من باشه. رک و راست گفت نگران مادرمه و می ترسه به مریضی من دچار شده باشه. مثل اینکه جریان بیماری من شده سوژه پدرم! هر اتفاقی می افته اول سعی می کنه علایمشو تو طرف مقابل پیدا کنه و وقتی ناامید شد میره سراغ گزینه های دیگه... خوشحالم رولینگ این جریاناتو تو کتابش نمی نویسه!
روزی از روزها که نمی دونم چه روزیه!
باید اعتراف کنم که دارم کم کم به سلامت عقلی والدینم شک میکنم. امروز روز عجیبی بود. پدرم به هالویی رو با خودش آورده بود خونه. اصلا نمی دونم جریان چی بود. مثل همیشه تو اتاقم بودم که سر و صداهایی از طبقه پایین شنیدم. برای همین سعی کردم از سوراخ کلید در اتاقم یه سر و گوشی آب بدم. اول فکر کردم مشتری جدید اومده و باید اعتراف کنم خیلی از خودم ناامید شدم. فکر می کردم اون جریان تموم شده باشه...طرف ریخت عجیب غریبی داشت. خر مهره های زیادی از گردنش آویزون بود و یه عالمه انگشتر و دستبند تو دستاش دیدم. وقتی راه می رفت صدای جرینگ جرینگ از لباساش می اومد که اخرش نفهمیدم به خاطر زلم زیمبوهایی بود که از خودش آویزون کرده بود یا به خاطر سکه هایی که تو جیبش سنگینی می کردن؟ یه قالیچه پهن کرد وسط راهرو و نشست روش. یه لحظه فکر کردم اونجارو به عنوان مکان جدید کاسبیش انتخاب کرده! به ویژه وقتیکه از جیب رداش شروع کرد وسایل مختلفی رو در آورد و گذاشت جلوش. از تو سوراخ کلید خوب نمی تونستم ماهیت اون وسایل رو تشخیص بدم. لابد مثل صاحبشون عجیب غریب بودن! به هرحال هرچی بود متوجه شدم که مشتری جدید نیست و یه نفس راحت کشیدم. چیزی به والدینم گفت که از هجومشون به سمت پله ها کاملا معلوم بود چی بوده! حتما می خواسته عملیات ژانگولر بازی قلابیشو نبینن.ای کلاهبردار متقلب!
راهرو تاریک بود و به زحمت می تونستم طرفو رو زمین تشخیص بدم که همونجور نشسته بود و زیر لب یه چیزایی می گفت. بازم کنجکاوی بهم غلبه کرده بود... البته من هرگونه فضول بودنو رد می کنم. کنجکاوی اقتضای ذات هر بچه ایه به جز عله کله زخمی! به نظر من قهرمان یه داستان نباید انقدر خز باشه!
چند دقیقه به همین وضع گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد جز اینکه یه لحظه بی دلیل حس کردم یه جریان هوای سرد مثل باد تو راهرو ایجاد شد. حتما بازم مامان یادش رفته پنجره راهرو رو ببنده! آهسته از اتاق اومدم بیرون تا برم پنجره رو ببندم چون خیلی از سرما متنفرم! اما هنوز به وسط چند قدم بیشتر از اتاقم دور نشده بودم که یه صدای کلفتی پرسید:
- کی هستی؟
برگشتم به پشت سرم نگاه کنم. همون یارو عجیب غریبه بود. این دیگه چه سوال احمقانه ای بود؟ با تردید بهش نزدیک شدم. موهاش بلند بودن و یه وسیله گرد مثل سینی جلوش گذاشته بود که روش حروف عجیبی حکاکی شده بود. چندتا وسیله بی شکل و ترکیب هم رو سینی قرار داشتن. این چه جور بساطیه؟ نگاهم سر خورد و رو دستاش ثابت موند. زمخت و خشن بودن. معلوم نبود زنه یا مرد؟ نمی دونم تو کتاب رولینگ در مورد این حرفی به میون میاد یا نه؟ امیدوارم اینطور نباشه. می ترسم خواننده ها فکر کنن بین منو این یه رابطه ای وجود داره!
