جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین با شوق جلوتر آمد.
- جدا؟ویزا گرفتی؟ از کجا؟ چه طوری تونستی؟
آنتونین بادی به غبغب انداخت.
- واسه من که کاری نداشت. بالاخره ما مشاور اعظم وزیریم. با چندتا سفارش و یه چندتا تهدید و آوادا ویزارو دو دستی بهمون دادن. حالا شما هم خواستی بگو من سفارشتو پیش وزیری چیزی بکنم... با این همه دستت تو خرجه می دونی که این کارا بی خرج نیست دیگه...اینا هم باید نون بخورن...
آیلین دستی به موهایش کشید.
- درسته... حالا ویزای کدوم کشورو گرفتی؟
آنتونین باد دیگری به غبغب انداخت.
- قراره بریم ایران...جایگاه جادوگران باستان!
سالازار گفت:
- اشتباه نمی کنیه پسر گلیم؟ آنجا که گفتی مصریه می باشید.
اما قبل از اینکه آنتونین موفق به متقاعد کردن سالازار شود که پیشینه جادویی ایران باستانی تر از مصر است صدای نعره ای از بیرون کادر بلند شد.
- کات آقا کات! این چه وضعشه؟ چرا دیالوگارو عوض می کنین؟ کل فیلم برداری رو خراب کردین. :-x
ایوان که به خوبی از مضرات بازگشتن به مسیر اصلی سوژه مطلع بود اعتراض کرد.
- حالا چرا شلوغش می کنی بوقی؟ چند تا آقا و خانوم متشخص دارن با هم صحبت می کنن. اصلا تو چیکاره ای؟
سالازار عصایش را به نشانه موافقت بر سر ایوان کوبید.
- این حیف نان راست می گویید. وقتی جادوگر متشخص و اصیل زاده ای چون منیه با این خانوم محترم صحبت دارید تو چه کار داریه؟آه ژوزفین... ژوزفیــــن.
آنتونین گفت:
- پدر جان ایشون اسمشون آیلینه.
سالازار عصایش را بر زمین کوبید.
- ژوزفین که پشت و رو ندارید... آیا با من ازدواج می کنیه ژوزفینیم؟
آیلین که متوجه شد بحث به هیچ عنوان به نفع او پیش نمی رود و اگر کاری نکند تا چند لحظه دیگر باید در مراسم عقد و عروسی شرکت کند بی هیچ حرفی دست در جیب ردایش کرد و کنترلی از آن در آورد. سپس رو به هم تالاریانش فشار داد.
صحنه با سرعت به چرخش در آمد. چند ثانیه بعد آیلین دستش را از روی دکمه برداشت و همه چیز در تالار به حالت عادی بازگشت. البته حالت عادی طی چند پست پیش!
آیلین با خونسردی کنترل را دوباره درون جیب ردایش گذاشت و چوبدستیش را از آن خارج کرد و رو به ایوان گرفت ایوان که آهسته خود را روی زمین سرد و سنگفرش تالار می کشید با رسیدن به شومینه سنگی تالار از حرکت بازماند. حفره خالی چشمانش را وحشت زده به حرکت آهسته آیلین و لبخند شومش دوخت که به آرامی به او نزدیک میشد.
- نه! من یادم نمیاد... منو نخور! از من دور شو! من فقط یه مشت استخونم... خوردنی نیستم یعنی به درد خوردن نمی خورم. حتی یه تیکه گوشتم ندارم تا بشه ازم آبگوشت درآورد. ارزش غذایی زیادی ندارم... نه جون سیوروس جلوتر نیا! اوه... انگار یه چیزی تو جمجمه ام تکون خورد... اونو از یه جا پیدا کردم... نمیشه نوک چوبدستیتو پایین تر بگیری؟ نه اینکه برای خودم نگران باشما می ترسم یه طلسم اشتباهی ازش شلیک بشه یه دفعه. نه. نگیرش سمت من. باشه... باشه...اونو از یکی از بچه های گریف کش رفتم!
ساکنان تالار اسلیترین:


.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تق..تولوق...تق...تولوق...تق تق تولوق تولوق...

بچه های اسلایترین یکی یکی از روی ایوان بلند شدند و شنل هایشان را تکاندند...

ایوان که تک تک استخوناش شکسته بود، با آخرین توانی که داشت...زیر لب گفت:
_ نامردا...

آیلین: خوبت شد!
سالازار: دندت نرم!
آنتونین: نوش جونت!

ایوان: نامردا...من فقط یه کم میخواستم تفریح کنم!

آیلین: غلط کردی خب ... کار اضافی برای ما میتراشی که میخواستی تفریح کنی؟ تو مگه خواهر مادر نداری؟

سالازار: اممممم...الان این چه ربطی داشت؟

آیلین: هان؟ چی میگه؟ چی شده؟ وسط دعوا نرخ تعیین میکنی؟ یه ربطی داشت... در هر صورت با تو هستم...با تو ای ایوان رجیم! ... خرس گنده، هنوز نمیدونی لرد شوخی موخی نداره؟ الان تا این لوحه رو پیدا نکنیم که ولمون نمیکنه! قفلی زده!!

آنتونین: من یه چیز بگم؟!

آیلین و سالازار و ایوان: نه تو ببند!

آنتونین: اوکی نمیگم به چیزم اصلا!

سالازار: بی تربیت اینجا خانوم وایساده!

آنتونین: چیه مگه؟ چی گفتم؟ گفتم به چیزم یعنی به فدای سرم!

سالازار: نه اون فعلش یه چیز دیگه س نپیچون!

آنتونین: در هر صورت یه ایده ای داشتم که نجات پیدا میکردید ولی نمیگم! اصلا مهاجرت میکنم از اینجا میرم!

آیلین و ایوان و سالازار: واقعا؟ نه جون مادرت بگو!

آنتونین: نه عمرا! نوموخوام! نوموگم! ویزام اومده میخوام برم! ولم کنید!