دوباره با همون صدای کلفت تکرار کرد:
- کی هستی؟
چه احمقانه! جواب دادم:
- از اعضای خونواده!
- اینجا چیکار می کنی؟
نمی فهمیدم چرا سرشو بالا نمی آورد تا به من نگاه کنه؟ حالتش یه جوری بود که انگار نشسته خوابش رفته و داره تو خواب حرف می زنه. والدینم دیوونه شدن و دنبال دیوونه ها راه افتادن! بی خود نیست که شاعر میگه دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! نمی دونستم باید چی جوابشو بدم یا اصلا باید جواب چنین آدمی رو می دادم؟چندان از نظر عقلی سالم به نظر نمی رسید! با این همه خواستم سر به سرش بذارم. گفتم:
- زندگی می کنم! تو هم می خوای بیای؟ دور همی خوش میگذره!
جوابی نداد. ولی همونجور که بهش زل زده بودم و منتظر جوابش مونده بودم یه دفعه سرش یه وری افتاد و یه صدای ناجور از تو گلوش بیرون اومد!از ترس سریع رفتم تو اتاقمو درو بستم. معلوم نبود یه دفعه چش شد؟یعنی سکته کرد؟
آخه دفترچمو پیدا کردم بگم چه روزیه؟
هنوزم باورنمیکنم که این اتفاق افتاده باشه... این واقعیت نداره. مشکلی وجود نداشت. همه چیز سر جای خودش بود و زندگی روال عادیشو داشت طی می کرد. پس چرا؟ چرا خونواده ام از اینجا رفتن؟ چرا راضی شدن من اینجا تنها بمونم؟ مگه غیر از این بود که می خواستم کمی هم به من توجه داشته باشن؟ ترک کردن اینهمه خاطره ای که با هم داشتیم به خاطر یه مریضی و مرگ منصفانه نیست. چه اهمیتی داشت که خونه مون دچار روح زدگی شده بود و اون شبح من بودم؟ مگه عضوی از خونواده ی کوچیکمون نبودم؟ یعنی این براشون اهمیتی نداشت؟
در تمام اون لحظاتی که بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کردم نگاه غمگین و التماس آمیز پدر و مادرم و حتی رابرت بهم می فهموند که چقدر براشون مهمم. برای همین بود که... از مرگ برگشتم.
نخواستم زندگیمو تو دنیای مردگان ادامه بدم چون فکر می کردم بیشتر از این حرفا برای خانواده ام اهمیت دارم. همونقدر که اونا برای من مهم و با ارزش بودن و در کنارشون بودن رو به هیچ چیزی ترجیح نمی دادم. ولی... واقعا تاسف انگیزه. باور اینکه بهم علاقه ای نداشتن واقعا سخته. یعنی باید باور کنم اونا دوست نداشتن من پیششون باشم و برای اینکه از دستم خلاص شن حتی این خونه رو ترک کردن؟ آه خدای من... چقدر من شبح بدبختی هستم!
شاید شیطنت هایی هم کرده بودم. مثل ترسوندن مشتریا و... ولی قسم می خورم تمام این کارا برای این بود که می خواستم جمع خانوادگیمونو حفظ کنم . من نمی خواستم به کسی آسیب برسونم فقط می خواستم به والدینم بفهمونم برای خلاصی از خاطراتی که با هم داشتیم این کارو نکنن و ناراحت نباشن... چون من اینجام. در کنارشون... آه! تازه می خواستم بهشون بگم تو خونه امون چند سال دیگه چه اتفاقات مهمی می افته تاحدیکه رولینگ تو کتابش بهش اشاره میکنه! ولی خب... ظاهرا تمایلی به دونستنش نداشتن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با صدای پر زدن جغد از روی شاخه از فکر دراومدم. آه دیگه ای کشیدم. مرور خاطراتم هم هیچ کمکی به بهتر شدن حالم نمی کرد. دوباره نگاهمو به سنگ قبری که چند وقته به من تعلق داره دوختم. تنها چیزی که به من وفادار مونده و ترکم نکرده. دوستی که هیچ دلبستگی و علاقه ای بهش نداشتم اما ظاهرا قرار بود تا ابد حضور همدیگه رو تحمل کنیم!