آیلین، ایوان و سالازار: حالا یکی ناز این تحفه رو بکشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1392 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی سوژه:
ایوان روزیه برای ارباب اطلاعاتی در مورد لوحی میاره که نویسنده اش شخصی به نام صالازار الصلایطرین الدوله است اما در حال حاضر این لوح در دست مشنگ هاست. متاسفانه ایوان خودشو جلوی لرد لو میده و لرد بعد از دیدن گوشه ای از هنرنمایی هاش در مخفی کردن اشیا میان استخوان هاش برای کشف اینکه چه چیزی دیگه ای لا به لای اونها پنهان کرده،ایوانو به اجزای سازنده اش تبدیل میکنه و با ورود جاگسن بهش دستور میده آیلین،سوروس، بارتی و آنتونین رو پیشش بفرسته و ایوانو هم برای سرهم شدن بده دست بلا. وقتی این 4 نفر نزد لرد حاضر میشن لرد بهشون ماموریت میده تا به هر قیمتی شده اون تابلو رو براش سالم بیارن وگرنه به وحشیانه ترین شکل ممکن سلاخی میشن. با این همه آیلین معتقده تنها کسی که می تونه بهشون در این مورد اطلاعات بده ایوانه که توسط لرد به اجزای سازندش تبدیل شده و بلا نتونسته سرهمش کنه برای همین آنتونین پیشنهاد میده تا به شیوه دکتر فرانکنشتاین ایوانو سرهم کنن و سالازار این وظیفه رو به عهده میگیره و با ایجاد طوفان و جریان رعد و برق موفق میشه ایوانو به حالت اولش برگردونه و حالا وقتشه ایوان بگه پوستر مربوط به اون لوحو از کجا گیر آورده.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ملت اسلی:
ایوان:
آیلین نفس عمیقی کشید. بی اراده پر سیاه رنگی را از روی شانه اش تکاند و با ملایمت گفت:
- من در کل آدم آرومیم و از به خرج دادن خشونت حداقل نسبت به هم تالاریام به ویژه اگه مرگخوار باشن خوشم نمیاد. اما استثنائاتی هم وجود داره... به ویژه زمانیکه حوصله م در شرف سر رفتن باشه و ایوان تو الان دقیقا داری همون کارو میکنی!
ایوان با نگرانی در جایش جا به جا شد.
- خب... در حقیقت من یادم نمیاد... می دونین که... من فقط یه اسکلتم... مغزی ندارم که اطلاعاتو بتونم توش ذخیره کنم. طبیعیه دیگه پیش میاد.
ملت اسلی:
آیلین دستش را از روی کمرش برداشت. درحالیکه چوبدستیش را از جیب ردایش بیرون می آورد با ملایمت گفت:
- یادت نمیاد؟ غصه نخور. من کلا برای این اینجام تا این موضوعو یادت بیارم!
ایوان با دیدن چوبدستی که میان انگشتان باریک ایلین می چرخید با یک حرکت از جا جست.
- نه... تو نمی تونی این کارو کنی... من معاون اربابم... اگه منو بکشی ارباب پودرت میکنه بعد تو آب حلت میکنه و میده نجینی بخورتت... پسرت یتیم میشه انوقت... از ناظرای تالارمون کم میشه و سیوروس بیچاره باید دنبال یکی دیگه بگرده... به سیوروس فکر کن که تازه تورو پیدا کرده...
آیلین چوبدستیش را بلند کرد و با خونسردی گفت:
- وقتی من نتونم بفهمم اون پوستر از کجا رسیده دست تو که باهاش بیچارمون کنی همین اتفاقا بازم برام می افته در نتیجه هیچ فرقی نداره... حداقل با ترکوندن تو دلم خنک میشه و با فراغ بالی بیشتر به استقبال مرگ میرم!
ایوان که رسما برای فرار از دست آیلین خود را روی زمین می کشید با استیصال نگاهی به هم تالاریانش انداخت.
- بچه ها بهش بگین من واقعا نمی دونم. بگین اگه من بمیرم ارباب همه این تالارو با خاک یکسان میکنه. این تازه وارده نمی دونه من چقدر برای ارباب مهمم. حتی برای شماها... اگه من نباشم کی براتون این همه سوژه درست میکنه تا پستهاتون طولانی تر بشه؟ بلا چه کسی کتابای تورو لای دنده هاش نگه میداره؟ من نباشم مرگخوارا منوی مدیریتو از دست میده!
هم تالاریان:
ایوان که آهسته خود را روی زمین سرد و سنگفرش تالار می کشید با رسیدن به شومینه سنگی تالار از حرکت بازماند. حفره خالی چشمانش را وحشت زده به حرکت آهسته آیلین و لبخند شومش دوخت که به آرامی به او نزدیک میشد.
- نه! من یادم نمیاد... منو نخور! از من دور شو! من فقط یه مشت استخونم... خوردنی نیستم یعنی به درد خوردن نمی خورم. حتی یه تیکه گوشتم ندارم تا بشه ازم آبگوشت درآورد. ارزش غذایی زیادی ندارم... نه جون سیوروس جلوتر نیا! اوه... انگار یه چیزی تو جمجمه ام تکون خورد... اونو از یه جا پیدا کردم... نمیشه نوک چوبدستیتو پایین تر بگیری؟ نه اینکه برای خودم نگران باشما می ترسم یه طلسم اشتباهی ازش شلیک بشه یه دفعه. نه. نگیرش سمت من. باشه... باشه...اونو از یکی از بچه های گریف کش رفتم!
ساکنان تالار اسلیترین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1392 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجایی که داستان دیگر خیلی داشت به بیراهه میرفت و از موضوع لوح کمی دور شده بود ، سالازار اسلایترین کبیر دو قطعه سیم از سقف کشید و به بدن ایوان وصل کرد . چوبدستی اش را در آورد و شنل سبز مخملی اش را به گوشه ای پرتاب کرد .

پس از پرتاب کردن شنل ، اندام قوزیده و تکیده این پیرتالار صاف و عضلانی شدند و مانند پسرهای 22 ساله ی بدن ساز بالای سر ایوان رفت . درحالی که زیرلب وردی زمزمه میکرد چوب دستی اش را مانند چرخ و فلکی افقی میچرخاند . با هر چرخش چوب دستی اش هوای داخل تالار عوض میشد و این مه بود که از هرسوراخی بیرون میزد .
ملت اسلی با دیدن اینگونه چرخش ناگهانی آب و هوا ، از ترس به صورت کاملا خودجوش به سمت مینی کشتی که در گوشه ی تالار با صد طلسم جای داده شده بود رفتند و از هریک از آنها جفتی سوار شد .

در همین هنگام رعد برقی ایجاد شد و به دو رشته سیم برخورد . پس از آن جریان الکتریسیته بود که در درون سیمها وحشیانه میتاخت و به سمت کپه ی اسکلت ایوان میرفت .
برق شدیدی از برخورد برق با اسکلت ایجاد شد و پس از آنکه بابابرقی ظاهرگشت و توصیه های ایمنی درخصوص مصرف برق را به صورت کاملا کلیشه ای در حلق ملت نمود، ایوان به صورت کاملا ترمیم شده در وسط تالار ظاهر شد درحالی که نه خبری از طوفان بود ، نه حرکات دوایری و نه حتی سالازاری که ملت از او بپرسند که "پدر من داستان این لوح چیه؟ دخلش به تو چیه؟ توش چیچیه؟ داستان چیه؟ پیچ پیچیه ، نخودچیه، اسانس دسته قیچیه و نه حتی بابابرقی .

ملت دور ایوان حلقه زدند و از فرط خوشحالی ترمیم او ، همه جز بلا و آیلین ، شروع کردند به خواندنه " این ایوانه ، اینجا نشسته ، . . . "

- بــــــس کنـــــــــــیــــــد دیگه .

از فرط فریاد آیلین ، کلاغش که پرهایش ریخته بود ، بی پر از شانه اش پرید و از پنجره ی تالار سقوط آزاد کرد .

آیلین درحالی که ردای بلند سیاهش بر روی زمین کشیده میشد و دستهای تا آرنج لختش را برکمرش زده بود به سمت ایوان جلو آمد و گفت :

- ایوان ، به نفعته تا دوباره به کپه ای از اسکلت تبدیل نشدی بگی اون پوستر رو از کجا آوردی؟!

- من چیکاره بیدم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/10/29 23:26:42
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1392 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلی:
آنتونین با ناراحتی گفت:
- شمارو به سالازار!من که لینکشو هم گذاشتم...نگین نمی دونین در مورد چی دارم حرف می زنم...مگه کتاب نمی خونین؟فیلم هم نگاه نمی کنین؟وب گردی هم نمی کنین؟با چه فقیرهای فرهنگی من طرفم!
- چه کسی مرا صدا زدیه؟کیــــــــــه؟
لوسیوس با سردرگمی به بقیه هم تالاریانش نگریست.
- کی؟دکتر فرانکنشتاین؟خوردنیه این؟
بارتی با دل به هم خوردگی گفت:
- به نظرم از این خوردنی های بی اصالت هم میرسه.
آیلین سرش را خاراند:
- من که فقط کتابشو متوجه شدم. منظورت چیه؟خب مسلما ما اینجا کتاب می خونیم. اصلا یه کتابخونه به این گندگی داریم. تو بخش کتابای اصلاح نژاد که نبود. تو قسمت نحوه شکنجه دادن و کشتن غیر اصیلان هم من چنین کتابی ندیدم حتی تو بخش روانشناسی اصیل زادگان... تو قسمت معجون ها هم که عمرا باشه...نکنه از اون دسته کتابای غیر اصیل مشنگیه؟
آنتونین با کمی لکنت درحالیکه اندکی صورتش برافروخته شده بود زیرلب زمزمه کرد:
- خب نه دقیقا...ولی خب یه جورایی میشه گفت...
بلاتریکس استخوان ساعد دست راست ایوان را به شکلی تهدیدآمیز به سمت او تکان داد.
- درست توضیح بده تا با همین نزدم تو سرت!
آنتونین:
در همان لحظه سالازار که عصا زنان به جمع آنها می پیوست تا دریابد چه کسی نام او را بر زبان آورده گفت:
- چه شدیه؟در مورد فرانکنشتاین بحث می کنیدیه؟خب ای نوادگان حیف نان من!این همان کسی بودیه که مردگان را با کمک نیروی الکتریسیتیه جان می بخشیدیه!
ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1392 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: آقا یکی یه نظری بده دیگه ... اعصاب ندارما! میزنم این آنتونین گلابی رو میکشما!