برگشتم تا برای بار آخر به خونه امون نگاه کنم که زیر نور مهتاب روح زده تر از هر زمان دیگه ای به نظر می رسید حتی حالا که من شبحش نبودم!
آه دیگه ای کشیدم. ظاهرا باید می رفتم و سرنوشتمو تو دنیای مرده ها دنبال می کردم...
اما درست در همون لحظه که تصمیم داشتم وارد قبرم بشم درخششی توجهمو به خودش جلب کرد. بی اراده نگاهمو به برج و باروهای هاگوارتز دوختم که تو این شب تاریک با ابهت تر از هر زمان دیگه ای به نظر می رسید... درسته این خودشه!شاید اصلا نیازی نبود تا سرنوشتمو تو دنیای دیگه دنبال کنم. شاید هنوز تو دنیا زنده ها کسایی بودن که منو می خواستن و تحمل شوخیا و شیطنت هامو داشتن. مثل... هاگوارتز!
یه نگاه دیگه به سنگ مرمری قبرم انداختم. حالتش طوری بود که انگار داشت التماس می کرد نرو! منو اینجا تنها نذار! عجب دوره زمونه ای شده ها !سنگ قبر به این پررویی نوبره!
بی توجه بهش برگشتم و به سمت قلعه حرکت کردم. قدم هامو با سرعت بیشتری برداشتم و از قبرستون کوچیک خارج شدم. می دونستم به زودی یه راه میان بر مخفی از هاگوارتز به خونه امون درست می کنن و اون موقع نقل مکان هم راحتتر میشد. ولی این موضوع دیگه برای من اهمیتی نداشت. چون من بالاخره هدفمو پیدا کرده بودم.
فکر کردن به هاگوارتز با سالن ها و راهروهای پر از دانش آموزاش باعث شده بود از شدت هیجان تقریبا به پرواز در بیام و نیازی به قدم زدن نداشته باشم. قابلیت جدیدی که وقتی پیش خونواده م بودم حاضر نبودم ازش استفاده کنم.
اونجا می تونستم با دانش آموزا دوست بشم و با هم بازی کنیم. مثلا رو هم جوهر بپاشیم و آب بریزیمو و همدیگرو بترسونیم! چه دوران شیرینی در انتظارمه!
برگی از دفتر خاطرات نانوشته بدعنق- روح دوست داشتنی هاگوارتز!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»
مگه نه دخترا؟ ... دخترا؟ »
»
»
»
»
»
»
» بعد روونا وردش را به هلگا نیز اموزش داد و هلگا ان را بر روی روونا نیز اجرا کرد و هر دو بنیان گذار موهایشان صاف شدند.
»
»
»
»
»
»
» و در حالی که سعی داشت موهایش را با دستانش مخفی کند ، پا به فرار گذاشت!




" دست جیمز و تدی را گرفت و به اتاقی خالی برد ...

حالا برید مثل بچه های خوب بخوابید!
من به اندازه کافی نصیحتشون کردم! شما نیازی نیست زحمت بکشید ...



میخواین قدحمو بیارم بریم خاطرات پندآموز دوران جوانی منو ببینیم؟!

چرا تو این هوا با این لباسا اومدی بیرون عمویی؟ سردته؟
بیای تو بهت یه جفت جوراب پشمی میدما ببم جان
حالا برید بگیرید بخوابید ...