آنتونین:

آیلین: راست میگه دیگه یکی یه نظری بده این پازل اسکلتی رو درستش کنیم دیگه! منم اعصاب ندارما میزنم این آنتونین خیارشورو میترکونما!

آنتونین:

سالازار: کیه کیــــــه! راست میگن دیگه! یکی یه چیزی بده وگرنه میزنم این آنتونین پیازچه رو میکشما!

آنتونین:

لرد ولدمورت از درون اتاقش:
راااااااااااااست میگن دییییییییییگه! یکی یه چیزی بگه وگرنه میزنم این آنتونین سیرابی رو میترکونما!

آنتونین:

چونه ایوان روزیه مرحوم: هوووماااااووووومییییییاااااارررررغاااااااااززززززز

آنتونین: تو یکی ببند چونه دراز! آقا من یه چیزی بگم؟ من میدونم چیکار کنیم! همون کاری رو میکنیم که دکتر فرانکنشتاین کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1392 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
انتظار ملت اسلی چندی به طول انجامید!

آیلین که صبرو حوصله زیادی نداشت مجددا مزاحم اوقات بلا شد.
-تموم نشد؟ما کارو زندگی داریما.الان ارباب بیدار میشه و وقتی ببینه هنوز اینجاییم ما رو به عنوان صبحانه تناول میکنه.

بلا که بسیار آشفته به نظر میرسید استخوانی را لای دنده های ایوان فرو کرد.
-خب چه بهتر.خیلیم دلتون بخواد وارد معده ارباب بشین.این چرا اینجوریه؟...چند تیکش اضافه اس.دفترچه راهنما نداره؟جعبش این دور و برا نیست؟شاید گارانتی ای چیزی داشته باشه.

لوسیوس که حتی در این موقعیت هم خونسردی ذاتیش را از دست نداده بود به بلا نزدیک شد.
-ببین...این از اول اسکلت نبوده که.یه موقعی آدم بوده.خشم ارباب به این روزش انداخته.بنابراین جعبه و گارانتی و راهنما رو فراموش کن.سعی کن اینو سر همش کنی.الان اون استخون رونشه که گذاشتی تو شکمش.تو خودت که شکم داری!استخونی احساس میکنی در اون قسمت؟

بلا که زیاد از جمله "شکم داری" زیاد خوشش نیامده بود سرگرم بررسی ایوان شد.
-خب ببینین...این کتفشه.اینا دنده هاشن که عصبانی شدم دو تاشونو شکوندم.ولی مهم نیست.از اینا زیاد داره.اصلا نمیدونم به چه دردی میخورن..

آیلین حرف بلا را قطع کرد.
-حالا حتما یه کاربرد بی اهمیتی مثل محافظت از قلب دارن.تو اونا رو ولشون کن...ما الان به فک این احتیاج داریم.چون فقط میخواییم یه سوال ازش بپرسیم.تو کله شو سر هم کن.کافیه بتونه حرف بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1392 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی سوژه:
ایوان روزیه برای ارباب اطلاعاتی در مورد لوحی میاره که نویسنده اش شخصی به نام صالازار الصلایطرین الدوله است اما در حال حاضر این لوح در دست مشنگ هاست. متاسفانه ایوان خودشو جلوی لرد لو میده و لرد بعد از دیدن گوشه ای از هنرنمایی هاش در مخفی کردن اشیا میان استخوان هاش برای کشف اینکه چه چیزی دیگه ای لا به لای اونها پنهان کرده،ایوانو به اجزای سازنده اش تبدیل میکنه و با ورود جاگسن بهش دستور میده آیلین،سوروس، بارتی و آنتونین رو پیشش بفرسته و ایوانو هم برای سرهم شدن بده دست بلا. وقتی این 4 نفر نزد لرد حاضر میشن لرد بهشون ماموریت میده تا به هر قیمتی شده اون تابلو رو براش سالم بیارن وگرنه به وحشیانه ترین شکل ممکن سلاخی میشن.
--------------------------------
سوروس،آنتونین،آیلین و بارتی:

لرد که بسیار مایل بود هرچه زودتر خود را به رختخوابش برساند وقتی متوجه شد آنها هنوز بر جا ایستاده اند سخت از کوره در رفت:
- چیه مثل هیپوگریف تازه از تخم دراومده زل زدین به من؟ هنوز نفهمیدین ارباب چیزی ازتون می خواد باید تعظیم کنید بگین بله ارباب. اطاعت میشه ارباب؟
اسلی ها با درماندگی نگاهی رد و بدل کردند. پیدا کردن لوحی مجهول المکان و با کارایی نامشخص آنهم نزد ماگل ها بدترین ماموریتی بود که لرد می توانست برایشان تدارک ببیند. آنتونین تمام شجاعتش را فرا خواند.
- آخه ارباب. ما از کجا باید این لوحو پیدا کنیم؟ بعد فکر کردین اصلا این لوح به چه دردی می خوره؟چون فقط یه تشابه اسمی با جد شما داره دلیل نمیشه که... ما دنبالش نگردیم. بله ما باید اون لوحو پیدا کنیم و برای شما بیاریم و شما هم کاملا می دونین اون لوح به چه دردی میخوره.
لرد با ملایمت گفت:
- آنتونین یادم بنداز هر وقت از ماموریت برگشتی به خندان معرفیت کنم. حالا هم قبل از اینکه اون روی تسترالیم بالا بیاد هر چه زودتر برید دنبال کاری که ازتون خواسته بودم. زود!
هر 4تن از جا پریدند و درحالیکه به لرد تعظیم میکردند کوشیدند هرچه سریعتر از محضر وی به طرف تالار فرار کند.

سالن عمومی اسلیترین

- چرا ما؟ اصلا این لوح بی ارزش به چه دردی میخوره؟
بلا در حالیکه تلاش میکرد دست چپ ایوان را به جای پای راستش جا بیاندازد گفت:
- تا الان چند صد دفعه ای میشه داری اینارو میگی آنتونین. پس اگه میخوای قبل از اینکه لرد حسابمو برسه به حسابت نرسم ساکت باش. هرچند حساب من از شما جداست. لرد هیچوقت حساب منو نمی رسه.
در آنسوی تالار بارتی به دنبال دافنه میگشت تا با کمک تغییر قیافه او را به جای خود به ماموریت بفرستد و خودش هم برای انجام پاره ای از کارهای شخصی با اسودگی تالار را ترک کند. سوروس با تعجب به او درحالیکه زیر میزها،داخل شومینه و داخل گلدان ها را جستجو می کرد گفت:
- مگه تو نمی دونی دافنه ریونیه نه اسلیتیرینی؟
بارتی درحالیکه می کوشید فرش را کنار بزند و نگاهی هم به زیر فرش بیاندازد جواب داد:
- معلومه که می دونم. ولی چندتا پست قبل اینجا بود.
نقل قول:
دافنه با این حال از اما پرسید: ببخشید! شما همه چیز خواری؟

در اینسوی تالار آیلین که کنار بلا ایستاده و با دلسردی به او نگاه میکرد گفت:
- اشتباه داری سرهمش میکنی. اون دست چپشه نه ساق پای راستش ...
بلا که در آن لحظه به هیچ عنوان حال و حوصله نداشت موی وزش را عقب راند و با عصبانیت گفت:
- مثل اینکه هوس کردی زودتر از موعد بمیری! فکر می کردم لرد یه ماموریت بهتون داده. پس توصیه ام اینه اگه می خوای خودتو و پسرت به فجیع ترین شکل نمیرید عوض اینکه وایسی امر و نهی کنی زودتر راه بیافتید.
آیلین با بی تفاوتی گفت:
- منتظرم این اسکلتو سر هم کنی ازش بپرسم از کجا اون پوسترو به دست آورده؟ برای شروع جستجومون باید بدونیم از کجا شروع کنیم خب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/5/1 17:02:41
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1392 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با ضربه ای بارتی را به داخل پرتاب کرد. سپس خودش و بعد از آنتونین و آیلین وارد شدند. لرد سیاه که پشت به انان و رو به پنجره ایستاده بود، تکانی به ردای بلند سبز رنگش داد. همه وحشت زده به او خیره شده بودند و لرد در سکوت عجیبی آنان را منتظر گذاشته بود. سوروس سلقمه ای به بارتی زد و بارتی با حالتی که تقریبا ناله میکرد گفت:
-ار..ب..اب...ما اشتباهی نکردیم. من همه ی کارایی که گفتید انجام دادم. همه ی مرلینگاه رو شستم...موهای نجینی رو شونه کردم، پاپیون سبزشو هم.ووو:worry: ارباب من واقعا بلد نیستم پاپیون بزنم..فقط از بلا یکم کمک خواستم. به خدا تقصیر من نبود. :worry: انتونین گفت!

آنتونین با عصبانیت به بارتی نگاهی کرد و درحالی که هول شده بود تند تند گفت:
- نه ارباب دروغ میگه. حرفاشو باور نکنید. من نگفتم... اصلا کسی نگفت.بلا خودش اومد پاپیونو از دست بارتی کشید. بعدم به جای این که به سر دختر عزیزتون ببنده ، بست دور گردنش ..میگفت میخوام خفش کنم. وای ارباب صحنه ی خیلی بدی بود من میخواستم نجینی رو نجات بدم ..چشماش از حدقه زده بود بیرون ، داشت جون میداد..هی تکون تکون میخــ. . .

- کـــــــروشـــــــــــیـــــــــــو


آنتونین و بارتی هرکدام به طرفی پرتاب شدند. لرد سیاه با عصبانیت رویش را برگرداند.
-شما با مار محبوب ارباب چی کار کردید؟ چطور جرات میکنید برای ارباب تعریف کنید؟ حالا بعدا به حساب هم شما و هم اون بلاتریکس میرسم. الان برای کار مهم تری صداتون کردم .

سوروس چاپلوسانه لبخندی زد.
- بله ارباب منم بهشون گفتم که شما قصد مجازات مارو ندارین و حتما مساله ی مهمیه که مارو صدا کردید وگرنه این همه اسلیترینی دیگه هست که ...
-کروشیو سوروس. از تو بیکار تر پیدا نکردم که این ماموریت رو بهش بدم.

آیلین زیر لب پوزخندی زد که از چشمان لرد پنهان نماند. لرد سیاه دستانش را گشود و درحالی که قدم میزد ادامه داد :
- یک ماموریت مهم براتون دارم که به هیچ وجه بقیه نباید با خبر بشن. یک تابلوی ماگلی در همین نزدیکی ها پنهان شده که حاوی پیام به ظاهر مهمیه . چیزی که بیشتر نظر ارباب رو به خودش جلب کرد نویسنده ی اون تابلوئه. در هرصورت وظیفتون فعلا اینه که تابلو رو به حضور مبارک ما بیارین تا بعد بهتون بگم باید چی کار کنید. حواستون باشه که اگر خدشه ای به تابلو وارد بشه همتون به بدترین شکل ممکن سلاخی میشید.

سپس به بارتی که با گوشه های میز ور میرفت نگاهی کرد و گفت:
- بارتی سلامت تابلو رو منحصرا به تو میسپارم. اگر در راه به مانعی برخورد کردید، خودت رو فدای تابلو میکنی.

سپس ردایش را تکان داد و با لحن سردی ادامه داد:
- حالا هم برین بیرون. ارباب میخواد استراحت کنه. به بلا هم بگید بعدا که استخونای ایوان رو سر هم کرد، به حسابش میرسم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Welcome to where time stands still .No one leaves and no one will .Moon is full, never seems to change
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1392 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
چهارتن_در راه دفتر لرد

بارتی:ینی ارباب با ما چیکار دارن؟
آنتونین:نمیدونم،شاید ماموریتی چیزیه!
سوروس:یا شاید میخوان یه چیزیو به ما بگن!
آیلین:آخه بچه اگه قرار بود یه چیز مهمی رو با کسی در میون بذارن که ما رو صدا نمیزدن،به بلا میگفتن.
پس از پس گردنی ای که سوروس از مادرش دریافت کرد،دیگر اظهار نظر نکرد.
همه در سکوت و با علامت سوال بزرگی در ذهن و ترسی که همیشه در چنین مواقعی تمام وجودشان را تسخیر میکرد،در دالانی که آخرین اتاق آن،دفتر لرد بود،راه میرفتند.

-قرچ،ترق،قروچ...(صدای به هم خوردن استخوان های ایوان!)
ایوان:اااا...شماها اینجایید؟!خوب شد که با همید...هاااا هووو...مردم،همه جا رو دنبالتون گشتم.
سوروس:از طرف ارباب اومدی؟
ایوان:آره!چطور مگه؟
آنتونین:خب...
ایوان:خب که خب...
بارتی:ای بابا!جیزی در مورد اینکه با ما چیکار دارن نگفتن؟
-نه باو!پس میدونید که کارتون دارن؟پس من همه این مدت چیکار میکردم؟نه واقعا چیکار میکردم؟
آیلین:ما از کجا باید بدونیم؟!به هر حال ممنون،ما بریم!
و به راهشان ادامه دادند...
در نزدیک اتاق لرد همه متوقف شدند.
-سنگ،کاغذ،قیچی!
آنتونین:حساب نیست،یه دور دیگه.
-سنگ،کاغذ،قیچی!
آنتونین:اصن از قدیم گفتن تا سه نشه،بازی نشه!
بارتی:از کی تاحالا عمل حیاتی "سنگ،کاغذ،قیچی" بازی شده؟
-خوب،چیزه،میایید یه دور دیگه؟
-نـــــع!!!دو قدم تا در راهه به سالازار،یه دو تا ضربه،کار تمومه!
-اگه اینجوریه چرا خودت نمیری؟
-چون تو باختی و کار خودته!
-یه چیز دیگه یادم اومد!از قدیم گفتن لیدیز فرست!
آیلین:به من چه؟میخواستی نبازی!
بعد از لحظه ای سکوت شش عدد چشم به بارتی زل زدند!
بارتی:چیه؟چرا همتون به من زل زدید؟
سوروس:بارتی،پسر خونده ارباب...
بارتی که فهمیده بود در ذهن سه نفر دیگر چه میگذرد داد زد:
-نـــــــــــــه خیـــــــــــر!!!من...در...نمی زنم!
-چرا،میزنی.
-نـــــع!
-بارتی؟!
-نه،نه،نه
آیلین پرنس که اعصابش از جر و بحث های بارتی،آنتونین و سوروس خرد شده بود،به سوروس تنه ای زد،از میان بارتی و آنتونین رد شد و طبق محاسبات بارتی دو قدم به جلو برداشت و به در دفتر لرد رسید.
-تق تق
صدایی سرد و بی روح ولی آشنا از پشت در جواب داد:
-بیایید تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده